11.1 حکایت مرد بقال و طوطیش – قسمت اول

مولوی در داستان بقال و طوطی در نظر دارد که دنبالۀ قیاس را که در صفحات آخر  داستان پادشاه و کنیزک مطرح کرد؛ توضیحات بیشتر همراه با تفهیم‌های بیشتر را مطرح کند و برای این منظور به داستان «مرد بقال و طوطی» می‌پردازد. این داستان نسبتاً معروفی است و اولین داستانی است که به غرب به کمک نیکلسون سرایت کرد؛ چون برای مردم کشورهای غربی جالب و خواندنی بود. بعد به زبان‌های مختلف ترجمه شد. مولانا ضمن این داستان، بسیاری از مفاهیم و معانی عرفانی را بیان می‌کند.

247          بود بقالی و وی را طوطی‌ای          خوش‌نوایی، سبز،  گویا طوطی‌ای

گویا طوطی‌ای یعنی این طوطی، استعداد حرف زدن داشت. بقالی بود و وی دارای طوطی‌ای بود که رنگش سبز بود. این طوطی سخن‌گو بود و با مشتریان و مردم حرف می‌زد.

248         در دکان بودی نگهبان دکان          نـکته گـفــتـی با هـمـه سـوداگـران

این دکان دارای سه معنی است. یکی به معنی حجره و اتاقی است که کاسبی در آن می‌نشیند و اجناسش را در آن می‌فروشد. دیگری به معنی سکو و پیشخانی است که جلوی حجره و دکان می‌سازند و سومین به معنی طبقاتی است که در داخل دکان برای چیدن اجناس تعبیه می‌کنند. نکته یعنی کلمات شیرین و خوش‌آیند.

249         در خــطاب آدمـی نــاطـق بُـدی          در نــوای طــوطـیـان حاذق  بدی  

این طوطی کلمات آدمیان را به‌خوبی تلفظ می‌کرد و سوداگران را که برای خرید به دکان مراجعه می‌کردند سرگرم می‌نمود. مضافاً اینکه خوانندگی هم می‌کرد؛ زیرا صدای خوبی داشت. در یک نسخه‌ای که متعلق به قرن نهم است و به دست نیکلسون رسیده بود دو بیت دیگر هم بعد از بیت فوق می‌آید که در دیگر نُسُخِ مثنوی معنوی نیست و این دو بیت این است:

             خواجه روزی سوی خانه رفته بود          در دکان طوطی نگهبانی نمود

             گربه‌ای برجــست نــاگه بر دکـان          بهر موشی طوطیک از بیم جان

پس این طوطی برای بقال، نگهبانی هم می‌کرده و حتی بقال با خیال راحت دکان خودش را به امید طوطی رها می‌کرده و پس از مدتی برمی‌گشته. اگر شخصی در نبودن بقال به دکان می‌آمد؛ طوطی با دادوفریاد و با راه انداختن سروصدا آن شخص را می‌ترسانید و در بیت بعدی: ناگهان گربه‌ای برای گرفتن موشی به طبقات دکان می‌پرد و طوطی از ترس اینکه شکار گربه شود بسیار ترسید.

250       جَست از سویِ دکان  سویی گریخت          شیشه‌های روغنِ گُل را بریخت

در غیاب بقال وقتی‌که طوطی مشغول نگهبانی کردن دکان بود ناگهان گربه پرید به طبقه‌های دکان و طوطی هم از ترسش پرید که از قفسه‌ها دور شود بالش گرفت به یکی از این شیشه‌های روغن گُل و شیشه افتاد و شکست و روغن ریخت.

251           از سوی خانه بـیـامد خواجه‌اش        بر دکــان بنشــسـت فـارغ خـواجـه‌وش

خواجه از خانه مراجعت کرد و بر سکوی جلو دکان مثل خواجگان نشست و غافل بود از ریختن روغن روی سکو.

252           دید پُرروغن دکان و جامه چرب        بر سرش زد گشت طوطی کَل ز ضرب

بقال دید لباسش پر از روغن شده و پیشخانِ دکان هم روغنی است و خوب که نگاه کرد دید که شیشه‌های روغن شکسته و فهمید که این کار طوطی است. سپس چنان زد به کلۀ طوطی که پرهای سر طوطی ریخت و او کچل شد و زبانش بند آمد.

253           روزکی چندی سخن کوتاه کرد           مرد بــقــال از نَــدامـت آه کــرد

ندامت پشیمانی است و سخن کوتاه کرد؛ یعنی دیگر حرف نزد. مرد بقال سخت پشیمان شد و از درد پشیمانی آه می‌کشید و از اینکه به سرِ طوطی زده بود خودش را ملامت می‌کرد.

254          ریش برمی‌کند و می‌گفت ای دریغ           کـافــتـابِ نـعـمـتـم شد زیر مـیـغ

دریغ یعنی افسوس و آفتاب به معنی خورشید. میغ به معنی ابر سیاه. این بقال از فرط غم و اندوه، نخ نخ ریش‌های خود را می‌کند و می‌گفت این طوطی برای من نعمتی بود. او برای من مثل خورشیدی بود که زیر ابرهای سیاه و سنگین ناپدید شد.

255          دســتِ من بشکسـتـه بودی آن زمان          چون زدم من بر سر آن خوش‌زبان

ای‌کاشکی وقتی من به سر طوطی‌ام زدم دستم شکسته بود.

256           هدیه‌ها می‌داد هر درویش را          تـا بــیــابد نطــق مـرغ خویش را

هدیه دادن در اینجا به معنی نَذر و نیاز کردن و درویش هم اینجا به معنی فقیراست.  هر درویشی از جلو دکان رد می‌شد یک چیزی به او می‌داد به امید اینکه خداوند دوباره کمک کند و این طوطی دوباره به سخن گفتن برگردد.

257         بعدِ سه روز و سه شب حَیران و زار         بر دکان بنشــســته بُود نومـیـدوار

زار یعنی در حال گریه کردن. سه روز و سه شب، گذشته بود و بقال بر در دکان نشسته بود و در حال ناامیدی گریه می‌کرد.

258         می‌نمود آن مرغ را هــر گون شِگُفت          تــا که  باشـد کـاندر آیـد او بگفت

شگفت یعنی کارهای عجیب کردن. در مقابل طوطی شکلک درمی‌آورد بلکه طوطی به سخن درآید.

259         جولقی‌ای  ســر بــرهنه می‌گذشت         با سرِ بی‌مو چو پشتِ طاس و طشت

جولق یعنی گلیمِ ارزان‌قیمت و کسی که این جولق را می‌پوشید جولقی بود. یک همچون درویشی جلوی دکان می‌گذشت و اتفاقاً سَرَش کچل بود

260         طوطی اندر گفت آمد در زمــان          بانگ بر درویش زد  که: هی فُلان

261        از چه ای کَل با کـَلان آمـیخـتی           تو مـگر از شــیشه روغن ریختی؟

در این چهارده بیت، مولانا سعی کرد که ذهن خواننده را برای این قیاس نادرست آماده کند و این مقایسۀ نابجا؛ و آنهایی‌که این قیاس نابجا را مرتکب می‌شوند؛ قیاس طوطی‌وار می‌کنند. «طوطی اندر گفت آمد» یعنی به سخن آمد.  موقعی‌که طوطی جولقی کچل را دید؛ ناگهان گفت: ای فلانی چطور شد که تو جزء گروه کچلان شدی؟ تو هم شیشۀ روغن گل را شکستی؟

262       از قــیـاسش خنده آمد خـلـق را             کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

دلق یعنی جُبّه یا خرقه‌ای که صوفیان می‌پوشند. از اینکه طوطی کچلی خودش را با طاسی درویش، قیاس گرفت و پنداشت که او هم شیشۀ روغن را شکسته؛ مردم توی بازار که این صحنه را شاهد بودند به خنده انداخت که این چه قیاس بی‌جایی است که طوطی می‌کند. ما خیلی از اوقات این قیاس طوطی‌وار را می‌کنیم و این‌گونه قیاس‌ها همیشه شتاب‌زده و بدون اندیشیدن هستند. با معیارها و ترازوی خودمان می‌سنجیم و نتیجه‌گیری می‌کنیم و بعد هم حکم صادر می‌کنیم و حاضر هم نیستیم که حتی یک کلمه هم کمتر بگوییم و چه‌بسا به علت شتاب‌زدگی ما در حال اشتباه هستیم.

263       کارِ پاکان را قیاس از خود مگیر          گرچه مانَد در نبشـتـن شیر و شیر

پاکان انسان‌های کامل هستند و اشاره به طبیب الهی در داستان قبلی است. زمانی که این طبیب، زرگر را کشت؛ ناواردان ایراد کردند و اعمال آن طبیب را زیر سؤال بردند.

کلمۀ مانَد در مصراع دوم به معنی مانند و باقی بمانند است. معنی بیت اینکه اگر فرض کنیم طبیب الهی یک انسان بود؛ او از انسان‌های کامل بود. توای خواننده، با کاری که او کرد آن را با خودت مقایسه نکن. در مثال ساده می‌گوید که شیر و شیر هردو یک‌جور نوشته می‌شوند؛ ولی شیر اولی را تو می‌خوری و شیر دومی، او تو را می‌خورد. با این مثال‌های متعدد درواقع می‌خواهد شناخت مسألۀ قیاس را هرچه بیشتر و بیشتر قابل‌درک کند.

264        جملۀ عالَم زین سبب گمراه شد          کم کســی زاَبدالِ حــق آگــاه شد

جملۀ عالم یعنی بیشتر مردم دنیا. اَبدال جمع بَدَل است. در عرفان، مسأله‌ای هست که ابتدا محی‌الدین ابن عربی معلم و ستون عرفان در کتاب معروفی به نام فتوحات مکیه عنوان کرد که هفت نفر هستند که این‌ها بدل‌های خداوند هستند یعنی جانشینان خداوند روی زمین هستند و جمع آنها می‌شود ابدال و این بدل‌های خداوند خلیفه‌های خداوند روی زمین هستند و زمانی که یکی از آنها فوت می‌کند آن‌ وقت خداوند یکی دیگر را که واجد شرایط باشد به جای متوفی برمی‌گزیند و اینها موجب هدایت مردم در نقاط مختلف می‌شوند. ابراهیم خلیل یکی از این ابدال است و دیگری حضرت موسی کلیم‌الله و یکی هارون برادر حضرت موسی که او هم به پیامبری برگزیده شد و یکی ادریس، پیغمبری که بنا به روایت یهود مستقیماً به بهشت رفت و یکی یوسف و یکی حضرت عیسی و بعد حضرت آدم است. کاری که این بدل‌ها می‌کنند قابل‌مقایسه با آدم‌های معمولی نیست و نباید با کارهایی که ما مردم می‌کنیم در یک ردیف بیاوریم.

265           هــمســری با انــبیــا برداشتند       اولـــیـا را هــمـچـو خـود پــنــداشــتــد         

همسری یعنی هم‌ طرازی و برابری. اولیا دوستان صدیق خدا هستند. آنهایی که ظاهربین و سطحی‌نگرند؛ ادعا می‌کنند که ما هم با اولیا برابر و همسریم. آن طبیب الهی هم کار بدی کرد که آن زرگر را کشت.

گمراهی بعضی از مردم این است که می‌گویند چون اولیا و انبیا هم چون از ما و مثل بشرهای دیگر هستند؛ بنابراین در تمام چیزها مثل ما هستند. آنها بشر هستند؛ ولی چرا آنها از میان دیگر افراد از طرف خداوند برگزیده ‌شده‌اند؟ پس باید امتیازی داشته باشند.

266          گفته: ایــنـک ما بشر ایشان بشر          ما و ایــشان  بستــۀ خوابـیــم و خَور

این بیت در بالا معنی شد.

267          این نـدانــسـتـنــد ایـشان از عَمــی          هــست فـرقــی در مــیان بی‌مــنتــهی

عمی (با صدای آ) در بالا به معنی کوردلی است. این کوران و سطحی‌نگران، کوردل‌اند و نمی‌توانند و نتوانستند در طول تاریخ درک کنند و بفهمند که بین مردم معمولی و اولیا بسیار فرق است و مانند هم نیستند.

268         هردو گون زنبور خوردند از محل         لیک شد زان نیش و زین دگر عـسـل

گون یعنی نوع و نیش به معنی زهر است. برای تمثیل می‌گوید مثلاً دو نوع زنبور هست؛ یکی زنبورعسل و دیگری زنبور زرد معمولی. هردو روی گل‌ها می‌نشینند؛ ولی اولی عسل تولید می‌کند و دومی زهر.

269        هردو گون آهو گیا خوردند و آب          زین یکی سَرگین شد و زان مُشکِ ناب

یک آهوی معمولی و آهوی ختن هردو از گیاهان تغذیه می‌کنند؛ ولی یکی سرگین میآورد و آن دگر مشک ناب.

270          هردو نی خوردند از یک آب‌خَور          این یکی خالی و آن دیگر شِکَر

271          صد هزاران این‌چنین اَشباه بین           فرقــشان هفتادساله راه بین

اَشباه یعنی شبیه‌ها. می‌گوید مثال‌های زیاد دیگری هم هست که فرق بین آنها به‌اندازه هفتادسال رفتن است.

بقیه داستان در قسمت دوم

Loading

10.1 ادامه عاشق شدن پادشاه بر کنیزک – قسمت هشتم

222           کشــتــن این مــرد بر دسـت حـکــیـم             نَــی پــی امـیـّد بود و نـَــی ز بیـــــــم

مولانا می‌گوید از بین بردن این زرگر نه به خاطر این بود که پزشک الهی امید و طمعی داشت که در برابر این کار، پاداشی بگیرد و یا بهره‌ای بگیرد و نه از کسی بیم و یا هراسی داشت و زرگر را برای سود خودش و یا منظور خودش نکشت و ترسی هم از هیچ‌کس نداشت. این کار او الهام خدایی بود.

223          او نـــکشـــتـش از بــرای طـبـع شـاه             تا نــــــیــامد امــــر و الــــهــام الـــه

طبع یعنی میل و رغبت. الهام آن چیزی است که  خداوند به دل یکی می‌اندازد. در عرفان می‌گویند که الهام باید از خارج، وارد دل بشود و یا به دلش بیفتد و از سوی خداوند است. مولانا می‌گوید این طبیب غیبی این زرق‌وبرق‌های شهوانی و ظاهری (زرگر) را برای خوش‌آیند روح (شاه) نکشت فقط وقتی دست به این کار زد که خداوند بر او مقرر گردانید. در عرفان نه اینکه لذت نباشد و اتفاقاً لذت، بسیار احساس خوبی است؛ در اینجا صحبت از لذایذ فساد آفرین دنیوی است که باید از آنها پرهیز کرد و این باید جلوی چشمان نفس اماره حقیر شود و بالاخره به‌کلی از بین برود تا نفس اماره، بهبود حاصل کند و از دشواری‌ها و مشکلات روزمره، رهایی پیدا کند.

224        آن پسر را کَــش خَضِر بـبـرید سـر             سرّ آن را  درنیابد عــــام  خـــلـــق

کَش یعنی که او را. خَضِر همان خضر است و عام خلق یعنی مردم عامی. حالا به‌عنوان‌مثال می‌گوید که خضر سر آن پسر را خودبه‌خود نبرید و وقتی‌که سر آن پسر را برید برای مردم عوام قابل‌قبول و قابل‌فهم نبود که چرا این کار را کرد. این داستان برمی‌گردد به برخورد حضرت موسی با حضرت خضر. معروف است که حضرت خضر به آب حیات دسترس دارد و می‌داند چشمۀ آن کجاست. حضرت موسی از خضر می‌خواهد که او را همراه خودش به سفر ببرد. حضرت خضر ممانعت کرد و موسی از او علت آن را پرسید و حضرت خضر جواب داد که نمی‌توانی با من بیایی؛ زیرا تو نمی‌توانی کارهایی را که من در سفر انجام می‌دهم؛ تحمل بکنی. موسی گفت که من می‌توانم تحمل‌کنم. خضر گفت می‌توانی همراه من بیایی به‌شرط اینکه هر کار که کردم تو خرده نگیری و سؤالی نکنی و موسی قبول کرد و به راه افتادند. وقتی به اولین جا رسیدند پسر جوانی به آنها برخورد کرد و حضرت خضر این جوان را گرفت و کشت. موسی چون خیلی تعجب کرده بود از خضر پرسید تو چرا این جوان را که کاری نکرده بود؛ کشتی؟ خضر جواب داد که این پسر مبدأ فساد بود و اولین کاری که می‌خواست بکند این بود که پدر و مادرش را از راه به در ببرد و گمراه کند و به فساد آلوده کند و بعد بقیۀ خانواده و خویشاوندان و دوستانش را هم به همین راه بکشد و این فساد، شهر را فرامی‌گرفت و بنابراین از بین بردن این یک فساد‌کننده بهتر از این است که او بماند و یک جامعه‌ای را آلوده کند؛ و به موسی گفت تو قرار بود که از من سؤال نکنی؟ جواب داد که فراموش کردم و دیگر تکرار نمی‌کنم. بعد رسیدند به یک ده و یک دیوار خرابه‌ای و خیلی هم گرسنه بودند و هرچه از اهالی این ده، غذا و آب خواستند به آنها چیزی ندادند.  خضر توقف کرد و شروع کرد به تعمیر این دیوار خرابه. موسی گفت من تعجب می‌کنم ما بسیار تشنه و گرسنه هستیم و تو باید در قبال این تعمیر مزدی بگیری که ما با آن آب و غذایی تهیه کنیم. خضر در جواب گفت تو دومرتبه داری در کار من سؤال می‌کنی؛ ولی این مرتبه هم جوابت را می‌دهم. گفت زیر این دیوار، گنجی است و این گنج متعلق به چند طفل یتیم است و اگر این دیوار بیشتر خراب می‌شد آن وقت این گنج نمایان می‌شد و همه آن را غارت می‌کردند و به این یتیمان نمی‌رسید. من خواستم آن را تعمیر کنم تا یتیمان بزرگ‌تر بشوند و به سن بلوغ برسند و آن وقت بتوانند به گنج خود برسند. بعد به موسی گفت از اینجا دیگر نمی‌توانی با من همراه باشی و موسی گفت قول می‌دهم که دیگر نپرسم. به راه خود ادامه دادند و به یک نهر پهنی رسیدند و خواستند به آن‌طرف بروند. قایقی گرفتند و سوار شدند و به راه افتادند. خضر ناگهان شروع کرد به سوراخ کردن قایق و پس از سوراخ کردن سعی کرد که آن سوراخ را بگیرد. باز موسی طاقت نیاورد و پرسید چرا قایق را سوراخ کردی که مجبور شوی دوباره آن سوراخ را بگیری؟  خضر گفت این آخرین سؤالی است که به تو جواب می‌دهم و وقتی از کشتی پیاده شویم تو دیگر نمی‌توانی همراه من بیایی و در آخرین جواب می‌گویم که این کشتی، وسیلۀ نان‌آوری یک خانوادۀ فقیراست و صاحب آن با سوار کردن مسافر و به مقصد رسانیدن آنها اندک مزدی می‌گیرد و با این مزد، خانواده‌اش را غذا می‌دهد؛ ولی جایی که ما می‌رویم پادشاهی دارد که کلیۀ کشتی‌های سالم را برای جنگی که در پیش دارد  به‌زور می‌گیرد و به این صاحبان هم پولی نمی‌دهد. حالا وقتی مأموران این کشتی سوراخ شده و تعمیر شده را ببینند دیگر آن را نمی‌گیرند و این وسیلۀ امرارمعاش برای صاحب آن باقی می‌ماند.

در بیت فوق می‌گوید که مردم عادی این اسرار را نمی‌دانند و ما پاسخ این چراها و دلیل این اسرار را نمی‌دانیم برای اینکه ما با میزان درک و فهم خودمان به آنها نگاه می‌کنیم. اگر در طریقت و عرفان، آگاهی داشته باشیم و وقتی در این راه‌ها جلو برویم و به مقامات بالا برسیم مثل خضر همۀ این ندانم‌ها برای ما روشن می‌شود. این کارهایی که خضر انجام می‌داد از طرف خداوند به او الهام می‌شد و او هیچ‌وقت خودسرانه این کارها را نمی‌کرد.

225          آنک از حق یابد او وَحی و جواب          هرچه فـرمایــد بُوَد عــیــنِ  صواب

آن‌کسی که از پیشگاه خداوند وحی دریافت می‌کند و یا وقتی سؤالی می‌کند و از پیشگاه خداوند پاسخی دریافت می‌کند او مرتکب کارهای درست می‌شود. کلمۀ «صواب» یعنی صلاح و هرچه انجام دهد عین صلاح است و لغزشی ندارد.

226           آنک جان بخشد اگر بُکشد رواست          نایب است و دست او دست خداست

نایب یعنی جانشین. خداوندی که جان می‌بخشد اگر آن جان را بگیرد؛ او صاحب‌اختیار است و اگر یک انسان کاملی هم این کار را بکند او چون نایب خداست این هم رواست؛ چون این شخص درروی زمین جانشین خداست؛ بنابراین مختار است. در یکی از جنگ‌های پیغمبر اسلام، تعداد سپاهیان اسلام خیلی کم بود و در مقابل سپاهیان عظیم دشمن، نزدیک به شکست خوردن بودند. پیغمبر اسلام خم شد و یک ‌مشت ریگ بیابان برداشت و پاشید به سربازان دشمن و سربازان دشمن همگی فرار کردند ‌چنانکه آنها زیردست و پای اسب‌های خودشان تلف شدند. بلافاصله از طرف خداوند وحی نازل شد که‌ای پیغمبر خیال نکنی که تو این کار را کردی.

227          همچو اسماعیل پیشش  سَر بـنـه          شاد و خنــدان پیش تیغش جـان بـده

تیغش اینجا به معنی فرمانش. چون فرمان بردن، کار مشکلی است مثل تیغ خوردن است. در داستان ابراهیم دیده شد که ابراهیم به‌فرمان خداوند تسلیم شد و آماده بود که پسر خودش اسماعیل را سرببرد؛ ولی قبل از اجرای فرمان، خداوند وحی دیگر فرستاد و او را منصرف کرد.

228         تا بمــاند جـــانـت خنــدان تـا ابـــد           همچو جا نِ پاکِ احمـــد با احــــد

احمد نام دیگر پیغمبر اسلام است. احد هم اسم خداوند است و هم صفت خداوند. مولانا می‌گوید تفاوت  لُغوی  احمد (پیغمبر) و احد که خداوند است بسیار شبیه هم هستند و فقط اسم پیغمبر یک میم اضافه دارد و منظور اینکه پیغمبر با خداوند، بسیار نزدیک است؛ همان‌طور که اسما نیز باهم شبیه و نزدیک به هم هستند؛ بنابراین اوامر او تماماً اوامر خداوند بود. این نزدیکی ویژۀ پیغمبر اسلام نیست. خداوند هر رسولی را که می‌فرستد بایستی با وی همین اندازه نزدیک باشد تا بتواند پیغام‌های خداوند را درک کند و آن طوری که لازم است به مردمش برساند.

229         عاشقان جــامِ فرح آن گه کَــشـنــد           که به دست خویش خوبانشان کُــشـنـد

کَشند در بیت اول یعنی سر کشیدن و نوشیدن. خوبان یعنی معشوقان. کُشَند در مصراع دوم یعنی خودِ خودشان را ترک کنند و یا خود را در برابر خدا فنا کنند. مولانا می‌فرماید این عاشقانِ حقیقی آنگاه جام شادمانی را سر می‌کشند و لذت می‌برند که معشوقان آنها را بکشند و از بین ببرند. تا اینکه معشوق  عاشق را نکشد به آن معنی است که عاشق هنوز وجود دارد. حالا در مقابل معشوق ازلی که خداوند است آن‌کسی که طالب حقیقت و عاشق خداوند است نباید خودش را حس کند و باید در مقابل معشوقش فنا شود. وقتی به اینجا می‌رسند دیگر خودشان نیستند؛ بنابراین انسان‌هایی عاشق‌اند و هرچه می‌گویند و هر چه می‌کنند از خودشان نیست.

230          شــاه آن خون از پی شـهــوت نکرد          تــو رهــا کُــن بدگمانی و نَــبَــرد

نَبَرد یعنی ستیزه گری. می‌گوید شاه (روح) اگر زرگر (زرق‌وبرق‌های زندگی) را کشت از روی شهوت و هوس‌رانی نبود. این یک امر الهی بود. تو فکر بد نکن و بدگمان نشو و دست از ستیزه‌گری بردار و با خواست خداوند مخالفت مکن.

231          تــو گُمان بردی که کرد آلــودگــی          در صـفـا غِـش کِی هِـلــَد پــالودگی؟

آلودگی و پالودگی عکس یکدیگرند. آلودگی یعنی غرض‌ورزی و پالودگی یعنی بدون غرض و باصفا و پاکی. در صفا یعنی کاملاً ناب بودن و پاک بودن.  غش یعنی آلودگی. هِلَد از مصدر هلیدن یعنی گذاشتن است و کی هِلَد یعنی کی بگذارد و یا اجازه بدهد. معنی بیت اینکه تو هرگز این گُمان بد را به خاطر خودت خطور نده و نگو که شاه با شهوات نفسانی و غرض‌ورزی‌های نفسانی  خودش را آلوده کرد و این زرگر را کُشت. درحالی‌که روح (شاه) از آلودگی پاک است و جزئی از خداست و کی اجازه می‌دهد یا می‌گذارد که آلودگی وارد آن شود.

232         بهر آن است این ریاضـت وین جَفا           تــــا  برآرد  کــوره از نقــره جـُفــا

ریاضت یعنی تربیت اسب وحشی. نفس اماره هم مثل اسب وحشی است باید آن را تربیت کرد. کلمۀ جُفا آن خار و خاشاکی است که سیل در دو طرفش پس از گذشتن باقی می‌گذارد. معنی این بیت اینکه این رنج و دشواری که برای تربیت کردن و مهار کردن نفس است برای اینکه  این نفس را در کوره بگدازی تا اینکه ناخالصی‌ها و خار و خاشاکش از او جدا شود این همان کاری است که با سنگ نقره می‌کنند تا اینکه پس از ذوب کردن، جُفا از آن جدا شود و بتوانند نقرۀ خالص به دست آورند. در مورد نفس هم همین‌طور است.

233          بهــر آن است امتــحانِ نیک و بد           تا بــجــوشد  بر ســر آرَد زر زَبَــد

زَبَد برای طلا همان جُفاست برای نقره.  در این زندگی، خداوند آزمایش‌های نیک و بد در مسیر زندگی انسان‌ها قرار می‌دهد. آزمایش‌های نیک برای اینکه ببیند آیا او مغرور می‌شود؟ و بَد برای اینکه آیا او به خداوند بدگو می‌شود و دست از ایمانش برمی‌دارد؟  منظور اینکه وجود انسان که ناخالص است و دارای جُفا و زَبَد است در اثر این پستی‌ها و بلندی‌های امتحانی این خار و خاشاک از او جدا شود تا وجود طلائی و یا نقره‌ای  پیدا کند و کلیۀ زشتی‌ها و پلیدی‌های او از بین برود. در اینجا شاه (روح) در کوره و بوتۀ آزمایش قرارگرفته تا مصفا بشود. عملش اجرای اوامر الهی است که بر او الهام شده. خدا به او می‌گوید که این زرگر را بکش و این برای او سخت و دشوار است و همین‌که مشغول اطاعت امر خداوند است؛ یعنی در کوره و بوته قرارگرفته است.

234         گــر نـبـودی کارش اِلــهــامِ الـه            او ســگی بــودی درانـنـده، نه شاه 

اگر او که این کار را کرد؛ شاه نبود آن وقت یک سگ درنده بود؛ ولی حالا این‌طور نیست و روح به‌عنوان یک فرمان‌بر دارد در جهت نیکی کار می‌کند.

235          پاک بود از شهوت و حرص و هوی          نــیــک کرد او لــیک نیک بدنما

هوی به معنی هوی و هوس است. شاه از حرص و طمع و آز و خودخواهی و شهوات نفسانی و حیوانی و شیطانی پاک بود. به‌راستی زمانی که زرگر را کشت؛ کار خوبی کرد؛ ولی ظاهر این کار، بد بود و نیک بدنما بود.

236         گر خَضِر در بحر کشتی را شکست        صد درستی در شکستِ خِضر هست

خَضِر در مصراع اول و خِضر در مصراع دوم هر دو یکی است و فقط جهت آهنگ شعری با دو تلفظ آمده. در این بیت می‌گوید اگر حضرت خِضر آن قایق را سوراخ کرد ظاهراً کار بدی بود؛ ولی در باطن، کار خوبی بود؛ زیرا خانوادۀ صاحب آن قایق بی‌روزی نماندند. این کار خضر هم نیکِ بدنما بود و ظاهر کار او بر هیچ‌کس آشکار نبود حتی بر حضرت موسی هم آشکار نبود و اگر بود موسی هیچ‌وقت سؤال نمی‌کرد.

237            وهــم مــوسی باهمه نور و هنر         شد از آن مَــحـجـُوب تو بی‌پَر مَپر

بی‌پَر مَپر یعنی زنهار متوجه باش. ای کسانی که از دانش عرفان، تهی و خالی هستید؛ به خود جسارت ندهید که از اعمال انسان‌های کامل انتقاد کنید و یا بخواهید به این آسانی اعمال آنها را درک کنید و بفهمید. همچنان که پس از شنیدن این داستان، ما قبول داریم که این شاه، کار خوبی کرد که این لذات فساد آفرین را از بین برد؛ ولی اگر ما وارد این مرحلۀ عرفان نشده بودیم؛ قطعاً منتقد کار این شاه بودیم و می‌گفتیم که او نباید این کار را انجام می‌داد و درواقعیت ما داریم بی‌پر می‌پریم و داوری ما درست نیست و قضاوت‌های ما شتاب‌زده و سطحی و بدون فکر است. یکی از تعالیم عرفانی این است که هیچ‌کس نباید در بدگویی به آنچه ناپسند است شتاب‌زدگی کند؛ زیرا آنچه مطابق میل شما نیست ممکن است مطابق میل دیگری باشد و داوری و قضاوت در این‌طور موارد، اشتباهِ محض است. در بیت فوق حتی موسی هم بااین‌همه نورانیتی که داشت و باهمۀ هنرهایی که دارا بود او هم در حجاب بود و از بعضی حقایق در پرده، بی‌خبر بود.

238          آن گل سرخ است تو خونش مخوان         مست عقل است او تو مجنونش مخوان

آن چیزی که از زرگر ریخت آن گل سرخ بود و نه خون. او (شاه) شیفته و مست عقل کل که عقل خداوندی است؛ بود و تحت نفوذ و سلطۀ خداوندی بود و به همین علت بود که این کار را کرد و نمی‌توانست که نکند.

239           گــر بـدی خــون مُسـلـمـان کــام او          کــافِــرم گـــر بُردمــی مــن نــام او

کلمۀ مسلمان در مصراع اول الزاماً به معنی پیرو دین اسلام نیست. اصولاً مسلمان یعنی خداپرست در مقابل کافِر یعنی خدانشناس. در مابقی ادیان هم صدق می‌کند به‌شرط اینکه آن مذهب معتقد به مبدأ آفرینش یعنی خداوند باشد. در این بیت، مولانا از قول شاه می‌گوید: اگر من خون یک مسلمان (خداشناس) را می‌ریختم من آن موقع یک کافِری بیش نبودم و مولانا ادامه می‌دهد اگر این‌طور بود من هرگز مدح این شاه را نمی‌کردم.

240         می بلرزد عرش از مدح شقی          بدگمان گردد ز مدحش مُـتـقّــی

شَقی یعنی تبه‌کار و متقی یعنی پرهیزگار. در این بیت می‌گوید اگر کسی از تبه‌کار، مدحی بکند عرش خداوندی و یا بارگاه خداوندی می‌لرزد این هم سمبولیک است؛ یعنی این کار بسیار زشت است و این مدح و ستایش، سبب می‌شود که مردم پرهیزگار هم از ستایش واجبان پرهیز کنند.

241          شــاه بود و شــاهِ بَــس آگــاه بود          خــاص بـــود و خاصـــه الله بود

خاص بود یعنی در درگاه خداوند مقرب بود. شاه جزء خواص و مقرّبان خدا بود چون روح (شاه) قسمتی از خود خداوند بود.

242         آن‌کسی را کَش چنین شاهی کُشد           سوی بخت و بهترین جاهی  کَشد 

جاه یعنی مقام و منصب. حالا یک چنین شاهی  اگر یک کسی را بکشد او را نه‌تنها کُشته؛ بلکه به بهترین و والاترین مقام رسانیده. به‌راستی او را نکشته و مقام او را عزّت بخشیده. این شاه به دستور طبیب الهی که عامل و دست خداوند بود؛ عمل کرد.

243        گر نـدیـدی سـودِ او در قــهـر او           کیِ شدی آن لطفِ مطلق قهرجو

قهر در اینجا یعنی خشم و غضب و کشتن. کلمۀ لطف درست عکس قهر است. اینجا مراد، طبیب غیبی است که لطف مطلقِ خداوند است. قهرجو یعنی طالب ستیزه و هلاک کردن. در بیت بالا می‌گوید اگر طبیب الهی در از بین بردن این زرگر، نفع او را نمی‌دید آن لطف مطلق و ناب و خالصی که از سوی خداوند بود هرگز جویای این کشتن و این قتل نمی‌شد؟ به‌طورکلی بعضی از قهرهای خداوند به‌صورت لطف و بعضی از لطف‌های او به‌صورت قهر است. به‌عنوان‌مثال یک ‌وقتی خداوند مال فراوانی به کسی می‌دهد. ظاهر این لطف است. به‌قدری این آدم، فسادکار و بدکاره می‌شود که درواقع این قهر بوده که خداوند به او داده و خداوند می‌خواسته است که او را مجازات کند که این ثروت را به او داده است. حالا بعضی‌اوقات برعکس است و خداوند چیزی را به آن آدم می‌دهد که دارای قهرِ ظاهر و لطفِ باطن است. آن شخص بعداً متوجه لطف او می‌شود و وقتی در حال انجام است او می‌نالد که چرا خداوند این‌همه قهر را نصیب من می‌کند؛ ولی بعداً که می‌فهمد؛ آن وقت خدا را شکر می‌کند.

244        بچه می‌لرزد از آن نـیـش حَــجــام         مـادرِ مشـفـق در آن غــم شادکام

حجام یعنی حجامت کننده. او کسی بود که در قدیم پشت افراد را کمی تیغ می‌زد که شخص، مقداری خون از بدنش خارج شود که بدن به جای آن خون تازه و جدید جایگزین کند و کسالت یا بیماری او را بهبود بخشد. حالا در نظر بگیرید که یک حَجامی آمده به منزل و در حال گرفتن خون از یک بچه‌ای است. بچه در حال گریه کردن است و از این کار، ناراحت است؛ ولی مادرش خوشحال است از اینکه بچۀ او تا یک سال به‌سلامت خواهد بود. آن چیزی که آن بچه تصور می‌کند با آنچه مادر تصور می‌کند دو چیز کاملاً مختلف‌اند. حالا انسان‌های کامل چون به اسرار بالا واقف‌اند؛ نه‌تنها از این بلاها ناراحت نمی‌شوند؛ بلکه دل‌شاد هم می‌شوند.

245              نیم جان بــسـتانَد و صد جان دهد          آنــک در وهـمـت نیاید آن دهـد

نیم جان یعنی جانی که انسان با آن زنده است. این جانی است که خالی از دید معنویت است و روشن به عرفان نشده و بی‌معرفت است. صد جان یعنی جانی که بسیار بامعرفت و روشن به نور عرفان و معرفت است. در این بیت می‌گوید خداوند این جان ضعیف و خالی از معرفت را از کسی می‌گیرد و در عوضش یک جان روشن‌شده از نور معرفت بدو می‌دهد؛ و آن چیزی به او می‌دهد که در وهم و تصور و پندار او هم  نمی‌آید. «نیم جان بستاند نه به این معنی است که او را می‌کشد. فقط یک‌چیزهایی را از او می‌گیرد و به‌جای آن صدها برابر به او چیزهای بهتری می‌دهد که حتی خودش هم نمی‌فهمد.

246            تو قیاس از خویش می‌گیری و لیک        دور دور افــتــاده‌ای بـنگر تو نـیـک

تو اینها را با ترازوی فهم و درک خودت می‌سنجی و قیاس می‌کنی. خیلی دور از مسأله هستی. جلو بیا و خوب نزدیک به این معرفت  بشو و نگاه کن ببین چقدر فاصله داشتی و این قیاس تو درست نبود. در فلسفه و منطق مستدلی است که اگر ما دو مطلب را قبول کنیم آن وقت مطلب سوم را هم قبول کرده‌ایم. مثلاً می‌گوییم هر حیوان جسم است. بعد هر انسان یک حیوان است. اگر این دو را قبول کنیم؛ پس قبول داریم که انسان جسم است؛ ولی در عرفان همیشه این صدق نمی‌کند؛ زیرا انسان‌ها و شخصیّت‌هایی که می‌خواهیم باهم قیاس بگیریم؛ آدم‌های معمولی نیستند و این قیاس در عرفان صادق نیست. مثلاً می‌گوییم: طبیب الهی آدم کشت. این مطلب اول. و برای مطلب دوم می‌گوییم: آدم‌کش، تبه‌کار است. پس در مطلب سوم نتیجه‌گیری می‌کنیم که طبیب الهی تبه‌کار است؛ و می‌بینیم که طبیب الهی نمی‌تواند تبه‌کار باشد و پس این قیاس در فلسفه و منطق صدق می‌کند؛ ولی در عرفان بعضی‌اوقات صدق نمی‌کند و بعضی دیگر صدق می‌کند. علتش هم این است که این اشخاصی را که می‌خواهیم باهم مقایسه کنیم باهم فرق می‌کنند. طبیب الهی غیر از یک آدم معمولی بود. هم‌چنین انسان کامل هم غیر از یک آدم معمولی است.

پایان این داستان.

Loading

09.1 ادامه عاشق شدن پادشاه بر کنیزک – قسمت هفتم

0182         بعدازآن برخاست و عزم شاه کرد        شــــاه  را زان  شــمــّه‌ای آگــــاه کــــرد

شمّه یعنی یک کمی بو به مشام کسی بخورد. آن مربوط به مشکل کنیزک است. این طبیب الهی نزد شاه رفت و کمی از کشفی که کرده بود با شاه در میان گذاشت و روح را از بیماری نفس آگاه کرد.

0183          گـــفت تدبیر آن بُـــَود کان مرد را            حاضر آریــــم از پــی ایــن درد را

تدبیر یعنی چاره. از پی این درد یعنی از این درد عشق. کم‌کم به شاه فهماند که این کنیزک، عاشق است و عاشق یک زرگر در سمرقند است و باید بفرستیم این زرگر را از سمرقند بیاورند.  یعنی تصمیم گرفت که آن زرق‌وبرق‌های نفسانی (زرگر) را به نفس تسلیم کند و به او بدهد. آنچه را که موردعلاقه نفس (کنیزک) است را می‌خواهد برایش فراهم کند.

0184         مرد زرگر را بخوان زان شهر دور          بــا زَر و خــلـعــت بــده او را غرور 

لعت لباس دوخته‌شده‌ای بود که پادشاهان به اُمرا در ازای کار خوبی که کرده بودند؛ می‌بخشیدند. کلمۀ غرور یعنی فریب دادن. اصل کلمۀ مغرور شدن یعنی فریب خوردن. اگر از آمدن به اینجا ممانعتی کرد به زرگر خلعت بده او را غرور یعنی با دادن طلا و خلعت او را فریب بده و به اینجا بیاور. به هر وسیله‌ای و به هر تدبیری باید مرد زرگر را به اینجا آورد چون این تنها علاج بیماری نفس است. اگر که این نفس را تحت فشار قرار بدهیم و مرتب به او پند و اندرز بدهیم و او را در تنگنا قرار بدهیم او حریص‌تر و بدتر خواهد شد.

185           شه فرستاد آن‌طرف یک ‌دو رسول           حــاذقــان و کــافــیــان بَس عُــدول

کافیان به معنای کاردانان و لایقان و کارآمدان. عُدول یعنی عادلان؛ و دلیل اینکه آن شخص باید عادل باشد اینکه در عرفان این یک اصلی است که درمان کردن یک بیمار، عدل است و دانستن بیماری و درمان نکردن آن، ظلم است. شاه پیشنهاد طبیب را از دل‌وجان قبول کرد و دو نفر از افراد لایق و فهمیده و عادل را به سمرقند فرستاد. حالا آنها نمی‌توانند به آن سادگی او را از سمرقند بیرون آورند.

186           تا سمرقــنــد آمدند آن دو رســول           از  بــرای  زَرگر شَـنگِ  فـضـول

شنگ یعنی شوخ و رعناست. زرگر خیلی زیبا بود به همین علت کنیزک عاشقش شده بود. فضول یعنی کسی که کاری را انجام بدهد که از نظر شخصیتی و اجتماعی نباید انجام بدهد. دلیل فضول بودنش اینکه وقتی فهمید که کنیزک عاشق او شده دیگر نبایستی وی را به شخصی دیگر می‌فروخت. وقتی فرستاده‌های شاه به سمرقند رسیدند و با این زرگر خوش‌قیافه ولی فضول مواجه شدند با او صحبت کردند و به او گفتند که پادشاه از تو خواسته است که به حضور او شرفیاب شوی. او به این آسانی قبول نکرد؛ بنابراین دو فرستاده شروع کردند او را فریب دادن.

187          کای لطیف‌استادِ کامل‌معرفت            فــاش  انــدر شـهــرها  از  تو  صفت

لطیف‌استاد یعنی استاد ظریف‌کار. کامل‌معرفت یعنی کسی که در کار خودش اطلاعات کامل دارد. آن دو فرستاده به او گفتند ای زرگر ظریف‌کار و ماهر که شهرت تو به همه‌جا رسیده است و همه‌جا صحبت از توست و حالا شاه تو را خواسته است.

188            نـَـک فلان شه از برای زرگــری           اخــتــیــارت کــرد، زیرا  مــهــتـری

نَک یعنی اینک. اختیارت کرد یعنی تو را برگزید و انتخابت کرد. مهتری یعنی سرکردۀ زرگران هستی. به همین علت شاه تو را خواسته که به دربار او بیایی و در آنجا اقامت کنی و برای او زرگری کنی و زرگر ویژۀ شاه باشی.

189           اینک این خِلعت بگیر و زرّ و سیم             چو  بیایی  خاص  باشی  و نــدیــم

به او گفتند حالا این خلعت و لباس‌های دوخته‌شدۀ زیبا را قبول کن و وقتی آمدی به حضور شاه رسیدی تو از خواص و نزدیکان شاه خواهی شد. به لذایذ (زرگر) دنیوی گفتند شاه (روح) تو را خواسته و کنیزک هم از آنِ تو خواهد شد؛ کار بسیار خوبی می‌کنی که دعوت او را بپذیری.

190           مرد  مال  و خِلعَت  بسیار  دید             غِــرَه شد از شـهـر و فــرزندان بریــد

191           اندر آمد  شادمان  درراه   مرد            بی‌خبر کــان شاه قصــد جــانش  کرد

مرد منظور زرگر است. غِرَه شد یعنی فریب و گول خورد و همسر و فرزندانش را فراموش کرد بدون اینکه به جوانب کار بنگرد. هرکس که گول بخورد به این خاطر است که جوانب کار را در نظر نمی‌گیرد. زرگر پس از دیدن آن‌همه خِلعت و طلا و جواهر، عازم دربار شاه شد. لذایذ دنیوی کور و کر به‌قصد  عزت یافتن و به‌قصد حرمت و احترام یافتن به‌سوی روح، روان شد.

192          اسب تازی برنشست و شاد تاخت           خون‌بهای خویش را خلعت شـناخت

اسب تازی یعنی اسب عربی که به تیزی و به تندروی مشهوراست. زرگر به عشق لذایذ دنیوی  و ثروتی که فکر می‌کرد در انتظارش است پرید روی یک اسب عربی  و با تندی و تیزی عازم دربار شاه شد. گرچه که برای او خلعت و زر و سیم فرستاده بودند؛ ولی به‌راستی خلعت و زر و سیم نبود و این خون‌بهای او بود. او این حقیقت را نمی‌دانست و دنبال دریافت خلعت بود. لذایذ دنیوی (زرگر) شتابان به‌سوی روح (شاه) شتافت؛ غافل از اینکه در پیشگاه روح، محو و نابود خواهد گردید. و این کاری است که باید بشود؛ یعنی لذایذ دنیوی در مقابل روح باید محو شود تا بتواند هم‌سنخ روح بشود؛ بنابراین  این زرگر باید کشته شود تا به مقصود خود برسد.

193          ای شـده انــدر سفر با صـد رضا            خود  به ‌پای خویش  تا ســوء‌الـقـضا     

سوءالقضا یعنی سرنوشت شوم ناگهانی. مولانا می‌گوید ای آنکه با کمال رغبت و رضایت سفرکرده‌ای و داری با پای خودت و باعلاقه به سفر می‌روی؛ متوجه نیستی که چه سرنوشت شومی در انتظارت است. خودت می‌روی تا خون خودت را بریزی.

194           در خیالش مُلک و عزّ و مهتری           گــفــت عزرائیل:  رو  آری  بَری

مُلک یعنی سَروری و «مهتری» یعنی بزرگ‌تری و سالاری. بری یعنی می‌بری.  زرگر در خیال خودش فکر می‌کرد که می‌رود در دربار شاه و آنجا زندگی می‌کند و دارای مُلک و ثروت زیادی می‌شود و دارای عزت و احترام خواهد شد؛ درحالی‌که عزرائیل به او می‌گفت (به‌طور طنزآمیز) که آری برو به‌طرف قصر شاه و به‌طرف چیزی که به آن حرص و طمع داری و به آنچه که به آن آرزو داری؛ خواهی رسید.

195          چون رسید از راه آن مرد غریب           اندر آوردش  به‌پیشِ  شه طــبیب

196          سوی   شاهنشاه  بردندش   به‌ناز          تا  بســوزد بر ســر شــمع  طــراز

چون آن مرد غریب به دربار رسید؛ طبیب الهی او را به‌سوی شاهنشاه هدایت کرد و با ناز و احترام به شاه معرفی کرد. طراز منطقه‌ای هست در سرحد چین با آب‌وهوای سرد که دارای مردمی بسیار زیباروی است. حالا شمع طراز یعنی معشوق زیبای قدبلند؛ اما شمع می‌سوزاند و در مصراع دوم می‌گوید او را نزد شاه بردند تا بر سر شمع طراز بسوزد. در اینجا شمع طراز، کنیزک است؛ و زرگر درست مثل پروانه‌ای که دور شمع می‌گردد تا آخر بسوزد او هم بسوزد.

197          شـاه دید او را  بسی تعظیم کرد           مخزن  زر  را بـــدو تســلیم  کرد

شاه وقتی او را دید به او احترام فوق‌العاده‌ای گذاشت و درِ گنجینۀ طلا و جواهرات خود را بازگشود و در اختیارش گذاشت برای اینکه زرگر بتواند با این طلاها کار کند و زرگر ویژۀ شاه باشد.

198         پس حکیمش گفت کای سلطانِ مهِ          آن  کــنیزک  را  بدین  خواجه  بده

طبیب الهی به سلطان بزرگ (مه) گفت ای پادشاه بزرگ این کنیزک را به این زرگر، هدیه کن. به روح گفت که این نفس اماره را کاملاً در اختیار لذایذ دنیوی قرار بده و آنها را آزاد بگذار.

199        تا کنیزک در وصالش خوش شود           آبِ  وصلش دفــعِ آن  آتــش   شود

آب وصلش یعنی این وصل آب مانندش و این وصل و یا پیوند مثل آبی است که روی آتش بریزی او را سالم می‌کند. گفت ای شاه این کنیزک را به این زرگر ببخش تا این کنیزک به وصال معشوق خود برسد و سالم شود.

200       شه بـدو بخشــیـد آن مه‌روی را            جفت کرد آن هردو صحبت‌جوی را

مه‌روی یعنی کنیزک و صحبت‌جوی یعنی هم‌صحبت و همنشین. شاه به دستور پزشک الهی آن کنیزک ماه‌رخسار را به زرگر تسلیم کرد. درواقع، نفس با لذایذ دنیوی باهمدیگر آمیختند.

201             مــدت شش مـاه می‌راندند کام           تا  به صحّت  آمد آن  دخـتــر  تمام

می‌راندند کام یعنی از یکدیگر کام می‌گرفتند. کام یعنی کامل. مدت شش ماه این کنیزک و زرگر باهم به خوش‌گذرانی و از یکدیگر کام گرفتن که آرزوی کنیزک بود؛ مشغول بودند و کنیزک حالا بهبود کامل یافته و کاملاً خوب شده بود.

202            بعدازآن ازبهر او شربت بساخت         تا بــخورد و پـیـش دختر می‌گداخت

پس از سپری شدن و گذشتن شش ماه این پزشک الهی یک شربت مخصوصی را تهیه نمود و به زرگر خوراند و این زرگر هرروز پیش چشمان کنیزک، ضعیف‌تر و ضعیف‌تر و لاغرتر و زرد و بیمار و رنجور می‌شد و رفته‌رفته آن زیبایی‌اش از بین رفت. آن شربتی که طبیب غیبی به زرگر داد در حقیقت نمایش تدریجی ریاضت دادن آن نفس و تربیت کردنش در تحت هدایت کردن مرشد بود که به راه بیاید و دست از امیال فساد آفرین و هوی و هوس‌های شیطانی و شهوانی‌اش بردارد تا به‌کلی از بین ببرد. حالا این نفس اماره که یک عمر به زشتی‌ها عادت کرده؛ نمی‌تواند دفعتاً درست شود و باید به‌تدریج و رفته‌رفته درست شود.

203           چون ز رنجوری جـمـالِ او نمـانـد          جــان  دختر در وَبــالِ او نـمــانـد

وبال اینجا یعنی رنج و عذاب. دختر از دوری عشق این زرگر در عذاب و رنج بود. درحالی‌که آن زیبایی و جذابیّت و آن تازگی و جوانی زرگر در اثر بیماری از بین رفت؛ دیگر جان کنیزک هم از عذاب و عشق ورزیدن با او کم‌کم خاموش گردید. لذایذ غیرضروری دنیوی در برابر چشم نفس، خوار گردید. این نفس، شیفتۀ لذایذ بود؛ ولی حالا در حال معکوس شدن است.

204         چون‌که زشت و ناخوش و رُخ‌زرد شد       اندک‌اندک در دل او ســرد شــد

در دل او سرد شد یعنی کنیزک دیگر اشتیاقی به عشق زرگر نشان نمی‌داد. از این به بعد نفس، دیگر به دنبال لذایذ زندگی نبود و این چیزی بود که در اصل، هدف (روح) شاه بود و می‌خواست بر این نفس اماره چیره شود و او را در مهار خود دربیاورد و حالا این نفس مهارشده می‌تواند با روح در یک بدن باهم تناسب داشته و باهم در یک بدن زندگانی کنند و در صلح و صفا باشند. آیا خواننده فکر می‌کند که آن کنیزک واقعاً عاشق زرگر بود؟ خیر، اگر عشق او واقعی می‌بود پس زمانی که زرگر لاغر و زردرنگ شده بود آن وقت هم عاشق زرگر باقی می‌ماند. او عاشق ظاهر و زیبایی زرگر شده بود و عشق او مجازی و از روی شهوت بود و نه عشق حقیقی.

205         عشق‌هایی کـز پـی رنــگی بُوَد          عـشـق  نَـبـوَد عاقـبـت  نـَنـگی  بُوَد

مولانا به این نتیجه می‌رسد که عشق‌هایی که به خاطر زیبایی و آب و رنگ و قد و قامت و چشم و ابروست؛ عشق نیست و از روی شهوت و هوسرانی و خیال است و آن را نباید عشق دانست و حرمت عشق را باید حفظ کرد. عشق واقعی به‌هیچ‌وجه از بین رفتنی نیست و در هر شرایطی باقی می‌ماند؛ و در مقابل عشق‌هایی که واقعی نیست به دنبالشان ننگ و رسوایی دارند.  اصالت همیشه با معشوق است. این معشوق است که باید چنان عاشق را به خودش جذب کند که به‌هیچ‌وجه عاشق دست از معشوق برندارد. ثروتمندی‌اش را قبول داشته باشد و فقیری‌اش را هم قبول داشته باشد. کاخ‌داریش را با خاک‌نشینی‌اش هم قبول داشته باشد. زیبارویی‌اش را با زشت‌رویی‌اش هم قبول داشته باشد و در این صورت می‌شود این‌گونه عشق را عشق حقیقی دانست. اول‌ازهمه باید نفس را شناخت و دانست که این نفس این گرفتاری‌ها را برای ما ایجاد می‌کند و باید یاد بگیریم که این نفس را چگونه به راه صحیح هدایت بکنیم و بر آن مسلّط بشویم نه اینکه با او مبارزه بکنیم و بجنگیم. باید با نرمی و لطافت او را عوضش کرد و این مقداری زمان‌بردار است.

206           کاش کان هم ننگ بودی یــک‌‌سری            تــا نرفــتــی بـَر وِی آن بَـدداوری

کان یعنی که آن و اشاره است به رنگی در بیت بالا به معنی زیبایی زرگر. یک‌سری یعنی سراسر و یک‌سره. «بدداوری» یعنی واقعۀ ناگوار و بد حادثه و واقعه و اتفاق بد. حالا می‌گوید ای‌کاش که این زرگر هم زشت بود و سراسر ننگ بود. ای‌کاش یک سر سوزنی زیبایی نداشت؛ زیرا آن وقت کشته نمی‌شد.  پیام مولانا این است که ما خیلی چیزهایی داریم که به آنها می‌نازیم و به دیگران فخر می‌فروشیم؛ ولی نمی‌دانیم که همان چیزها باعث از بین رفتن ما می‌شود و می‌رسد به جایی که به خود می‌گوییم ای‌کاش ما آن چیزهای خوب را نمی‌داشتیم.

207         خون دوید از چشمِ همچون جوی او            دشــمـن جــان وی آمــد روی او

او اشاره به زرگر است. از چشمان آن زرگر، اشک خونین جاری شد و خون گریه کرد. به‌راستی این رخسارِ زیبایِ جذابِ دلپذیر او بود که دشمن جانش گردید و باعث کشته شدنش شد منظور مولانا این است که جاذبه‌ها و لذایذ دنیوی سرانجام باعث ضایع شدن خود آن جاذبه‌ها می‌شود؛ زیرا فسادی ایجاد می‌کند که حتی نابودکنندۀ آن لذت هم هست و آن‌قدر فساد زندگی انسان را می‌گیرد که آن لذتی که خیال می‌کرد می‌برد آن هم دیگر نمی‌برد.

208         دشــمـنِ  طاووس آمــــد پَـــرّ او            ای بــســی شــه را بــکــشته فَرِّ او

«فرّ او یعنی شکوه او. طاووس را می‌کشند که پر زیبای او را بردارند. اگر پرش زیبا نبود که کسی او را نمی‌کشت. شاه وقتی شکوهمند می‌شود و فرِّ او جلوه می‌کند آن وقت دشمن پیدا می‌کند و اغلب شاه قوی‌تری پیدا می‌شود و او را می‌کشد. اگر فرّ و شکوه نداشت که او را از تاج‌وتختش فرونمی‌آوردند. کافی است به تاریخ کشور خودمان رجوع کنیم و نمونۀ این مطلب را بارها و بارها در سراسر تاریخ بخوانیم.

209         گــفت من آن آهوَم کز نــاف من             ریخت آن صــیّــاد خونِ صافِ من

ناف» من یعنی نافۀ پر از مُشک من. آهوی ختن که در چین است دارای کیسه‌ای ایست زیر شکم او که در آن مادۀ بسیار خوش‌بویی به نام مُشک جمع می‌شود؛ و حالا صیّادان جهت به دست آوردن این مشک، خون صاف این آهوی زیبا و بی‌گناه را می‌ریزند فقط برای مُشک او و اگر این کیسۀ زیر شکم را نداشت با او کاری نداشتند.

210        ای من آن روباهِ صحرا کز کمین              سر بــریــدنــدش برای  پوسـتـیـن

باز زرگر با خود می‌گوید که من مثل آن روباهی هستم که برایم کمین کردند و برای پوست من، سر من را از بدن جدا کردند و این پوست نرم من بود که سرم را به باد داد.

211            ای من آن پیلی که زخم پیلبان            ریخت  خونم  از برای  استخوان

منظور ازاستخوان عاج پیل است؛ و زرگر ادامه می‌دهد که من آن فیلی هستم که مرا می‌کشند که عاجم را به دست آورند.

 212          آنک گــشـتَـسـتَـم پیِ مادونِ من             می نداند که  نَخُـسپــَد  خــونِ  من

پی مادون من یعنی از برای چیزی غیر از من و آنچه غیر من است. این زیبایی ظاهری است و خیلی زودگذر است؛ ولی برای مادون او، یعنی زیبایی او جانش را از بین می‌برد. نخُسپد یعنی نمی‌خوابد. زرگر می‌گوید آن‌کسی که به خاطر زیبایی‌های ظاهر و زودگذرم من را کُشت آیا نمی‌داند که خون من نمی‌خوابد و یک روزی گردن او را می‌گیرد؟  شاه باید بداند که خون من ضایع نمی‌شود و از بین رفتنی نیست. او این حرف‌ها را می‌گوید؛ ولی نمی‌داند که تقصیر از خودش است و شاه مقصر نیست؛ زیرا که این زرگر نفس و یا کنیزک را آلوده کرده بود و به‌عبارت‌دیگر این زرق‌وبرق‌های دنیوی (زرگر) این نفس (کنیزک) را آلوده کرده بود و حقا محکوم به مردن بود و می‌بایست کشته شود. او نابودکننده و گمراه‌کنندۀ نفس بود و او زندگی روحانی نفس را آلوده کرده بود. نفس هم دارای زندگی روحانی است و وقتی کسی متولد می‌شود هم روح او روحانی ست و هم ‌نفس او روحانی است و کم‌کم نفس در اثر لذت‌های زندگی است که او را آلوده می‌کند.

213           برمن است امروز و فردا بر وی است       خونِ چون من کس چنین ضایع کِی است

و زرگر همچنان حرف می‌زند و می‌گوید امروز بلا بر سر من آمده و فردا بر سر قاتلم می‌آید. ای شاه، امروز کاری که بر سر من آوردی فردا شخص دیگری همین بلا را بر سر تو خواهد آورد. من مظلوم و بی‌گناه هستم تو خون مرا ریختی و ضایع کردی. این لذایذ نفسانی (زرگر) نمی‌داند که زشتی و مبدأ بدکاری از خود اوست. اگر این جاذبه‌های فسادآفرین نبودند آن وقت کسی با او کاری نداشت. همین جاذبه‌های فساد آفرین است که جامعه را درنهایت به فساد و آلودگی می‌کشاند.

214         گــرچـه دیــوار افـکـنـد ســایــه دراز           بازگردد ســوی او آن ســایه بـاز

زرگر ادامه می‌دهد و می‌گوید زمانی که خورشید بالا می‌آید به دیوار سایه دراز می‌اندازد؛ ولی بعداز مدتی این سایۀ دراز کم‌کم کوتاه می‌شود تا اینکه مثل اولش بشود؛ یعنی عمل هرکسی و حتی خورشید هم در آخر به خودش برمی‌گردد.

215        این جـهـان کــوه است و فـعــل ما نِدا            ســوی  مـا  آیـد  نِــداها  را  صَدا

تفاوت صدا با ندا این است که ندا امواج صوتی است. مثلاً اگر کسی صحبت می‌کند آن صوت او را ندا می‌گویند و حالا اگر این ندا به کوه برخورد کند و کوه آن را منعکس کند این انعکاس را صَدا می‌گویند. در بیت فوق می‌گوید این دنیا مثل کوه است و اعمال و رفتار ما مثل نداست و چون وقتی ندا هست آن وقت صدا هم هست؛ بنابراین سزای اعمال ما هم مثل صداست که به خود ما برمی‌گردد.

216        این بگفت و رفت دَر دَم زیر خاک            آن  کـنـیــزک شد  ز رنج عشق پــاک

زرگر پس از گفتارهای خود در دم جان سپرد و به‌عبارت‌دیگر نفس مشتاق لذایذ دنیوی از دام لذایذ، رهایی پیدا کرد و کنیزک هم از آن عشق دروغینی که او را احاطه کرده بود به‌کلی رها شد.

217       زانــک عشــق مردگان پـایـنـده نیست             زانــک مـرده ســوی مـا آیـنـده نیست

عشق مردگان یعنی عشق‌های مجازی و ظاهری. مولانا می‌گوید عشق به ظواهر دنیا داشتن مثل عشق به مرده است. عشق باید به حقایق داشت نه به مرده. اگر به ظواهر عشق بورزی مثل این است که به مرده عشق ورزیدی.

218       عشــق زنـــده در روان و در بصــر             هر دمــی بــاشد ز غــنچه تازه‌تر

مولانا ادامه می‌دهد که عشق زنده، عشقی است به ‌حق و حقیقت و پاکی و درستی واقعی که در روان و چشم دلت و برای همیشه مثل غنچه، تروتازه و زیباست.

219        عشــق آن زنـده گـزین کـو باقی است              کــز شرابِ جان‌فزایت ساقی است

عشق کسی را انتخاب کن که مثل عشق به‌حق و از بین رفتنی نیست؛ چون حقیقت ماندنی است و به آن هم که عشق بورزی؛ آن‌هم باقی است. آن وقت شرابی را به کام وجودت می‌ریزد که جانت را افزایش و افزایش می‌دهد. عشق به حقیقت، ساقی شراب جان‌فزا برای تو خواهد شد.

220       عشــق آن بــگــزین که جمله انـبـیــا              یــافـتـنـد  از عشقِ  او  کار و  کیا

«کار و کیا» اصطلاحی است که مولانا به کار می‌برد و معنی آن شکوهمندی است. در این بیت به دنبالۀ بیت  قبلی می‌گوید به کسی عشق بورز که پیامبران به او عشق ورزیدند و به شکوهمندی رسیدند.

221       تو مــگو ما را بر آن شــه بار نـیـست             بــا  کریمان  کــارها  دشوار  نیست

شه یعنی خداوند و بار یافتن یعنی اجازۀ حضور یافتن. کریمان بزرگواران‌اند. در بیت قبلی گفت که تو نمی‌توانی مثل پیامبران به خدا عشق بورزی نباید که بگویی آن پیغمبران بودند که به خدا  راه داشتند و بدان که تو هم راه داری برای اینکه خداوند کریم و بزرگوار است و با بزرگواران کارها سخت و دشوار نیست و هیچ‌وقت با ناامیدی نزد خداوند نرو؛ باشد که او تو را با آغوش باز بپذیرد.

Loading

08.1 ادامه عاشق شدن پادشاه بر کنیزک – قسمت ششم

0144             گـفت ای شه، خلوتـی کـن خـانه را            دور کـن هم خــویش و هم بـیــگانه را

طبیب الهی به شاه گفت که باید قصر خودت را خلوت کنی و هیچ‌کس؛ حتی از بستگان تو و یا غیر بستگان توهم در قصر نباشند.

0145        کس  نـدارد  گوش  در دهـلـیـزها              تا  بـپـرسم  زین  کـنـیـزک چـیـزها

این طبیب الهی می‌خواهد از خود کنیزک اقرار بگیرد که عاشق شده و ضمناً هیچ‌کس هم این موضوع را نشنود. اگر کنیزک متوجه می‌شد غیر از طبیب، کسی دیگری هم‌ صحبت‌های آنها را گوش می‌کند آن ‌وقت از گفتن حقیقت امتناع می‌کرد. ندارد گوش یعنی کس دیگری گوش نکند؛ و دهلیزها به معنی راهروهاست. طبیب غیبی می‌خواهد با نفس هوی و هوس کاملاً خلوت کند.   

0146     خانه خالی ماند و یک دَیّار نَی                     جــز طـبـیـب و جز هـمان بـیـمار نَی

دَیّار یعنی نفری و یا یک کس و در قصر شاه به‌جز کنیزک و طبیب الهی دیگر احدی باقی نماند.

0147       نرم نرمک گفت شهر تو کجاست          که  علاج اهـل هر شـهـری جـداست

نرم نرمک یعنی به‌آرامی و مهربانی. طبیب به‌آرامی از کنیزک پرسید شهرت کجاست و از کجا می‌آیی. چون کنیزک‌ها در زمان خریدوفروششان از شهری به شهر دیگری جابه‌جا می‌شدند. طبیب به بهانۀ اینکه علاج درد هرکسی بستگی دارد به شهر خودش و من باید بدانم که شَهرت کجاست. حکمای قدیم عقیده داشتند که اوضاع جغرافیائی هر شهر در سلامت افراد دخالت دارد؛ حتی می‌گفتند که دو نفر که هردو یک بیماری دارند و از دو شهر متفاوت می‌آیند درمان آنها فرق می‌کند. این مطلب را ابوعلی سینا در کتاب قانون مفصلاً شرح می‌دهد.

0148       واندر آن شهر از قِرابت کیستت            خویشـی  و پیوستگی بـا چـیـستت

«قرابت یعنی از نزدیکان و خویشاوندانت. طبیب غیبی پرسید در شهری که زندگی می‌کردی چه کسانی از خویشاوندان تو بودند و با چه کسانی رفت‌وآمد می‌کردی و دوستان تو چه کسانی بودند. به‌این‌ترتیب طبیب کم‌کم وارد جزئیات زندگی او می‌شود.

0149      دست بر نبضش نهاد و یک‌به‌یک            باز  می‌پرسید از جـــور فــلـک

جور فلک منظور همان بیماری است که کنیزک گرفتارش شده بود. در سابق معتقد بودند آسمان، نُه طبقه دارد؛ و به این باور بودند که این بیماری‌ها از فلک نهم می‌آید؛ و جور و ستمی که فلک می‌کند از طبقۀ نهم است. یکی از ایران‌شناسان انگلیسی به نام ادوار براون است که دربارۀ  این بیت تحقیق کرده  و ممکن است که از منابع خاصی مثل کتاب ابوعلی سینا و یا منابع دیگر باشد. ابوعلی سینا همان کار مولانا را انجام داد. پسر قابوس بن وشمگیر باری مریض شد. ابوعلی سینا را که پزشک معروف بود؛ بردند به بالین مریض. او نبض بیمار را گرفت منتهی اختلافی که با این داستان دارد این بود که شخص ثالثی بود که اسم شهرها و اشخاص را او می‌گفت و ابوعلی سینا فهمید که این مریض عاشق شده. می‌دانست که وقتی شخص ثالث اسم معشوق او را ببرد نبض این بیمار تندتر می‌شود و ازاینجا معشوق مریض را مشخص می‌کرد؛ ولی اینجا طبیب الهی هم نبض را گرفته و اسم یکی‌یکی شهرها را از وی می‌پرسد.

0150         چون کسی را خار در پایش جَــهَـد            پای  خــود را بر  سر زانــو نـهـد

در اینجا مولانا از داستان خارج می‌شود و مثال خار را پیش می‌آورد. در پایش جَهَدیعنی در پایش فرورَوَد. کسی که خار در پایش فرورفته؛ پایش را بر سر زانوی پای دیگر خود می‌گذارد تا اینکه بهتر ببیند و خار را بیرون آورد.

0151        وز سر سوزن همی جوید سرش            ور نــیــابد  می‌کند بــا  لب ‌ترش

 وی به کمک سوزن سعی می‌کند سر خار را پیدا کند و آن را بیرون بیاورد و اگر سر خار را پیدا نکند آن‌وقت با لب، آن موضع را تر می‌کند که محل خار نرم شود و خار آسان‌تر بیرون بیاید.

0152      خار در پــا شد چـنین دشواریـاب            خــار در دل چــون بود؟ واده جواب

مولانا می‌گوید اگر خاری در پایی فرورود؛ پیدا کردنش بسیار مشکل است و حالا اگر خاری در دل کسی برود؛ ببینید چقدر درآوردن آن مشکل‌تر است. این «خار در دل رفتن» یعنی عاشق شدن.

0153       خــار دل را گر بـدیـدی هر خَــسی            دست کِی بودی غمان را بر کسی؟

خسی یعنی شخص پست و فرومایه. دست کی بودی یعنی کی تسلط داری. غمان جمع غم است. می‌گوید هرکسی و هر پست و فرومایه‌ای و آن‌کسی که بینش و بصیرت روحی ندارد؛ اگر می‌توانست این بیماری دل را شفا دهد و این خاری را که به دل کسی نشسته بیرون آورد غم بر هیچ‌کس مسلط نمی‌شد؛ ولی چون این‌طور نیست باید انسان‌های باتجربه و اگر صحبت از عرفان می‌شود؛ انسان‌های کامل باشند تا بتوانند تشخیص درست دهند و این خار را در دل مریض پیداکرده و درآورند.

0154       کــس به زیر دُمّ  خـر خـاری نهد              خــر نداند  دفــعِ  آن  بر می‌جهد

در اینجا مولانا مثال بسیار ملموسی می‌زند که برای همگی قابل‌فهم است و می‌گوید اگر کسی به زیر دم خر، خاری بگذارد؛ خر نمی‌داند چگونه آن را دفع کند؛ بنابراین جست‌وخیز می‌کند و بالا و پایین می‌پرد.

0155      برجهد وان خـار محکـم‌‌تر زنـد              عاقـلی بــایـد کــه خـاری برکند

محکم‌تر زند یعنی بیشتر آن خار در پشتش فرو می‌رود. عاقلی یعنی کسی که در این‌طور موارد بصیرت و بینش دارد و داناست. ما باید از این داستان خر و خار بیرون رویم و در زندگی روزمره خودمان فکر کنیم. باید بدانیم اگر مشکلی برای کسی اتفاق بیفتد و خود شخص خواسته باشد که آن مشکل را برطرف کند در بسیاری از موارد مشکل را بدتر می‌کند؛ و اگر کسی به حل آن مشکل، وارد نیست نباید خودش را در برطرف کردن آن مشکل، دخالت بدهد؛ و اگر خودش را دخالت دهد آن ‌وقت بارها و بارها مشاهده می‌کنیم که آن مشکل بدتر از بد می‌شود.

0156          خر ز بهر دفع خار از سوز و درد            جفته می‌انداخت صـد جـا زخم کرد

علت اینکه مولانا مثال بالا را می‌آورد اینکه آن طبیبانی که پر از ادعاهای توخالی بودند و نتوانسته بودند مرض کنیزک را تشخیص بدهند و او را درمان کنند؛ ولی این طبیب الهی که درواقع الهامات غیبی دارد؛ می‌خواهد به این روح (شاه) بگوید که حالا چه‌کار باید بکنیم که این نفس (کنیزک) را مهار کنیم.

0157        آن حـکــیـم  خـارچــیـن استاد بود             دسـت می‌زد جابه‌جا می‌آزمود

«خارچین» کسی است که خار را بیرون بکشد. آن طبیب الهی در کار خودش مهارت داشت و در جابه‌جاهای مختلف در کنیزک دست می‌زد و آزمایش می‌کرد و درصدد بود که ریشۀ این مرض را پیدا کند. او امراض معنوی را خوب می‌شناخت و نَفس بیمار شده را با استادی و مهارت زیاد آزمایش می‌کرد.

0158        زان کـنـیـزک  بر طریقِ داستان              بــاز می‌پرسید حــال  دوستان

«بر طریق داستان» یعنی غیرمستقیم. این حکیم برای کنیزک قصه تعریف می‌کرد و ضمن قصه گفتن احوال دوستان او را هم می‌پرسید برای اینکه از میان آنها به معشوق کنیزک پی ببرد. رفتار این حکیم با کنیزک بسیار نرم و دوستانه و خوشایند بود؛ بنابراین اعتماد کنیزک را به خود جلب کرد. این نرمش حکیم برای این بود که آنچه در دل دارد برای او بازگو کند. این نفس اماره که عاشق هوی و هوس شده چه هوی و هوسی؟  کدام هوی و کدام هوس و یا کدام خواسته‌ای یا خواسته او کیست؟                  

0159      با حکیم او قصّه‌ها می‌گفت فاش              از مـُقـام و خــواجـگان و شـهرتاش

فاش یعنی علناً و آشکارا. «مُقام» یعنی جای اقامت و شهری که در آن سُکنی داشت. خواجگان یعنی صاحبانش. شهرتاش یعنی همشهری‌های او. کنیزک چون به طبیبش اعتماد کامل پیداکرده بود هرچه را که می‌دانست برای طبیب، شرح می‌داد؛ یعنی نفس اماره سوابق و پیشینۀ خودش را در اختیار طبیبش گذاشت. یا اول چه هوی و هوس‌هایی داشتم و بعد این هوس‌ها چگونه تغییر کرد و بعد چه شد و الی آخر.  

0160       سوی قصّه گفتنش می‌داشت گوش           سوی نبض و جَستنش می‌داشت هوش

جَستنش» یعنی جستن ضربان نبضش. طبیب ازیک طرف نبضش را در دست داشت و از طرف دیگر قصّه‌ها را گوش می‌داد و با کمال بصیرت و هوشیاری منتظر بود ببیند در کجا نبض  کنیزک از حالت خودش خارج می‌شود. این نبض گویای حالت نفس است که کاملاً زیر نظر طبیب بود و می‌خواست بیابد که کنیزک به چه کس و یا چه چیز دل‌بستگی دارد.

0161      تا که نبض از نام کی گردد جَهان            او بُــوَد مـقــصودِ جـانش در جـهـان

 جَهان یعنی جهنده؛ ولی جهان دوم به معنی دنیا و عالم است.  طبیب می‌خواست از جهیدن نبض کنیزک به شخص و یا جایی پی ببرد. از این طریق او خواهد فهمید که کنیزک عاشق کیست و یا آن نَفس عاشق چیست.

0162       دوســتــان شــهــر او را برشمرد            بعدازآن شـهـری دگر را نام برد

طبیب با گفتن اسامی دوستان و آشنایان شهر کنیزک را تکرار می‌کرد و اسامی دیگر شهرها را و دیگر دوستان او را بر زبان می‌آورد و منتظر جهیدن نبض او بود.

0163      گفت چون بیرون‌شدی از شهر خویش            در کـدامین شــهـر بودسـتــی تو بـیـش

طبیب از او پرسید تو چگونه از شهر خودت بیرون آمدی و در مدت اقامت‌های خود در چه شهری بیشتر بودی؟

0164      نام شهری گفت و زان هم در گـذشت             رنگِ رو و نـبـض او دیگــر نگــشت 

«دیگر نگشت» یعنی دگرگون نشد. از اسمی به اسم دیگر و از شهری به شهری دیگر صحبت کرد و اثری بر رنگ روی او یا در نبض او مشاهده نکرد

0165      خــواجگان و شهرها را یـک‌به‌یـک           بازگفت از جای و از نان‌ونمک

نان‌ونمک یعنی پذیرایی. طبیب، رؤسا و بزرگان و مالکان قبلی کنیزک و شهرهای متعددی را که کنیزک در آنها بود؛ اسم برد و از کسانی که کنیزک از آنها پذیرایی کرده بود؛ اسم برد و کنیزک با خیال راحت تمام گذشتۀ خود را تعریف کرد.

0166       شهر شهر و خانه خانه قصّه کرد            نَی رگش جنبید و نَی رخ گشت زرد

خود کنیزک قصّۀ تمام گذشتۀ خودش را تعریف کرد؛ ولی درحالی‌که اینها را می‌گفت نبض او از حالت تعادل خارج نمی‌شد.

0167       نبض او بر حالِ خود بُد بی‌گزند            تــا بــپــرسـیـد از سمرقندِ چو قـنـد

چو قند اشاره است به خاطرات شیرینی که در سمرقند داشت. همین‌که اسم سمرقند را آورد کنیزک همۀ خاطرات گذشتۀ خودش را به یاد آورد. چون به طبیب غیبی اعتماد فراوان پیداکرده بود؛ همۀ آن خاطرات را شرح داد. حالا طبیب غیبی او را وادار به گفتن سرگذشت خودش کرد.

 در اثر خاطرات شیرینی که در شهر سمرقند داشت با خوشحالی و اشتیاق ادامۀ صحبت داد

0168     نبض جَست و روی سرخ و زرد شد        کــز ســـمـرقــنــدیّ زرگر فــرد شـد

سمرقندی اهل سمرقند و زرگری هم اهل سمرقند بود. قرار شد که این کنیزک نفس اماره باشد و نفس اماره هم عاشق و گرفتار بیماری هوی و هوس. او در واقعیت، گرفتار هوی و هوس زرگر یعنی عاشق زرگر شده بود. حالا ببینیم نماد زرگر چیست؟ زرگر سمبل زرق‌وبرق‌های مادی غیرضروری این دنیاست. خیلی از مادیاتی که در این دنیاست ضرورت زندگی است و نمی‌توانیم از آن دور شویم؛ زیرا ما از ماده، درست شده‌ایم و باید این مادیات را داشته باشیم؛ اما مواردی است که مادیات غیرضروری است.

لازم است که کفش بپوشیم؛ ولی از سرتاپایمان را زنجیرها و مدال‌ها و النگوها و با انگشتری‌های طلا برای ما ضرورت ندارد. زمانی که عاشق این زرق‌وبرق‌ها بشویم این شروع فساد و اول ناراحتی‌ها خواهد بود؛ زیرا برای رسیدن به آنها باید دست به هر کار ناروایی زد تا بتوان این زرق‌وبرق‌ها را تهیه کرد و بعدازآن برای حفظ این طلاها یک شب، خواب راحت نخواهیم داشت.  سپس باید اینها را در مواقع مختلف به نمایش بگذاریم و به رخ دیگران بکشیم و باعث این شود که دیگران هم از ما تبعیت کنند.

فرد شد یعنی جدا شد. چون‌که گفته می‌شود جفت و فرد. جفت یعنی دوتا چیز باهم و زمانی که این دو از هم جدا می‌شوند؛ آن وقت فرد می‌شوند. کنیزک که در اثر شنیدن نام سمرقند به یاد خاطرات شیرین خود افتاده بود؛ تعریف می‌کرد که چگونه صاحب او در سمرقند (زرگر سمرقندی) که به وصال او رسیده بود و او را به شخص دیگری فروخت و صاحب جدید پس از خرید او را به شهر دیگری برد؛ ولی او همچنان عاشق زرگر ماند و او را فراموش نکرد. از زرگر سمرقندی  فرد شده بود؛ یعنی جدا شده بود؛ ولی نمی‌توانست به کسی حرفی بزند. او مرتب در بازار برده‌فروشان دست‌به‌دست می‌گشت. حالا همان‌طور که قبلاً ذکر شد کنیزک (نفس اماره) عاشق زرق‌وبرق‌ها (زرگر سمرقندی) شده و حالا کار روح (شاه) آسان شده؛ چون این طبیب غیبی به او کمک خواهد کرد.

0169       چون ز رنجور آن حـکـیـم این راز یافت          اصــل آن درد و بــلا را باز یافت

«رنجور» همان کنیزک و نفس اماره است. وقتی طبیب از خود کنیزک دریافت که بیماری او چیست بنا براین اصل علت بیماری کنیزک را کشف کرد و حالا می‌خواهد آن زرگر را پیدا کند.

0170       گــفــت کــوی او کــدام انــدر گـــــذر          او سرِ پُــل گـفــت و کــویِ  غـــاتفــر

فاعلِ گفت در مصراع اول، طبیب و کلمۀ (او) منظور کنیزک است. فاعلِ گفت در مصراع دوم، کنیزک است و سر پل، منطقه‌ای است در سمرقند. سمرقند در آن زمان شهری بسیار آباد و حتی در تاریخ‌ها نوشته‌اند که سمرقند یکی از آبادترین شهرهای ایران بود. در منطقۀ سرِپل، کویی بود به نام  «غاتفر» و الآن هم کوی غاتفر در سمرقند، موجود است.  طبیب از کنیزک پرسید که محلۀ آن زرگر در کدام گذر هست و کنیزک گفت سرِ پل و کوچه و یا محلۀ غاتفر.

0171        گـفت دانستم که رنجـت چـیـست زود          در خــلاصـت سِحرها خــواهم نــمــود

طبیب غیبی گفت من به بیماری تو پی بردم و هرچه زودتر تو را درمان خواهم کرد. آن‌چنان تو را درمان می‌کنم که به نظر تو سِحر و جادو خواهد آمد و تو را شفا خواهم داد. توجه اینکه درمان با شفا فرق می‌کند یک بیمار پس از درمان شدن ممکن است بیماری‌اش برگردد؛ ولی وقتی کسی شفا پیدا کرد دیگر بیماری او برنمی‌گردد.  منظور مولانا در این بیت اینکه رفتار پزشک با بیمار بسیار مهم است. اگر که پزشک، بیمار را دلداری و قوت قلب بدهد آن‌وقت درصد زیادی از بیماری را می‌تواند تشخیص دهد و درمان کند.

0172       شادباش و فــارغ و ایـمـن که مـن          آن کـــنـــم بــا تـــو کـه بــاران با چـمــن

«فارغ یعنی آسوده. ایمن یعنی در امان. طبیب به کنیزک همچنان گفت که من تو را آسوده و فارغ می‌کنم و با تو کاری می‌کنم که باران با چمن می‌کند؛ یعنی تو را شفا و نجات می‌دهم.

0173       من غــم تو می‌خورم تـو غم مخـَور           بـــر تــو من مشفق‌ترم از صد پدر

طبیب ادامه داد که از این به بعد من غمخوار تو هستم و تو لازم نیست که غم خودت را بخوری. برو و آسوده باش و من با تو از صد تا پدر هم مهربان‌ترم و این کار را با نهایت علاقه انجام خواهم داد.

0174      هان و هان این راز را با کس مگو            گرچه از تو  شه  کند بس جستجو

هان وهان یعنی مراقب باش و مواظب باش و بهوش باش. مبادا این راز را با کسی در میان بگذاری و به کسی عنوان کنی که عاشق هستی؛ حتی اگر شاه بارها بپرسد و اصرار کند که طبیب به تو چه دستوری داد و بیماری تو چه بود؛ بازهم نگو و همین‌طور پنهان نگه‌دار.

0175      گــورخانۀ راز تـو چون دل شـود           آن مُـــرادت زودتـــر حـاصـل شود

گورخانۀ راز» یعنی رازی که در قلب کسی مدفون شده و کسی از آن خبری ندارد. اگر رازی دارید آن را بر کسی آشکار نکنید و در قلب خودتان مدفون کنید و در این صورت شما زودتر به مقصد می‌رسید.

0176      گفت پیغمبر که: هرکه سِر نهفت           زود گردد با  مـــرادِ خـویش جـُفت

«پیغمبر» همان پیغمبر اسلام و «جفت شدن» یعنی همراه شدن. مولانا از پیغمبر شاهد می‌آورد و می‌گوید او هم همین را گفت که طبیب گفت. اصلاً اگر راز و سرّ خود را فاش کنید این اول گرفتاری برای خودتان است و بعد هم برای دیگران؛ زیرا این دیگر راز نیست و بعدازآن شما نمی‌توانید که آن را مهار کنید و بیشتر اوقات هم به مراد خود نخواهید رسید.

0177      دانه‌ها چون در زمین پنهان شود           ســرِّ آن سَـرسـبـزیّ بـستـان شود

شما وقتی دانه‌ای را زیر خاک می‌کنید این دانه دارای سّری است و در حقیقت شما این دانه را با سّرش زیر خاک پنهان می‌کنید. حالا  سرّ این دانه چیست؟ این سّر سبز شدن و روییدن است. حالا شما بعد از مدت کمی این دانه را از خاک اگر بیرون آورید که دیگر سبز نمی‌شود درست مثل‌اینکه سّرش را فاش کرده‌اید و دانه هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسد.

0178      زرّ و نــقره گر نـبـودنــدی نهان             پرورش کی یــافــتــنـدی زیرِ کان

مولانا برای تأیید مطالب گذشته، مثال دیگری پیش می‌کشد. در بیت فوق، زر طلاست. «کان» معدن است و می‌گوید اگر این طلا و نقره در زیر زمین و یا در معدن، پنهان نبودند هیچ‌وقت  طلا و نقره نمی‌شدند. این مطلب امروز هم صادق است که دانشمندان و معدن‌شناسان معتقدند که به‌طورکلی موادی که در زیر زمین، تحت‌فشارهای زمینی و یا حرارت‌ها و یا برودت‌هایی که در زیر از زمین دریافت می‌کنند و یا اثرات و شرایطی که در اثر مرور زمان به آنها وارد می‌شود؛ باعث تغییر شکل آن مواد به سیم و زر می‌شود.

0179        وعده‌ها و لطف‌های آن حـکـیـم           کـرد  آن  رنجـور را ایــمن ز بــیـم 

وعده‌های راستین که طبیب به کنیزک داد او را از ترس و هراس، ایمن نگه داشت. اگر بیمار در ترس و بیم باشد آن‌وقت روحیۀ او ضعیف می‌شود و در این صورت، بیماری او بدتر می‌شود؛ پس باید به او روحیۀ قوی تزریق کرد؛ آن هم از طریق صحبت‌های محبت‌آمیز و امیدوارکننده. باید ترس را از او گرفت و به جای آن قوت قلب به او داد.

0180       وعده‌ها بــاشد حــقـیـقی دل‌پـذیـر           وعده‌ها باشد مـجـازی تاسـه‌گیر

تاسه به معنی گلو گرفتن که خفگی ایجاد کند و خفقان بیافریند. وعده‌هایی که این طبیب به این بیمار داد واقعیت داشت و بیهوده نمی‌گفت و راستین بود. و یا به‌عبارت‌دیگر وعده‌های راستین دل‌پذیرند؛ ولی وعده‌های مجازی خفقان‌آور. این یک بحث روانی است و در زندگی معمولی امروزه هم همین‌طور است. اگر شخصی به شما وعدۀ حقیقی و واقعی بدهد و شما در چشمان گوینده خوب بنگرید صحبت‌های او را می‌پذیرید؛ ولی برعکس اگر کسی وعده‌های مجازی تحویل شما بدهد در دل و باطن شما خوب موردقبول نخواهد بود.

0181        وعــــدۀ اهـــل کـــرم نـــقــــدِ روان        وعدۀ نااهل شــــد رنـــج روان

روان اولی یعنی رایج و رونده. مثلاً می‌گوییم «نقد روان یعنی پول رایج یعنی این پول، مرتب در حال رفتن از دست کسی به کس دیگر است و در حال حرکت است؛ ولی روان دومی به معنی روح و روان انسانی است. اهل کرم یعنی بزرگواران و مردمان بزرگوار.  می‌گوید مردم بزرگوار وقتی وعده‌ای با کرامت و بزرگواری به کسی می‌دهند؛ مثل این است که یک گنجی از نقدینه‌ها را به شما می‌دهند؛ اما وقتی‌که یک شخص نا‌بزرگوارو نااهل و انسانی که اندیشۀ بدی دارد و منظور ناپاکی دارد و قصد گول زدن شما را دارد و می‌خواهد شما را فریب دهد؛ آن‌وقت روح شما آن را در رنج و شک فرومی‌برد و شما می‌توانید آن را حس کرده و تشخیص بدهید.

Loading

07.1 ادامه عاشق شدن پادشاه بر کنیزک – قسمت پنجم

0117        از وی اَر سایه نشانی می‌دهد            شمس هر دم نـــور جـانی  می‌دهد

وی اشاره به خورشید است و سایه مراد از استدلال است. شمس اینجا خداوند و یا عشق به خداوند است که به خورشید تشبیه شده و در اشعار قبلی است. اگر نور جان یعنی چشم بصیرت و چشم دل، بینش عقل را روشن نکند؛ پس چگونه عقل، قادر است که به‌سوی خدا راه پیدا کند؟ خیلی‌ها عقل دارند؛ ولی هر عقلی نمی‌تواند این استدلال را بکند و راه به جایی ببرد.

0118       سایه خواب آرد تو را هـمچون سَمَـر            چـــون  برآیـد  شمس  اِنشَــق  الـقـمر

سمر» داستانی بود که شب‌ها برای گذراندن شب می‌خواندند. شمس به معنی خورشید روح و حقیقت و معنوی است. انشق القمر یعنی به‌درستی که قمر به دو نیم شد. زمانی که حضرت محمد ظهور کرد از او خواستند که معجزه‌ای بکند و مثلاً کرۀ ماه را در آسمان به دو نیم کند. محمد هم در شبی که ماه تمام بود از خداوند کمک گرفت و خداوند هم به او کمک کرد و ماه به دو نیم شد. یک نیمه به مشرق و نیمۀ دیگر به مغرب رفت.

معنی بیت اینکه همان‌طوری که سایه مثل سمر، شخص را به خواب می‌برد؛ عقل و استدلال سایه‌مانند هم در مقابل نور حقیقت خورشید، شخص را به خواب غفلت و بی‌خبری از حقیقت می‌برد و وقتی آفتاب جهان‌تاب خورشید حقیقت، تابندگی کند؛ آن وقت است که حقیقت، روشن می‌شود. وقتی‌که ماه، دو نیم شد؛ آن نور خداوندی و ارادۀ او بود که این کار را انجام داد. این عقل‌ها بدون نور خداوند، قادر به انجام هیچ کاری نیستند.

0119     خود غریبی در جهان چون شمس نیست       شمس جان باقی است او را امس نیست

غریب در اینجا به معنی عجیب است. مثلاً گفته می‌شود که فلان چیز برای من چیز غریبی است یعنی عجیب است. شمس به معنی خورشید آسمان است و جان به معنی حقیقت است. امس یعنی فردا.  مولانا می‌گوید در این دنیای خاکی ما هیچ‌چیز عجیب‌تر از خورشید نیست؛ ولی این خورشید عجیب بااین‌همه نورافشانی وابسته است به زمان و مکان. به‌طوری‌که گاهی دیده می‌شود و گاهی دیده نمی‌شود و یا زمانی طلوع می‌کند و زمانی غروب می‌کند؛ ولی خورشید معنویت همیشه هست و کاملاً وابسته  به خودش است. طلوع و غروب و یا امروز و فردا ندارد. زوال و نیستی ندارد و از ازل تا ابد هست و تابش آن همیشگی است.

0120    شمس در خارج اگرچه هست فرد        می‌توان  هم  مثل  او  تصویر کرد

شمس در اینجا خورشید آسمان است؛ و خارج به معنی خارج از ذهن ما. فرد یعنی بی‌نظیر و بی‌همتا. تصویر کرد یعنی تصوّر کرد. مولانا می‌گوید اگر که دو تا شمس را باهم مقایسه کنیم؛ یکی شمس آسمان و دیگری شمس معنویت؛ این خورشید آسمان اگرچه خارج از وجود ماست؛ ولی اگر چشم خود را ببندیم می‌توانیم این خورشید را در ذهن خودمان تصور کنیم؛ ولی خورشید معنویت خارج از ماست و تصورش هم نمی‌توانیم بکنیم.

0121      شمس جان کو خارج آمد از اثیر         نبودش در ذهن و در خــارج نظیر

شمس جان» همان شمس معنوی و حقیقت است. اثیر به معنای کرۀ اِتِر.  سابق براین معتقد بودند که روی کرۀ زمین هواست و برتر از کرۀ هوا، کره آتش است. به این کرۀ آتش، اثیر می‌گفتند. در اینجا این خورشید معنویت و حقیقت، جزئی از افلاک و طبیعت ما نیست و خارج ذهن بوده و هیچ تصوّری هم از آن نمی‌توانیم بکنیم چون نظیری و مانندی ندارد؛ بنابراین تصوّرکردنی نیست؛ ولی احساس‌کردنی است. این نور طبیعت را باید کشف و درک کرد؛ استدلال کردنی هم نیست و باید به دل انسان بتابد و چشم دل آن را ببیند.

0122        در تــصوّر ذات او را گـنـج کــو         تا  درآید  در تصوّر  مثل   او

گنج به معنی گنجایش و جاشدن است.  می‌گوید این خورشید حقیقت چگونه ممکن است که در تصوّر آدمی بگنجد؟ زیرا آن‌قدر این خورشید بیکران و باعظمت و لایتناهست. ذهن بشر محدود است و نمی‌توان این بیکران را در این باکران (مغز انسان) گنجانید.

0123       چون حدیث روی شمس‌الدین رسید          شمس چارم آسمان سر درکشید

حدیث به معنی سخن است. شمس‌الدین اشاره به شمس تبریزی و شمس چارم آسمان همان خورشید آسمان است. در قدیم فکر می‌کردند هفت‌فلک یا هفت‌آسمان وجود دارد و خورشید در آسمان چهارم است. سر درکشید یعنی خجالت کشید.  مولانا چون صحبت از شمس تبریزی به میان آمده؛ می‌گوید خورشید آسمان از پرتو زیبایی کمال جمال و شکوه شمس تبریزی شرم کرده و خجالت کشیده و سر خودش را پنهان کرده است. باید پی برد به اینکه این شمس تبریزی در نظر مولانا چگونه موجودی است. مولانا شمس تبریزی را درخشنده‌ تر و تابان‌ تر از خورشید آسمان چهارم می‌داند؛ البته این پدیده‌ در اثر احترام بالای معمولی است که مولانا به شمس تبریزی قائل است و یک جایی در دیوان کبیر می‌گوید: شمس من و خدای من و نباید اشتباه کنیم و فکر کنیم وقتی می‌گوید خدای من، منظورش این است که بخواهد شمس تبریزی را در کنار خدا قرار دهد؛ و اینجا خدا و خداوندگار به معنای صاحب است. می‌گوید ای کسی که تو صاحب وجود من هستی. حسام‌الدین چلبی هم همین‌طور بود. او بود که باعث آفرینش مثنوی معنوی شد. همان کسی که مولانا را تشویق و وادار کرد که این مثنوی معنوی را بسراید. اصلاً شمس تبریزی و مولانا و حسام‌الدین باهم وحدت روحی داشتند؛ یعنی این سه نفر، روحشان‌ یکی شده بود و هرچه یکی از آنها حس می‌کرد؛ آن‌یکی هم همان را حس می‌کرد. آنها ارتباط معنوی و روحانی و عرفانی تمام و کامل باهم  داشتند.

0124        واجب آیــد چون‌که آمـد نام او           شرح رمـزی گـفـتـن از اِنـعام او

شرح رمز» یک اصطلاح است؛ یعنی خیلی مختصر. «اِنعام» یعنی کرامت‌ها و بخشش‌ها. می‌گوید حالا که اسم شمس تبریزی به زبان آمد؛ پس واجب است که کمی از بزرگواری‌ها و کرامت‌های او برای شما بگویم.

0125        این نفَس، جان دامنم برتافته‌ست           بوی  پـیـراهان  یوسف  یـافته‌ست

این نفس یعنی همین حالا. جان یعنی روح و برتافته یعنی به‌شدت چنگ افکنده. یوسف وقتی عزیز مصر شد و پیراهن خود را برای پدرش که در کنعان می‌زیست فرستاد؛ در همان لحظه پدرش که کور هم شده بود احساسی کرد و به زبان آمد و گفت من بوی پیراهن یوسف را می‌شنوم. مولانا هم در مصراع دوم می‌خواهد برساند که من هم مثل پدر یوسف که بوی او را شنید؛ بوی شمس تبریزی را می‌شنوم. در این بیت می‌گوید که شمس تبریزی یک مرد کامل معنوی و مظهر پرتو خداوند است و حالا که اسم او را بردم احساس می‌کنم که بوی شمس را می‌شنوم؛ همان‌گونه که یعقوب بوی فرزندش یوسف را شنید. به‌عبارت‌دیگر یعقوب‌وار فکر می‌کند. رایحه و بوی خوش ذات و صفات شمس را از دور استشمام می‌کند. حالا گفت‌وگویی بین مولانا و حسام‌الدین چلبی پیش می‌آید.

0126           از برای حــق صـحبت سال‌ها       بازگو حـالی از آن خوش‌حال‌ها

 صحبت به معنی هم‌صحبت و همنشینی است. خوش‌حال‌ها کسانی هستند که حال درونی خوشی دارند. حسام‌الدین در دنبالۀ سخنان مولانا او را قسم می‌دهد و می‌گوید: به‌حق آن سال‌های متمادی که من و تو باهم بودیم و حق رفاقت و دوستی داریم یک کمی از احوال خوب و خوش و دل‌پسند آن شمس تبریزی را برای من بازگو کن. شمس تبریزی که آفتابی از انوار حق که گفتی برای من سخن بگو.

0127       تا  زمین و آسمان  خندان شود           عقل و روح و دیده صدچندان شود

دیده منظور چشم دل است. اگر احوال و داستان او را برایم بگویی؛ هم زمین و هم آسمان خوشحال و خندان شود و چشم دل من هم صد برابر، روشن و روشن‌تر شود.  مولانا می‌گوید چون من در حال فنا هستم سر از پایم نمی‌شناسم؛ من برایت چه بگویم؟ کسی که در حال فناست اصلاً نه خودش را می‌شناسد و نه کسی دیگر را و تو مرا به‌زحمت وادار مساز و به من تکلیف هم نکن که چیزی برایت بگویم. اصلاً شعور من اینجا کار نمی‌کند و من در فنای مطلقم.

یک حدیثی داریم که می‌گوید یک شب، محمد عروج کرد و به آسمان به نزد خداوند رفت و خدا فرمود مرا ستایش کن. گفت نتوانم؛ یعنی زمانی که در برابر نور حقیقت الهی فنا شود اصلاً از سخن گفتن، دم فرومی‌بندد. کسی که خدا را شناخت زبانش بسته می‌شود و می‌گوید من در لحظۀ بی‌خویشی هستم و لال شده‌ام و نمی‌توانم دربارۀ شمس سخنی بگویم. هوشیاری باید باشد. تو هوشیاری و من چه می‌توانم به تو بگویم.

0130        من چه گویم یک رگم هُشیار نیست           شرح آن یاری که او را یار نیست

در خواندن این بیت باید مصراع دوم بچسبد به مصراع اول. او را یار نیست یعنی نظیر او نیست.

0131        شرح این هجران و این خون جگر           این  زمان  بــگذار  تا   وقــت  دگر

می‌گوید من چگونه بتوانم که حال و احوالات شمس تبریزی را برایت شرح بدهم؛ درحالی‌که یک رگ در بدن من هوشیار نیست. شرح آن یاری که نظیر ندارد (شمس تبریزی) را چگونه می‌توانم برایت بازگو کنم. این بیت، نشانۀ فنای کامل است که مولانا پیدا می‌کند. نشانۀ اشتیاق شدید و نشانۀ عشق زوال‌ناپذیر مولانا به شمس تبریزی است که احتمالاً پانزده سال قبل از اینکه مثنوی شروع شود؛ شمس ناپدید شده بود و هر وقت مولانا او را به یاد می‌آورد؛ می‌گوید که جگرم خونین می‌شود و می‌گوید ای حسام‌الدین، شرح این مطلب را به زمانی دیگر موکول کن؛ زیرا اکنون من نمی‌توانم دراین‌باره صحبتی بکنم.

0132         قالَ  اطـــعِــمــنی  فَـــاِنــّی جــایعُ             و اَعــتَـجِل فَالوَقـتُ سیـف قاطعُ

الَ یعنی گفت (حسام‌الدین گفت) اطعِمنی یعنی مرا طعام و غذای روحانی بده. فَانّی یعنی به‌درستی که من سخت گرسنه (جایع) هستم. واعتَجِل یعنی عجله  کن. فَالوقت»یعنی به‌درستی که زمان و وقت و دو کلمۀ سیف قاطع  یعنی شمشیر بُرَنده است. در این بیت، حسام‌الدین می‌گوید من سخت گرسنۀ حقیقت هستم و تو مرا محروم مکن از حقایق آن یار بی‌مانندی که داشتی یعنی از شمس تبریزی عجله و شتاب کن؛ زیرا وقت در حال گذر است. منظور از «وقت» وقت عرفانی است یعنی یک لحظه. در عرفان، زمانی که عارف، حالی به او دست می‌دهد که گرسنۀ حقایق می‌شود و می‌خواهد به آنها دسترس پیدا کند؛ آن لحظۀ احساس گرسنگی او را می‌گویند وقت. او می‌گوید این وقت خیلی سریع می‌گذرد و مثل یک شمشیر بسیار برنده‌ای آن را قطع می‌کند؛ بنابراین عجله کن و به من حقایق را بگو.

0133         صوفی ابن‌الوقت باشد ای رفیق          نیست فردا گفتن از شرط طریق

ابن‌الوقت دارای دو معنی است: اول، دارای بار منفی است و به کسی گفته می‌شود که همراه باد باشد و به هر طرف که منافع خود را در آن می‌بیند به آن جهت، مسیر خود را عوض می‌کند. دوم، ابن‌الوقت صوفیانه است و بسیار باارزش و دارای بار مثبت است و یعنی این لحظه، لحظۀ درک کردن و ارتباط گرفتن با مبدأ حقیقت و معنویت است. طریق به معنی طریقت و راهی است که عرفان، حرکت می‌کند. در این بیت، حسام‌الدین می‌گوید یا مولانا، تو هم صوفی هستی و می‌دانی که صوفی، ابن‌الوقت است و این وقت و لحظه را از دست نمی‌دهد و تو چطور مرا وعدۀ فردا می‌دهی؟

0134        تو مگر خود مرِد صوفی نیستی؟          هست  را  از نسیه  خیزد نیستی

«هست یعنی چیز موجود. نسیه یعنی وعده. نیستی زوال و تباهی و مخالف هستی است. (حسام‌الدین) می‌گوید ای مولانا تو خودت صوفی هستی و مرا به نسیه، وعده مده؛ زیرا نسیه که موکول به فردا شود ممکن است به‌طورکلی نیست شود. تو نقد را بچسب و دست از این نسیه بدار.

135          گـفـتــمـش پوشیده خوش‌تر سرّ یار           خود تو در ضمنِ حکایت گوش دار

مولانا به حسام‌الدین گفت ای دوست، اگر این راز دوستان، نهفته و پوشیده باشد؛ بهتر است برای اینکه اگر گفته شود؛ آن‌وقت بیگانگان و نامحرمان می‌شنوند. آن‌وقت اِشکال و خرابی و نابسامانی پیدا می‌شود. تو خودت هوش و گوش خودت را بازکن و در ضمن حکایاتی را که من می‌گویم خودت درمی‌یابی و کشف می‌کنی.

0136       خوش‌تر آن باشــد که سِّر دلبران            گــفــته آید  در حــدیـث  دیـگران  

 در عرفان، توصیه می‌شود که سِرّ و راز را پنهان نگه‌دارید. فاش کردن اسرار عرفانی، بی‌حرمتی است؛ و صوفیان که به این امر، واقف هستند اسرار را فقط با مَحرمان در میان می‌گذارند و نه با نامحرمان. نامحرمان کسانی هستند که اصلاً در ناباوری به سر می‌برند و در این افکار نیستند. مولانا می‌خواهد بگوید عرفان و تصوف راستین، درس‌دادنی نیست؛ بلکه اینها یافتنی است. باید آنها را دریابی و کشف کنی.  گفته‌شده که آداب تصوف را می‌شود گفت؛ ولی حقیقت تصوف را نمی‌شود گفت. آنچه درس داده می‌شود آداب عرفان و تصوف است و خود عرفان و تصوف باید در جوینده حلول کند و وارد بدن آن جوینده شود. باید بدانیم که این اتفاق نخواهد افتاد مگر آنکه قلب جوینده از تمام آلودگی‌ها پاک و منزه باشد و درِ قلب به روی حقیقت، باز باشد.

0137            گفت: مکشوف و ِبرِهنه و بی‌غُـلول       بازگو دفـعـم مده ‌ای بوالــفـضول

مکشوف یعنی آشکارا و به‌طور واضح. برهنه یعنی بی‌حجاب و بی‌پرده. بی‌غلول یعنی بی‌کم‌وزیاد. دفعم مده یعنی مرا از خودت نران و از سر خودت باز نکن و بوالفضول یعنی ای پدر فضل‌ها و دانشمندها. در این بیت، حسام‌الدین دست‌بردار نیست و به مولانا اصرار می‌ورزد که این اسرار را به من بازگو کن.

0138           پرده بردار و بــرهــنـه گو که من          مــی نَخُسـبم  با صــنــم  بــا پیرهن

صنم یعنی بت یا معشوق است. می‌گوید از روی سرّ یار، پرده بردار و این سرّ یار را در پرده و پوشیده به من نگو؛ چون من با یار خودم برهنه و بدون پیراهن می‌خوابم. این یار من، آن آرزوی حقیقت است که من می‌خواهم به او برسم؛ پس این صنم من را برهنه کن که آشکارا می‌خواهم در کنار خودم داشته باشم.

0139         گفتم: آر عُریان شود او در عَیان        نَــی تومانی نَی کــنــارت نَــی مـیــان

عریان» به معنی برهنه. اینجا مولانا صحبت را برمی‌گرداند به ذات الهی. مولانا به حسام‌الدین می‌گوید دوست عزیز اگر ذات آن معشوق ازلی خداوندی آشکار و نمایان شود و آنچه هست جلوه‌گر بشود و تجلی کند؛ نه تو می‌مانی و نه میانت و نه کنارت و همگی از بین می‌رویم؛ پس خداوند برای همین است که خودش را پس پرده نگه می‌دارد. اگر خداوند خودش را ظاهر کند؛ آن‌وقت همۀ هستی نیست خواهد شد. خداوند این پرده‌ها و این حجاب‌ها را از روی مصلحت خودش آفریده؛ زیرا اگر او جمال خودش را بدون این پرده‌ها و حجاب‌ها ظاهر نماید ما طاقت آن را نداریم. مولانا در کتاب دیگرش به نام «فیه ما فیه» می‌نویسد که شما اگر خورشید را در نظر بگیرید آیا مایلید که این خورشید به پایین بیاید؟ اگر این شود دیگر دنیایی و یا کسی باقی نمی‌ماند و خوب است که از ما دور باشد. در این صورت است که به همۀ ما منفعت می‌رساند؛ بنابراین ای حسام‌الدین نخواسته باش که همۀ اسرار را بی‌پرده بدانی. همان‌گونه که حضرت موسی در کوه طور گفت: خدایا می‌خواهم تو را ببینم و خدا جواب داد که تو نمی‌توانی ببینی و به این کوه سخت بنگر و من به او تجلی می‌کنم و آن نمی‌تواند تحمل مرا بکند و اگر توانست تحمل کند تو هم می‌توانی. بعد خداوند گوشه‌ای از ذات خودش را متجلی کرد در کوه و کوه متلاشی شد و از هم پاشید.

0140         آرزو می‌خواه لــیک اندازه خواه            برنتابد کوه را یــک بـرگِ کــاه

برنتابد یعنی تحمل نکند. ما آن برگ‌هایی هستیم که آرزوی کوه را در سر می‌پرورانیم. اگر خداوند ما را به آرزویمان نمی‌رساند برای این است که ما از بین نرویم و نابود نشویم.  برگی را در نظر بگیریم که آرزو می‌کند یک کوه داشته باشد. حالا اگر این کوه روی برگ بیاید؛ آن را به‌کلی نابود می‌کند. آرزو داشتن بسیار خوب است و آرزویی باید کرد که قوۀ تحمل آن را هم داشته باشیم و «برنتابد کوه را یک برگ کاه». آرزوها باید در حد فهمیدگی و شایستگی ما باشد.

0141          آفـتــابی کز وی ایـن عالــم فروخت          انــدکــی گر پیش آید جــمـله سوخت

«فروخت یعنی افروخته شد و روشن کرد. مثال می‌زند و می‌گوید این خورشیدی که جهان هستی را روشن کرده؛ حالا اگر یک کمی به این دنیای ما نزدیک‌تر بشود؛ قطعاً همه از بین خواهند رفت.

0142         فــتـنه و آشوب و خون‌ریزی مجو          بـیـش از این از شمس تــبـریزی مگو

ای حسام‌الدین بیش از این از شمس سؤال مکن برای اینکه وقتی تو جویای اسرار شمس می‌شوی در وجود من فتنه و آشوب بر پا می‌کنی و مرا به یاد خون جگرم می‌اندازی. هجران و دوری او و ناپدید شدن او را به یاد من می‌آوری و این کار را مکن.

0143        ایـــن  نــدارد آخِــر از آغــاز گـــو            رو  تــمــام  این  حـکایـت  بازگو

این ندارد»عنی این حرف‌هایی که برایم می‌گویی که از شمس می‌گویی و از خدا برایم می‌گویی و غیره، پایانی ندارد و (از آغاز گو) برو از اول داستان تعریف کن. برو آن حکایت نیمه‌تمام را به آخر برسان.

در صفحات آینده، او این حکایت را ادامه می‌دهد.

بقیۀ داستان در قسمت ششم.

Loading

06.1 ادامه عاشق شدن پادشاه بر کنیزک – قسمت چهارم

093       دسـت بـگــشاد و کـنـارانـش گرفـت              هـمـچو عشق اندر دل‌وجانش گرفت

کلمۀ کنارانش به معنی دو طرف بدن و یا همۀ بدن است و مصراع اول، یعنی او را در بغل گرفت. شاه وقتی‌که طبیب الهی را دید به استقبال او رفت و با اشتیاق فراوان او را در آغوشش کشید؛ زیرا به او الهام شده بود که این طبیب الهی، جان کنیزک را نجات خواهد داد.

094       دست و پیشانی‌اش بوسیدن گرفت              از مــقــام  و راه پــرســیــدن گرفت

مقام به معنی احوالات و چگونگی راه و وقایع سفر است. چطور شد که آمدی؟ چه اتفاقی برایت رخ داد در این سفر؟ و تو چه ارزشی داری در پیشگاه خداوند و درجه‌ات در پیشگاه خداوند طالب و پایگاه چیست؟  روح درصدد بود که حقیقت این الهامی را که برایش شده بود؛ درک کند و وقتی‌که این الهام برایش آمد با دل‌وجانش یکی شد و احساس کرد که این دوتا با یکدیگر یکی هستند. به‌عبارت‌دیگر این روح با الهام خداوند، پیوند پیدا کرد. مثل‌اینکه از اول اینها با یکدیگر یکی بودند و می‌خواست بیشتر در این‌باره مطلع گردد.

095      پُرس‌پُرســان می‌کشیدش تا به صدر              گــفـت گــنـجی یــافـتـم آخـر به صبر

شاه همین‌طور که مرتب از این طبیب الهی سؤال می‌کرد؛ او را به‌طرف بالای مجلس (صدر) هدایت می‌کرد. در مصراع دوم  شاه گفت که تو گنجینۀ اسرار هستی و این همان چیزی بود که من می‌خواستم و به او احترامات فراوانی گذاشت و در بالای مجلس خودش او را نشانید. روح آنچه را که خواسته بود یافته بود و امیدوار بود که بتواند نفس (کنیزک) را منزه و پاک کند. روح گفت که بالاخره من به آنچه می‌خواستم با صبر کردن خیلی زیاد رسیدم.  در عرفان این صبر، بحثی وسیع و مهمی دارد و آن را توضیح می‌دهند. صبر در عرفان یعنی بزرگ‌ترین سختی‌ها را تحمل‌کن بدون اینکه شکوه و شکایتی به یک بندۀ خدا بکنی که من دارم این سختی را تحمل می‌کنم. در بیت بعدی توضیح بیشتری خواهد داد.

096       گــفـت ای هــدیۀ حـق و دفع حَرَج             مــعـنــی الـصبـرُ مــفــتـاحُ الــفـرج

هدیه ارمغان و تحفۀ عطاشدۀ خداوند است. حَرَج به معنی سختی و گرفتاری و مشقت است. در مصراع دوم مفتاح به معنی کلید و فَرَج به معنای گشایش و گشودن است. منظور این مصراع اینکه اگر کسی  سختی و مشقت را بدون شکوه و شکایت، تحمل کرد و صبر و شکیبایی از خود نشان داد آن‌وقت کلید گشایش مشکلات خواهد رسید. پادشاه به حکیم الهی گفت که تو هدیه و تحفه و ارمغانی هستی که خداوند به من عطا فرموده و ای کسی که سختی‌ها را از من دور می‌کنی تو معنی الصبرُ مفتاحُ الفرج هستی و باید اول تو را درک و فهم کرد.

097     ای لــقــای تـو جــواب هر ســـؤال              مشــکل از تو حــل شود بی قیل‌وقال

098     ترجـمــانی هرچه ما را در دل است             دست‌گیری هرکه پایش در گــل است

«لقا به معنی دیدار و ملاقات است. عرفا همیشه آرزوی لقا را دارند و می‌خواهند به دیدار حقیقت برسند و حقیقت را ملاقات کنند. آنها معتقدند که یک انسان کامل، خداوند را ملاقات کرده و فراست دارد؛ یعنی بدون اینکه چیزی را بپرسد آن را می‌داند. به‌عبارت‌دیگر، اگر نزد کسی بنشیند تمام درون و افکار و ضمیر آن شخص برایش آشکار است؛ یعنی چون به‌حق رسیده و نور خداوندی بر او تابیده؛ حالا می‌تواند هرگونه شک و تردید و هر گرفتاری را اگر امر خداوند باشد؛ از کسی برطرف کند و می‌تواند آنچه را که خودش از اسرار، درک کرده با اجازۀ خداوند به دیگران یاد دهد و تلقین کند. «قیل‌وقال» اینجا گفتگوست. مثل سخن گفتن، حرف زدن و بحث کردن است. شاه در گفتگوی پیشین (روح) به طبیب الهی خطاب می‌کند و می‌گوید که همۀ کارها از تو ساخته است و من یک گنجینه‌ای پیداکرده‌ام. شاه، مشغول خوشامدگویی و خیرمقدم‌گویی به این فرستادۀ خداوند است و می‌گوید می‌دانم که تو هرگونه مشکلی برای من پیش آید بدون گفتگو، حل خواهی کرد. آنچه در دل من هست؛ تو می‌توانی درک کنی (درواقع ترجمه کنی).  ادامه می‌دهد و می‌گوید ای کسی که خداوند تو را انتخاب کرده و برای من فرستاده؛ اگر تو از من دور شوی و نخواسته باشی به من کمک کنی؛ زندگی برای من بسیار سخت خواهد بود. تو سَرور و بزرگ‌تری و انسان کاملی و تو یک مدد کننده و یک دستگیر کننده هستی. البته این هیچ شخصیتی که وجود خارجی داشته باشد؛ ندارد. شاه در درون خودش و در اثر الهامی که برایش شده احساس می‌کند و می‌گوید.

0101     چون گذشت آن مجلس و خوان کرم            دست  او بـگـرفت و بـرد انـدر حرم

0102     قصۀ  رنجور  و رنجوری   بخواند           بعدازآن در پـیش رنـجورش نـشـاند

خوان کرم یعنی سفرۀ بزرگواری و بخشش. پس‌ازاینکه از این طبیب الهی، پذیرایی مفصل کرد و احترامات لازم را در مورد او به کار برد؛ دستش را گرفت و برد در حرم‌سرای خودش و خواست که این بیمار یا نفس را به او نشان دهد و آنچه را که بین او و کنیزک اتفاق افتاده بود در مورد دیدارش با کنیزک و بیمار شدنش و آوردن طبیبان مشهور آن زمان (عقل‌ها) و اینکه آن طبیبان نتوانستند کنیزک را معالجه کنند؛ برای طبیب الهی تعریف کرد و برای طبیب بازگو کرد.

0103   رنگ و رو و نبض و قاروره بدید             هــم علاماتـش هـم اسـبـابـش شــنـیـد

حالا نوبت این طبیب است که اقدام به معالجۀ کنیزک بکند. طبیبی که مفصل پذیرایی شده، وارد حرم شاه شد و شروع کرد به معاینۀ مریض. رنگ و روی مریض را خوب دید و نبضش را گرفت و ادرارش را. در قدیم، طبیبان ادرار مریض را در ظرفی می‌ریختند که کروی شکل بود و به آن «قاروره» می‌گفتند. و طبیبان این قاروره را در مقابل نور خورشید می‌گرفتند و از رنگ این قاروره برای تشخیص بیماری کمک می‌گرفتند. آن طبیب، تمام علامات کنیزک را از قبیل دردهای بدنی و حالت دستگاه گوارش وی را مشاهده کرد و علت‌های مریضی کنیزک را هم از او جویا شد. پس از جویا شدن اطلاعات کامل از وضع کنیزک این طبیب کاملاً به علت بیماری او پی برد.

0104   گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند           آن عمارت  نیست ویران  کرده‌اند

منظور از ایشان طبیبان قبلی و یا عقل‌ها هستند. عمارت کردن منظور آباد کردن و تعمیر کردن است. این حکیم غیبی که بر بالین کنیزک آمده بود گفت که این پزشکان (عقل‌ها) هر کاری که کرده‌اند؛ اشتباه بوده. نه‌تنها درمان نکرده‌اند؛ بلکه خراب‌تر هم کرده‌اند. این عقل‌های مغرور، چیزی ازاین‌گونه درمان‌ها نمی‌دانند و با نهایت غرور می‌گویند که کلیۀ امراض را می‌دانیم و می‌توانیم همگی آنها را معالجه هم بکنیم. در اینجا یک سؤال، ظهور می‌کند و آن اینکه چرا عقل‌ها نتوانستند کاری از پیش ببرند و اصولاً داشتن عقل، چیز بسیار خوبی است و یکی از هدیه‌های خداوند است و داشتن آن نعمت است و حالا چرا در عرفان، دارندگان این عقل نتوانستند کاری از پیش ببرند باید بررسی کرد.  علت اینکه اگر این عقل خواسته باشد از محدودۀ جهان مادی بیرون رود و به ماورای طبیعت بیندیشد آن‌وقت است که کاری از پیش نخواهد برد. این عقل، آفریده‌شده برای این طبیعت و نه ماورای طبیعت و یا در یک زندگی فیزیکی و نه برای زندگی متافیزیک. عقل زاییدۀ مغز بشر است و مغز بشر محدود و در مقابل اسرار خداوند نارساست؛ بنابراین در خارج از محدودۀ خودش ناتوان و نارساست.

0106      دید رنج و کشف شد بر وی نهفت          لــیـک پـنـهان کـرد و با سلطان نگفت

کلمۀ دید رنج یعنی طبیب، رنج و مشقت کنیزک را با چشم دلش تشخیص داد. نهفت یعنی آنچه نهفته و راز بود؛ برای وی روشن شد. این پزشک غیبی پس‌ازاینکه تمام معاینات خود را انجام داد  به تمام این رازها و اسرار کنیزک پی‌برد. بیماری نفس را دریافت؛ ولی به شاه هیچ نگفت. اصولاً در عرفان وقتی‌که کسی به اسراری پی ببرد نباید که بدون امر خداوند آن را به کسی بازگو کند. توجه اینکه فراست یعنی بدون پرسش و جست‌وجو فقط از روی ظاهر به باطن پی بردن. این افراد و مردان خدا که دارای این فراست هستند؛ وقتی که به اسرار پی ببرند نباید بدون اجازۀ خداوند آنها را بازگو کنند.

0107     رنجش از سودا و صفرا نبود             بــوی هــــرهــیــزم پـــدیـــد آیــد زدود

طبیب خدایی درک کرده بود که بیماری کنیزک یک بیماری جسمی نیست و پزشکان قبلی به بالین کنیزک آمده بودند و تصور کرده بودند کنیزک دچار سودا و صفرا شده وسعی کردند داروهای ضد سودا و صفرا بدهند که کاملاً اشتباه بوده و متوجه نشده بودند که بیماری کنیزک، روانی و روحی است. طبیب غیبی متوجه شد که این کنیزک، عاشق شده و او به علت دوری و فراق از معشوقش دارد می‌سوزد. اگر دارای رنگ ‌و روی  زرد است و اگر توانایی ندارد کلاً از بیماری عشق است. آن پزشکان قبلی (عقل‌ها) این فراست را نداشتند و تشخیص غلط دادند.

0108         دید از زاری‌اش کو زار دل است          تن خوش است و او گرفتار دل است

کلمۀ زاری‌اش یعنی زاری او و آن ناله‌ای است که یک مریض، نزدیک مردن می‌کند. کو یعنی که او. زارِ دل است یعنی نالۀ اندوه‌بار و افسرده‌ای که از دلش برمی‌خیزد. مولانا در اینجا از داستان، قدری فاصله می‌گیرد و از بیماری دل می‌گوید. اگر کسی گرفتار این بیماری عشق شد دوائی نداشته و ندارد به‌جز وصال با معشوقه‌اش. مولانا در این بحث این‌گونه ادامه می‌دهد:

0109        عـاشـقی پیداست از زاری دل            نیست  بیماری  چو بیماری  دل

0110        علت عاشــق ز علت‌ها جداست           عشق اُسطُرلاب اسرار خداست

در بیت بالا کلمۀ علت یعنی بیماری و مرض. اُسطُرلاب دستگاهی بود که روی آن جدول‌ها و کلماتی بود که منجم‌های قدیمی داشتند و به کمک آن دستگاه می‌توانستند فاصلۀ ستارگان را از یکدیگر و ارتفاع آنها و دور و نزدیک شدنشان را از یکدیگر و وضع آنها را نسبت به یکدیگر تشخیص بدهند. مولانا می‌گوید این بیماری عشق با هیچ بیماری دیگری قابل‌مقایسه نیست این عشق، یک اسطرلاب عرفانی است و از روی عشق، می‌توان پی به وضع درونی اشخاص برد. همان‌طور که منجمان با اسطرلاب خود می‌توانستند به وضع ستارگان پی ببرند؛ عرفا یا مردان کامل هم می‌توانند از این اسطرلاب عشق بفهمند که انسان در چه حالی است و چقدر عاشق است و عشق او در چه درجه‌ای است و شدتش چقدر است؛ آیا این عشقش در حال شدت است و یا در حال کاهش است.

0111      عاشقی گر زین سر و گر زان سراست         عاقــبـت ما را بــدان سر رهبر است

 در اینجا مولانا بحث دربارۀ عشق و عاشقی را ادامه می‌دهد و می‌گوید وقتی‌ کسی عاشق حقیقت و اسرار الهی می‌شود و می‌خواهد در آن جستجو کند او به یک اسطرلابی احتیاج دارد که توسط آن تشخیص دهد که این عاشق چقدر عاشق است و یا چقدر از این اسرار را درک کرده و یا نکرده و می‌تواند آن را محاسبه کند. مولانا می‌گوید هیچ فرقی در این نیست که این عشق، عشق جسمانی باشد و یا عشق روحانی و ازلی. این همبستگی بین زن و مرد وقتی به‌صورت عشق درآید هیچ تفاوتی با یک عشق ازلی نخواهد داشت. عشق، ودیعۀ خداوند است و از روز اول آفرینش، این ودیعۀ عشق به آدم داده شده. همۀ ما از حضرت آدم به ارث برده‌ایم و در وجود ما نهاده شده. در بیت فوق زین سر یعنی عشق دنیایی و جسمی و زان سر یعنی آن دنیای ماوراءالطبیعه و ازلی. این عشق از هر نوع که باشد عاقبت ما را هدایت خواهد کرد به عشق ازلی؛ حتی عرفا معتقدند که این عشق جسمانی، پلی است که باید از آن گذشت تا به عشق ابدی و یا عشق به خداوند دست یافت. البته این عشقی را که مولانا به آن پل، خطاب می‌کند؛ نباید با شهوت و یا دوست داشتن اشتباه گرفت. شهوت از روی رنگ و روی نگار است و این اصلاً عشق نیست.  به قول مولانا:

              عشق‌هایی کز پی رنگی بُوَد           عشق نَبوَد، عاقبت ننگی بود

این عشقی که مولانا آن را پلی به‌سوی عشق ابدیت می‌شناسد یک عشق جسمانی واقعی است و اگر این نباشد آن پل هرگز وجود نخواهد داشت. اگر عشق به رنگ و بو و خط‌ وخال شخص مقابل باشد این شهوت است و پس از مدتی از بین رفتنی است و باید اسمش را فقط یک دوست داشتن موقت گذاشت. ولی عشق جسمانی واقعی بالاخره منتهی می‌شود به معرفت حق و شناخت حق.

هر جماد و هر مظهر زیبایی  که در این دنیا مشاهده می‌گردد؛ انعکاسی از زیبایی مطلق خداوند و حتی پیامی است از زیبایی مطلق که از خداوند تشعشع می‌شود و ما مسؤول دیدن و تشخیص این انوار خداوندی هستیم و باید آنها را ببینیم و احساس کنیم. حالا باید ببینیم چگونه این عشق واقعی جسمانی درنهایت به عشق ازلی و خداوندی تبدیل خواهد شد. این عشق جسمانی در اثر مرور زمان نسبتاً طولانی کم‌کم رو به کم‌رنگی و زوال می‌رود و وقتی کم شد شخص عاشق، خودبه‌خود بدون اینکه متوجه شود به عشق ازلی می‌پیوندد؛ زیرا زوال عشق اولیه را متحمل نیست و از خود می‌پرسد که این زیبایی چه بود و منشأ و اصل آن از کجا آمده بود و رفته‌رفته به اصل آن ‌که از خداوند است نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود.

0112     هرچه گویم عشق را شرح و بیان          چون به عشق آیـم خـجـل بـاشم از آن

چون به عشق آیم یعنی وقتی عاشق می‌شوم و آن را درک می‌کنم؛ هرچند بکوشم که برای کسی توضیح دهم و تعریف کنم که عشق چیست؛ از این کار عاجزم (مولانا می‌گوید) کسی پرسید که عاشقی چیست به او گفتم چون ما شوی بدانی. این شنیدنی نیست و وقتی دربارۀ عشق، شرح وبیان می‌کنم و توضیح می‌دهم حالا که به عشق می‌رسم من از عشق، خجالت می‌کشم که صحبت‌های نارسا دربارۀ عشق کردم. آن‌قدر این عشق، گسترش و وسعت دارد که در وصف و بیان نمی‌گنجد.

0113    گرچه تفسیر زبان روشنگر است         لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است

روشنگر یعنی روشن‌کننده و جلادهنده و یا شفاف‌کننده. عشق بی‌زبان یعنی نشانه‌های عشق؛ چون قادر به صحبت کردن نیست مثل اضطراب  و یا هیجان و تشویشی که در وجود یک نفر عاشق وجود دارد. کنیزک شاه همۀ این نگرانی‌ها و تشویش‌ها و اضطراب‌ها را داشت. عشق بی‌زبان او حرف می‌زد ولی فقط آن طبیب غیبی حرف‌های عشق او را درک کرد. بیت فوق می‌گوید که اگر ما خوب تعریف و توضیح عشق را کردیم زیبایی و این اسرار عشق را برای دیگران هویدا کردیم خواهیم دید که خود عشق است که باید بگوید عشق چیست و بس.

0114      چــون قــلــم اندر نوشتن می‌شتافت           چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

دنبالۀ بیت قبل، مولانا می‌گوید در حال تفسیر و تعریف عشق با قلم نی خود می‌نوشتم و وقتی به کلمۀ عشق رسیدم؛ قلمم شکست و دیگر نتوانستم به نوشتن ادامه دهم.  یکی از عرفا شیخ احمد جام است که در تربت‌جام زندگی می‌کرد. می‌گوید:

              خواستم شرح غـمش را به قلم بنویسم             آتش اندر قلم افتاد و تومـار بسوخت

0115     عـقل در شرحش چو خر در گل بخفت           شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

وقتی عقل، سعی کرد که دربارۀ عشق، شرح و توضیح دهد؛ همچنان مثل خر در گل، گیر کرد و قدرت تکان خوردن نداشت. عقل هیچ‌گاه نمی‌تواند آشکارکنندۀ این اسرار عشق باشد. حالا چرا عقل نمی‌تواند دربارۀ عشق، اظهارنظر کند؟ به این دلیل است که عقل همیشه دچار شک و تردید و وسوسه است. یک‌چیزی را می‌سازد؛ ولی دوباره خراب می‌کند و او دائماً در حال تصمیم‌گیری و گمان است. مولانا در جایی دیگر می‌گوید:

                  پای  استــدلالــیــان  چـوبین  بود         پــای چـوبــیــن سـخت بی‌تمکین بود

یکی را در نظر بگیریم که هر دو پای او قطع شده و به‌جای آن دو پای چوبین گذاشته‌اند. این شخص قطعاً قادر به رفتن در راه‌های صعب‌العبور و ناهموار، مثل کوه و کمر نیست. حالا عقل هم مثل پای چوبین است یا به‌عبارت‌دیگر، عقل خاصیت استدلالی دارد و با استدلال نمی‌توان به خدا رسید؛ ولی عشق این‌گونه نیست و یک امر وجدانی است که خداوند برای کشش به‌سوی حقیقت به انسان داده و با گفتگو و سؤال و بحث و استدلال نمی‌توان حقایق و خدا و اسرار خدا را دریافت.

0116        آفــتــاب آمــد  دلـــیـــل  آفــــتـــاب            گــر دلــیــلت بـایـد از وی رو متاب

«آفتاب» به معنی خورشید است و اگر از کسی پرسیده شود که به چه دلیل الآن خورشید هست؟ جواب اینکه به همین دلیل که هست و دلیلی لازم نیست؛ ولی اگر شما دنبال دلیل هستید؛ نباید رو از آن (خورشید) برگردانید و کافی است به آن نگاه کنید. عرفا می‌گویند: «عَرَفتُ ربّی بربّی» (من خدای خودم  را به خدای خودم شناختم). و یا  من خدا را به‌وسیلۀ خدا شناختم؛ و اگر از آن شخص پرسیده شود که تو به چه دلیلی خدا را قبول داری؟ او در جواب خواهد گفت به خود خدا.  اگر خدا نبود که آن‌وقت هیچ‌چیزی نبود. وقتی‌که یک مداد ساده را که یک تکه چوب با زغال در وسطش است؛ یک نفر ساخته؛ آن‌وقت این کون و مکان و این کهکشان‌ها و این آفرینش پهناور چطور با خودش به وجود آمده؟ و اگر این یک صانع و آفریننده‌ای دارد پس ماهم خودبه‌خود به وجود نیامده‌ایم. خدا آن‌قدر پیداست که از فرط پیدایی ناپیداست. مثل‌اینکه انسان‌ها در هوا نفس می‌کشند و از این هوا استفاده‌های گوناگون می‌برند و آن‌وقت چون آن را نمی‌بینند منکر آن شوند. در طریقت، آن نوری که در درون عرفا پیدا می‌شود خودش گواه خداست. این نور، باطن آنها را مثل خورشید روشن می‌کند و بهره‌مند می‌سازد.

دنبالۀ داستان در قسمت پنجم.

Loading

05.1 ادامه عاشق شدن پادشاه بر کنیزک – قسمت سوم

078        از خــدا  جوییم  تــوفـیـق  ادب          بی‌ادب مـحروم شد از لـطف رب

«رب» پروردگار است و «توفیق» یعنی امکان این را یکی پیدا کند که چیزی را که از خداوند می‌خواهد؛ با کمک او به دست بیاورد. «ادب» چیزی هست در عرفان که باید از خدا خواست که به درخواست‌کننده عطا کند؛ به‌عبارت‌دیگر این توفیق، لطف ادبی که خداوند به شخصی می‌دهد؛ محبت فراوانی به آن شخص کرده است و اگر خداوند به کسی عطا نکند مثل این است که آن بنده از لطف خود محروم کرده باشد. 

مولانا برحسب عادت خویش بعضی‌اوقات در حال تعریف داستانی ممکن است به یک کلمه‌ای برخورد کند و بخواهد مدتی راجع به این کلمه صحبت کند؛ بنابراین از داستان خارج شده و پس از اتمام صحبت خود مجدد به داستان برمی‌گردد.  و چون صحبت از رفتار مؤدّبانه و ادب شاه کرد؛ می‌خواهد راجع به ادب صحبت کند.

مسألۀ ادب در عرفان بسیار حائز اهمیت است و خیلی بیشتر و مهم‌تر از آن چیزی است که در مکالمۀ روزمره به کار می‌رود.

ادب در عرفان، آداب چهارگانه دارد.  یکی رعایت رفتارهای نیکوست که در شریعت توصیه شده؛ یعنی هر دینی و هر آیینی و هر مذهبی، شریعتی دارد و آن شریعت و دستورهای دین خودش را هرکسی که به او گفته شده از جانب خداست و آن دستورها نیک است. بایستی به نیکی آن دستورها را درک کرد و به‌جا آورد. برای اینکه این شریعت زیربنای طریقت است. چون طریقت بر اساس شریعت بنا می‌شود؛ بنابراین پیش از طریقت که راه رفتن به‌سوی حقیقت است باید با رعایت شریعت، زیرسازی را محکم کرد.

دوم، رفتارهای مناسب بند گی است. وقتی‌که خداوند، آفریدگار و ما بندۀ او هستیم؛ پس ما باید با او بندگی بکنیم و این بندگی کردن دارای رفتاری است. کوچک‌ترین تکبر و خودخواهی و خودپسندی عدم بند گی است؛ بنابراین در برابر خدا به‌کلی خود را فراموش کردن و خاکسارشدن است. 

سوم، رفتار مؤدبانه و محترمانه است در برابر خدا؛ یعنی وقتی‌که خدا را می‌خواهیم بندگی کنیم باید چگونه انجام دهیم. باید رفتارهای شایسته با خداوند داشته باشیم. بعضی‌ها هستند وقتی چیزی را از خداوند می‌خواهند مثل این است که با خداوند دعوا و جدال دارند و در حال تعرض و طلب‌کاری هستند. به‌طورکلی کلمۀ «باید» را در مقابل خدا به کار بردن عدم رفتارهای شایسته در برابر حق است. بنده نمی‌تواند به خداوند دستور دهد که چه بکند. این است که رفتارهای بندگی، رفتارهای خیلی ظریف و دقیقی است.

یکی هم رفتارهای پسندیده در برابر واقعیت‌های زندگی. در این زندگی به بسیاری از واقعیت‌ها برخورد می‌کنیم. بعضی از این واقعیت‌ها را دوست داریم؛ ولی بعضی از آنها را هم دوست نداریم. در برابر آنهایی که دوست داریم و دوست نداریم چه باید کرد؟ این را می‌گویند رفتارهای پسندیده در برابر واقعیت‌ها که هرکدام از اینها را در طول شش دفتر مثنوی به‌نوبۀ خود بررسی خواهیم کرد. به‌طورکلی و خلاصه، همۀ مسائل رفتارها، خوی‌ها، عادت‌هایی که یک فرد به‌عنوان یک انسان باید داشته باشد؛ آن را در عرفان، «ادب» می‌گویند درهرحال مولانا می‌گوید این ادب که توصیف شد چیزی هست که خداوند باید در داشتن آن به ما کمک کند. ما آن را خواستار هستیم و خداوند باید توفیق آنها هم بدهد و به ما در به دست آوردن آن کمک کند.

079        بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد          بــلــکــه آتش  در همه  آفاق زد  

در این بیت، آفاق جمع افق است و به معنی کل جهان. آن‌کس که رعایت آن ادب‌هایی که گفته شد نکند نه‌تنها خودش را دچار بدبختی می‌کند؛ بلکه همۀ دنیا را در آتش فتنه می‌سوزاند. چون این آدم آن رفتارها را نمی‌داند؛ بنابراین فتنه بر پا می‌کند و این فتنه، دنیایی را می‌سوزاند.

080        مائده  از  آســمـان در می‌رسید          بی‌صدا و بی‌فروخت و بی‌خرید

در اینجا مولانا از توضیح دادن ادب هم خارج شده و به مثال آوردن می‌پردازد. «مائده» به معنی غذا و یا سینی و یا طبق غذاست و «صدا» به معنی زحمت و «فروخت» به معنی فروش به کار برده شده است. مصراع دوم به معنی بدون خریدوفروش است. اشاره است به این طعامی که خداوند بر بنی‌اسرائیل نازل می‌کرد. بنی‌اسرائیل، قوم حضرت موسی بودند. خداوند برای همۀ آنها از آسمان، مائده و غذاهای بسیار دلپذیر می‌فرستاد بدون اینکه آنها رنجی بکشند و بدون اینکه چیزی بخرند و یا بفروشند. مولانا می‌خواهد بگوید وقتی خداوند عزم کند که نعمت را برساند آن را به‌طور سرشار می‌رساند.

081        در میان قوم موسی چند کس                بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس

چند نفر در میان قوم موسی پیدا شدند و گفتند که ما دیگر خسته شده‌ایم که از آسمان برای ما غذا بیاید. ما خواستار گندم و نخود و سیر و عدس و پیاز و امثال آنها هستیم و خواستار این هستیم که خودمان کشاورزی کنیم. این خواستۀ چند نفر بی‌ادب بود. درحالی‌که ادب در مقابل نعمت خداوند، شکرگزاری است و نه پس زدن نعمت. ادب در برابر  نعمت خدا راضی بودن و شکران نعمت کردن است. ادب در مقابل نعمت خداوند، قانع بودن است و نه توقع زیاده داشتن و حرص‌ورزی کردن.

082       منقطع شد نان و خوان آسمان                ماند رنج زرع و بیل و داسمان

«خوان» به معنی سفره و همچنین غذایی است که در آن گذاشته می‌شود. «زرع» هم به معنی کشاورزی است. زمانی که قوم موسی در مقابل خداوند، بی‌ادبی کردند؛ خداوند هم این مائده‌ای را که از آسمان می‌فرستاد؛ قطع کرد. مولانا می‌گوید اگر آن قوم، بی‌ادبی در مقابل خداوند نکرده بودند شاید خداوند حتی تا زمان حال هم ارسال این مائده را قطع نکرده بود و برای ما بیل و کلنگ و داس و وسایل کشاورزی باقی می‌ماند.  توجه اینکه تمام این مطالب بالا سمبولیک است و نشان می‌دهد درصورتی‌که ما شکر نعمت را به کار نبریم حالا باید چیزی را که از آسمان به‌راحتی برای ما می‌رسید؛ با رنج و سختی و تلاش زیادِ خودمان به دست آوریم و این جزای ناشکری است.

083       باز عیسی چون شفاعت کرد حق           خـوان  فرستاد و غـنـیـمت  بر طَبَق

طَبَق» سینی غذاست. مجدداً حضرت عیسی که بعد از حضرت موسی آمده بود در درگاه خداوند شفاعت کرد.  شفاعت کردن یعنی یک بزرگی نزد یک بزرگ‌تر آن کوچک‌تران گنه‌کار را ببخشاید.  حضرت عیسی بین خداوند و مردم شفاعت کرد و  تمنا و خواهش کرد و خداوند عفو کرد و به‌طور خلاصه شفاعت او در درگاه پروردگار، قبول شد و باز مائده‌ها از آسمان به زمین سرازیر شد. البته خداوند تذکر داد که من مائده برای شما می‌فرستم و اگر شما باز دوباره ناشکری کردید و قدر نعمت را ندانستید نه‌تنها این نعمت قطع می‌شود؛ بلکه به عذاب بزرگی هم گرفتار خواهید شد و با شما رفتاری خواهم کرد که تابه‌حال نکرده‌ام. مدت کمی از ارسال مائده‌ها نگذشته بود که:

084       باز گستـاخان  ادب  بـگـذاشتند          چــون گــدایــان زَلّـّـه‌ها  برداشتند

گستاخان» به معنی آنهایی است که در مقابل بزرگان جسارت می‌ورزند و بی‌ادب هستند. آنها ادب را بگذاشتند و رها کردند.  وقتی خانی یا بزرگ‌تری یک عده مردم را دعوت می‌کرد و به آنها در میهمانی طعام می‌داد؛ یک عده‌ای غذا را سیر میل می‌کردند و هرچه هم باقی می‌ماند هم چپاول می‌کردند و با خود می‌بردند. این عمل ناپسند آنها را «زَلّه» می‌گفتند. یا به‌عبارت‌دیگر زلّه یعنی باقی‌ماندۀ غذا را با حرص و آز با خود بردن.  وقتی خداوند ارسال مائده‌ها را از سر گرفت یک عده‌ای از گدایان حریص پس از خوردن فراوان، مائده‌ها را هم «زلّه» می‌کردند و می‌بردند درجاهایی مخفی می‌کردند. این گدایان کسانی نبودند که سر کوچه و بازار برای غذا گدایی می‌کردند؛ بلکه اینها گداهای معنوی هستند و بی‌بهره از معرفت و معنویت بودند. برای اینکه اگر به خدا ایمان می‌داشتند و در بخشش خداوند اطمینان می‌داشتند آن‌وقت دیگر حرص زدن و قایم کردن لازم نبود. پس وقتی یک کسی حرص می‌زند برای جمع‌آوری چیزی این به معنای باور نداشتن و به خدا ایمان نداشتن خواهد بود و این کمال بی‌ادبی به درگاه خداوند است.

085       لابه کرده عیسی ایشان را که این          دائــم است و کــم نـگردد از زمـیـن

حضرت عیسی به این مردم تذکرات فراوانی داد و به آنها گفت که این مائده از طرف خداوند، تمام‌شدنی نیست و هرگز قطع نخواهد شد و نگران نباشید که یک روزی تمام می‌شود و این‌قدر طمع‌کار و حریص نباشید تا خداوند به فرستادن این نعمت ادامه دهد.

086       بــدگـمـانی کردن و حرص‌آوری          کــفــر باشــد پیش خــوان  مهتری

مهتریعنی بزرگ‌تر و یا سَرور.  معنی بیت فوق اینکه اگر کسی برود بر سفرۀ یک بزرگ‌تری که نه‌تنها سنش زیاد باشد؛ بلکه ازنظر معنویت هم بزرگ باشد. در این مورد بدگمانی کردن به این معناست که نسبت به این میزبان بزرگ‌تر (در اینجا منظور خداوند است)  در حال بدگمانی است و شک می‌کنند که ممکن است روزی فرستادن این نعمت قطع گردد. مثل‌اینکه کسی سفره‌ای انداخته و اشخاصی که آمده‌اند غذا میل کنند بترسند که صاحب‌خانه قبل از اینکه آنها سیر شوند سفره‌اش را جمع خواهد کرد. این بدگمانی، کفر محض و کفران نعمت است. مولانا در اینجا خوب می‌فهماند که ما غرق نعمت‌های خداوندیم و فکر می‌کنیم که در زندگی، کمبود داریم. کافی است کمی بیندیشیم به آنچه داریم؛ نه‌فقط مال و اموال. بیندیشیم به آن نعمت‌هایی که در بدن ماست همچنین به کسانی و دوستانی که داریم و حتی امکاناتی که داریم و همۀ اینها نعمت‌های بزرگی است از داده‌های آفریدگار و اگر ما آنها را نشناسیم نتیجتاً ما ناسپاس خواهیم بود. این ناسپاسی به دنبالش بلاها به دنبال دارد و این بلاها ساخته‌وپرداختۀ خود ماست.

087      زان گــدارویــان نــادیـده ز آز           آن در رحــمــت بر ایشان شد فراز

گدارویان یعنی آنهایی که مثل گدای پُررو اصرار ورزند. نادیده یعنی ندید بدید و کسی که چشم و دلش دنبال مال دیگران است و هیچ‌وقت سیر نمی‌شود. آز یعنی حرص و طمع؛ و فراز از کلمات اضداد است. بعضی‌اوقات کلماتی هستند که دو معنی کاملاً متضاد دارند و هر جا ظاهر شوند معنی آن نسبت به محل کاربردش تشخیص داده می‌شود. حالا فراز، هم به معنی باز شدن و هم به معنی بسته شدن است. در آخر مصراع دوم به معنی بسته شدن است.  از اصرارورزی که آن گدارویان نسبت به خداوند کردند؛ درِ نعمت و بخشش خداوند به روی آنها بسته شد.  مولانا درجایی دیگر می‌گوید: شکر نعمت، نعمتت افزون کند، به همین مصداق است و وقتی بنده‌ای به درگاه خداوند شکر می‌کند به آن معنی است که خداوندا، من نعمت تو را درک کردم و فهمیدم که تو این نعمت را به من دادی اما «کفر، نعمت از کفت بیرون کند.

088         ابــر برنــاید  پـــی مـنـع  زکــات         وز زنـــا افـتــد وبا اندر  جــهــات

برنیاید یعنی  برنخیزد. ابر هم از دریا برمی‌خیزد و می‌بارد و این رحمت است. منع یعنی جلوگیری کردن و مانع‌شدن و ندادن. زکات هم بخششی است که هرکسی در هر دینی و فرقه‌ای و مذهبی، از مال خودش به دیگران ببخشد. «زنا» در اینجا به‌منظور فساد آمده و فسادی است که دست‌پروردۀ خودمان است. «وبا» آن بیماری سرایت‌کننده به دیگران است که کشنده است. اینجا منظور مولانا به‌طورکلی بلاست که وبا جزئی از این بلاست. بلایی که خودمان به سر خودمان می‌آوریم.  وقتی‌که شخصی قسمتی از مالش را که می‌تواند از آن بگذرد به آن‌کسی که نیازمنداست؛ نبخشد و کمک نکند؛ آن‌وقت ابر رحمت خدا هم دیگر بر وی نخواهد بارید و اگر کسی در این دنیا فساد کرد؛ آن‌وقت گرفتاری و بدبختی آن، ‌همۀ دنیا را خواهد گرفت. پیامد فساد هم بدبختی است. توجه اینکه سراسر مثنوی و کلیۀ داستان‌های او پر است از پند و اندرزها و نصیحت‌های بسیار سودمند که خواننده بایستی به‌درستی آنها را کشف کند و در زندگی روزمرۀ خودش به کار ببرد و نتیجۀ این کار به‌جز سودمندی و سرافرازی نیست.

089         هرچه بر تو آید از ظلمات و غم         آن ز بــی‌بــاکی و گـسـتـاخی است هم

«ظلمات ظلمت و تاریکی‌های جهالت. بی‌باکی و گستاخی هم بی‌ادبی ست در برابر نعمت‌های خداوند. هرچه از بدبختی‌ها و مشکلات و غم و اندوه به شخص روی می‌آورد که تماماً به دنبال آن بی‌باکی‌ها و گستاخی‌ها و بی‌ادبی‌هایی است که از خود آن شخص سرچشمه گرفته است. مولانا در دفتر سوم این موضوع را بیشتر بازکرده و توسعۀ بیشتری می‌دهد و می‌گوید: پیش تُرک، آیینه را خوش‌رنگی است تُرک در اینجا به معنی زیباروی است (در ادب فارسی ترک به یک زیباروی گفته می‌شود) حافظ هم این کلمه را به کار برده: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را». زمانی که یک زیباروی سفیدرو در آیینه می‌نگرد؛ خوش‌رنگی و زیبایی مشاهده می‌کند؛ ولی اگر یک سیاه حبشی در آیینه بنگرد آن‌وقت سیاهی خواهد دید. در مصراع دوم پیش زنگی آینه هم زنگی است»  زنگی، اهل حبشه است و حبشه دارای سیاه‌پوست‌ترین انسان‌هاست. البته اینجا مولانا هیچ‌گونه منظور بی‌احترامی به سیاه‌پوستان نداشته و فقط خواسته است که دو رنگ متضاد یکدیگر را مقابل همدیگر قرار دهد.

  آنک می‌ترسی ز مرگ  اندر فرار

آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار

تو از مرگ نمی‌ترسی و داری از خودت می‌ترسی؛ چراکه زندگی‌ات دارد از دستت گرفته می‌شود و می‌دانی که چقدر در طول زندگی، فساد و بد کردی و حالا چه عواقبی خواهی داشت.

     روی زشت توست نه رخسار مرگ       جان تو همچو درخت و مرگ، برگ

اگر برگ درختی زشت است؛ مقصر نوع درخت است و برگ، جزئی از درخت است. حالا اگر برگ به درخت معترض باشد که چرا مرا زشت درست کردی باید بداند که خود درخت زشت بوده که برگش هم زشت شده.

   از تو رُسته است اَر نکویست اَر بد است

ناخوش و خوش هر ضمیرت از خود است

اگر خوشی و اگر ناخوشی باید به خودت بنگری چون این حال و احوال تو از ضمیر و درون خودت سرچشمه می‌گیرد.

090      هرکه بی‌باکی کند در راه دوست         رهزنِ مـــردان شد و نــامــرد اوست

منظور مولانا از «مرد» انسان به‌طورکلی است و هیچ ارتباطی با جنسیت مرد و زن ندارد. شما در ادب فارسی و در عرفان وقتی کلمۀ «مرد» را می‌بینید گوینده مثل مولانا منظورش یک انسان است.  کلمۀ مردان، منظور انسان‌های الهی و یا مردان کامل است و نامرد و یا نامردان کسانی هستند که در نقطۀ مقابل مردان کامل هستند. مرد الهی آن‌کسی نیست که دائم مشغول خواندن کتاب آسمانی خودش است و مرتب و سر موقع نماز خود را به‌جا می‌آورد. مرد الهی کسی است که خداوند را آن‌چنان‌که هست؛ درک کرده باشد و با خدای خود ارتباط داشته باشد و یا به‌عبارت‌دیگر روحش که جزئی از خداوند است با خداوند در ارتباط باشد. او مرد روحانی است.  روحانی بودن نه به لباس است و نه به حرف زدن و نه به فقه دانستن و نه به دستورات مذهبی عمل کردن است؛ بنابراین معنی بیت اینکه هرکس به خداوند (دوست) بی‌باکی و یا بی‌ادبی کند او راهزن مردان الهی است و او نامرد است. راهزن مرد الهی به این معنی است که این بی‌ادبی و اختیار نفس را از دست دادن، سبب بلا می‌شود و این بلا گریبان‌گیر مردان الهی هم خواهد شد مثل آتش‌سوزی‌ای که خشک و تر را باهم می‌سوزاند.

091        از ادب پرنور گشته‌ست این فلک       وز ادب مــعـصـوم و پاک آمد مَـلَـک

معصوم از عصمت و پاک‌‌دامنی است و مَلَک هم که فرشته است. مولانا می‌گوید این چرخِ‌ِ فلک و آسمان و افلاک از نور خورشیدها نورانی نشدند و درواقع از ادب، پرنور شده‌اند. منظور مولانا اینکه تمام ذرات عالم همگی فرمان‌بردار خداوند هستند. کُرات مختلف آسمانی آن‌چنان منظم و مرتب، دور خورشیدهای خودشان در گردش هستند که ما اسم آنها را منظومه گذاشته‌ایم؛ یعنی همگی دارای نظم و ترتیب هستند و درواقع در حال فرمان‌برداری خداوندند. مولانا در جای دیگر به نیروهای جاذبه و دافعه اشاره می‌کند و معتقد است که تمام این نیروها در فرمان خداوند است و وقتی این ذرات اسمانی  کار خودشان را به‌طور منظم انجام می‌دهند؛ آنها دارند ادب خداوندی به‌جای می‌آورند.  فرشتگان چون آداب چهارگانۀ خودشان را به‌جا می‌آورند؛ معصوم وبی گناه هستند. آنها ادب دارند و جسارت نمی‌کنند و به بی‌باکی نمی‌پردازند.

092         بُــد ز گــستاخی کــسـوف  آفتاب         شد  عــزازیـلی ز جــرأت رد  باب

بُد به معنی بود و گستاخی یعنی بی‌ادبی و کسوف خورشیدگرفتگی است. عزازیل نام اولیۀ شیطان است. شیطان و یا ابلیس از نزدیک‌ترین فرشتگان خداوند بود و بعدازاینکه از درگاه الهی رانده شد  به او شیطان و یا ابلیس گفتند. جرأت در اینجا بی‌ادبی ست و این شیطان، جرأت کرد که از دستور خداوند سرپیچی کند. ردّ باب شدن یعنی رانده شدن از درگاه الهی. مولانا به‌طور سمبولیک می‌گوید که هرگاه خورشید جسارت بورزد و از مسیر معین خودش خواسته باشد خارج شود آن‌وقت کسوف به او دست می‌دهد؛ یعنی روی او را با کسوف کردن سیاه می‌کند و او روسیاه می‌شود. توجه اینکه مولانا این مطلب را به‌عنوان نجوم و یا ستاره‌شناسی نمی‌گوید؛ و حتی در دفتر ششم می‌گوید:

   آفتاب در فلک کژ میجهد درسیه روزی کسوفش میدهد

در سیه رویی کسوفش می دهد خواننده نباید تصور کند که مولانا از دلیل واقعی کسوف اطلاع نداشته؛ بلکه کاملاً می‌دانسته؛ ولی در اینجا برای اینکه اهمیت ادب را برساند می‌گوید اگر خورشید منحرف بشود او را تنبیه می‌کند و رویش را سیاه کرده و کیفرش می‌دهد. این پیام مولاناست که این خورشید نورانی و باعظمت که این‌همه ستارگان، دائم دور آن می‌گردند اگر روزی بی‌ادبی کند خداوند او را با آن درخشندگی و حرارت، روسیاه خواهد کرد. این اشاره‌ای است به انسان و می‌گوید حتی یک انسان کامل که درونش پر از معرفت الهی است و نور دلش به همۀ انسان‌های دیگر می‌تابد و مثل خورشید می‌درخشد؛ ولی اگر در مسیر زندگی‌اش بخواهد گستاخی و بی‌ادبی به پروردگارش بکند وی قطعاً روسیاه خواهد شد. این هم پیام و نصیحتی دیگر است که مولانا به خواننده و یا شنوندۀ خودش عرضه می‌کند. عجیب و یا مهم این است که هشت‌صد سال پیش مردمی که سخنان مولانا را می‌شنیدند و درحالی‌که سطح فکرشان بسیار کمتر از انسان‌های قرن بیستم بود سخنان مولانا را به علت شنیدن داستان‌ها و مثال‌های متعدد درک می‌کردند و امروز هم انسان‌های قرن بیستم، نصایح و پند و اندرزهای او را درک می‌کنند.

Loading

04.1 ادامه عاشق شدن پادشاه بر کنیزک – قسمت دوم

055         شه چو عجز آن حکیمان را بدید             پابرهنه   جانب   مسجد   دوید

منظور از حکیمان، طبیبان‌اند. «حکیم» به کسانی گفته می‌شد که علم حکمت را بدانند. حکمت، فلسفه است؛ اما در سابق براین کسانی که حکمت می‌دانستند؛ طبابت هم می‌کردند و به پزشک هم حکیم می‌گفتند. «پابرهنه جانب مسجد دوید» کنایه از این است که با شتاب و عجله و باسرعت دوید. وقتی‌که شاه متوجه شد که این پزشکان در بهبود کنیزک درمانده و عاجز شده‌اند؛ مضطربانه و سراسیمه به‌طرف مسجد دوید. شاه متوجه شده بود که از تمام وسایل و اسباب طبیعی که در این دنیا هست؛ کاری ساخته نیست؛ درصورتی‌که اگر خداوند هم نخواسته باشد کاری از پیش نمی‌رود؛ بنابراین شاه یعنی روح، خودش را دیگر درک نکرد و به محو و بی‌خویشی رسید و یا به فنا رسید؛ و آن‌قدر باعجله و سرعت و با پریشانی و اضطراب رفت که دیگر فرصت کفش پوشیدن هم نداشت. «مسجد» کنایه از پیشگاه خداوند است. شاه به درگاه الهی برای درمان نفس، متوسل شد.

056     رفت در مسجد سوی  محراب شد          سجده‌گاه از اشک شه پُرآب شد

شاه به محراب و سجده‌گاه مسجد رفت و آن‌قدر گریست که محراب از اشک چشم او پُرآب شد. «محراب از اشک شاه پُرآب شد» این یک غلوی است که مولانا در این بیت به‌کاربرده است.

057     چون به خویش آمد ز غرقاب فنا          خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا

«غرقاب» جایی است که آب زیاد باشد که از بالای سر کسی بالاتر رود و آن شخص را غرق و هلاک کند. «فنا» به معنی از خود گذشتن و خویشتن را رها کردن و در برابر خداوند محو دیدن است و این حالتی بود که شاه داشت. او در این حالت، باقی نمی‌ماند و وقتی شاه از این حالت بی‌خودی و فنا بیرون آمد؛ شروع کرد به مدح و ثنای خداوند گفتن و با او رازونیاز  کردن. در عرفان، گفته می‌شود کسی که دارد با خدای خودش رازونیاز می‌کند هنوز خویشتن خودش را حس می‌کند. اگر خویشتن خود را حس نکند؛ اصلاً توانایی رازونیاز را ندارد؛ بنابراین مولانا در جابه‌جای مثنوی اشاره می‌کند به اینکه ثنا گفتن واقعی، ترک ثنا گفتن است که ستایش و رازونیاز کردن واقعی نکردن این رازونیاز است و درواقع انسان نباید وجود داشته باشد و یا خودش را حس نکند که بتواند رازونیاز  کند؛ و حالا وقتی‌که شاه از بی‌خودی خویش بیرون آمده؛ می‌تواند با خدا رازونیاز کند. شاه به درماندگی خودش در پیشگاه پروردگارش با گریۀ زیاد و عجز فراوان اعتراف کرد تا خداوند او را کمک کند که این نفس اماره را که همنشین روح است؛ درمان ببخشد. برای اینکه روح در درون ماست و نفس اماره هم در وجود ماست و این دو کاملاً باهم متضاد و با همدیگر فرق دارند و روح می‌خواهد که نفس را تربیت کند و همراه خودش کند؛ ولی نتوانسته و درمانده شده. توجه اینکه خداوند اصولاً ازنظر عرفان، مدح و ستایش کردن بندگان را و خواستن نیازهای بندگان را طالب است و می‌خواهد و توصیه می‌کند که از من بخواهید؛ نه‌فقط با زبان؛ بلکه با دل و قلبتان بخواهید. با صفا و پاکیزگی و به‌طور ناب بخواهید. عدۀ زیادی دعا می‌کنند و از خداوند چیزهایی می‌خواهند که به علت نداشتن این ویژگی‌ها برآورده نمی‌شود. فکر می‌کند که اگر هزار مرتبه به زبانش بگوید؛ مؤثر خواهد بود؛ ولی غافل از اینکه اگر ده هزار مرتبه هم بگوید کوچک‌ترین اثری نخواهد داشت.

058     کای کمینه بخششت مُلک جهان          من چه گویم؟ چون تو می‌دانی نهان

«کمینه» به معنی کمترین و «مُلک جهان» به‌منزلۀ سلطنت جهان و عالم جهان هستی و نهان یعنی سرّ و راز.  شاه خطاب به خداوند گفت سلطنت تو بر جهان، بهترین و بزرگ‌ترین بخششی ست که تو به ما کردی. بزرگ‌ترین لطفی که خداوند به بندگان خودش کرده این است که بر هر دو جهان، حکومت می‌کند. این کمترین لطف خداوند است. ای خدایی که کمترین عنایتت و توجّهت حکمرانی براین عالم وجود است. من چه دارم که به تو بگویم؟ تو خودت ازآنچه من می‌خواهم و از راز درون من باخبری و احتیاجی نیست که من برایت بازگو کنم؛ یعنی روح، مشغول رازونیاز  با خداوند است. در اینجا عارفان دودسته‌اند: اول گروهی که معتقدند چون خداوند راز درون را می‌داند؛ بنابراین اصلاً گفتن و از خدا خواستن لازم نیست و گروه دوم که تعدادشان بیشتر از گروه اول است و مولانا هم جزء این گروه است؛ می‌گویند که باوجوداینکه  خداوند راز درون ما را می‌داند؛ خودش در کتاب‌های آسمانی گفته مرا بخوانید و از من طلب کنید.

059      ای همیشه حاجت ما را پناه           بار دیگر  ما غلط  کردیم  راه

حاجت ما را پناه» یعنی «ای کسی که پناهگاه حاجت‌های ما هستی».  در این بیت، شاه (روح) می‌گوید ای کسی که در موقع احتیاج به تو پناه می‌آورم تو من را ببخش چون درحالی‌که تو وجود داشتی من دست نیازم را به عقل‌ها (طبیبان) دراز کردم. عقل خداجو هم در محدودۀ این دنیا و طبیعت می‌تواند قادر باشد و به دنیای ماورای طبیعت دسترس ندارد و یا اینکه این عقل، جزئی از وجود ماست و این وجود در این عالم، اسیر و محدود است؛ بنابراین از راه عقل نمی‌توانیم به خدا برسیم و باید از راه دیگری کمک  بگیریم و باید از راه کشف و شهود برویم؛ یعنی باید از راه دل، کشف کرده و با خدا تماس بگیریم.

060      لیک گفتی گر چه می‌دانم سِرَت          زود هم  پیدا  کنش بر ظاهرت 

سِرَت» با کسرۀ زیر «س» و تشدید مخفی بالای «ر» به معنی اَسرارت و نیازت. کل مصراع دوم یعنی آن را بگو. کل این بیت، اشاره دارد که خدا می‌گوید مرا با خلوص دل بخوانید و از من بخواهید تا دعای شما را مستجاب کنم و جواب دهم. روح، خوب می‌داند که خداوند از راز و سرّ و خواستۀ او آگاه است؛ ولی باوجوداین تمنای خودش را ظاهر می‌کند. البته باید توجه کرد که مولانا در واقعیت از طریق این داستان در حال دادن پند و اندرز به خوانندۀ مثنوی است؛ مشروط به اینکه این خواننده، مطلب را درک نماید.

061    چون برآورد از میان جان خروش        اندر آمد بحر بخشایش به جوش

همین‌که این شاه از صفای دلش به‌طور ناب و خالصانه و بدون خدشه و دغدغه ناله و التماس کرد و این ناله از ریشۀ جانش سرچشمه می‌گرفت؛ موجب شد که دریای رحمت و بزرگواری و بخشش و کرم الهی هم به جوش بیاید. به‌عبارت‌دیگر زمزمۀ امواج دریای رحمت، او را به خواب خوشی مثل لالایی فروبرد. روح، آرام گرفت و دریای رحمت به جوش آمد. به جوش آمدن دریا صدایی دارد و این صدا را زمزمه بگیرید. این زمزمه، آرامش‌بخش است و به خواب می‌برد و شاه را در مسجد به خواب برد؛ یعنی روح را در پیشگاه خداوند آرام کرد.

062      در میان گریه خوابش در ربود         دید در خواب  او  که پیری رو نمود

درحالی‌که شاه مشغول تمنا و درخواست بود؛ خواب بر او مسلط شد و در عالم خواب دید که یک فرد نیک و مقرب درگاه الهی به‌طرف او می‌آید و با او می‌خواهد طرف صحبت شود. این است که پیری نیک پیدا شد و می‌خواهد با وی طرف صحبت شود. اینها تماماً سمبولیک است و عرفا سعی می‌کنند از طریق چیزهای ملموس، عقاید عالی‌قدر خودشان را به ما عرضه کنند. در عرفان، زمانی که کسی به خواب می‌رود در بعضی وقت‌ها یک حالت مخصوصی برایش پیش می‌آید. آنها معتقدند که در خواب ارتباط روح با جسم، قطع می‌گردد و پس از بیداری این پیوند روح با جسم دوباره برقرار می‌گردد. زمانی که انسان به خواب می‌رود یک رؤیایی هست به نام «رؤیای صادقه» و یا رؤیای راستین. اگر کسی باشد که استعداد و شایستگی و لیاقت داشته باشد و آن‌قدر خودش را از آلودگی‌ها پاک و منزه کرده باشد و به خواب رود در موقع رؤیا زمانی که روح از جسمش جدا شد؛ آن‌وقت روح مستقیماً با خداوند ارتباط برقرار می‌کند؛ درحالی‌که اگر آن پاکی و صفا در وجودش نباشد روح از جسم، آزاد می‌شود ولیکن آن ارتباط را نمی‌تواند برقرار کند؛ چون رؤیای او صادقانه و ناب و پاک نیست. شاه در اینجا و یا روحی که حالا آزاد شده با خداوند، ارتباط برقرار کرده و خداوند پیامی به روح می‌فرستد و پیامش این است که یک مرشدی و یا یک پیری یک ولی‌ای بر تو ظاهر خواهد شد.  حالا این پیر کیست؟ در حقیقت، این دل است و ضمیر که جمال خداوند در آن منعکس شده و یا اینکه خداوند در دلش پرتو افکنده و موردعنایت و توجه، قرار داده است. این در عالم رؤیاست و وقتی از رؤیا بیرون می‌آید آن‌وقت خیلی از چیزهایی که نمی‌دانست حالا می‌داند؛ چون حقیقت خداوندی در دلش ظاهر شده. باید کاری کرد که آن دل همیشه پاک و صاف و ناب باشد.

063     گفت ای شه مژده حاجاتت رواست           گر غـــریــبـی آیـدت  فردا  زِ مــاست

کسی که شاه در خواب دیده بود گفت: ای شاه برایت خبر خوشی دارم. بدان که حاجتت برآورده شد. صبر کن تا فردا و اگر بیگانه‌ای به‌سوی تو می‌آید بدان که او فرستادۀ ماست. از او استقبال کن و با گرمی از او پذیرایی کن و بدان که بی‌شک او فرستادۀ ماست.

064   چونـــک آیـد او حــکــیــم حاذق است               صادقش دان  کو امین و صادق است

حکیم که پزشک است و چون قرار شد از طرف غیب بیاید؛ پس این حکیم حاذق و یا حکیم الهی است. نه مثل حکیم‌هایی که آمدند؛ ولی کاری از پیش نبردند. حکیم‌های الهی وجود جسمی ندارند و ما آنها را نمی‌توانیم با چشم سَر ببینیم؛ ولی درواقع وجود دارند و بعضی‌اوقات بنا به مشیت پروردگار کمک‌هایی هم می‌کنند. تشخیص اندام‌هایشان با چشم و گوش و حس ما ممکن نیست. اینها را «ولی خداوند» می‌گویند؛ به معنی دوست صدیق و ناب خداوند. خداوند گفته بود کسی را که در خواب به سراغ تو می‌آید بسیار مهارت دارد و دروغ هم نمی‌گوید و بسیار صادق و راست‌ گفتار است و حرف‌هایی که می‌زند به او اعتماد کن. این نشانۀ جمال خداست.

065      در علاجش سِحر مطلق را ببین          در مزاجش  قدرت  حق  را ببین

باید به دو نکته در هردو مصراع توجه کرد. یکی در مصراع اول کلمۀ «علاجش». «شین» این کلمه برمی‌گردد به علاج این حکیم الهی؛ ولی در مصراع دوم کلمۀ «مزاجش»؛ شین مربوط به مزاج کنیزک است. سابق براین معتقد بودند که چهار عامل در بدن وجود دارد که با همدیگر مخلوط شده و آن چهار عامل عبارت‌اند از خون و صفرا و سودا و بلغم. این چهار عامل باهم مخلوط می‌شوند و باید در بدن در حال تعادل باشند؛ و معتقد بودند که اگر یکی از آنها از حالت تعادل بیرون بیاید آن شخص بیمار می‌شود و بستگی دارد کدام عامل، تعادلش را ازدست‌داده؛ بنابراین نوع بیماری شخص فرق می‌کرد. کل این را «مزاج» می‌گویند؛ و حالا در مصراع دوم می‌گوید ای شاه، ببین که این طبیب الهی چگونه مزاج این کنیزک را متعادل کرده و او را از مرگ نجات می‌دهد. توجه اینکه این ارادۀ خداوند است که تصمیم دارد این کنیزک (نفس) را مهار کرده و وی را در اختیار شاه (روح) قرار دهد و این طبیب الهی یک وسیله بیش نیست.

066       چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد       آفتاب  از شــرق  اخـتــر  ســوز  شد

«وعده‌گاه» یعنی زمان وعده کردن. کلمۀ «گاه» در زبان فارسی بعضی‌اوقات به معنی «جا»ست و بعضی‌اوقات به معنی «وقت». در اینجا به معنی «وقت و زمان» است. آفتاب به معنی خورشید است و وقتی‌که آفتاب طلوع می‌کند ستارگان دیگر دیده نمی‌شوند. منجمین اصطلاحی دارند که می‌گویند «آفتاب طلوع کرد و ستارگان سوختند» ابوریحان بیرونی اولین کسی بود که این اصطلاح را متداول کرد و برای اولین بار گفت آفتاب طلوع کرد و اخترسوز شد.  حالا روح منتظر اوست.  شاه از خواب بیدار شده و روحش هم از رؤیا بیرون آمده و با جسم و بدنش اتصال پیدا کرده و در پی یک معجزه است. در پی اینکه یک کسی و یا یک عاملی بر روح تجلی کند.

067     بــود انــدر مــنظــره شه مـــنـتـظر         تــا  بــبــیــنــد  آنــچ  بنمودند  سِر

«منظره» یعنی جای نظر انداختن و شاه منتظر بود آن وعده‌ای را که در خواب به او داده شده بود به عمل برسد.

068      دید شخصی فاضــلی  پُرمایه‌ای            آفتابی  در مـــیـــانِ  سایه‌ای

«پُرمایه» یعنی خیلی دانشمند، عالم و فرهیخته. آفتابی یعنی خورشیدی. شاه مشاهده کرد یک فرد که بسیار گران‌مایه به نظر می‌رسد و بسیار عاقل و خردمند و دانشمند است و مثل آفتابی از دور به او نزدیک می‌شود. آفتابی در میان سایه‌ای یعنی خورشیدی در میان تاریکی. او همان طبیب غیبی بود؛ به‌عبارت‌دیگر شخصیت معنوی او در قالب جسمش مانند آفتاب در درون سایه بود. شخصیت معنوی به آفتاب؛ و جسم و بدن به سایه تشبیه شده. واقعاً شاه جایی نایستاده بود که کسی از دور پیدا شود. این سایه، جسم شاه است و آن آفتاب و خورشید، توجه و عنایت خداوند است که به این جسم در حال وارد شدن است. این موجود ملکوتی است که دارد نزدیک می‌شود. موجود ملکوتی در لباس خاکیان مثل آفتابی است که در تاریکی باشد. این ظهور و تجلی نور الهی بر روح است. روح در درون جسم است و جسم هم تاریک است و حالا نور الهی می‌خواهد بر روح تجلی پیدا کند. پس آن نور همچون خورشید باید در داخل جسم بیاید و تجلی کند بر روحی که در تاریکی جسم فرورفته است.

069     می‌رسید از دور  مانـنــد هلال         نیست بود و هست بر شــکل خــیـال

هلال ماه بسیار نازک سه روز اول ماه قمری است. باوجوداینکه بسیار نازک است بازهم نور می‌دهد.  ازلحاظ مادی «نیست» بود؛ ولی از اینکه وجود داشت «هست» بود مانند خیال. خیال چیست؟ خیال واقعاً هست و در وجود انسان است؛ ولی چیزی نیست که بشود آن را دید؛ ولی هست و نه‌تنها هست؛ بلکه کوچک‌ترین حرکاتی که می‌کنیم براثر تحریکات این خیال است. طبیب الهی وجود داشت روح شاهان را می‌دید. مولانا در این بیت، نکتۀ بسیار جالبی را می‌گوید و چون اسم خیال را گفت از داستان خارج می‌شود و راجع به خیال صحبت می‌کند. 

070       نیست‌وش باشد خـیـال اندر روان         تو جــهـانی  بر خــیــالی  بین روان

«روان» مصراع اول به معنی «جان» است و مولانا جان را به معنی روان به کار می‌برد؛ ولی «روان» در مصراع دوم به معنی «رونده و رفتن» است. «نیست‌وش» به معنی «نیست‌نما» است. پسوند «وش» به معنی مانند است؛ بنابراین «نیست‌وش» یعنی مثل‌اینکه اصلاً نیست. جان و یا روح به عالم حقیقتی متعلق است. درصورتی‌که خیال، پایه و اساسش گمان است و از روی وهم و ظنّ است به عالم ذهنی متعلق است پس نیست‌مانند است؛ بنابراین روح متکی بر یک حقیقت است؛ ولی خیال متکی بر حقیقت نیست. مولانا می‌گوید آن ‌قدرت و نیروی خیال در درون جان ما مانند این است که اصلاً وجود ندارد و نیست؛ ولی همین خیال که آن را نمی‌توان دید و وجود خارجی هم ندارد؛ دارای قدرت زیادی است و همۀ چرخش این دنیا بر اساس این خیال است و بر روح و جسم هردو می‌تواند مسلط شود و روح و جسم شخص را به کاری رهبری کند و یا برعکس از کاری بازدارد. تمام جنبش و حرکت در عالم هستی که این موجودات زنده دارند؛ همگی متکی بر اساس خیال است. اول شخص خیال می‌کند و سپس به دنبال خیال خود حرکت می‌کند. آن طبیب الهی که فرستاده خدا بود و برای کمک کردن به روح برای معالجۀ کنیزک آمده بود وجود داشت؛ گرچه ظاهراً کسی او را نمی‌دید؛ پس مولانا او را به خیال، تشبیه کرده که دیده نمی‌شود؛ ولی چون خیال نامرئی وجود دارد طبیب هم وجود دارد و مثل‌اینکه خیال، قدرت دارد که کارهای عجیب انجام دهد پس آن طبیب الهی هم می‌تواند کنیزک را علاج کند.

071      بر خـیــالی صــلحشان و جـنـگشان          وز خـیــالی  فــخـرشان  و نـنـگشان

گفتۀ مولانا این است که در این دنیای مادی همه‌چیز بر اساس خیال است. بر اساس خیال، جنگ می‌کنند و بر اساس خیال، صلح می‌کنند. بر اساس خیال، فخر به دیگران می‌فروشند و باز بر اساس همین خیال، احساس ننگ و عار می‌کنند.

072       آن  خـیالاتی که  دام اولــیــاســت          عــکس مهرویــانِ بُستــانِ خــداست

«عکس» یعنی پرتو و انعکاس. «مَهرویان بُستان خدا» یک اصطلاح است و یعنی جمال حق و معنویات غیبی که از گلستان عالم غیب می‌آید. معنویت چیز مادی نیست که در داروخانه‌ها قابل‌خرید باشد. معنویت میوۀ باغی است که در باغ و بستان غیبی خداوند است و در عالم ماوراءالطبیعه به دست می‌آید. مولانا در این بیت می‌گوید خیالاتی که بر افراد مستولی می‌شود و یا سراغ آدمیان می‌رود آنها را وادار به کارهای دنیوی می‌کند؛ ولی خیالاتی که بر اولیا پیش می‌آید خیالات متفاوتی است. «اولیا» جمع «ولی» به معنای دوست صدیق خداوند است و دوست صدیق خدا کسی است که خدا را واقعاً و عمیقاً بشناسد (به این افراد، «انسان کامل» هم گفته می‌شود) و این خیالاتی که بر ذهن و اندیشه و درون این انسان‌های کامل، مستولی می‌شود مثل آدم‌های معمولی نیست و این جمال حق و معانی غیبی و معرفتی است که از بستان عالم غیبی به دل آنها می‌تابد و این انسان‌های کامل را مجذوب خودش می‌کند و چنان مجذوب می‌کند که آنها اسیر آن معانی غیبی می‌شوند و ممکن است که از خود خداوند بازبمانند و می‌گوید این اولیا در دام می‌افتند و مجذوب و عاشق و اسیر این پرتو الهی شده‌اند؛ درصورتی‌که باید از این بگذرند و به جلو بروند و یا بالاتر بروند.

073        آن خیالی که شه اندر خواب دید         در  رخ  مــهــمان  هــمــی  آمـد پدید

آن خیالاتی که شاه در خواب دیده بود نور و پرتو آن خیالات در رخ این حکیم الهی هم دیده می‌شود و شاه به خود گفت که حتماً این شخص، کسی است که به من وعده داده شده؛ به‌عبارت‌دیگر روح از روی نور جبین طبیب غیبی پی برد که او همان است که خداوند به او وعده کرده بود.

074       شه به جای حاجـبـان فــاپیش رفت            پـیــش آن مهمان غیب خویش رفت

«حاجبان» دربانان و نگهبانان شاه هستند. کلمۀ «فاپیش» اصطلاحی است که در قدیم به کار می‌رفت و امروز در زبان فارسی منسوخ شده و به معنی «فراپیش» است. شاه منتظر ایستاده بود و از شدت وجد و حال و خوشحالی خودش به استقبال مهمان از دربان‌ها جلو زد. و با روح شتابان‌ به استقبال طبیب غیبی رفت.

075     هــر دو  بـحـری  آشنا  آموخته             هر دو جـان بی‌دوختن بردوخته

«بحری» به معنای دریانورد، کسی که راه‌های دریا را بشناسد و اهل دریا باشد.  «آشنا» در اینجا به معنی «شنا کردن» است. هردو جان، مولانا اشاره می‌کند به روح و طبیب غیبی. هردو واقعاً جان هستند برای اینکه روح را مولانا جان می‌گوید و طبیب هم فرستادۀ خدا و جان است. «بی‌دوختن بردوخته» یعنی بدون رشتۀ ظاهری که به هم وصل باشند به هم پیوند یافته‌اند؛ به‌عبارت‌دیگر این دو روح قبلاً و در عالم غیب به همدیگر دوخته شده بودند و یا یک اتحاد روحی با همدیگر داشتند. این یک اتحاد روحانی و همبستگی معنوی است. این همان چیزی است که معمولاً مردم نمی‌توانند درک بکنند. مثلاً بین مولانا و شمس تبریزی وجود داشت. مولانا که عاشق شمس تبریزی شده بود بی‌دوختن با شمس تبریزی دوخته شده بود.

076      گفت مــعـشوقم تو بودستی نه آن           لــیـک کار از کار خــیزد در جـهـان

«نه آن» یعنی نه آن کنیزک. در مصراع دوم مولانا یک نکتۀ ظریف عرفانی را عنوان می‌کند. معنی مصراع دوم اینکه خداوند کارها را با اسباب و وسایل انجام می‌دهد. شما هر چیزی که با آن برحسب ساده و معمولی برخورد می‌کنید؛ آن را ساده نگیرید. چه‌بسا روزی در آینده شرایطی پیش آید که آن چیز ساده دومرتبه تکرار شود. با این تفاوت، این بار با اهمیت بیشتر. شاه وقتی آن طبیب را دید به او گفت معشوق من تویی نه آن کنیزک؛ یعنی روح گفت که معشوق واقعی من نفس نیست که من عاشق او شدم و می‌خواهم او را پاک و منزه کنم و به راه راست هدایت کنم؛ نه و آن تویی. تویی که می‌توانی همۀ این کارها را بکنی. برای توضیح بیشتر در مورد مصرع دوم که «کار از کار خیزد در جهان» توضیحات بیشتری در دنبالۀ داستان خواهد داد که خداوند در این دنیا هر چیزی را آلت فعل قرار می‌دهد یعنی وسیلۀ یک عمل قرار می‌دهد. ما در آن موقع متوجه نمی‌شویم و پس از گذشت زمان ، آن را درک می‌کنیم. در حقیقت این طبیبی که آمد آلت فعل بود برای روح که بتواند نفس را نجات دهد.

077          ای مرا تو مصطفی من چون عمر      از  برای  خدمتت  بندم  کمر

مصطفی اسم حضرت محمد و عمر خلیفۀ دوم مسلمین است. شاه به حکیم صادق می‌گوید همان‌طور که عمر در خدمت حضرت محمد بود و اوامر حضرت محمد را اطاعت می‌کرد من هم در خدمت تو هستم و آماده‌ام مثل عمر که تسلیم اوامر محمد بود من هم تسلیم اوامر تو باشم. این نهایت تسلیم را می‌رساند. مطلبی که در اینجا هست و مهم است اینکه یک شاهی بگوید «من مثل عمر که در خدمت محمد بود در خدمت تو هستم» این نهایت ادب را می‌رساند یعنی صد درصد و مؤدبانه در خدمت تو هستم.  در صفحات آینده خواهیم خواند که مولانا بحث مفصل این کلمۀ «ادب» را چگونه باز می‌کند و چه مفصل به معنی آن می‌پردازد.   

دنبالۀ داستان در قسمت  سوم.

Loading

03.1 عاشق شدن پادشاه بر کنیزک و رنجور شدن کنیزک ـــ قسمت اول

تمام کتاب مثنوی مولوی تشکیل شده است از شش کتاب که اصولاً به آنها دفتر گفته می‌شود و مولانا کلیۀ آنها را به‌صورت شعر سروده است. این سروده‌ها کلاً به‌صورت داستان‌هایی است که مولانا در میان کتاب‌های متعددی که مطالعه کرده است و همچنین در میان مردم بر سر زبان‌ها بوده، انتخاب کرده و آنها را تحت عنوان‌های مختلف (مثل عنوان این بخش که در بالا نوشته شده) اشعار خودش را به مناسبت این داستان‌ها سروده است. لازم به تذکر است که تحت این عناوین مختلف داستان را شروع می‌کند و سپس نظرات و نصایح و گفته‌های متعالی خودش را لابه‌لای این داستان‌ها به‌صورت شعر، بیان می‌کند.  ضمناً اولین بیت شعر فوق، متعلق به بیت آخر نی نامه است ولی چون مربوط به این داستان است؛ در اول این داستان آورده شده. این داستان‌ها بیشتر دارای معانی عالی و انگیزه برانگیز هستند؛ هرچند به نظر خواننده، ساده و معمولی برسند. مولانا در اولین بیت که می‌گوید: «بشنوید ای دوستان این داستان/ خود حقیقت نقد حال ماست آن» منظورش این است که آنچه در این داستان اتفاق می‌افتد نقد و وصف حال خود ما در زندگی است و یا بیان‌کنندۀ مسائل و مطالبی است که ما با آنها روبه‌رو می‌شویم. منظور مولانا قصه گفتن نیست و کتاب مثنوی هم کتاب قصه نیست؛ به‌عبارت‌دیگر این داستان‌ها به‌صورت ظرفی است که مولانا در آن دانه‌های قیمتی و باارزشی را قرار می‌دهد و در نظر دارد که خوانندگان آن دانه‌ها را بیابند و از آن دانه‌ها برداشت کنند.

مطلب دیگری که یک خواننده باید در نظر بگیرد این است که در بعضی‌اوقات مولانا داستانی را شروع می‌کند و از داستان، خارج شده و مطالب متعالی دیگری را بیان می‌کند و دوباره به ادامه داستان می‌پردازد و حتی ممکن است که ادامۀ داستان را در دفتر دیگری دنبال کند.

در مورد داستان پادشاه و کنیزک باید در نظر بگیریم که این داستان، مانند نمایشی است که در آن، شخصیت‌های مختلف، ایفای نقش می‌کنند و آنها ازاین‌قرارند:

شاه = روح        کنیزک = نفس اماره        زرگر= هوی و هوس‌های دنیوی و یا لذت‌های دنیوی 

عقل‌ها = نشانه‌های آیات خداوند      

طبیب و یا حکیم = طبیب الهی و یا طبیبی که از راه الهیات معالجه می‌کند       

پیر = نمایندۀ خداوند که برخوردار از اسرار خداوندی شده است.    

اکنون با توجه به مقدمه‌ای که درج شد به خود اشعار و تفسیر آنها می‌پردازیم:

036        بود شاهی در زمانی پیش‌ازاین         مُـلــک دنیا بودش  و هم مــلــک دین               

  در زمان‌های پیشین شاهی بود که هم در این دنیای خاکی سلطنت می‌کرد و هم از عوامل دنیای دیگر و ماوراءالطبیعه نصیب فراوانی داشت و به‌عبارت‌ دیگر این شاه، خوشبختی هر دوجهان را داشت. این پادشاه، همان روحی است که هم در دنیا نیکبخت و سعادتمند است و هم در دنیای آخرت. این کنایه به این است که روح انسانی دارای استعداد و لیاقتی است که می‌تواند سعادت هر دوجهان را داشته باشد.

037اتـفـــاقـــاّ شــاه روزی شـــد ســــوار          با خواص خــویش، ازبهر شــکــار                                

برحسب اتفاق این شاه روزی به همراه خدم‌وحشم و نزدیکان و خواص خود به شکار رفت. منظور از خواص، بهره‌ها و نصیب‌های علمی و عملی است و شکار در اینجا به معنای جستن حقیقت خداوند است و این شاه، همان روحی است که از نصیب هر دوجهان برخوردار است؛ به‌عبارت‌دیگر این روح به همراه  بهره‌ها و نصیب‌های علمی و عملی خودش  قصد جستن حقیقت الهی برآمد. درحالی‌که ظاهر داستان این است که شاهی بوده است و روزی با خدمه و دوستانش به شکار آهو رفته بود؛ ولی در حقیقت، صحبت از یک روح است که در تلاش پیدا کردن حقیقت و درک کردن و فهمیدن اسرار الهی است.

038  یــک  کــنــیــزک دید  شه بر شاه‌راه          شــد غـــلام آن کـــنــیــزک جان شاه

این شاه در حال رفتن به شکار در یک شاه‌راهی به کنیزکی برخورد می‌کند و فوراً عاشق آن کنیزک می‌شود. در حقیقت روح است که به دنبال حقیقت است؛ ولی خودش شکار چیز دیگری مثل هوی و هوس (کنیزک) می‌شود. در مصراع دوم، تأکید می‌شود که جان و اصل و روانش گرفتار این نفس امارۀ هوی و هوس می‌گردد. حالا باید دید که اصل این روح چیست. بنا به باور عرفا این روح از عالم برین به پایین آمده و در قفس بدن ما محبوس بوده و در مسیر زندگی ما در حال سیر و در مسیر زندگی عاشق هوا و هوس و یا نفس اماره می‌شود و در اینجا به دام عشق آن کنیزک گرفتار می‌شود.

039   مـــرغ جــانش در قفس چون می‌تپید          داد مـــال و آن کــنــیــز ک را خــرید             

شاه در اثر عشق شدیدش به کنیزک دچار اضطراب شده و قلبش به تپیدن افتاده  بود. مرغ جانش اضافۀ تشبیهی است و به معنای جان مرغ‌مانند شاه که در این قفس بدن به تپش افتاده و مضطرب شده بود با دادن پول فراوانی به فروشنده، کنیزک را خرید. درواقع نفس اماره  و هوی و هوس را خرید. روح با یک اشتباه  گرفتاری‌اش ازاینجا شروع می‌شود. به این نفس اماره عشق می‌ورزد. روح خودش صاف و پاک است و متمایل است که این نفس اماره را از بین ببرد؛ مثل‌اینکه کسی کنیزکی را خریداری کند و خواسته باشد که این کنیزک را ازنظر رفتاری و کرداری، اصلاح و پاک گرداند و حالا روح، عاشق این کنیزک  شده و می‌خواهد او را لایق و قابل همنشینی خودش بنماید و این عشق، روح را دچار دودلی کرده و برای او مشکل به وجود آورده است.

040   چــون خـــریــد او را و بــرخوردار شد          آن کــنــیــزک ازقضا بــیــمــار شــد 

پس‌ازاینکه شاه، کنیزک را خرید و به حرم‌سرای خودش برد و به وصال کنیزک رسید؛ آن کنیزک به‌حکم یا به تقدیر خداوند، بیمار شد. به این معنی که حالا که نفس در بدن شاه وارد روح وی شده است با این تازه‌وارد نفسانی همخوانی ندارد و در حال جدال بوده و این نفس، آمادگی داشت به اینکه خودش را به مقام و منزلت روح رسانده و به درجات عالی‌تری برساند و چون این موضوع با نظر شاه و یا روح، مغایرت کامل داشت؛ کنیزک بنا به مشیت خداوند مریض گردید. در اینجا باید پی برد که هیچ‌گاه آن چیزهایی که یک شخص می‌خواهد تماماً به او نخواهد رسید. در اینجا می‌بینیم که شاهی است دارای قدرت و ثروت و مقام و به کنیزکی دل می‌بندد او را می‌خرد و به حرم‌سرای خویش می‌برد و به وصالش هم می‌رسد؛ ولی بنا به خواست خداوند کنیزک مریض می‌شود و شاه به‌ منظور اصلی خویش که تربیت و ارشاد کنیزک بود؛ نمی‌رسد.

041   آن یـــکــی خــر داشــت و پــالانش نـبود          یـافـــت پـالان، گـرگ خـر را در ربود 

در اینجا مولانا موقتاً از داستان خارج می‌شود و برای اینکه مفهوم بیت بالا را بهتر توضیح بدهد می‌گوید شخصی الاغی را برای احتیاج خودش تهیه دیده بود؛ ولی پالان برای او نداشت. با کوشش و کار بیشتر پولی تهیه دید و رفت پالآن‌هم برای خرش خرید. وقتی این پالان را خرید؛ ناگهان گرگی رسید و آن خر را پاره‌پاره کرد و آن شخص، خرش را از دست داد.  این مثال و مثال بعدی  گویای این حقیقت‌اند که رسم روزگار این است که آدمی در این دنیا هیچ‌وقت به‌طور کامل به مقصودش نخواهد رسید؛ بنابراین نباید از اول انتظار آماده کردن زندگانی کاملی را برای خود در آینده داشته باشیم. در مقابل باید کوشش کنیم تا آنجا که بتوانیم برای رسیدن به زندگی ایدئال خود تدارک ببینیم و انتظار کامل شدن آن را در سر نپرورانیم.  در بیت فوق مراد از «خر» مرکب جسمانی است؛ یعنی بدن خسته از بار زندگی و منظور از «پالان» نعمت‌های زندگی است که همۀ ما در به دست آوردن آنها کوشش می‌کنیم و وقتی آنها را به دست می‌آوریم بدن ما به‌قدری خسته شده که یا مریض می‌شویم و قدرت استفاده از آن نعمت‌هایی را که به دست آورده‌ایم؛ نداریم و یا بهره نبرده و لذت آنها را نچشیده؛ مرگ ما فرامی‌رسد.

042   کــوزه بــودش آب می‌نامد به دست          آب را چــون یـافــت، خود کوزه شــکســت

این بیت در تعقیب بیت قبلی همان معانی را می‌رساند. شخصی کوزه‌ای داشت؛ ولی براثر شرایط جغرافیایی او آبی نبود که در آن بریزد و بسیار کمیاب بود. وی تلاش فراوانی کرد و با زحمت زیاد آب را تهیه کرد؛ ولی درحالی‌که می‌خواست به کوزه بریزد؛ کوزه‌اش افتاد و شکست. با توجه به اینکه این مثال‌ها همگی نمادین و سمبولیک هستند و مولانا آنها را برای تأیید نصایح متعالی خودش می‌آورد؛ باید در نظر گرفت که در این بیت، کوزه  به‌عنوان نماد زندگی و وسایل زندگی است و زمانی که همگی آنها فراهم بشود این کوزۀ زندگی می‌شکند و عمر او به پایان می‌رسد. شاه هم با آن امکانات فروان پس‌ازاینکه عاشق کنیزک شد و از او کام دل بگرفت کنیزک بیمار شد. به‌عبارت‌دیگر وقتی‌که این روح خواست بر این نفس اماره غلبه کند و بر او چیره شود و آن نفس اماره را تربیت کند نفس اماره گرفتار بیماری عدم تمایل شد و از روح، سرباز زد و از وی دور شد.

043   شــه طبیبــان  جمع  کرد از چپ و راست          گفــت جـان هـر دو در دســت شـماست

 مولانا در این بیت دوباره به داستان برمی‌گردد و می‌گوید شاه بهترین پزشکان زمان را از دور و نزدیک به دربار خودش احضار کرد و به آنها گفت که جان من و این کنیزک هر دو در دست شماست. منظور مولانا از این پزشکان که از اقصی نقاط به دستور شاه گرد آمدند آدمیانی است که دارای ادعاهای فراوان هستند و می‌گویند ما قادریم بیماران را مداوا کرده؛ حتی آنها را هدایت کنیم و می‌توانیم شما را در راه شناخت حق، رهنمون شویم و ما انسان‌های بسیار عاقلی بوده، قادریم همگی را در راه زندگی راهنمایی کنیم. در اینجا عقل که درواقع وزیر روح است به شکل طبیب درآمده و مدعی است که او انسان کامل است و منظور از عقل‌ها این طبیبان پرمدعا هستند و برای بهبودی نفس امارۀ بیمار پا در میان می‌گذارند.

044   جــان مـن سهل است جانِ جــانــم اوســت          دردمــنــد و خسته‌ام، درمانم اوســت

شاه به دنباله صحبتش با این طبیب‌ها (عقل‌ها) ادامه می‌دهد که بدانید جان من در مقابل جان این کنیزک هیچ ارزشی ندارد (سهل است) و به‌راستی جان من جان اوست و اگر شما جان او را درمان کردید آن‌وقت جان من را هم درمان کرده‌اید. درواقع روح می‌گوید اگر نفس اماره را درمان کردید؛ آن‌وقت مرا هم درمان کرده‌اید. در اینجا روح از عقل برای شفابخشی یاری می‌جوید و می‌خواهد که این عقل، نفس را نجات دهد.

045   هــر کـــه درمـــان کــرد مــرجـانِ مرا          بـــرد گـــنـــج و دُرّ و مــرجانِ مرا 

شاه (روح) به آن طبیبان می‌گوید هرکدام از شماها که این کنیزک من را درمان بخشید درِ تمام گنجینۀ من را که پر از مروارید و مرجان و جواهرات دیگر است؛ به روی شما باز می‌کنم.

046   جـمـله گـفــتندش  که  جانبازی کنیم          فــهــم گــرد آریــــم و انــبــازی کنیم

همگی در جواب گفتند ای شاه آسوده باش ما برای درمان کنیزک با دل‌وجان نهایت کوشش خود را خواهیم کرد ما با یکدیگر همفکری کرده، تمام دانش‌هایی را که از اطراف گردآورده‌ایم در میان گذاشته و با یکدیگر همکاری (انبازی) می‌کنیم و حتی حاضریم که جان خودمان را هم در این راه بدهیم.

047  هریکی از مـــا، مســیــح عالمی است          هـر اَلَـم را در کـفِ مـا مرهمی است

هرکدام از ما طبیبانی هستیم که زود مشکل مریضمان را تشخیص می‌دهیم (مانند حضرت مسیح که کلیۀ مرض‌های روحی و جسمی را خیلی زود و درست تشخیص می‌داد و مداوا می‌کرد؛ ما هرکدام مسیح عالمی هستیم) و به‌اضافه ما هرکدام برای درمان هر دردی مرهمی داریم و خیال مبارک آسوده باشد؛ و به‌این‌ترتیب منم بسیار کردند و بسیار هم به علم خود با ادعای فراوان تکیه کرده، به شاه اطمینان از معالجۀ کنیزک را دادند.

048    گــر خــدا خــواهد نــگـفــتــند از بَــطَر          پس خــدا بــنــمـودشــان عــجــز بشر

این طبیبان از خودشان بسیار تعریف کردند و به شاه اطمینان دادند؛ ولی هیچ‌کدام آنها براثر خودبزرگ‌بینی (بطر) شدید خودشان گفتار «گر خدا خواهد»  را به زبان نیاوردند. آنها به توانایی خود در معالجۀ کنیزک بسیار مغرورانه رجزخوانی کردند و اراده و خواست پروردگار را از یاد بردند. پروردگار هم چون چنین دید گفت (در مصرع دوم) حالا که چنین است پس من هم ناتوانی شماها را نشان خواهم داد. به‌طورکلی افرادی هستند که هرگاه قصد انجام کاری را دارند؛ برای انجام آن از اسباب و وسایلی که خداوند آفریده استفاده می‌کنند و کمک خداوند را هم در انجام قصد خود می‌طلبند؛ ولی در مقابل افراد دیگری هستند که اصلاً کوچک‌ترین اعتقادی هم به خواست الهی ندارند. مولانا در یکایک ابیات خود پند و اندرز می‌دهد و نکاتی بسیار ظریف و مختلف در آنها نهفته دارد که خواننده و علاقه‌مند واقعی باید آنها را دریابد و در زندگی خودش برای بهتر زیستن کمک بگیرد.

049   تــرک اســتـثـنا، مـــرادم  قســوتــی‌ســت          نَـی همــین گفتـن که عارض حالتی‌ست

در این بیت، کلمۀ «استثناء» به معنای عربی آنکه «اگر خدا بخواهد است» به‌کاربرده و «قسوت» به معنای سنگدل بودن از روی تکبر بی‌جا و زیاد و سخت‌دل بودن است و «عارض حالت» به معنای سطحی و تمام‌شدنی و ظاهری است. مولانا در این بیت می‌گوید که توجه نکردند به این عبارت «اگر خدا بخواهد» که نشانه و علامت سنگ دلی و تکبر و خودبینی آنها بود این یک چیز سطحی و ظاهری نیست؛ بلکه عمقی است و اگر کسی برای انجام کاری بگوید «اگر خدا بخواهد» این گفته باید از ته دل شخص برآید و نه‌فقط ظاهری و زبانی. زبان دل باید بگوید «اگر خدا بخواهد» و اگر فقط زبانی باشد آن‌وقت به قول مولانا یک عارض حالتی است و نه از عمق دل.

050  ای بســی ناورده اســـتــثــنــا  بـگـــفـــت          جــان او بــا جـانِ استثناست جُـفــت

در این بیت کلمۀ «بگفت» در مصراع اول به معنی «بگفتن و یا به زبان آوردن» است. مولانا می‌گوید افراد زیادی هستند که کلمۀ «اگر خدا بخواهد» (استثنا) و یا «ان‌شاءالله» را به زبان و گفتن نمی‌آورند؛ ولی جان و روح آنها با مفهوم ان‌شاءالله و یا کلمۀ «استثنا» همیشه همراه است. در عرفان، کلمات سطحی که فقط با زبان عنوان می‌شوند و عمقی نیستند هیچ ارزشی ندارند و باید آنها از صمیم قلب و با توجه به خدا باشد و در این صورت دیگر حتی گفتن آن‌هم ضرورت ندارد.

051   هـــرچ کــــردند از عـــلاج و از دوا          گشــت رنـج  افـــزون و حاجت ناروا

هرچه این پزشکان برای درمان کنیزک سعی و کوشش کردند و داروهای مختلف تجویز کردند؛ حاجت آنها برآورده نگردید و رنج و درد کنیزک اضافه گردید. چون‌که مشیت الهی بر این بود که به این مدعیان نشان دهد که فقط توانایی شما به‌تنهایی نیست و برای انجام کارهایتان توانایی من را هم لازم دارید. درنتیجه هرچه آنها کردند نه‌تنها کنیزک بهبود نیافت؛ بلکه رنج کنیزک رو به افزایش گذاشت.

052   آن کــنــیــزک از مــرض، چون موی شد          چشـم شـه از اشکِ خون، چون جوی شد

کنیزک از شدت مریضی‌اش بسیار لاغر شد و مولانا او را از لاغری به موی تشبیه می‌کند. حال کنیزک روزبه‌روز براثر مریضی بیشتر به وخامت رسید و شاه هم اشک خون می‌بارید.

053   ازقضا سرکنگبین صفــرا نــمود          روغـــن بــادام، خشـــکــی می‌فزود

مولانا در این بیت، مثالی می‌آورد و می‌گوید سرکنگبین که همان سکنجبین است و باید صفرا را که یک مادۀ سمی است و در کبد انسان ساخته می‌شود از بین ببرد؛ ولی در صورت تقدیر خداوند برعکس کارکرده و صفرا را به وجود می‌آورد و در بیت دوم روغن بادام اصولاً باعث لینت مزاج انسان می‌شود ولی باز به تقدیر خداوند باعث خشکی مزاج می‌شود. در اینجا آنچه پزشکان برای بهبودی کنیزک تلاش کردند؛ مؤثر واقع نگردید آنها نه‌تنها نفس را درمان نکردند؛ بلکه بیماری او را وخیم‌تر هم کردند و به‌عبارت‌دیگر عقل از معالجه درمانده شد. باید به خاطر بسپاریم که بیماری نفس، قبول نکردن با روح همراه شدن و پاک و منزه شدن و دست از هوی و هوس برداشتن بود.

054   از هــلــیــله قبض شـد اطــلاق رفت          آب، آتش را مدد شـد هــمــچو نــفــت

در این بیت لازم است بدانیم «هلیله» میوۀ درختی است به ‌اندازۀ فندق و بعد از خشکیدن آن را می‌سابیدند و به‌عنوان داروی ضد اسهال به کار می‌بردند؛ ولی در صورت خواست پروردگار، این خاصیت از این هلیله گرفته می‌شود و برعکس کار می‌کند؛ مثل‌اینکه آب که باید آتش را خاموش کند؛ برعکس مثل نفت، آتش را شعله‌ور‌تر می‌کند. قبول کردن این مطلب، بسیار آسان است؛ زیرا اگر باور داشته باشیم که خاصیت هلیله و یا نفت را خداوند به آنها داده است خداوند هم هر موقع اراده کند می‌تواند این خاصیت‌ها را از آنها پس بگیرد.

Loading

02.2 التماس کردن همراه عیسی و زنده کردن استخوانها از عیسی

تفسیر  :

مولانا این داستان را از از الهی نامه عطار گرفته که آنهم بصورت شعر است و تغیراتی در اشعار داده است که بتواند در ضمن این داستان حرفها ی متعالی خودش را هم بیان کند. برای مثال چند سطر از اصل داستان در الهی نامه را درج میکنیم:

 زعیسـی ابلهی درخواست یک روز                 مـــــرا نــام مـــهـــیـن حــق در آمـــوز

 مسیـحش گــفت تــو ایـن را نشائــی                 چـــه خواهــی آنچه با آن بــر نــیــائــی

  بســـی آن مــرد سوگندش همــی داد                کــه مـــی بــاید از ایــن نامــت خبر داد

  چو نام مـهتــرش آخــر در آمـوخت                 دلش چون شمع ازآن شادی برافروخت

در دنباله این ابیات فوق داستان تا دوازده بیت دیگر ادامه دارد که در طول داستان میگوید این مرد ابله در بیابانی گذر میکرد و در گودالی مقداری استخوان دید و چون اسم اعظم را از عیسی یاد گرفته بود بفکرش گذر کرد که با کمک این اسم خداوند این استخوانها را زنده کند. این کار را کرد و چون استخوانها متعلق به شیر درنده ای بودند پس از زنده شدن, شیر باین ابله حمله برد و کمر او را شکست. حالا میپردازیم به همین داستان از قول مولانا:

141      گشــت با عیسســی یــکــی ابــلــه رفــیق          اسـتــخــوان هــا دیــد در حــفـــرۀ عمیق

کلمه رفیق در اینجا بمعنی همراه است و نه بمعنی دوست و رفیق. در یک راهی یک ابلهی همراه عیسی شد. در سر راه در یگ گودالی مقداری استخوان از مردگان جمع شده بود و آنها دیدند

142     گـــفـــت ای هـــمـــراه, آن نــــامِ سَـــنـــی          کـــه  بـــدان تـــو مـــرده را زنـــده کـنـی

ای همراه منظور حضرت عیسی. نامِ سَنی یعنی منظور اسم اعظم خداوند است

143     مـــر مـــرا آمــــوز تـــا احســان کـــنـــم          اســتـخــوان هـــا را بـدآن بــا جــان کــنـم

آن مرد ابله که همراه حضرت عیسی شده بود به عیسی گفت آن اسم اعظم را که با آن مرده را زنده و معجزات دیگر میکنی بمن بیاموز تا اینکه من هم بتوانم یک کار خوب بکنم و از جمله این استخوتنهائیکه در گودال می بینی زنده کنم. معروف است که حضرت سلیمان اسم اعظم خداوند را میدانست و این اسم بر روی نگین انگشتر حضرت سلیمان حک شده بود و سلیمان بوسیله دانستن این اسم اعظم میتوانست با همه پرندگان و حیوانات صحبت کند و آنها همه در تحت فرمان آن حضرت بودند. پس در میان مردم معروف شده بود که اگر کسی اسم اعظم خداوند را بداند میتواند کارهاو معجزات نه تنها حضرت سلیمان بلکه دیگر پیغمبران را هم انجام دهد. بهمین مناسبت بود که آن ابله که همراه حضرت عیسی شده بود از وی در خواست کرد که این اسم اعظم را باو بیاموزد. البته لازم است که گفته شود که یک انسان فقط با دانستن اسم اعظم نمیتواند بر طبیعت خداوندی تسلتی داشته باشد. اسم اعظم زمانی کاربری خواهد داشت که یک شخص سالها سعی و کوشش کند که کل وجودش را از خصلتهای زشت مثل منیّت، کبر و خودپسندی، حرص بزیاد داشتن مال دنیا، حسادت و امثال اینها را بکلی پاک کند و بجمع انسانهای کامل تبدیل شود که در آن صورت بخداوند ملحق شده وآنوقت خداوند بعضی از قدرتهای خودش را باو میدهد و این درست مثل دانستن اسم اعظم هست.

144     گفــت خامُش  کن کـه آن کــار تو نیسـت          لایــق انــفـــاس و گـــفــتـــار تــو نــیست

حضرت عیسی بآن همراه گفت ساکت باش که این کاری را که تو میخواهی بکنی کار تو نیست و از تو بر نمیآید. انفاس جمع نفس است وحضرت ادامه داد و گفت این حرفها را مزن و تو لیاقت و شایستگی مرده زنده کردن و از این قبیل کارها را نداری لذا اصلا صحبتش را هم مکن چون تو در خور آین کار نیستی.

145     کان نَفَس خـــواهـــد  ز باران پــاک تــر          وز فــــر شـــــتــــه در روش دَرّاک تـــــر

عیسی گفت یک چنین کار نفسی میخواهد که از آب باران پاکتر باشد. از باران پاکتر یعنی نفست باید دارای رشد معنوی داشته و با خداوند رابطه روحانی و قلبی داشته باشد و در تو یک همچین نفسی نمیبینم. در مصراع دوم از فرشته در روش دراک تر یعنی نفس تو از لحاظ درک باید از فرشتگان هم  درک بیشتری داشته باشد و من این را هم در تو سراغ ندارم.

146      عــمـــر هـــا بــایســت تــا دَم پـــاک شد          تـــا امـــیــــنِ مـــخــــزن افـــــلاک  شـــد

دم یعنی نفس و امین در مصراع دوم یعنی مَحرَم. مخزن یعنی گنجینه. مخزن افلاک یعنی گنجینه اسرار خداوند. مولانا میگوید زمانهای زیاد وتلاشهای زیادی لازم است تایک نفر دارای نفس پاک شود و بتواند با گنجینه اسرار الهی دست پیدا کند. وقتی بآن مقام رسید آنوقت میتواند به گوهر های داخل آن گنجینه  دست بیابد و این همان چیزی هست که بآن اسم اعظم میگویند.

147      خود  گرفـتی این عصا در دسـت راست          دســتــرا دســـتــانِ موســی از کــجــاسـت

خود گرفتی یعنی گیرم که تو هم عصای موسی را بسیار محکم و استوار در دستت بگیری. در دست راست یعنی محکم و استوار. حالا دستان موسی را از کجا میاوری. این عصا فقط اگر از دست موسی بزمین زده شود تبدیل به اژدها میشود و مارهای کوچکتر درگاه فرعون را می بلعد. مولانا کوشش میکند که بخواننده مثنوی کاملا تفهیم نماید که اگر چیزی از خدا میخواهیم باید فکرکنیم که آیا این چیزی را که از خدا میخواهیم در لیاقت و در خور فهم ودانش ما هست یا خیر. اگر که خودت را خوب بشناسی خواهی گفت که این چیزیرا که از خدا خواستم در لیاقت من نیست. یکی از فلسفه های مهم عرفان خود شناسیست

148     گـفــت اگـر مــن نـیســتــم اســرار خوان          هـــم تــو بـر خــوان نــام را بـر استخوان

اسرارخوان یعنی اسرار اسم اعظم. کلمه نام در مصراع دوم هم بهمین معنی است. آن مرد ابله به عیسی گفت اگر که من لیاقت دانستن اسم اعظم را ندارم پس تو اسم اعظم را بگو و این استخوانها را زنده کن.این سماجت و لجاجت این مرد ابله عیسی را رها نمیکند.

149     گفـت عـیسـی یـارب ایـن اَسرار چـیـست           مـیـل ایــن ابـلــه دریــن بــیـگار چـیسـت

عیسی از خداوند پرسید که سرّ سماجت این مرد چیست و چرا این مرد در مورد خواسته خودش اینقدر اصرار میورزد. در مصراع دوم بیگار یعنی بیهوده و کار بدون نتیجه. عیسی ادامه داد که خدایا او چرا این کار بیهوده و بی ثمر را میخواهد انجام بدهد؟ او بجای این درخواست ابلهانه خودش باید سعی بر این کند که از من کمک بگیرد و خودش را اصلاح کند و بجای این درخواست نابجای خودش باید بمن بگوید که ای عیسی مرا نصیحت کن و راه درست را بطرف حقیقت بمن نشان بده و سعی او براین باشد که خودش را بمرحله بالاتری از فهم و درک برساند.

150     چون غــم خــود نــیسـت این بـی مـار را          چــون غــم جــان نـــیســت این مُردار را

چون در هردو مصراع یعنی چرا؟. میگوید که این مرد اصلا بیمار است و حتی خودش مثل مرده متحرک است. مردار مثل حیوانیست که مرده باشد. او نفس میکشد, غذا میخورد و راه را هم میرود ولی در واقع مرده است.

151     مـــرده خـــود را رهــــا  کـــــردسـت  او          مـــــرده بـــیــگــــانـــه را جــو یــد رَفــو

مرده خود یعنی شخص و روان خودش. رفو کردن یعنی عیبی را اصلاح کردن ولی در اینجا رفو کردن یعنی زنده کردن آن استخوانها. این ابله در اندیشه وجود همچون مردارخودش نیست چون او یک مرده متحرک است. او خودش را رها کرده و بفکر زنده کردن استخوانهای مرده دیگریست. قلبش و روحش آلوده شده از زنگار و گرد گناه و خطا و گمراهی و از من نمیخواهد که این صفات زشت را از او پاک بکنم. او فقط میخواهد که استخوانها را برایش زنده کنم. عیسی با خدای خودش حرف میزند و میپرسد که خدایا این جهالت از چیست و چرا یک نفر اینطور منحرف میگردد.   

152     گــفــت حــق ادبــار گــر ادبــار جــوست          خـــار رویــیــده جــــزای کشـــت اوســت

حالا خدا جواب عیسی را میدهد. ادبارگر یعنی بخت برگشته. ادبار یعنی بد بختی و کنیه از کسیست که خودش موجب بدبختی خودش شود. مولانا بما میاموزد که اگر ما انسانها بد بختی و یا مشگلی داشته باشیم بهیج وجه حاضر نیستیم که علت ناراحتی خودمان را در خودمان بجوئیم و همیشه مقصر اصلی را دیگران میدانیم ولی برعکس باید اول خودمان را مقصر بدانیم و علت مشگل را در وجود خودمان بر رسی کنیم و غافلیم که همیشه علت اصلی بدبختی ما در وجود خود ما هست و نه دیگران. در بیت فوق مولانا میگوید این ابله در پی چیزیست که برایش زیان دارد و وقتیکه در پی چیزی میرود که برایش زیان دارد، طبعا آنچه را میکارد جز خار نیست. او زمانیکه دنبال کار زیان آور میرود بدون اینکه بداند در حال کاشتن خار است. حالا که نتیجه کشتش که بدبختی و زیان است مثل خاریست که در دست و بالش فرو میرود وهنوز نمیداند که این خار نا راحت کننده نتیجه کشت خودش است.

153     آنــکِ تــخــمِ خـــار کــــارد در جـــهــان          هــان و هــان او را مــجــو در گـــلستــان

تخم خار کارد یعنی زشتیها مرتکب شود و یا در جامعه ایجاد فساد بکند. هان و هان یعنی کاملا آگاه باش.کسیکه در جامعه و یا در محیطی که در آن زندگی میکند کارش خار کاشتن باشد, او را نمیتوان در گلستان پیدا کنی زیرا او همیشه در خارستان زندگی میکند.

154     گــر گــلـــی گــیــرد بکــف, خـاری شود          ور ســـوی یـــــاری رود, مـــــاری شــود

کسیکه کارش خار کاشتن باشد اگر روزی یک گل در دستش بگیرد، آن گل بنظر او یک خار میاید یعنی نحوست تمام وجودش و اندیشه اش را آنچنان فرا گرفته که اگر گل هم بدستش بدهی او خیال میکند که خار است. وقتی هم که یارش بشوی او خیال میکند که تو یک ماری هستی که قصدت نیش زدن بتوست. یکی از عواقب اینطور اندیشیدن کج اندیش شدن است برای اینکه او در باطن سیاه دل است و گمراه. او معجزات پیغمبران را میخواهد برای اینکه اولا از دیدن آن معجزات خوشش بیاید بعد برود اینجا و آنجا تعریف کند و یا بنویسد تا برخ دیگران بکشد. او حدفش برخ کشیدن است و نه درس گرفتن.

155     کـیــمـــیـــای زهر و مـارسـت آن شــقی          بـــر خـــلافِ  کــــیــــمــیــــایِ مـــتـــقـــی

کلمه شقی و متقی متضاد یکدیگر هستند و مولانا در این بیت بصورت تضاد و مقابله بکار برده. شقی یعنی بد بخت ولی در اینجا بصورت فساد آفرین و تبه کار آمده است، بکسی میگویند که در راه حق و حقیقت نیست.  آن ابله که میخواست با عیسی برابری بکند و مثل عیسی مرده را زنده کند باو شقی میگویند.  در مقابل متقی یعنی پرهیزکار کسیست که از همه آلودگیهای اخلاقی و رفتاری خودش را دور نگه بدارد.  مولانا میگوید وقتیکه این انسان تبه کارکه کارش خار کاری هست، او هم کیمیائی دارد که همه چیز را بجای بهتر کردن تبدیل به زهر میکند و تبدیل بمار میکند. در واقع عکس کیمیا عمل میکند و هر چیز خوبتر و بهتری را او تبدیل بزهر و مار میکند بر خلاف آن کیمیائیکه انسان متقی دارد. این آدم متقی و پرهیزکار دارای کیمیائی هست که آدمهای گمراه را براه راست میاورد و یا کج اندیشان را راست اندیش میکند. اوست که عنصر پائین تر را به یک عنصر بالاتر تبدیل میکند. او دارای کیمیای واقعیست و اوست که مس وجود اشخاص را تبدیل بطلای وجود میکند. حالا اگر آن شقی بر حسب اتفاق علمی پیدا بکند وآگاهیهائی پیدا بکند و یا دانشهائی بدست بیاورد, همه اینها را وسیله گمراهی و شرارت و رنج و آزار مردم قرار میدهد. او با یک کمی دانش پیداکردن و کمی آگاه شدن ها در خارستان درست کردن مشغول میشود و نه در راه گلستان درست کردن.   پایان این قسمت.

Loading