21.1 حکایت آن پادشاه یهود که نصرانیان را میکشت – قسمت هشتم

508          پرتو دانش زده بر خاک و طــیــن             تا شده دانــه پــذیــــرنده زمـیـن

بطورکلی گفته های مولانا را باید از لا بلای این ابیات و اشعارش بیرون آورد و پیام او را دریافت کرد. پیامش این بود که وقتی یک رنگی باشد بالا تر از یک رنگی بیرنگی میشود. بیرنگی هم رنگ حقیقت وخداونداست. تمام رنگها متعلق باین دنیای مادی هستند و آنچه که در این دنیا هست با این تنوع و رنگارنگی که وجود دارد دهش خداوند و آفریده شده توسط خداوند است با وجود این خداوند آن قدرت و استعداد و توانائی را بما داده که این رنگهای مختلف را یک رنگ کنیم. اما گفته بود که چقدر بایستی که جود و بخشش خداوند زیاد باشد که از تابیدن آفتاب باین دریا ها این همه مروارید پیداشده یعنی بدریا یاد داده باشد که چگونه مروارید بسازد و باز چقدر جود و بخشش خداوند باید زیاد باشد که این آفتاب باید بدریا هابتابد و آب دریا را بخار کند و تولید ابر ها نماید و این ابرها بروند وبر سرزمینهای دوردست ببارند و همه جا را سبز و خرم کنند. این بخشش و جودش همگانیست.

                 گفت چند بارانِ عطا باران شده       تا بدان قدر دور افشان شده

                چـنـد خورشیـد کــرم افروخـتـه       تا که ابرو بحر جود آموخته

دریا و بحر چه جود و بخششی آموخته؟ آموخته که ببارد وچگونه بما نعمت برساند. همه جلوه هائی که  بسیار بنظرمان زیبا میآید در این جهان همه پرتوی و انعکاسی و بازتابی ازسیرِ خداوندی است. بخشش و کرمش مثل خورشید عظیم لایتناهی و تابانی هست که نور معرفت میدهد. حالا باین زمین هم که بنظر ما بی جان است آن جود و بخشش را داده و آن اینکه این زمین دانه ای را که باو میدهیم قبول میکند و در داخل خودش پرورش میدهد. این زمین بیهوده پذیرنده دانه نبوده و این پذیرنده بودن از جود و بخشش خداوند است که در او نهاده است.

509         خاک امین و هرچ در وی کاشتی              بــی خـیـانت جــنس آن برداشتی

تنها انسانها امین نیستند و هر موجودی که چیزی را گرفت و امانت را نگه داشت با و امین میگویند. حالا مولانا میگوید خاک هم امانت دار است و شما ببینید وقتی زمین در نگه داری دانه امانت کاری میکند و نه تنها میپذیرد و خیانت در آن نمیکند بلکه آن را پرورش هم میدهد. ولی ما انسانها چه جوری هستیم؟ آیا واقعا همیشه امانت داریمان را رعایت میکنیم و یا اینکه نه. بعضی اوقات خیال میکنیم که رعایت کردیم ولی در واقع خیانت کردیم و خودمان متوجه نمیشویم. وقتیکه یک شخصی با من و شما صحبت میکند و دلش نمیخواهد که این صحبت را شخص دیگری بجز شما بداند لذا این صحبت امانتیست که بشما داده. بمحض اینکه شما آن را بازگو کنید به شخص دیگر آنوقت امانت را از دست داده ایدو انوقت اسمش خیانت است بایستی که مفهوم و پیام مولانا را نتنها درک کرد بلکه ان را بکار گرفت و عمل کرد.

510         ایــن امــانــت زآن امانت یافتست          کافــتــابِ عــدل بر وی تافــتست

کلمه زان یعنی از آنجا. بدین علت و سبب. در چند سطر پیش گفتیم زمین امانت دار است و هر دانه ای را که باو بدهیم همان دانه را پرورش میدهد. این زمین این امانت داری را از کجا پیدا کرده؟ و چه شده که او امانت دار شده است؟  برای اینکه آفتاب عدل الهی باو تابیده. کلمه عدل یعنی چی؟ و آفتاب عدل الهی بچه معنی است؟ عدل در عرفان یعنی هر چیزی را بجای خودش بکار بردن وبجای خودش گذاشتن و بموقع و زمان خودش گذاشتن است و بموقع و زمان خودش بکار بردن. ما همیشه بنا به فکر خودمان زمانی که یک ناروائی برای خودمان و یا دیگری پیش بیاید میگوئیم این چه عدلیست و بان معترض میشویم. ولی در واقع عدل یعنی هرچیزیی بموقع خود و بجای خود عمل شود و چه کسی بهتر از خداوند میداند که چه چیزی در کجا و در چه زمانی رخ دهد. برای همین است که گفته میشود خداوند عادل است و این یک اصطلاح است که گفته میشود آفتاب عدل یعنی این صفت عدل را بزمین هم دادهه است. اگر که به مثنوی مولانا آشنا شوید درک خواهید کرد که مولانا هیچ چیزی را در این دنیا غیر زنده نمیبیند. در عرفان هم همین طور است بخصوص عرفان مولانا. یعنی آنچه که بنظر من و شما غیر زنده است بنظر او زنده است. و وقتیکه زنده هست انوقت صفاتی را که من و شما میتوانیم بپذیریم ان چیز هم میتواند بپذیرد. برای اینکه ان هم زنده است.

             ابر و باد و خاک و آتش بنده اند         با من و تو مرده با او زنده اند

در مصراع اول میگوید ابر و بادو خاک و آتش( چرا این چهارتا را میگوید؟ برای اینکه این طبیعت از این چها عنصر درست میشود)  همان طوریکه من و شما بنده ایم آنها هم بنده خدایند و اگر چه بنظر من و تو مرده میآیند ولی در نظر خداوند زنده هستند و بنده هستند و بندگی هم میکنند. این بسیار مهم است که مولانا این طبیعت را زنده میداند و حالا که زنده هست لذا با خداوند هم در ارتباط است و خدا هم با او در ارتباط است. وقتیکه برای اولین مرتبه آینشتن نظریه نسبیت خودش را عنوان کرد جزئی از نظریه اش این بود که “خورشید با کوچکترین ذرات در کنار دریا در ارتباط است” و این تعجب ندارد که حتی یک ذره کنار دریا هم با خورشید در ارتباط باشد. این ذره نمیتواند با خورشید در ارتباط باشد مگر اینکه یک صفت زنده بودن را داشته باشد. و این را مولانا خیلی قبل از انیشتن در عرفان خودش دریافته بود و اشائه داد و در سایر مکتبهای عرفانی هم رواج پیدا کرد. اگر خداوند نخواهد آن دانه ای را که در زمین میکارید آن روئیده نمیشود

511         تا نشان حق نــیارد نـــو بـــهـــار          خاک ســرّها را نــکرده آشـکــار

نشان در اینجا بمعنی امر و فرمان و دستور است. در زمانهای پیشین پادشاهان وقتی دستوری را صادر میکردند میگفتند که شاه نشان صادر کرده است ولی در حال حاضر این معنی منسوخ شده است.  این زمینی که ازش صحبت کردیم تا وقتیکه نوبهار فرا نرسد و امر و فرمان خداوند را دریافت نکند این زمین اسراری را که در دل خودش نهفته دارد آشکار نمیکند. مگر زمین چه اسراری دارد که آشکار بکند و یا نکند؟ چون زنده است از نظر او پس دارای اسراریست و اسرار او اینست که مواد خودش را بموقعو باندازه و بهنگام و به تناسب باین دانه بدهد که این دانه رویش پیدا کند. حالا وقتیکه بهار میآید ما انسانها میگوئیم چون بهار آمده این دارد رویش پیدا میکند. ولی مولانا میگوید این بهار هم تا امر الهی را نداشته باشد نمیتواند اثر خودش را روی زمین بگذارد.

512        آن جــوادی که جــمــادی را بــداد         این خـبرها وین امانـت ویـن سداد

513        مر جمادی را کُند فضلــش خـبــیر        عاقلان را کرده قــهــرِ او ضــریر

این دو بیت را با هم باید تفسیر کنیم. جواد بمعنی بخشنده است. جماد ان چیزیست که غیر از گیاه و حیوان باشد و جمادی یعنی یک جماد. خبیر در بیت دوم یعنی آگهی هائی وشایستگیهائی که زمین دارد. سداد یعنی فضل ها و دانشها و راستیها و درستی ها. کلمه مر در اول بیت دوم هیچ معنائی ندارد و فقط وزن شعر را میزان میکند. جماد مفعول است چون عمل روی آن انجام میگیرد. ودر اینجا جمادی یعنی جماد بودن. خبیر یعنی با خبر و آگاه. قهر در برابر لطف است و بمعنی خشم است. ضریر بمعنی کور و نا بیناست. میگوید بخشش و فضل خداوندی آن جمادات را هم آگاه کرده و بآنها هم چیز یاد داده و قهرو خشم خداوند از عاقلان هم چیزهائی که دارند ممکن است بگیرد برعکس یکدیگر آورده. باین زمینی که بنظر میرسد هیچ عقلی ندارد باو آگاهی و خبیر بودن را میدهد واز آن آگاه خبیرعاقل اگر بخواهد میتواند که از او آگاهیش را بگیرد. آنهائیکه اشاره است به آنهائیکه کور دلند وادعای باطل زیاد از حد خود میکنند پس از اینکه یک مقدار که چیز آموختند میگویند که ما عقل کامل و کلیم و همه چیز میدانیم و دیگر خدا را هم بنده نیستند و هیچ کس را هم قبول ندارند. خداوند باینها میگوید شما ها کورو کوردلید ( ضریر بمعنی کور و کور دل) نه کوری چشم سر بلکه کوری چشم دل. نمیدانید که همه ان چیزهائی هم که بشما مثل فضل و دانش و عقل و اندیشه را داده است همه آنها امور و دستورات و خواسته های خداوند است. اگر رفتید و در دانشگاه قرا رگرفتید و اگر این کتاب را خوا ندید و اگر فلان معلم را داشتید و اگر آن آزمایشگاه را داشتید و اینها بوده که شما را ساخته ولی موقعیکه متولد شدید که در اختیارتان نبوده و بنابرین بخوتان نبالید و همینها را که داده ممکن است از شما بگیرد بهمان آسانی که داده. گفتیم که از نظر او و عرفان او مکتبهای نظیر او کلیه موجودات و اجزای تشکیل دهنده این عالم خبیرندو بصیر و خداوندِ خودشان را درک میکنند و خالق خودشان را میشناسند و وقتی شناختند او را ستایش میکنند. معلم عرفان ابن عربی بقدری در عرفان پیش رفته هست که معروف به ستون عرفان و یا معلم بزرگ عرفان معروف بود. او کتابی دارد باسم فوصوالحکم. در این کتاب میگوید که اگر که این جمادات چیزی را فهم میکنند بایستی که علمی هم داشته باشند که مطابق این علمشان بتوانند چیزی را فهم کنند. اگر یکی هیچگونه علمی نداشته باشد وقتی در مورد یک موضوع با او صحبت میکنی و او زیر سازی نداشته باشد او اصلا نمیفهمد که شما چه میگوئید. باید مقدمتاً علمی داشته باشد تا این مطلب را درک کند. حالا میگوید که این گیاهان با خداوند در ارتباطند و خدا را میفهمند و هیچگونه نافرمانی ندارند. جمادات بطور مطلق صد در صد در ارتباطند ولی انسان باندازه آنها در ارتباط نیست برای اینکه انسان میخوهد در اینکار دخالت کند و حکم خداوندی را نمیخواهد باین آسانی بپذیرد بنا براین در باره اش میاندیشد و چه بسا بعضی وقتها رد میکند و چه بسا که بعضی اوقات بان توجه نمیکند. ابن عربی میگوید از این لحاظ جمادات و نباتات در طبقای بالا تر از انسان هستند. برای اینکه آنها خیلی راحت با آفریدگار خودشان در ارتباط هستند ولی انسان خیلی راحت با آفریدگار خودش در ارتباط نیست و همیشه در مرحله شک و تردید بسر میبرد. آنها (غیر انسانها) هیچوقت از فرمان خداوند منحرف نمیشوند ولی انسان زود منحرف میشود زیرا میخواهد خودش را دخالت بدهد و خیال میکند که اینکار او درست است.

514        جان و دل را طاقتِ آن جوش نیست          با که گویم؟ در جهان یک گوش نیست

جوش در اینجا بمعنی شور و هیجان است. بعضی اوقات مولانا در گفتارش با مردم بجائی میرسد که شنوندگان و یا خوانندگان مثنوی و حتی شاگردانش دیگر متوجه نمیشوند و مطالب او را درک نمیکنند. یعنی اینکه این گوش جانشان مثل اینکه نمیشنود. گوش سرشان میشنود ولی اینکه باید گوش جانشان ترجمه بکند وآن چیزی را که شنیده فهم و درک کند نمیکند. پس میگوید من حرفهایم را با کی بگویم چون در جهان یک گوش جان نیست. حالا چرا آینقدر صراحتا میگوید در جهان یک گوش دل نیست که حرفهای مرا درک کند. در حقیقت میگوید کسانیکه گوش جان داشته اند همگی با خداوند ملحق شده و دیگر نیستند و اگر هم کسی هست که گوش جان داشته باشد او هم بخدا پیوسته و او هم دیگر نیست که بحرفهای من گوش دهد. اسرار حق را شنیدن گوش جان میخواهد و اگر کسی بتواند این اسرار را درک کند آنوقت خودش جزئی از حق شده و پیوند با حق پیدا کرده است.

515        هرکجا گوشی بُد از وی چشم گشت          هر کجا سنگی بُداز وی یشم گشت

وی خداوند است. یشم یک نوع سنگیست که در جواهر سازی بکار میرود و خیلی سخت است. میگوید اکر که جائی واقعا گوش شنوائی بود بلطف خداوند آن گوش شنوا به چشم تبدیل گشت. توضیح اینکه اولا اینجا صحبت از گوش سر نیست بلکه گوش دل است و وقتی چشم میشود یعنی با چشم دل بحقیقت نزدیک میشود. عرفا در این باره میگویند که علم الیقین است که به عین الیقین تبدیل شده. علم الیقین یعنی شما بیک چیزی علم و آگاهی داشته باشید و یقین پیدا کنید. عین الیقین یعنی ببینید و یقین پیدا کنید عین یعنی چشم. بعنوان مثال ما همه میدانیم که خورشید هست. از کجا میدانیم خورشید هست؟ برای اینکه اگر خورشید نبود که اصلا نور نبود پس علم ما میگوید که خورشید هست این علم الیقین است. ولی اگر نگاه کنیم و اصلا خورشید را ببینیم و بذات خورشید یقین پیدا کنیم انوقت این را میگویند عین الیقین یعنی با چشم دیدیم و یقین پیدا کردیم. از این مرحله اگر بالا تر برویم میشود حق الیقین یعنی با حق یکی میشود و پیوند با حق پیدا میکند. در مصراع دوم هر آدمی که مثل سنگ باشدو اصلا فهم و درک نداشته باشد اگر که خداوند بخواهد درک و فهم پیدا میکند و یک سنگ با ارزشی هم میشود که در جواهر سازی هم بکار میرود. خیلی از ما ها با وجود اینکه عمر طولانی هم میکنیم سنگ هستیم در ارتباط هم هستیم و نمیدانیم که این ارتباط چگونه است ولی اگر خداوند نظر لطفش را بیاندازد ما سنگ ارزشمند تری میشویم مثل سنگ یشم. عین همان کاری صورت میگیرد که کیمیا سازان میخواستند بکنند. کیمیا گران میخواستند که ماده ای بسازند که وقتی به یک جسم پست تری میزنند آن جسم را به یک جسم عالی تری تبدیل کند مثلا بزنند به مس و آن مس تبدیل بطلا شود. انسان هم مس وجود دارد و وقتی این انسان تبدیل به یک انسان برتری شد آنوقت خداوند برای او کیمیا گری کرده یعنی از یک وضع کم ارزش پست تری او را تبدیل کرده به یک وضع اصیل تر و ارزنده ترو با ارزش تر. چیز دیگری هم هست که هم آهنگ کیمیاست بنام سیمیا. سیمیا یک چیزی هست مثل سِحر. این علم سیمیا در طبیعت دخالت میکند و اجزاء طبیعت را تغییر میدهد و این کار بسیار سخت تر از کیمیا گریست. انسانهائی که بخواهند انسانهای دیگر را تغیر بدهند بسیار کم هستند زیرا این کار فوقالعاده سخت و دشوار است. چگونه باید از کلیه ارتباتهائی که مشغول میدارد با مادیات این جهان ببرِد چگونه تمام توجهش را یک پارچه بخداوند معطوف بدارد آنوقت اگر خدا خواست و با اجازه خداوند دخالت و تصرف در جزئی از اجزاء این طبیعت بکند و همیشه هم چنین اجازه ای ندارد. حالا مولانا تشبیه میکند و میگوید این خداوندی که میتواند این انسانها را تبدیل کند پس کیمیاگر است و بلا فاصله میگوید که

516        کــیمــیا ساز است چه بُوَد کــیمــیا؟          معجزه بخش است چه بُوَد ســـیمیا

چه بود یعنی چه باشد. میگوید کیمیا چی هست که خداوند را کیمیا گرکرده. اگر من این حرفها را برای شما میگویم برای اینست که در ذهن خواننده و یا شنونده تجسم و روشن کنم. وگرنه خداوند ورای این حرفناست که کیمیا گری و یا سیمیاگری بکند. مولانا میخواهد بگوید فضل خداوند میتواند مس وجود آدمی را تبدیل بطلای معرفت کند و مثل اینکه خداوند کیمیا سازو یا کیمیا گر است و او میتواند کارهائی بکند که بنظر ما ها سِحربیاید یعنی معجزه بکند. آن معجزاتی که پیغمبران میکردند از خودشان که نبود. اینها را از خداوند میخواستند وخداوند چنین قدرتی را موقتا بآنها میداد و آنها کارهای خارقالعاده را انجام میدادند. معجزه از کلمه عجز است یعنی دیگران از کردنش عاجز هستند. حالا این کیمیا خیلی شبیه این سِحر است. مثلا وقتی حضرت موسی عصای خودش را بزمین میانداخت و عصای او تبدیل باژدها میشد فرعون میگفت این موسی سحر و جادو میکند. برای اینکه ساحران دربار فرعون هم میگفتند او سحر و جادو میکند ولی وقتی موسی عصایش را میانداخت واژدها میشد همه مارهائی که توسط ساحران دربار فرعون بوجود آمده بود میبلعید. اصلا هیچ پیامبری که از طرف خداوند میآید هیچ احتیاجی به معجزه ندارد و این ما ها هستیم که او را وادار به معجزه کردن میکنیم. خود پیامبر در زمان خودش معجزه است یعنی برتر از دیگران فکر میکند و بهتر از دیگران درک میکند و هدایت میکند و میفهمد. ولی با وجود این مردمیکه این را نمیدانند میگویند اگر تو پیامبر هستی باید یک معجزه ای بکنی.

517       این ثــنا گفتن ز من ترکِ ثناست            کین دلیل هستی و هستی  خطاست

این خداوندی که باصطلاح میتواند کیمیاگری بکند آیا قابل ستایش نیست؟ هست و باید این خدا را ستایش کرد ولی مولانا میگوید که این ستایش کردن هم خطاست و اگر من این خدا را ثنا بگویم درست مثل اینست که من خدا را ثنا نگفتم چرا؟ برای اینکه این ثنا گفتن دلیل هستی من است و هستی من در برابرخداوند خطای بزرگیست بعبارت دیگر وقتی من در برابر خداوند میایستم و میگویم خدایا من تو را میستایم و از تو تشکر میکنم پس من اول باید خودم را حس بکنم و بعد بگویم خدایا این منم که در برابر تو ایستادم و دارم تو را ستایش میکنم. این دوگانگی میشود و شرک یعنی من یکی و او هم یکی.

518       پیشِ هستِ او بـبـاید نـیـست بود            چیست هستی پیشِ او؟  کورو کبود

کور و کبود اصطلاهیست که مولانا خیلی زیاد بکار میبرد و معنی آن ناقص هست, پست هست, بی ارزش هست, فرومایه هم هست. مولانا میگوید اگر میخواهی با خداوندت در ارتباط باشی باید اول از خودت نیست شوی و بروی در شورو حال و آن احوالی که دیگر خودت را حس نکنی. آنوقت خود بخود آن ارتباط پیدا میشود. این هستی تو باید از میان برود. خیلی ها وقتی این را میشنوند فکر میکنند که تو باید بمیری خیر اینطور نیست اینجا معنی نیست شدن مردن نیست.

519       گر نبودی کور از او بُــگداخــتی           گـــرمی خورشیــــد را بشــنــاختی

از او بخداوند بر میگردد. و میگوید کسیکه هستیی خودش را در برابر خداوند احساس میکند او در واقع کوردل است. اگر که کور دل نبود در برابر خداوند اصلا ذوب میشد. باز هم در اینجا فانی با شدت را تاکید میکند زیرا ذوب شدن همان فناشدن است و باید آن حرارت خداوند را احساس کنی و جودت را بسوزاند تا ناب و خالص بشوی. برای درک این مطلب مثال طلا هست که اول که طلا نبود آن را از معدن با تمام ناخالصی هایش میاورند و در کوره آنقدر حرارت شدید میدهند تا آنچه طلا هست کاملا ذوب شود. سپس خود طلای خالص روان میشود و از ناخالصی هایش جدا میشود. طلای وجود تو هم باید ذوب شود در برابر آن مخزن پر حرارت خورشید. ولی تو اگر بخواهی سنگ باقی بمانی آنوقت میخواهی ثنا کنی

520       ور نـــبـــودی او کبود از تعزیت           کی فسردی همچو یخ ایــن ناهیت

او در اینجا هر کسی غیر از خداوند است.  کبود بمعنی آبی تیره رنگ. تعزیت یعنی عزاداری. فسردن یعنی یخ بستن. ناهیت هم یعنی این دنیا.  میگوید هستی غیر از خدا عزادار و کبود پوش است. هرچه جز خداست مولانا میگوید عزادارو کبود پوش است. هم چشم دلش کور است و هم گوش دلش کر. اما چرا؟ آدمها اینطور هستند برای اینکه هنوز جهت نگرفته و بهمین دلیل تاریک و افسرده اند و یخ بسته و عزادارند. از افسردگی اوست که این محیط مادی ما هم مثل یخ فسرده است. محیط مادی ما هم سخت و سرد است. اگر هستی غیر حق بعلت آنکه آن ذوق و هیجان نیستی و فتا را نچشیده و کبود پوش و عزاداراست فقط بعلت جدائی از خداوند است. اگر که حتی نزدیک شود بآن مبدأ و آن حرارت را کمی هم درک کند دیگر از آن حالت بیرون میاید و دیگراز آن حالت افسردگی خارج میشود. اینکه در روان شناسی میگویند فلان کس افسرده است منجمد و یخ بسته است. یخ اصل و ماهیتش از آب است. ذاتا آب است ولی در حال انجماد است و چون در حالت انجماد باقی مانده بناچار سرشت حقیقی خودش را نمیشناسد. بعنوان مثال کسیکه نزدیکی با حق را پیدا نکرده مثل یک آبیست که یخ زده. یخ میتواند آب شود ولی کی آب میشود؟ وقتیکه حرارتی ببیند آنوقت آب میشود. آنوقت روان میشود و سیلان پیدا میکند وگرنه تا یخ باقیست که لطافتی ندارد. انسان هم همینطور است باید آن آب معرفت را پیدا کند. جهان مادی چون در حال انجماداست و لذا از خداوند دور میشود و از گوهر واقعی خودش هم بیخبر است و ذات خودش را هم نمیشناسد 

دنباله داستان در قسمت نهم

Loading

20.1 حکایت آن پادشاه یهود که نصرانیان را میکشت – قسمت هفتم

دنباله دوازده سبط و اقدامات وزیر

485           در یــکی گــفــــته مُــیّـسر آن بود            که حــیــوةِ دل غــــذای جــان بُـــوَد

در یکی از طومارها نوشته بود که چیزی را که خداوند آسان ساخته بر تو عبارت از اینست که غذای جان دلت باشد که جان و دلت را روشن کند. دل تو و روحت را زنده نگه میدارد.

486          هرچِ ذوقِ طبع باشد چون گذشت             بَر نه آرد همچو شوره رَیع و کَشت

ذوق طبع یعنی ذوق باطنی و طبع یعنی طبیعی و نشاط روحانی, ذوق روح که در دل و ظمیر هرکسی ایجاد میشود. بر نه آرد یعنی میوه و ثمری نمیدهد. رَیع بمعنی محصول است. بر تومار دیگری نوشته بود که اگر طبع آدمی و نشاط درونی آدمی خالی شود و وی ذوق باطنی نداشته باشد هر کاری که انجام بدهد مثل اینست که دانه ای را در شوره زار کاشته باشد و لذا همه تخمهائی را که در شوره زار کاشتی همه آنها را بهدر دادی. بنا براین قبل از اینکه خواسته باشی بخدا توجه کنی باید یک شوق و روح روحانی داشته باشی.

487          جز پشیــــمــانی نـبــاشد رَیعِ  او             جز خســـارت بــــیش  نارد َبــیــعِ او

ریع یعنی محصول کشاورزی. نارد یعنی نمی آورد. بیع  او یعنی معامله کردن با او. در یک جای دیگر نوشته بود که یک کشاورز وقتی تخمی را میکارد در یک کشتذاری وقتی محصولش رسید میخواهد این را درو کند و تمیز کند و بعد بفروشد و در این معامله سودی بدست بیاورد. در یکی دیگر گفته بود که آنچه که طبع و ذوق درونی تو میگوید اگر پیروی بکنی جز پشیمانی هیچ سودی ندارد حتی اگر ذوق روحانی داشته باشی. اصلا بشر نمیتواند ذوق روحانی داشته باشد. تو بایستی که هیچ توجه به آنچه که درون تو و در ظمیرت هست نداشته باشی.بجز خسارت و ناراحتی چیزی بدست نمیآوری.

488          آن مُـــیسّر نَــبوَد اندر عــاقـبــت             نــامِ او بــاشــد مُعَسّـَـر عــــاقــــبــت

میسر و معسر دو چیز متضاد همدیگرند. میسر یعنی آسان شده و معسَر یعنی مشگل و دشوار و سخت  شده.  دریکی نوشته بود که پیروی ازاین شورو هیجان دل خودت ممکن است که برایت آسان شده ولی تو خیال میکنی که آسان شده وعاقبت برایت ناگوار خواهد بود و واقعا آسان شده نیست و حقیقتش را بخواهی امر دشوار شده ایست و به آنچه درون دلت هست اصلا نباید توجه کنی.

489          تو مُــعَسّــر ازمُــــیَسّـــرباز دان              عــا قــبـــت بــنــگرجــمالِ این و آن

میگوید تو باید عاقبت هر چیزی را بنگری و جمال این و آن یعنی خوبی هر چیزی برعکس بیت قبل که گفته بود که اگر بطبعت رجوع بکنی و بان عمل کنی پشیمان خواهی شد ولی اینجا میگوید که باید عاقبت اندیش و پایان نگر بشوی و قبل از اینکه کاری را شروع کنی ببینی که عاقبتش چیست و تو باید بد فرجامی را از نیک فرجامی تشخیص بدهی و معسر را از میسربشناسی و بعد شروع بکار کنی. در بیت بعدی خلاف این را گفته است

490          در یکی گـفـته که اسـتادی طلب              عــاقــبــت بینی نــیــابــی در حَسَب

در حسب یعنی چیزی بر کمالات خود اضافه کردن. اگر میخواهی عاقبت نگر باشی هیچ چیزی بتو اضافه نمیشود و تو بایست استادی را بیاوری یعنی مرشدی و یا راهنمائی را پیدا کنی و ببینی او چه میگوید و از او پیروی کنی و اگر خودت میخواهی عاقبت نگر باشی هیچ چیزی دستگیرت نخواهد شد. و باید حتما از یک پیشوا که این راه را رفته و براه و چا آشنائی دارد کمک بگیری. آن راهنما میتواند عاقبت نگر باشد و تو نمیتوانی. یاد آور آن گفته ایست که میگوید: آنچه در آئینه جوان بیند    پیر در خشت خام آن بیند    یعنی سالخوردگی باعث میشود که تجربه بیاورد. یعنی که اگر یک جوان میخواهد حقیقت ظاهر خود را ببیند به آئینه نگاه میکند ولی یک انسان با تجربه همان را در خشت خام هم میبیند

491         عــاقبت دیدند هر گــون مــلّــتــی            لاجــرم گشتــنــد اســــیــرِ زلّــتی

ملت بمعنی مذهب و آئین و روش است. زلّت یعنی خطا و لغزش. پیروان دینهای مختلف بخیال خودشان عاقبت بینی کردند ولی همگی پایشان لغزید و همگی اشتباه کردند و در نهایت کار خود دریافتند که بدون توسل و یاری جستن از یک مرشد و یا رهبر نمیشود بحدف رسید و انسان گمراه میشود. دلیلشان این بود که شخصیت و هویت انسانی اصولا نیازمند یک مرشد است و اینطور آفریده شده که باید یک نفر برتر از خودش او را هدایت کند. و آدمیان در اثراینکه شیوه خاص دینی خودشان را میدانند و دنبال میکنند دچار خطا میشوند. هر دینی پیروانی دارد. این پیروان فکر میکنند که این آ ئین خودشان از همه دینها درست تر است و این گونه تصور کردن تعصب میاورد و بدنبال تعصب خطا کردن است. قضاوتها و داوریها که بعد میخواهد انجام گیرد بخطا میرود. این است که میگوید که عاقبت دیدم عاقبت نگری کردم و هر گون ملتی لاجرم گشتند اسیر زلّتی.   

492        عــاقـبـت دیدن نــباشـد دست باف            وَر نه کی بودی زدینها اختلاف

کلمه دست باف یعنی چیزی که با دست بافته میشود امادر اینجا بمعنی اینست که یعنی چیزی که خیلی آسان درست میشود و خیلی آسان بدست میآید. مولانا میگوید دست باف.  میگوید عاقبت بین بودن مثل کار دست بافی نیست که ساده بدست بیاید. اگر حقیقت بینی و حقیقت یابی آسان بود آنوقت این مذاهب مختلف با هم هیچ اختلافی نداشتند. وقتی خواجه حافظ میگوید:

              جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه         چون نـدیـدنـد حقیقت ره افسانه زدند

ملت یعنی مذهب

من دیدم چقدر اشتباه میکنم و چقدر خیال میکنم که خیلی میدانم  ره زدن یعنی آهنگ زدن. همه دارند آهنگ قصه و افسانه میزنند.  منظور خواجه حافظ این بوده که حقیقت چیزی نیست که آسان بدست بیاید. همان چیزیست که دراینجا مولانا بآن اشاره میکند. چون انسان گرفتار تعصبات هست لذا گرفتار گمراهیست. وقتی راه غلط رفت و در راه گم شد بنابراین به حقیقت نمی رسد. همه مذاهب از چیزهائی صحبت میکنند که آن کاری که من میکنم از آن کاری که تو در مذهبت میکنی بهتر و راحت تراست. سودش بیشتر و ثوابش هم بیشتراست. ولی هیچ کدام نمیگویند که مذهب من چه میگوید و حقیقت آن چیست و پیام و عمق مذهب من چیست. همه ظاهر آن را نگاه میکنند. چه جور نماز بخون و چه جور روزه بگیر و چه جور دعا بکن. همه اینها ظاهر است. البته بکن وخیلی خوب است اما ظاهر است. اما ورای این حرفها و بالا تر از اینها یک حقیقت است. حالا که مشغول عبادت و دعا هستی چه کسی را دعا میکنی و کی را داری دعا میکنی؟ و آیا آن حق راکه در درگاهش نماز و دعا میکنی کشف کرده ای؟  آن چیزی که بداد تو خواهد رسید حقیقت است. خواجه حافظ میگوید که هر کاری میخواهی بکنی بکن و مثل من قران را از حفظ به چهارده روایت بخوان ولی آخر سر عشق بفریادت میرسد. آنچه بفریادت میرسد عشق است و عشق بآن حقیقت

493        در یکــی گفته که استا هم توئی            زآنکِ اســتا را شنــاسا هم توئی

استا کوچک شده استاد اشت. در بیت بالا گفت تو باید رهبری پیدا کنی که تو را راهنمائی کند ولی در این بیت میگوید اصلا تو خودت استاد هستی. اگر استاد نبودی استاد شناس نبودی پس همین که دنبال استاد میروی و میخواهی استاد پیدا کنی, استاد شناسی و در نتیجتا اصلا خودت استادی. وقتی بتوانی مرشد را که یک انسان کامل حقیقیست را شناسائی کنی و بشناسی این نشانه اینست که خودت هم در یک مقامی هستی و یک انسان کامل هستی و بنا براین از خودت صلاحیت کن و منتظر یک استاد مباش.   تمام اینها برای بجان هم انداختن این طرفدارا دین عیسی هست. اینهم نقطه نظر گروهی از صوفیان هست که وقتی بجائی در طریقت میرسی که بعد از آن احتیاجی باستاد نداری. اما اینهائی که مولانا میگوید بنام انجیل میگوید در صورتیکه مال صوفیه است و دارد بنام و از زبان این وزیر مکار میگوید.

494        مرد بــاش و سُـخره مـردان مشو            رَو سـرِخـود گیرو سرگردان مشو

سُخره یعنی در اختیار و در تسخیر مطیع زیردست, ازکلمه تسخیراست. وقتی یکی شخصی را مطیع خودش کرد واقعا او را تسخیر کرده. در بیت قبلی گفت استاد خود تو هستی و دیگر کسی را احتیج نداری در این بیت میگوید مرد باش و مغلوب و شیفته کسان دیگر بنام استاد ها مشوبرو راه خودت را بگیر و در جستجوی استاد خودت را سرگردان مکن. این هم اشاره دارد به عقاید بعضی از صوفیان که اینها اصلا مرشدی نداشتند و بمقامات بالا هم رسیدند. ولی مسئله اینست که هر کسی نمیتواند که این کار را انجام بدهد. انگشت شمار بودند کسانی که توانستند بدون استاد و بدون رهبر برسند بجائی. شیخ سعیددالدین عطار نیشابوری استادی نداشت ولی از بزرگان صوفیه بود و خودش مراد شد و مریدانی پیدا کرد. در یمن اُویس قرنی بدون اینکه اصلا مرشد و راهنمائی داشته باشه بعالی ترین مقامات تصوف رسید و بهمین خاطراست که این معروف است براه اویسی. اینها را میگویند خدا پروردگانند. یعنی خدا آنها را پرورشان داده و کتاب و معلم و مدرسه ای نداشتند. شیخ خرقانی یکی دیگر از صوفیان دیگر وبهاالدین نقش بندی یکی دیگر از صوفیانیست که هیچوقت معلمی نداشته.  درست است که اینگونه هست ولی وقتی اینطور دارد برای مردم میگوید این را میرساند که هر کسی میتواند اینکار را بکند. ولی اینطور نیست و هر کسی نمیتواند که این کار را بکند. مگر اینکه راه طریقت را جلو رفته باشد

495         دریکی گـفته که این جمله یکیست         هرکه او دو بیند احول مردکیست

این جمله یکیست یعنی همه و همگی هرچه این گروها میگویند یکیست. احول یعنی لوچ و دو بین. در یکی از طومارها نوشته بود که تمام گفته های مختلف که میشنویم بیش از یک حقیقت نیست و تنایش و اختلاف گذاشتن بین آنها در اثر دید وطرز نگاه است. حالا پایداری که بایستی و بآن نگاه کنی و اگر عینکهائی با رنگهای مختلف بزنی نتیجتا با رنگهای مختلف خواهی دید. آنچه را که میبینید در اصل یکیست ولی دیدگاه آن فرق میکند. منظور اینست که تمام پیغمبران و تمام انسانهای کامل و هر پیامبری از هر دین و آئین و مذهبی اینها همه یکی هستند همه بصورت واحد هستند و اگر بین آنها اختلاف ببینی تو دوبین هستی و لوچی و یکی را داری دوتا میبینی منتها این لوچی باطن است وچشم باطن تو دارد دوتا میبیند در حالیکه اینها همگی یکی هستند.

496        در یکی گفته که صد، یک چـون بُوَد         این کی اندیشه؟ مگرمـجنون بود

در طومار قبلی گفته بود که اختلافات همه ظاهریست و اینها باطنی نیستند و اصل همه آنها یکیست و حالا میگوید آخر چطور میشود چنین باشد. مگر صد تا میتواند یکی باشد؟ اگر یکی تصور بکند که صد تا یکی باشد او دیوانه است. باید توجه داشت که چگونه این وزیر بد کار دارد بهماندازی و انحراف بوجود میاورد. وقتی بان پادشاه گفت خیالت آسوده باشد و من میروم و بین آنها کاری میکنم که خودشان خودشان را از بین ببرند از اول نگفت که چگونه این کار را خواهد کرد. حدف مولانا چیست؟؟ او این داستان را نمیخواهد بگوید. از این طریق میخواهد برای خواننده مثنوی و یا شننونده مثنوی پیغام بفرستد. پیام مولانا اینست که هر زمان در هر مکانی و در هر جامعه و جمعیت هروقت اختلاف باشد جامعه ای در حال از بین رفتن است و اگر جامه ای بخواهد باقی بماند بایستی که این جامع یکی باشند. متحد باشند اختلاف نداشته باشند.  این اختلافها همه ظاهریست و افراد جامعه توجه بکنند که اصل باطن حقیقت یکیست اگر این توجه را نکنند اختلاف بین آنها خواهد افتاد و وقتی بین آنها اختلاف افتاد پشتش ازنحلال و از هم پاشیدن است نه تنها از هم پاشیده میشوند خودشان هم ازیکدیگر دور میشوند. وقتی شیعه و سنی آن گونه همدیگر را میکشند آیا اینها بخاطر اینکه حقیقت را دیده اند دارند این کار را میکنند؟ یا اینکه برای اختلاف نظرهای خودشان است و نوع عینکی است که بچشمشان زده اند. اگر میدانستند که اینها همه یکیه با هم برادر بودند و اختلافاتشان را کنار میگذاشتند و اینگونه یکدیگر را نمیکشتند.

497        هر یکی قــولــیســت ضد هــمـدگر           چون یکی باشد یکی زهرو شکر

قول یعنی گفته. میگوید این مطالب این گفته ها که در یک طومار نوشته بود سخنانیست که همه ضد هم است. چگونه ممکن است زهر و شکر یکی باشند. زهر کشنده است و شکر زندگی بخش است. این وزیر خطا کار دارد سعی میکند با این طومارهای ضد و نقیض هرچه بیشتراختلافها را بیشتر و بیشتر بین افراد عیسوی ایجاد کند. وقتی شخصی میگوید مذهب من از سایر مذاهب بهتر است او ندانست که دچار تعصب است و هیچ شخص متعصبی نیست که اشتباه نکند. یکی از بزرگترین زیانهای تعصب خطاست برای اینکه اصلا بخودش اجازه نمیدهد که بگفته دیگری گوش بکند و دریابد که حقیقت حرفی را عنوان میکند چیست. کسانیکه با هم مخالف هستند وقتی یکی از آنها مشغول حرف زدن است شنونده اجازه نمیدهد که صحبت طرف مخالف خاتمه یابد و یا اگر اجازه بدهد گوینئه صحبتهایش تمام شود در حالیمه کلمه بکلمه از حرفهای طرف مخافش را که میشنود مغز او هم مشغول ساختن کلمه بکلمه مخالف حرفهای گوینده را آماده میکند تا وقتی حرفهای گوینده تمام شد او جمله وکلمات مخالف مخاطبش را آماده داشته باشد. در اینصورت او هیچوقت امکان فهم و درک مخاطب را نخواهد داشت. آیا خطا میگوید و یادرست. باید خوب بفهمی که چه میگوید که بتوانی درک کنی که حرفهای او خطاست و یا درست.

498        تا ز زهرو از شکر در نَگـذری             کی زوحدت وز یکی بوئی بری

زهر و شکر که اینجا آمده یعنی کلیه چیزهای متناقض نسبت بیکدیگر. دلالت بر اضداد میکند وچیزهای ضد یکدیگر. خداوند اصولا تضاد میآفریند. این فلسفه آفرینش است مثل روز و شب و سیری و گرسنگی و یا جنگ و صلح و خیر و شرّ و بیماری و سلامتی چون آفرینش کامل است و چون کامل است باید همه چیزرا هم آفریده باشد.حالا میگوید که اگر اینها راهم در نظر بیاوری باز هم همه اینها سطحی است. خداوند هم صفات جلالی دارد وهم صفات جمالی. صفات جمالی یعنی لطف و زیبائی و صفات جلالی یعنی قهر و غضب است عرفان میگوید هردوبطن و نیتش یکیست یعنی بجائی میرسد که هردوش را دارای یک اصل میبیند. قهر را از لطف و لطف را از قهر میداند. مولانا در آینده نزدیک این مطلب را مفصلا بحث خواهد کرد که قهرهای آمیخته بلطف کدام است و لطف های آمیخته بقهر کدام است.خیلی چیزهاست که بنظر ما لطف است ولی در واقع قهر است. مثلا مثل منی که استعداد ندارم اگر مال زیاد از حد و خارج از توانائیم بمن بدهد من این را لطف میبینم ولی با آن کاری میکنم که باعث فساد میشوم. در مقابل چیزهائی هست که قهریست آمیخته بلطف و بسیاری از چیزهاست که من قهر میدانم و اصلا برای من خوش آیند نیست و من خوشم نمی آید ولی او لطفی میکند که پایانش خوبیست و چون نمیتوانم آخرش را بخوانم لذا خوشم نمیآید.در مورد بیت فوق میگوید که اگر خداوند چیزهای متفاوت هم آفریده تو سطحی بانها نگاه نکن زیرا عمق همه اینها با همدیگر یکیست. تا از اختلافات نگذری پای بعالم بالا و یک سطح عالی تری نمیگذاری . ابر های حقیقت در سطح بالاتر است و مشام جانت باید ببوید و استشمام کند. مثل یک پرنده ای که پرو بال باو داده شده که با آن عوج بگیرد و بعالم بالاتر و بالاتر پرواز کند ولی خودش را بگل و لای انداخته و پر و بالش بگل امیخته که اصلا از تکان خوردن عاجز است. این گل و لای ظاهرسازی هاست که انسان را در سطح روی زمین میخکوب میکند و جلو رشد او را بکلی میگیرد.

499        این نَمَط ویــن نوع ده دفترودو              بر نوشت آن دیــن عیسی را عدو

این نمط یعنی روش وراه. ده دفتر و دو یعنی دوازده دفتر. عدویعنی دشمن. مولانا میگوید بدین روش آن وزیربد خواه فتنه انگیزکه در اول کار نسبت آب گره زدن باو میداد طومارهای مختلف نوشت ودر دست این امیران مسیحی داد و گفت این دستور ها را به پیروانتان تعلیم بدهیدو با استناد باینها و منظورش باین بود که بین آنها جنگ و ستیز و اختلاف بیاندازد

500        او ز یکرنگیِّ عیسی بو نداشت            وز مزاخ خُمِّ عیســی خــو نداشت

501       جامۀ صد رنگ از آن خُمِّ صفا             ساده و یک رنگ گشتی چون ضیا

بو نداشت یعنی هیچ نشانی نبرده بود. مزاج یعنی طبیعت و خلق و ذات و سرشت.خو نداشت یعنی عادت نکرده بود و نزدیکی نداشت. یکرنگی عیسی اشاره به صفا و بی ریائی عیسی است که معروف بود که حضرت عیسی بصفا و بیریائی. نوشته اند که خداوند جسمش را گر چه مادی بود آنچنان از آلودگیهای رفتاری واخلاقی و طبیعی اصلا پاک کرده بود که گوئی جسمش احساس روح میکرد. برای همین است که گفته اند عیسی روح الاه. در اینجا اشاره بان دارد که از زمان تولدش تا کنون اشخاصی هستند که عمری را گذراندند واین آدم از تولد تا بحال اصلا درک نکرده این صفا و یکرنگی عیسی را و چرا روح خداست؟ آیا این لقب اوست؟ و یا علتی هم داشته که باو میگویند روح خدا. عیسی مثل یک مرد کاملی است که خداوند او را کامل کرده و نه خودش در اثر ریاضت و کوشش کردن. عیسی غرق در دریای حق بود اما  خُمِّ یعنی باطن و قلب بی آلایش و ضمیر و درون  پاک ومصفا کاملا دور ازدو بینی. وقتی دوبینی نباشد یک بینیست اشاره باین حقیقت دارد که حضرت عیسی اینطور به پیروان خودش تعلیم میداد همانطوری که وقتی یک درختی را در نظر بگیرید که دادرای یک تنه است و وقتی به بلاتر بدنه اش نگاه میکنید شاخه های زیادی دارد و این شاخه ها هرکدام بجهتی رفته اند یکی بشرق و دیگری بغرب ولی همه از یک بدنه هستند و اختلاف با همدیگرندارند و این تنه حقیقت مذهب است و آن شاخه ها فرقه ها و مذاهبیست که آمده و بنا براین اصل همه این مذاهب و فرقه هائی که آمده بمانند شاخه های این درخت است که همگی از یک تنه آمده اند. این مذهبهای متعدد و مختلف و فراوانی که میدانیم در واقع همه راه رسیدن بحقیقت است و یا راه رسیدن بخدا. اگر که راهها با یکدیگر فرق داشته باشد خیال نکنید که حقیقتها هم با هم فرق دارند بعنوان مثال راه رفتن بکعبه خدا بسیار است و مسلمانان سالیانه از اطرف و اکناف کره زمین و از راههای مختلف بکعبه میروند و اگر براه ها نگاه کنید فقط تفاوتهای راه ها را خواهید دید. اما چون بمقصد و مقصود نگاه کنید خواهید دید که هم مقصدش کعبه است و هم مقصودش زیارت کعبه است و چون او از راهی که شما آمده اید نیامده و شما با آن راه آشنائی ندارید نباید بگوئید که او بی دین است و برای خاطر خدا دیدن نیامده. و اما در مورد کلمه خُمّ مربوط است به معجزه حضرت عیسی. و آن این بودکه وقتی سن حضرت عیسی به یک سن معینی رسید مادر عیسی او را به یک رنگرزی برد. رنگرزان آن زمان برای رنگ کردن پارچه ها برنگها مختلف از یک زروف سفالین بزرگی که آنها ا خم میگفتند استفاده میکردند. استاد او وقتی بدلالت عیسی واقف شد باو گفت من باید بسفری بروم و تو دیگر مهارت کامل داری که لباسها را بخمها بریزی و آنها را رنگرزی کنی و برای رهنمائی تو من این لباسهارا علامت گذاری کرده ام که هرکدام را یرنگهای مختلف بکنی و خمهای رنگرزی هم خوب میدانی که هر کدام چه رنگی را دارند و لذا تو در نبودن من آنها را برنگهای تعین شده رنگ کن تا من از سفر برگردم. وقتی استاد او از سفر باز گشت دید او تمام لباسها را برداشته و در یک خم ریخته. استاد نا راحت شد و باو گفت مگر من بتو نگفتم که چگونه رنگ کنی. بتو گفته بودم که هرکدام را برنگ مختلفی که من برایت معین کرده بودم رنگ کنی و تو همه لباسه را یک رنگ کردی. عیسی گفت این خمی که لباسها را در آن گذاشتم خم یک رنگیست. یک لباس را از خم در اورد و باستاد گفت این لباس را میخواستی چه رنگی کنی؟ استاد گفت سبز عیسی بان دست کشید و آن لباس سبز شده را باستاد داد. سپس لباس دیگری را دراورد و پرسید این لباس را میخواست چه رنگی کنی؟ استاد گفت قرمز. عیسی آن لباس را قرمز شده باستاد داد. پس این یک خمی بود باسم بیرنگی. این خم بیرنگی که حضرت عیسی درست کرده بود همه رنگهای مختلف را در خودش بیرنگ میکرد. اصلا در عرفان یک رنگی یعنی بیرنگی. استاد تعجب کردو از او پرسید چگونه این کار را کردی؟ عیسی گفت همه لباسها را دوباره بمن بده. عیسی لبسها را دوباره بخم ریخت و همه لباسها یک رنگ شدند. مولانا با این مثال میخواهد یکرنگی بین مردم و وحدت بین آنها را مجسم کند. این خم عیسی است  دنیا رنگارنگ است پر از چیزهای مختلف الرنگ و وقتی در خم دلتان میبرید این خم دل شما باید طوری باشد که همه اینها باهم یکی شوند. شعارهای فرقه های مختلف که در میان جوامع آدمیان است مبداء و منشع آنها در واقع یکیست. منظور مولانا در این بیت اینکه میگوید این وزیر نیرنگ بازهیچ بوئی از یکرنگی حضرت عیسی نبرده بود. این یکرنگی یعنی یکتا بینی و با طبیعت و سرشت وحدت گرای حضرت عیسی اصلا انسی نگرفته بود آشنا نبود و صفای حضرت عیسی را نمیدانست که چیست. و بهمین خاطر فکر میکرد که میتواند همه را بجان یکدیگر بیاندازد و در واقع انداخت. اما اگر که آنها میدانستند که اختلافات مابین ادیان بی اساس است این اختلافات و تعصبات خودشان را رها میکردند و همه میرفتند بسوی یکرنگی و عالم وحدت. مولانا تکیه زیاد روی یکرنگی داشته و میگوید: 

502               نیست یکرنگی از او خیزد ملال        بل مــثــال مــاهی و آب ذلال    

برعکس کسانیکه میگویند اگر دنیای ما پر از یک رنگی بود ملال آور میشد. میگوید خیر و اینطور نیست و برای انسانهائیکه روشن اندیش هستند یکرنگی ملال انگیز نیست یکرنگی, زندگی بخش هم هست. بل یعنی بلکه اگر بماهی در آب نگاه کنید در یک محیط یکرنگ آب زندگی خوب و دلچسبی دارد و حتی اگر از آب بیرونش آوری آنوقت ملول میشود. نتیجه اینکه این ماهی در دنیای بیرنگ و یا یکرنگ خودش بسیار خوب هم زندگی میکند. و ما هم میتوانیم در زندگی خودمان و اندیشه های خودمان یکرنگی داشته باشیم بدون اینکه ملال انگیز باشد و بعد ادامه میدهد 

503        گرچه در خشکی هزاران رنگهاست      ماهیان را با یوبوست جنگهاست

یوبوست یعنی خشکی. خشکی یعنی جهان هستی ما. میگوید اگرچه در دنیای مادی ما هزاران چیزهای مختلف با رنگهای مختلف وجود دارد و بهمراه تنوع واختلاف و جنگها, ولی این پیامبرانی که آمده اند همه ماهیان دریای وحدت و یکرنگی هستند. ماهیانی هستند که حتی با آن خشکی رنگارنگی که خیلی هم خوشآیند هست جنگها دارند و این دنیای رنگارنگ توجه آنها را جلب نمیکند. مولانا خداوند را و وحدت الهی را بدریا تشبیه میکند و پیغمبران و انسانهای کامل را به ماهی و من چاره ای ندارم که حرفهایم را بمردم روشن کنم و توضیح بدهم.

504           کیست ماهی چیست دریا در مَثل           تا بدان مانَــد مَلِک  عَزّو جَلّ

مَلِک یعنی پادشاه عالم هستی وآن خداوند است. عزّو جَلّ یعنی با عزت و جلالت. میگوید من اجبارا گفتم که این پیامبران مثل ماهی در دریای وحدت الهی شناورهستند من چاره ای نداشتم وگرنه ماهی کیه و دریا چیه من کیم که خداوند بزرگواروشکوهمند را تشبیه بکنم به دریا و پیامبران را به ماهی. این اصلا قابل تشبیه نیست و من فقط برای تجسم دارم اینکار را میکنم برای اینکه بلکه با این مثالها خواننده یا شنوند بیشتر متوجه گردند

505          صد هزاران بحر و ماهی در وجود          سَجده آرد پیشِ آن اکرام وجود

در وجود یعنی عالم هستسی. اکرام وجود اشاره به خداوند کریم و بخشنده است و جود بمعنی بخشش است. در دنبال بیت قبل میگوید در جهان هستی صدها هزار دریا و ماهی که شما بچشمتان میبینید در برابر آن خداوندِ بزرگوارِصاحبِ کرم و شکوه سر سجده فرود میاورند. پس اگر من تشبیه بدریا و ماهی کردم چاره ای نداشتم و مرا ببخشید و فقط برای تجسم این کار را کردم.

506          چند باران عــطا بــاران شده          تا بدان  آن بحر دُور افشان شده

کلمه چند در اینجا علامت سوال را ندارد و یعنی چقدرزیاد. عطا باران یعنی باران بخشش خداوند. باران دوم که در آخر مصراع اول میآید یعنی بارانی که در حال باریدن است. دورّ یعنی مروارید. اشاره است به یک باور قدیمی که ارسطو آورد. ارسطو فکر میکرد وقتیکه در اواخر زمستان باران میبارد صدف ها از عمق دریا به سطح دریا میایند و صدفهای خودشان را باز میکنند و چند قطره باران در داخل صدفها ریخته میشود و بعد این صدفها به پائین دریا میروند و پس از مدتی ان بارانهای داخل این صدفها به مروارید تبدیل میشوند. البته الان به غلط بودن این فرضیه پی برده اند. در هر حال دنباله بیت قبل میگوید که چقدر باید این قطرات باران بخشش عطای خداوندی از بارگاه خداباریدن کرده باشد که این دریای باین بزرگی پر از گنجینه های مروارید شده و این یک بخشش خداست.

507          چنـد خورشــیــد کرم افـــروخــتــه          تا که ابرو بــحــر جود آمــوخته این چند هم یعنی چقدر زیاد. دنباله بیت قبل میگوید این بخشش خداوند مثل خورشید است خورشیدی که دارد نورش بهمه جا میتابد. چقدر این نور بخشش خداوندی تابیدن گرفته باشدتا این آبها بخار شود . ابرها را تشکیل دهد و این ابر ها ببارند و مردم از آن بارانیکه آمده استفاده کنند و بهره ببرند. این جود و سخاوت خداوند است. و چقدر این باران باید ببارد تا این مرواریدها شکل بگیرند. باز مولانا از تمثیل استفاده میکند تا درک آن برای خواننده و یا شنونده آسان شود. دنباله داستان در قسمت هشتم

Loading

19.1 حکایت آن پادشاه یهود که نصرانیان را میکشت – قسمت ششم

458             قوم عیسی را بُد اندر دارو گیر              حــاکـــمـــانشان ده امیر و دو امیر

داروگیردراینجا بمعنی حکومت کردن است. البته معانی دیگر هم دارد ولی در اینجابمعنی حکومت کردن است. ده امیر و دو امیر یعنی دوازده امیر.عیسویان دارای دوازده امیر بودند و هر امیری یک عده ای از این عیسویان را هدایت میکرد و آن عده پیروِ امیرانشان بودند. حالا کاری که میکند از ریشه شروع میکند. اول  این دوازده امیر را باشتباه میاندازد وقتی این دوازده امیر باشتباه افتادند سپس پیروان آنها هم قطعا طبیعت میکنند.

459         هــر فـــریــقــی مر امــیــری را تَبَع            بنده کشــته مــیر خود را از طمع

فریق بمعنی یک قبیله بزرگ است. تبع یعنی پیرو. در مصراع دوم میر کوچک شده امیرو طمع هم طمع دنیا. هر دوازده فرقه ای که بودند هرکدام تابع امیر خودشان بودند و طمع اینکه در دنیا زندگی خوبی را دارا باشند بنده و فرمانبردار امیر خودشان بودند. پس باید امیر ها را منحرف کرد.

460            این ده و ایــن دوامــیــر و قومـشــان            گشــته بــنــده آن وزیــر بد نــشــان

بد نشان اینجا دو معنی داردو یک ایهام است. یکی چون بینی و گوشش را بریده بودند بخواست خودش اصولا بد نشان بود ومعنی دیگر آن بد طینت و بد خواه دیگران. این دوازده امیر بهمراه پیروانشان کلا تابع وزیر مکار شده بودند و باو اعتماد داشتند و رفتار او را سر مشق قرار میدادند و هرچه را میگفت با گوش جان میپذیرفتند و با دل و جان عمل میکردند.

461           اعــتــمــادِ جــمــله بر گــفــتــار او              اقــتـــدای  جـــمـــله بــر رفتــار او

اقتدا یعنی پیروی کردن و تقلید. مثلا مسلمانان وقتی میخواهند در مسجد نماز بخوانند یک پیش نماز دارند این پیش نماز نمازرا میخواند ودیگران باو اقتدا میکنند یعنی هر کاری که او میکند بقیه مردم هم میکنند

درست مثل او همان کار را انجام و یا تقلید میکنند بدون اینکه حرفی آهسته یا بلند بگویند. حرفها را آن پیش نماز میگوید. حالا چرا اینکار را میکنند برای اینکه صد در صد بآن پیش نماز اطمینان دارند. این عیسویان هم اقتدا میکردند بوزیر مکار و هرچه امر میکرد همان بود و امیران عمل میکردند.

462            پیش او در وقــت و ســاعت هــر امیر            جان بدادی گر بدو گــفتــی  بمیر

در وقت و ساعت یعنی در همه زمانها. اطاعت امیران از این وزیر طوری بود که هرلحظه و هر موقع و هرجا این وزیر میگفت بمیر او فورا میمرد.

463             ســاخــت طومــاری بــنــام هر یکی             نقش هر طومار دیگر مَســلَــکی

وزیر مکار وقتی همه عیسویان را مطیع و رام خودش دید شروع کرد به در هم آمیختن کلمات و مفاهیم و عبارات فلسفی و مذهبی و یک طومار درست کرد. آمد و دوازده طومار درست کرد و دستورات دین مسیح را روی آنها نوشت منتها هر طوماری با طومار دیگر فرق داشت در صورتیکه این امیرها فکر میکردند که همه طومارها با هم یکیست در حالیکه بعضی از آنها نه تنها با هم فرق داشت بلکه بعضی از آنها درست متضاد یکدیگر هم بودند.

464         حُــکمـهــای هــر یکــی نوعــی دگر             این خـــلاف آن ز پــایــان تا بســر

زپایان تا بسر یعنی از اول تا آخر.همه مذاهب دارای احکام ودستورات دینی خودشان هستند. این وزیر هم احکامهائی در ارتباط با مسیحیت در این طومارها نوشته بود و مطالب این طومارها همگی در هم آمیخته و بعضی از آنها با هم کاملا خلاف بعضی دیگر بود یعنی بر ضد دیگری بود.

465          در یکی راه ریاضــت را وجُوع             رُکن تــوبه کــرده و شـــرط رجُوع

توجه اینکه مولانا در بسیاری از داستانها شخصیّیتهای داستان را می آفریند ومطالب خودش را بزبان این شخصییتها بیان میکند و این کلمات و سخنانیکه این شخصییتهای داستان  میگویند کلام خود مولاناست که بزبان آنها گذاشته و در اینجا آن عقایدی را که صوفیان مختلف دارند میگیرد و رئوس مطالب و مفاهیم را انتخاب میکند و در این طومارها بزبان وزیر مکار مینویسد. ریاضت یعنی پاکیزه کردن نفس اماره. جوع بمعنی گرسنگی. رکن بمعنی پایه و اساس. رجوع از رجعت و بر گشت و در اینجا بمعنای مراجعه کردن است. در اینجا مراجعه کردن بدرگاه خداوند است. در یکی از این طومارها بعنوان مثال آن ذات تربیت نفس و منزه کردن نفس اماره یا ریاضت باطن را توبه دانسته است. یعنی اول کاری را که باید بکنی توبه است بعد بایستی که روزه داری مکررو طولانی بکنی و گرسنگی بخوری این گرسنگی فضیلت و پاک شدن نفس اماره بشما میدهد و مقبول درگاه الهی میشوید  بعد بدرگاه خداوند رجوع بکنید و قبل از رجوع باید این مقدمات را انجام بدهید. بطور کلی باید توجه داشته باشید که نیایش کننده در هر مذهبی باید پاک و منظه باشد در ظاهر و در بطن هم نیتش و قلبش باید طیب و طاهر باشد و آن چیزی که پاکی بیرونی و درونی را ایجاب میکند آن ریاضت است.

466           در یکــی گفته ریاضت سود نیست            اندر این ره مَخلَصی جز جود نیست

مخلص یعنی راه خلاصی.جود بمعنی بخشش. در یکی از طومارها نوشت که راه بخدا نزدیک شدن اینکه نفس اماره تان را تربیت کنید و ریاضت بکشید و روزه داری بکنید و در یک طوار دیگری نوشته که این ریاضت اصلا بی فایده است و ریاضت نباید بکشید. اندر این ره یعنی راه رسیدن بخدا هیچ راه خلاص و رهائی جز بخشش وجود ندارد.بایستی که مالتان را ببخشید و بفقرا از مالتان بدهید. و روزه گرفتن و ریاضت کشیدن هیچ فایده ندارد.

467         در یکی گفته که  جوع وجُودِ تو              شرِک باشـــد از تــو بــا مــعـبــود تو

معبود تو یعنی کسیکه باو عبادت میکنی. در طومار دیگری گفته بود که اگرریاضت و گرسنگی و بخشندگی و جود هم داشته باشی اینها باز هیچ سودی ندارد زیرا این کارها را خودتان انجام میدهید و از خودتان ناشی شده و از خدا ناشی نشده بنا براین بایست فقط و فقط خدا را در نظر بیاورید و هیچ کار دیگر لازم نیست که انجام دهید. اگر بیائید و جود و بخشش کنید این برای خدا شریک قائل شدن است یعنی اینکه شما دارید همان کاری را میکنید که خود خدا هم میخواهد بکند بنابراین شما بخدای خود شرک ورزیده ای. در مصرع دوم میگوید تو باید فقط خدا را عامل توانا و قادربرای هرکاری بدانی و باوتوکل کنی و هیچ کار دیگری لازم نیست که انجام دهی.

468           جز تـوکـل  جـز که تســلــیمِ تمام             در غم و راحت همــه مــکــرست و دام

در یک طومار دیگر گفت اگر توکل نکنی هیچ فایده ای ندارد. هر کاری که غیر از توکل بکنی چه موقعیکه غمگین هستی و چه موقعیکه خوشحالی و چه داری و چه وقتیکه نداری در هر حال باید توکل کنی وهر چیز دیگری جز توکل دامی ست که پایت را گذاشتی در این دام وبقیه اش هم مکر و حیله خود شما ست.

469          در یکـی گـفـته که واجب خدمت است          ورنــه انـدیشــه تــوکــل تُهمَت است

خدمت عبارتست از سرمایه گذاران یک گروهی به پیشگاه و یا مذهب یا خدای خودشان. وقتی شخصی دارد پیروی از دستورات خداوند میکند میگویند دارد خدمت میکند. درعرفان خدمت کردن معانی گسترده تری دیگر هم دارد. مثلا اگرسعی کنید تکبرو خود پسندی و خودبینی را از خودتان دور کنید این را خدمت کردن. برای ا ینست که پیشوایان این صوفیان آنها را وادار میکنند که مثلا این خانقاه را جاروب کنی و یا لباسها را تو باید بشوری و کارهای مشابه که تکبر و منم این صوفیان از بین برود. اینهم بان خدمت میگویند. در مصراع اول این خدمت شامل همه این چیزهائی که گفته شد میشود. صوفیان این خدمت کردن را جهاد نفس و جهاد اکبر نام گذاشته اند. جهاد یعنی جنگیدن و جنگیدن با دشمن را جهاد اصغر یعنی کوچک و جهاد با نفس اماره جهاد اکبر یعنی بزرگتر مینامند. حالا مولانا میگوید که این وزیر در یک طوماردیگرمینویسد که راه رسیدن و رستگاری بخداوند توکل نیست ولی خدمت هست و اگر توکل کنی بخدا تهمت زده ای و اصلا نباید تو کل کنی.

470            در یکی گفته که امر و نهی هاست            بهر کردن نیست شرح عجز ماست

در یک طومار دیگری نوشته بود که خداوند دستور داده بود که چه کارهائی بکنید و چه کارهائی نکنید ای عیسویان شما باید امر و نهی بکنید. امر یعنی وادار بکاری کردن و نهی یعنی وادار بجلوگیری از کاری کردن. و اضافه کرده که این امرها و نهی ها برای این نیست که شما فلان کار را بکنید و یا نکنید و برای اینست که شما ببینید که چقدر عاجز هستید. در مصراع دوم میگوید اینها همه برای شرح عجز ماست. برای اینکه اگر بشر عجز نداشت قـــیّــم هم لازم نداشت که باو امر و نهی کند و اینها همه نظرهای شخصیتهای صوفیان مختلف است. وزیر در این طومار میگوید توجه بکنید بحرف من و نتیجه بگیرید که چقدر عاجز هستید و خودتان قادر بکنترل خودتان نیستید و باید این امر و نهی ها بشما بشود درست مثل کودکی که بدون کمک اولیاء خود نمیتواند بخودش برسد.

471         تا که عجز خــود بـبـیـنـیـم انـدر آن              قدرت حــق را بــدانـیــم آن زمـــان

این امر ونهی ها را توجه کنیم و در یابیم که چقدر عاجزیم و در مقابلش ببینیم که خداوند چقدر قادر است اگر ما نا توانیم او چقدر تواناست هرچه که به عجز وناتوانی خودمان پی ببریم به قدرت و توانائی او بیشترپی میبریم. این بحث مکتب جبر است که در جای خودش بان رسیدگی خواهیم کرد.

472         در یکی گــفتــه که عجز خود نــبــین            کفر نـعــمت کردنست آن عـجــز هین

در بیت قبلی گفت که اینها همه برای این است که تو بفهمی چقدر عاجزی. دراینجا میگوید نه تو اصلا بعجز خودت نگاه مکن. اگر بعجز خودت نگاه کنی این نا سپاسی و کفران نعمت است. خداوند توانائی بتو داده و فهم ودرک داده شعور داده وسیله داده و اینها همه نعمت است. اگر با وجود این نعمت ها بگوئی من ناتوانم کفران این نعمتها را کرده ای. برای اینکه این قدرت و توانائی که خداوند بما داده اصلا جزئی از قدرت خودش و یکی از توانائی های خودش است که بما واگذار کرده است

473        قدرت خود بین که این قدرت از اوست            قذرت تو نــعــمتِ او دان که هوســت

در آخر مصراع دوم کلمه هو کوچک شده هوه است و اشاره بحق است. بقدرتیکه در وجودت هست نگاه کن و این قدرت جزئی از قدرت اوست( خداوند). قدرتی که در وجود خودت میبینی قدرت خداوند و این را قدرت او بدان.مولانا در سه بیت قبل به عجز انسان و در دو بیت اخیر به قدرت انسان اشاره میکند. کاملا اینها متضاد همدیگر است. در این چهار بیت اخیر که ملاحظه میکنید که یک حد وسط نتیجه میگیرد نه اینکه کاملاجبراست و نه اینکه کاملا اختیار است چیزی بین این دو تاست.

474       در یکی گــفـتــه کـــز این دو بر گــذر            بت بود هــــر چــه بگنـــجد در نــظر

نظر اینجا بمعنی فکر و اندیشه است. بگنجد در نظر یعنی در فکر ره یابد و باندیشه تو برسد. از دیدگاه عرفانی هر موضوع که قابل حس و درک عقلانی باشد و بتوانید درکش کنید آنوقت بفکر راه پیدا میکند و وقتی بفکر راه پیدا کرد خاطر انسان بدان متوجه میشود و وقتی بخاطرانسان بدان متوجه شد انوقت شخص تمام توجهش بسوی خودش است.بمحض اینکه شخص به خودش متکی میشود چه بسا در این راه اشتباه میکند. بایستی از خویشتن خود در گذشت و بخود تکیه نکرد. بفکر خود و نظر خود تکیه نکرد و همیشه این نظر را در معرض خطر دید. انسان پنج دستگاه گیرند دارد. چشم و گوش وپوست و بینی و زبان. اینها همیشه در حال خطا هستند. خطای باصره است خطای لامسه است خطای شنوائی هست و خطای چشم خطای چشائی هست. اینها همیشه در حال خطا هستند کسی نمیتواند به این حسها تکیه کند و بگوید بعقل من انطور درست است. اگر تکیه کند بمنظله شرک است. در یکی از این طومارها گفته بود که از این توانائی خودت واز ناتوانی خودت بگذر چون این دوتا هردو ممکن است اشتباه کنند. وقتی لازم است که نظر بدهید باید من خودت را کنار بگذاری. بمحض اینکه بگوئی من نظرم اینست اولین و بزرگترین اشتباه را مرتکب شده ای. اصلا منی نباید وجود داشته باشد تا بتواند آنچه نور حقیقت هست را بتاباند و این زمانی ممکن میشود که من یا منیت وجود نداشته باشد.کسیکه در وجودش منیت وجود دارد او هنوزبه هفت شهرعشق نرسیده و بفناء فنلاه نرسیده و این شخص بجائی میرسد که حالت شرک و بت پرستی پیدا میکند. مولانا میگوید حتی دعا کردن هم در حالتی شرک حساب میشود برای اینکه شما ایستاده ای و دارید خدای خودتان را ستایش میکنید شما دو چیز بنظرتان میآید یکی خودتان و دیگری خداوند. در واقع میگوئید خدایا من هستم دارم تو را ستایش میکنم و این شرک حساب میشود.

475         در یکی گــفــتــه مکُش این شمع را             کــیــن نظــر چون شمع آمد جــمع را

شمع اینجا شمع اندیشه است. کین یعنی که این نظر. کلمه جمع را یعنی همه کسانیکه. قوای جسمانی و نیروی فکری بشریک وسیله هائی هستند که بشر بکمک این وسیله ها قادر هست که بمقاصد و نیتهای خودش تحقق ببخشد. هم قوای جسمانی و هم قوای فکری. حالا کسیکه میخواهد در راه طریقت قدم بردارد باید قوای جسمانی و مغزی و فکری خودش را در نظر بگیرد و از آنها کمک بگیرد زیرا این دو نیرو(جسمانی و فکری) باهم مانند شمعی ست که این راه رفتن به طریقت را روشن میکند. در مصراع اول میگوید این شمع را نکش یعنی خاموشش مکن و اگر خاموش کنی آنوقت راهت تاریک میشود و تو راه را گم میکنی و اشتباه میکنی پس بایستی که اندیشه و نظر و قوای جسمی را داشته باشی تا بتوانی بسوی حقیقت برسی. ولی وقتی که در راه طریقت پیشرفت میکنی و بمقامات بلا تر و بالاتر میرسی دیگر اندیشه شما کار نمیکند برای اینکه اندیشه شما مربوط بدنیای مادیست ولی شما دارید در طریقت بسوی خدا میروید خدا یک چیز ماوراء الطبیعه است ولی دنیا یک چیز فیزیکیست و چون میخواهید بدنیای متا فیزیک برسید نمیتوانید آخر سرفقط بوسیله عوامل فیزیکی به متا فیزیک برسید. از اینجا ببعد شما باید با نور حق جلو بروید ودرِ دنیای کشف و شهود برایتان و برویتان باز میشود.

476         از نظر چون بــگـــذری و از خیال            کشـتـه باشـــی نیمشب  شـمـع وصــال

نظر اندیشه است. اگر کسی اندیشه و خیال  را کنار بگذارد درست مثل اینست که در نیمه شب تاریک که رهسپار خانه یارش است وبا راهنمای شمعی در تلاش است که بمقصد برسد بمقصد نرسیده این شمع راهنما را خاموش کرده باشد. این یار, یار اذلی یعنی خداست و برای قدم گذاشتن در این راه باید راهت روشن باشد و هنوز بجائی نرسیده ای که بتوانی با نور خداوند حرکت کنی و لذا باید این شمع فیزیکی باشد و روشن هم باشد تا تُویِ رونده این راه بتوانی این سفرطولانی را طی کنی و نباید وسط راه این شمع را بکشی و یا خاموش کنی. در اول راه باید با شمع اندیشه و خیال حرکت را شروع کنی و رفته  رفته که جلوتر وجلوتر میروی بتدریج این شمع خودش خاموشتر و خاموشتر میشود و همزمان نور دلت روشنتر و روشنتر میشود و بلاخره بجائی میرسی که نور خدائی در راهت کاملا روشن میشود و انوفت (ینظور بنورالاه )خواهی شد یعنی نظر میکنی و نور خداوند جلوی تو را روشن میکند و دیگر این نور الهی ست که راهنمای تو خواهد بود.

477         در یکی گــفـــته بــکــش باکی مدار           تا عــوض بــیــنی نـظر را صـد هزار

در بیت قبل گفت این شمع راهت را خاموش نکن زیرا برای اول راهت لازم است ولی در این بیت میگوید بکش این شمع را و هیچ باکی و نگرانی نداشته باش و اصلا تو شمع احتیاج نداری و بدردت نمیخورد. اصلا تو این شمع را اگر خاموش کنی خواهی دید که صد ها هزار نظر دیگر برایت پیدا میشود و هیچ دغدغه خاطر بخود راه نده و بدون اطلاف وقت این شمع اندیشه و خیال وعقل و فکرخودت را خاموش کن تا هرچه زودتر صد هزار نور و اندیشه جدید برایت روشن شود.

478         که ز کـشـتن شـمـع جان افزون شود          لــیــلـی ات از صبر تو مـنجنون شود

لیلی یعنی عاشق و مجنون یعنی معشوق. میگوید همینکه شمع نظر و بحث واستدلال و فکرت را خاموش کردی شمع جانت افروخته میشود و روشن تر میشود ومحبوب ومعشوقت عاشق تو میشود. اگر عاشق خداوندی انوقت خدا عاشق تو میشود پس این شمع را خاموشش کن. توجه اینکه این دوتا بیت آخری مخضوض انسانهای ویژه ایست برای هرکسی نیست و برای انسانهای کامل است و آنهائی که واصلان بحق هستند یعنی بحق رسیده اند قطره هائی هستند که بدریا رسیده اند آنوقت شمع نظر را میشود خاموش کرد نه در اول کار. وقتی من قطره ای هستم و میخواهم بدریائی بپیوندم راه بدریا رسیدن را بلد نیستم پس یک نور افکنی لازم دارم که راه بدریا را بمن نشان بدهد و آن فکر و اندیشه من و عقل من است که باید اینکار را بکند ولی اینکه میگوید این شمع را بکش درست است ولی آخر سر بکش و نه حالا اول کار. اگر این شمع را اول کارخاموش نکردی آنوقت معشوق تو عاشق تو میشود و یا لیلی تو مجنون تو میشود.

479        ترک دنیا هرک کرد اززهـد خویش           پــیـش آمد پــیــشِ او دنــیـــا و بیش

مفهوم این بیت اینست که اگر یک کسی ترک هوسهای فساد آفرین این دنیا بکند معنیش این نیست که بروی و تارک دنیا بشوی. اصلا تارک دنیا بودن یک نوع کفر است. ترک دنیا کردن در این بیت یعنی ترک شهوتها و خواسته های فساد آفرین دنیا را ترک کن و وقتی ترک کردی آنوقت دنیا بطرف تو میآید اصلا دنیا مثل سایه است. وقتی تو تند بروی سایه هم جلوی تو همچنان میرود و هرچه هم تند بری سایت هم بهمان تندی با تو میآید و اصلا باین سایه نمیرسی. حالاهمان مسیر را برگرد و میبینی حالا سایه دنبال تو میآید. وقتی بعقب برگردی خواهی دید که حالا دنیا دنبال تو میآید

480        در یکی گـفـته که  آنچـت داد حق            بر تــو شیــرین کرد در ایجاد حق

انچت یعنی آنچه تو را. ایجاد یعنی آفرینش.  در یکی دیگر از این طومارها نوشته که خداوند در تواستعداد و آمادگیهائی بخشیده و اینها خواست خلقت طبیعی توست. در نهاد همه ما این استعدادها و آمادگیها هست و این جزء خلقت ماست منتها بعضی وقتها ما ازآنها استفاده نمیکنیم و یا آنها را بیمار میکنیم و یا خراب و افسرده میکنیم. باید بدانی که خداوند اینهمه نعمتِ فهم و درک داده و این نعمت را بر تو شیرین و گوارا کرده و اگر تو قدر این استعدادها را ندانی تو کفر نعمت کرده ای.

481            بر تو آسان کرد و خوش آنرا بگیر            خویشتن را در میفکن در زحــیــر

آن را بگیر یعنی آن را با میل و رغبت قبول کن. زحیر یعنی رنج و بد بختی.  میگوید هرچه خداوند بتو داده آنها را بر تو شیرین کرده. قدر آنها را بدان و با میل قبولشان کن و خودت را بیهوده در مشقت و رنج قرار مده. اگر میخواهی بیشتر بتو بدهد باید آنجه را که داده قدرش را بیشتر بدانی. شکر نعمت نعمتت افزون کند  و  کفر نعمت از کَفت بیرون کند.

482           در یکی گفته که  بگزار آنِ خَود             کــان قــبــولِ طبع تو ردّ است و بد

در یکی از طوماره گفته که تو از طبیعت خودت پیروی کن. در یکی دیگر از طومارها گفته که آنچه طبیعت تو اقتضا میکند زشت است و اینها که تو خوشت میآید مردود است و موررد قبول نیست و از اینها بگزر. بعضی از صوفیان میگویند که اگر بمیل و خواسته خودمون عمل کنیم داریم اشتباه میکنیم چون انسان گرایشش بسوی زشتی هاست و همیشه به زشتی ها تمایل دارد. آنهائی هم که تبه کار شدند بسوی این زشتی های طبع درونشان گرویدند. در یک طومار این را نوشته و در طومار دیگر نوشته اینها نعمتهای خداست چیزهائی که در طبیعت وجود دارد و توقدر اینها را بدان و شکرگذار باش. این دوتا راه مختلف است.

483          راهــهــای مخــتلف آسان شــدست             هر یکی را ملّتی چون جان شدست

ملت بمعنی آئین کیش و مذهب و در اینجا بمعنی کشور و یا دسته و گروه نیست. میگوید هر یک از راهائی که مذاهب گوناگون دارند برای پیروان خودشان آسان است برای اینکه آنها خو گرفته اند و عادت کرده اند و مثل جان این مذهب خودشان را عزیز میدانند. در هر مذهبی که باشند زیرا جوری خو گرفته اند که آنچه مذهب میگوید با طبع آنها سازگار است. بعد مولانا درطومارهای آینده سعی میکند که دنباله طومار ها را شرح بدهد بحث میکند که درست است که در این مذاهب مردم برای آئینهای خودشان جان میدهند و درست هم هست در این کلمه جان دادن خیلی بحث زیاد است. در آن کلمه که جان میدهند برای مذهبشان یک حالت تعصب پیش میاورد یعنی این راها بنظر راهای مختلف است ولی در واقعیت همه راها یکی است و همه بیکجا ختم میشوند و این توئی که این راه ها را مختلف میبینی. تو  برای اینکه تعصب پیدا کردی میگوئی که این راه من درست است و راه او غلط است اگر اینطور باشد تعصب است. آنوقت بایستی اصل مطلب و حدف را در نظر گرفت. مقصد یکیست و یکی میخواهد از دست راست برود و دیگری میخواهد از دست چپ برود. همه دارای یک هدف و بروی یک سمت پیش میروند. یکی راهی را انتخواب کرده که پدرش میرفته و دیگری هم راهی رفته که پدر او میرفته و در اینمورد جائی برای تعصب نیست که با هم جنگ و بحث و قیل و قال کنند و نفاق و جدائی بین همدیگر بجای صلح وصفا برقرار کنند. معبود ما یکیست و معشوق ما یکیست رفتن بسوی معشوق برای همه ما یکیست. فقط ما هر کدام راه هائی که برای رسیدن به مقصد انتخواب کردیم باهم فرق دارد و هرکسی راه خودش را انتخواب کرده این مهم نیست که از چه راهی برویم ومهم اینست که بکجا میرویم..

دنباله این داستان در قسمت هفتم

Loading

18.1 حکایت آن پادشاه یهود که نصرانیان را میکشت – قسمت پنجم

در قسمت چهارم باینجا رسید که این پادشاه یهود که میخواست بکلی عیسویان را براندازی کند در اثر داشتن تعصب بود وشرح مبسوطی دربد بودن تعصب را در هر کاری در هر دینی و در هر مذهب و آئینی داشتیم. وزیر این پادشاه هم که بد تر از خودش متعصب بود در دین یهود با حیله و تذویر میان عیسویان رفت ودر صدد بود که آنها را بفریبد ودر آنجا با فتنه و تذویر کاری کند که بین آنها اختلاف بیاندازد بطوریکه آنها خودشان بجان یکدیگربیافتند و همدیگر را بکشند. تا اینجا پیام مولانا این بود که کسانیکه خودشان را بنام دین رهبر و پیشوا و راهنما معرفی میکنند باید دقت کرد و با عجله روی آنها قضاوت نکرد وزود مرید آنها نشد تا اینکه خوب آنها را شناخت و بعد پیرو آنها شد و گرنه ممکن است که وقتی بفهمیم که آنها ما را فریب داده اند که کار از کار گذشته باشد و دیگر پشیمانی سودی نداشته باشد. مولانا باز در ضمن نصایح اخلاقی که میکرد متذکر شد که این وزیر و این شاه از حسادت بود که بعیسویان میورزیدند و شرح مفصلی از بدی حسادت بیان کرد. وی گفت حسد باعث میشود که حتی با خودش وارد جنگ شود و سعادت را از خودش بگیرد و لذا در راه رفتن بسوی خدا هیچ گردنه و هیچ راه صعب العبوری بد تر ازحسودی نیست و هرکس که باحسودی در این راه مشگل قدم بردارد حتما بدره و پرتگاه سقوط خواهد کرد و اضافه کرد که خوشا بحال کسانیکه حسد در وجودشان نیست. بعد گفت که اصولا انسان بگونه ای آفریده شده که وجودش خانه حسد است وحسادت میاید و در وجودش خانه میکند و ممکن است خودش متوجه نباشد یعنی حسد میآید و در وجودش و لانه گزینی میکند و بعد نه تنها خود آن شخص را بلکه تمام خاندانش را بهم میریزد. وقتی خوب به سخنان مولانا دقت کنیم می بینیم که این حسادت مادربسیاری ازصفات و کارهای فساد آفرین زشت است و چقدرخانواده ها را بهم زده وچقدر قتل و غارت ایجاد کرده و چقدر کینه و نفرت بوجود آورده و بد تر از همه اینها چقدر خودش را آذرده و روان خودش را در رنج و عذاب قرار داده برای اینکه حسادت یک بیماری کاملا روانیست و بایستی هر کسی خودش را بر رسی کند و ببیند که آیا این حسادت را دارد یا ندارد و آن وقت شرافت مندانه قضاوت کند که دارم یا ندارم نه اینکه از روی تعصب و اگر میبیند که نشانهائی از حسد دارد کوشش کند که آنها را از خانه وجودش بیرون کند. مولانا گفت که همانگونه که خداوند به حضرت ابراهیم و اسحاق گفت که این بتها را از خانه من بیرون کنید شما هم این بتها را از خانه دلتان بیرون کنید.  کعبه واقعی دل شماست و آن کعبه ایکه به زیارتش میروید از خشت و گل است و کعبه واقعی دل است و آن دل است که جایگاه خداوند است و در آنجا حقیقت پیدا میشود. اینست که خداوند خودش گفت که من با همه عظمتم در کل عالم هستی نمیگنجم ولی در قلب یک انسان باورمند میگنجم. بنابراین اگر این خانه دل پاک نشده باشد اززشتیها دیگر آنجا جای خدا نیست ونور خداوند در آنجا تجلی پیدا نمیکند و قوانین خدا آنجا اجرا نمیشود. این بتها چه چیزهائی هستند که از خانه دل بدور اندازیم؟ آنها مثل حسادت وکینه وبدبینی و انتقام و خشم  شهوت. اینها همه بت هستند که باید در خانه دل شکسته شوند و بدور ریخته شوند. دیو چو بیرون رود فرشته درآید آنوقت تجلیّات حقیقت خداوند را در دل خودمان پیدا کنیم. بعد مولانا متذکر شد که اگر بکسی حسد میورزید که او خودش حسود نیست و یا با کسی ریاکاری و مکر و حیله میکنید که خودش ریا کاری ومکروحیله ندارد این زشت ترین کارها و  سیاه ترین روزها در آینده منتظر شما خواهد بود و بلاخره در آخر سر گفت که کسانی هستند که بکلی خانه دلشان پاک از حسد است و این افراد درتار و پود جامعه ای که زندگانی میکنیم هستند با کمی توجه  میتوانید مشاهده کنید. و وقتی آنها را شناختید آنوقت خاک کف پای آنها بشوید و خاک بر سر حسد کنید. یعنی چی خاک بر سر حسد کنید؟ یعنی حسد را بیقدر و بی ارزش و بی اعتبار بدانید. و حالا دنباله آن:

437             آن وزیرک از حــســد بودش نژاد            تا بـبـا طــل گوش و بینی باد داد

این که آخر کلمه وزیرک آمده برای تحقیر و کوچک کردن است. بباطل گوش و بینی باد داد یعنی بنا حق و اندیشه نا درست. آن وزیری که آنقدر در مکر و حیله بود که حاضر شد دست و بینی خود را از دست بدهد او بد ذات بود و این ذاتی که مولانا میگوید بمعنی ریشه و اصل و ذات وسرشت و نهاد است. نهاد و طبیعت و سرشتش اصولا از حسد بود. اولین زیانی که نسیبش شد این بود که باعث شد بخواست خودش دست و گوش خودش را از دست بدهد وبینیش چاک بخورد.

438           بر امــیــدِ آنکِ از نــیـشِ حَســــد            زهر او در جــان مســکــینــان رسد

در اینجا مولانا حسد را مثل یک عقرب گزنده وسمی بشمار میاورد که کیسه زهرش پر شده از سم حسد و این وزیر مکار پر شده بود از حسد بامید آنکه نیش بزند بجان مسکینان. مسکینان بمعنی بیچارگان عیسوی. و آنها را مسموم کند و از بین ببرد.

439         هرکسی کــو از حســد بــیـنی کَند             خویشتن بی گــوش و بی بـیـنی کُند

بینی کَند یعنی بینی خودش را بر کَند یا چاک بدهد. هر کسی که از حسد بینی خودش را چاک بدهد در واقعیّت این فرد حسود گوش درونی و گوش ضمیرو گوش باطنی خودش را از دست داده است بعلت غرضِ حسادتی که دارد. درست است که مولانا در داستان میگوید دست و گوش بدنی خودش را از دست داده ولی منظور اصلی مولانا گوش دل است که از دست میرود. بنا بر این وقتی گوش دل وجود نداشته باشد لذا پیام دل را هم نمیشنود و همچنین وقتی چشم دل نباشد آنوقت حقیقت دل را هم نمیتواند ببیند و بنابراین از پیام معرفت و معنویت و شناخت حقیقت دور میماند. در نتیجه او قوای معنوی و قوای روحی خودش را هم از بین میبرد. این چیز کوچک و بی اهمیّتی نیست بسیار خطرناک وزننده است. این قوای دماغی شخص را ضعیف میکند و بینش و بصیرت را از شخص میگیرد و بخاطر همین است که نمیتواند حقیقت را ببیند و بخاطر همین است که بیکی که حسادت میورزد و نمیتواند حقیقت را در او ببیند از او بدیگران بد گوئی میکند و دروغگو شود و فتنه انگیز وآتش افروز شود و جنگ بین افراد شود و علاوه بر روشن کردن آتش در این دنیا خودش هم در آتش حسد خواهد سوخت. سعدی میگوید:

               توانم آنکه نیازارم اندرون کسی            حسود را چکنم کو برنج خویش در است

او خودش مشغول خودآزاریست ومن کاری با او ندارم و اذیت نمیکنم.

440        بــیــنی آن بــاشد که او بوئی برد            بوی  او را جــانب کــویــی بـَـــــرد

مولانا میخواهد در مورد بینی تو ضیح بدهد که این بینی سَر نیست بلکه بینی باطن است. در مصراع دوم که میگوید بوی  او را اشاره است به بینی. میدانید که بینی یکی از اعضاء بدن است و کارش استشمام کردن است و وقتی چیزی را بو میکند متوجه میشود که بو بکدام طرف است و صاحب خود را بان طرف میبرد. در واقع بینی مورد نظر مولانا بویایی و شامّه معنویست. این بینی میتواند دریافت عمیق معنویّت بکند و بوی معرفت را درک بکند وکشیده شود بطرف آن معرفت و این اشاره سیمبالیک است وقتی که یعقوب از حضرت یوسف دور ماند و گریه ها کرد تا بلاخره کورشد و یوسف هم پادشاه مصر شد پیراهنش را فرستاد به کنعان که جایگاه پدرش یعقوب بود که چشم یعقوب روشن شود وبداند که او زنده است. مامورین هنوز از دروازه های مصر خارج نشده بودند که یعقوب گفت من بوی یوسف را می شنوم و اطرافیان او گفتند از غصه و رنجی که کشیده اختلال حواس پیدا کرده ولی دیدند پس از چندی پیراهن وارد شد. یا اینکه حضرت محمد در مکه برای اولین بارپیام پیغمبری خودش را ابلاغ کرد شخصی بنام اِونس قرنی در یمن درحالیکه خبری ازش نداشت و نمیدانست اظهار اعلام پییغمبری کرده گفت من بوی حقیقت را از مکه میشنوم. و در همین آن حضرت محمد گفت من بوی حقیقت را از یمن میشنوم. این بو بمعنی نشانه هاست بوهای معنوی و با بینی سَر نمیشد استشمام کرد.

441          هرکه بویش نیست بی بینی بُوَد             بــوی  آن بــوئیـست کان دینی بَد

 دین اینجا بمنظور دین و آئین نیست و بهیچ دینی توجه ندارد. دینی در اینجا یعنی حقیقت چون در همه دینها یک حقیقتی وجود دارد. مولانا میگوید هرکس که آن بوی حقیقت را ندارد مثل اینکه شامه و بینی و درک معرفت را ندارد. بوی معرفت آن بوئیست که انسان را بطرف یک حقیقتی بکشاند همچنانکه بینی وقتی بوئی را استشمام کرد آن شخص بطرف آن بو میرود. اگر آن بو ناخوش آیند بود ناگزیر ازآن دور میشود و بینی معنوی هم آنست که بوی معرفت را درک کند و در واقع دلش آن بوی معرفت را بشنود. بعضی میپرسند وقتی مولانا میگوید که بین شما آدمهای خیلی بی صیرتی وجود دارند پس بهر کسی نباید دست بدهی ای بسا شیطان انسان روئی هست پس نباید داد دست. حالا ما چگونه این نوع انسانهای بی صیرت را بشناسیم که بآنها دست ندهیم؟ باید که آن بوی معنویت را بشناسیم و بینی دل ما بتواند انواع بوها را استشمام کند. وقتی شخصی به یک کسی نگاه میکند چه آشنا و چه غریبه اگرشما بچشمش نگاه کنید میبینید همانطوری که او مشغول صحبت است  صحبت او با شما خوش آینداست و شما میخواهید این مصاحبت ادامه یابد و شما را خوشحال میکند. ولی اگر یکی حقیقت در او نباشد هرچه هم سعی کند که با شما خوب صحبت کند و شما در چشمش نگاه کنید میبینید که آنچه در درون اوست درست مثل آئینه در صورتش و در چشمش ظاهر میشود و هرچه او بیشتر صحبت میکند شما کسل ترو خسته تر می میشوید.چرا اینطور است برای اینکه حقیقتی در گفتار او نیست و چون نیست بدل شما نمینشیند.

442             چونکه بوئی برد و شُکر آن نکرد            کُفر نعــمــت  آمدو بـیـنـیش خَورد

میگوید هر کسی که جوینده است و دنبال حقیقت است و بآن میرسد حقیقتی را از کسی میشنود و شامه اش از بینی دلش آن را بو میکَشد و خوشحالش میکند این بزرگترین نعمت است و این شکر دارد و اگر شکرش را بجا نیاورد کفران نعمت کرده. نعمت هایش لباسهای زرق و برق دارو خانه های سربفلک کشیده و امثال آنها نیست همیشه نعمت چیزهای خوشمزه نیست که بما بدهد که بخوریم. معرفت و معنویت بهترین نعمتهاست که نسیب هرکسی نمیشود. اگر نسیب شما شد و بوائی درون داد انوقت شکرش لازم است وگرنه کفران نعمت کرده. چگونه باید نعمتها را شکر گذار بود؟ شما اگر بمالی رسیدید چگونه شکر آن مال را بجا میاورید؟ آیا اینکه بخدا بگوئید خدایا شکر و بروید دنبال لذتهای دیگر؟ خیر این اصلا شکر کردن نیست. شکر مال تازه رسیده اینست که بدانید همه این مالی که بشما رسیده مال شما نیست. یک قسمت از مال شما بکسانیکه نیاز مند هستندند تعلق دارد. بروید و مال آنها را بدهید انوقت شکر واقعی کرده اید. اگر سیر شدید و دو دست خود را بآسمان بلند کردید و گفتید خدایا شکر این شکر نیست بروید و بیاد گرسنگان بیافتید و اگر وقتی سیر شدید یک لقمه هم به یک گرسنه ایکه نفهمد چه کسی با و لقمه داد بدهید آنوقت شکر کرده اید. و اگر هم به حقیقت دست یافتید این حقیقت را در درون خودتان نگه ندارید و بجویندگان حقیقت الحاق کنید.

443          شــکر کـن مر شــاکران را بنده باش            پیش ایشان مُرده شو پــایــنده باش

شکر نعمتهای معمولی و روز مره بکن. شاکران آنهائی هستند که به حقیقت رسیده اند و شکر این حقیقت را با تلقین و انتقال آن بدیگران دارند شکر بجای میاورند. اینها مردمان بسیار شرافتمندی هستند بنده و فرمانبردار آنها باش. آنچه آنها میگویند مثل مرده عمل کن یعنی از خودت اختیاری نداشته باش برای اینکه پاینده باقی بمانی. ظاهرا مرده ای ولی واقعا پاینده ای. اگر این رسینندگان بحقیقت را یافتی و حقیقت را از آنها دریافتی و لذت آن را بردی و بدیگری منتقل کردی آنوقت شکر یافتن بحقیقت را بجا آوردی. آنها بودند که نور حقیقت را از خورشید حقیقت گرفته اند و بشما داده اند. باید از آنها پیروی کامل کنی.

444         چون وزیر از ره زنی مایــه مساز            خــلق را تـــو برمــیاور از نـمــاز

ره زنی بمعنی دزدی و گمراهیست. مایه اینجا سرمایه است. بر میاور یعنی باز مدار و مانع مشو. نماز هر رازو نیازی که هر باور مندی در هر دین و کیش و آئینی و مذهبی با خداوند خودش میکند و یا با آنکسی که باورش دارد میکند. میگوید که تو مثل آن وزیر مباش که با گمراه کردن مردم برای خودت سرمایه درست کنی و تو مثل آن وزیر مباش که خلق رااز ارتباط گرفتن خدای خودشان با حقیقتی که باور دارند باز بداری

445          ناصح دین گــشـته آن کافــر وزیــر             کرده او از مکر در لُــوزینه  ســیـر

کافر وزیر گفت من عیسویم ولی در ظاهر یهودیم ودر مقابل شاه خودم را یهودی خواندم و شاه فهمید که من در واقع عیسویم. او واقعا نه به یهودی بودن پایبند بود و نه به عیسویت و برای او هیچ فرقی نمیکرد. او نا باور بود و نا باور را کافر مینامند. لوزینه آن حلوائیست که از مغز بادام و گردو وانواع شیرینیها درست میکنند. حالا یکی آمده در این لوز شیرین و خوشمزه یک تکه سیر بد بو را قایم کرده و بخورد مردم میدهد. آن وزیر این کار را میکرد یعنی میگفت ای عیسویان منهم مثل شما عیسویم و اصلا آمده ام دین عیسی راترویج کنم. من حاضر بودم خودم را فدای عیسی بکنم و اگر نکردم حیف بود که این دین ما از دست برود و خواستم بمانم و این دین عیسویت را رونق بدهم. مولانا میگوید او در واقعیت سیر در لوزینه کرده و این حرفهائی که میزد لوزینه بود ولی باطنش و اندیشه اش مثل سیر بود.

446          هرکِ صــاحب ذوق بود از گفت او             لـذّتـی مـیـدیـــد و تـلــخی  جـفـتِ او    

صاحب ذوق یعنی دارای قدرت تشخیص. اصولا ذوق بمعنی تشخیص است. جفت او یعنی همراه او وقتی میگوئید این دوتا را جفت هم کردم یعنی این دوتا را همراه کردم. هر یک از عیسویان که این باصطلاه نصایح و وعده های این وزیر یهودی را میشنیدند آنهائی که صاحب ذوق بودند از گفته هایش لذت میبردند ولی بلا فاصله بعد از آن احساس تلخی میکردند بهمراه آن لذتی که میردند. این مثالیست که اگر کسی حقیقتی در وجودش نیست و با شما صحبت میکند درست است که ظاهرا لذتی بدهد ولی دل شما دارد تلخی احساس ایجاد میکند. نمیدانستند که چرا از حرفهایش لذت میبرند ولی چرا در وجود خودشان احساس تلخی میکنند. از سخنانش لذت میبردند چون رج میگفت کلمات پشت سر هم زیبا و مرتب و روان ثلیث میگفت. مردم همیشه وقتی یک سخنرانی اینطور صحبت میکند خوششان میاید و شیفته او میشدند و لذت میبردند ولی میدیدند از طرفی دارند از این حرفها لذت میبرند و از طرفی دلشان داشت تاریک میشد چون این حرفهای او حقیقتی نداشت.

447             نــکـته ها مــیــگفت او آمــیخــته             در جُـــلابِ قــنـــد زهــری ریــخــته

نکته یعنی حرفهای ظریف و عمیق که فهم آنها اندیشه لا زم دارند و عمیق باید در باره اش اندیشید. جُلاب همان گلاب فارسیست که در زبان عرب چون حرف گ را ندارند بجایش ج گذاشته اند و شده جُلاب. وقتی شربت قند درست میکنند مقداری هم گلاب در آن میریختند. حالا اگر مقداری هم زهر بداخل آن بریزند چون رنگ و مزه ای ندارد پیدا نیست وشخص با لذت و خوشحالی آن را میخورد. ولی در واقع دارد زهر را میخورد. این وزیر اینکار را میکرد و همه کسانیکه میخواهند در پناه دین و پشت دین بنام دین بر مردم سوار بشوند و بمقاصد خودشان برسند اینها مردمانی هستند که بقول مولانا دارند زهر بگلاب میریزند و بخورد مردم میدهند. مولانا میگوید بهوش باشید و گول هر سخن آراسته را نخورید. اگر زهر در شربت قند و گلاب بریزند ما از ظاهر شربت چیزی نمیفهمیم و وقتی پی بزهر میبریم که دیگر دیر شده باشد. در بسیاری از سخنان انواع زهر ممکن است ریخته باشند مثل زهرباطل زهر فساد زهر غرض و حسد و باید دانست که بمحض دیدن شربت بلا فاصله بلبتان نگذارید و یا لااقل کمی بچشید و مزمزه کنید ولاجرعه سرنکشید یعنی آدمها را باید امتحانشان کرد ونباید دربست درختیارآنها قرار گرفت.

448              ظاهرش می گــفـــت: در ره چست شو           وز اثر میگفت جانرا: سُست شو

در ره یعنی راه رسیدن بحقیقت. چُست شویعنی زرنگ و چالاک شو. این وزیر در ظاهر میگفت در راه رسیدن بحقیقت کوتاهی نکن و چالاک باش ولی در واقع باطن کلامش داشت این شنونده را سست میکرد زبانش داشت میگفت در این راه تندتر برو و لی اثرش در ذهن شنونده میگفت سست بشو و عجله نکن. و منظورش هم این بود که آنها را سست کند. کلامش روح شنونده را ضعیف میکرد در حالیکه آنچه گوش شنونده میشنید میخواست او را تند و تیز کند. نصایح این وزیر اصالتی نداشت و گفته شده که نصایح این اشخاص مثل گلی هست که درمزبله ( زباله دونی) روئیده شده باشد. این زبان چرب و نرمی که دارد مثل گلیست که در زباله دونی بر حسب اتفاق روئیده و گل هم کرده است. گول آن زبانش را نخورید و بعمقش نگاه کنید.

449           ظــاهر نـقـره گر اسپیداست ونو            دســت و جــامه می سیه  گردد از او

کلمه نو یعنی پر رونق و براق و ما نُومیخوانیم برای هم وزن بودن قافیه آخر مصراع دوم. مولانا یک مثال قابل لمس میزند ومیگوید این نقره وقتی ظاهرش را نگاه میکنی خیلی برق میزند ولی وقتیکه به آن دست میمالید هم دستتان و هم لباستان را سیاه میکند. این خاصیّیت سیاه کنندگی نقره است. به سپیدی و ظاهرش نگاه نکنید به سیاهی باطنش نگاه کنید.

450          آتش ارچــه ســرخ رویســت از شرر          تــــو زفـــعـــلِ اوســیــه کــاری نــگر

شرر آن شعله هائیست که از آتش جدا میشود. این شرر ها که از آتش بلند میشود آتش را خیلی قشنگ جلوه میدهند و دیدن آتش را بسیارگرم و زیبا نشان میدهند و سرخ رویست یعنی دیدنیست. شما باین شعله های قشنگش نگاه نکنید در عوض به سوزندگی و مخرب بودن وعاقبتش که دود و سیاهیست نگاه کنید. همه این مثالها برای اینست که گول ظاهر را نخورید.

451        بـــرق اگــر نــوری نـَـمــایـد در نظر             لــیـک هســت از خا صـیت دزد بصر

نَماید یعنی نشان دهد وانمود کند. نظر بمعنی چشم است. برق اینجا بمعنی برق آسمان است و بان آذرخش هم میگویند و بخصوص در تاریکی شب منظره قشنگی دارد. وقتی بآن نگاه میکنید یک نور است و بسیار زیبا ولی چشم شما رامیزند و بعضی اوقات کورهم میکند. خاصیت آن اینست که بینائی بیننده را میدزدد. بصر هم بمعنی بینائی است.

452      هرکِ جــز آگــاه وصــاحــب ذوق بود            گــفـتِ او در گــردنِ او طــوق بــود

صاحب ذوق بود یعنی اینکه قدرت تشخیص و فهم ودرک داشت. طوق یک نوع گردن بند بود که سابق

براین بگردن غلامان خود میکردند که مالکیت خودشان را نشان بدهند. باین میگفتند طوق بردگی که بگردنش میانداختند و آن غلام نمیتوانست آنرا باز کند. میگوید هرکس که آگاه وصاحب ذوق نبود حرف آن وزیر را چنان میپذیرفت که بمنزله اینکه حلقه بندگی آن وزیر را بگردن خودش انداخته بود. کلمه جز در مصراع اول ان را بکلی منفی میکند یعنی در غیاب این کلمه جز باید بخوانیم هرکس آگاه و صاحب ذوق نبود.

453           مــدتی شش ســال در هجران شاه             شــد وزیر اتــبــاع  عــــیسی  را پناه

 مدتی شش ماه یعنی تقریبا شش ماه. اتباع جمع تبع است. در حدودی حدود شش ماه این وزیر داشت زیرسازی میکرد و مشغول خام کردن عیسویان بود در هجران و دوری شاه. از اول هم که آمده بود به آنها گفته بود که من آمده ام که حامی شما ها و عیسویت باشم. من آمده ام که دین عیسی را از تباهی و اِذمهلال نجات بدهم.

454           دیــن و دل را کُل بــدو بسپرد خــلق           پیشِ امرو حکـــم او مــی مرد خلق

کل یعنی کاملا. بقدری در کار خودش پیشرفته است در گول زدن مردم که همه مردم باین وزیر مکار دروغگوومکارتسلیم شدند و در برابر فرمان او هر کار که میگفت میکردند و مثل یک مرده میشدندو بدون چون وچرا امر او را اطاعت میکردند.

455           در مــیــان شاه و او پــیــغــامــهــا              شــاه را پــنــهــا ن بــدو آرامــهــا

این وزیر در میان عیسویان و شاه در شهرو دیار خودش برای یکدیگر پیغام میفرستادند و مرتب در تماس بودند و شاه مرتب به وزیرش  پیغامهای آرامشی و پنهانی میداد. و وزیر هم پیغام میفرستاد که خیالت آسوده باشد که من دارم کار خودم را دنبال میکنم.

456         پیش او بنوشت شــه کای مُــقــبــلم              وقـــت آمد زود فــارغ کــن دلـــم

مقبل از کلمه اقبال و سعادت مندیست. کای مقبلم یعنی ای وزیر خوش اقبال من. وقت آمد یعنی وقت انجام دادن کارَت رسیده. کارت را بانجام برسان و من را خلاص کن واز روی تعصبی که داشت گفت بمن بگو که حتی یک عیسوی هم باقی نمانده. وزیر هم جواب زیر را باو میدهد.

457       گـفـت: ایــنـک اندر آن کارم شــها              کــافــکــنــم در دین عیسی فتنــهــا

خیالش راحت شد چون تمام تدارکات و زیرسازیها برای همپاشی دین عیسی و از بین رفتن عیسویان همه را فراهم کردم و همه چیز آماده است. زیاد طول نخواهد کشید که در دین عیسویان آن چنان فتنه ها بر پا کنم که عیسویان را از بیخ و بن بکلی برکَنم این داستان در قسمت ششم ادامه دارد.

Loading

17.1 حکایت آن پادشاه یهود که نصرانیان را می‌کشت – قسمت چهارم

در تفسیر ابیات آخر قسمت سوم به اینجا رسیدیم که مولانا دربارۀ مُهری صحبت می‌کرد که دَرِ گوش و چشم یک عده از مردم گذاشته شده و مانع این می‌شود که آنها انسان‌های کامل را که در اجتماع، پراکنده هستند و در هر اجتماع و در هرزمانی هم وجود دارند؛ بتوانند ببینند و یا آنها را بشنوند. مولانا در دو قسمت گذشته تقریباً از داستان، خارج شده بود و به ما پند و اندرز می‌داد و تشویق می‌کرد که در زندگی چه بکنیم و چه نکنیم و از کارهایی ما را بر حذر می‌داشت و در انجام کارهای دیگر ما را در انجامش تشویق می‌کرد. یکی از نکته‌هایی که در نظر اهل ذوق و در فلسفه و در عرفان مطرح است این اصطلاح حقیقتی است که قبلاً هم بحث آن را کرده‌ایم. آیا این حقیقت، راستی چیست؟ سؤال می‌شود که خدا چیست به او می‌گوییم حقیقت. وقتی می‌پرسد حقیقت چیست؛ آن وقت چشم و گوش دل لازم است تا با آنها او را ببیند و او را بشنود. اهل ذوق و اهل حقیقت با اهل فلسفه و معرفت باهم کمی هم فرق دارند. تعریفی که از حقیقت در فلسفه می‌شود این است که حقیقت، چیزی است که وجود داشته باشد و هیچ‌وقت در هیچ زمان عوض نشود و هیچ تغییری پیدا نکند و آن تنها حقیقت است که هیچ‌وقت تغییر و تحولی در آن به وجود نمی‌آید و همیشه وجود دارد. در مقابل فلسفه که می‌خواهد حقیقت را تعریف کند؛ می‌گوید عبارت است از اینکه بتواند باطل را از حق تشخیص بدهد و فلسفه هم می‌گوید که خودش باطل و ضایع‌شدنی نیست. بهترین تعریف از حقیقت، تعریف عرفانی آن است که مولانا هم به همین تعریف معتقد است؛ و این تعریف، این است که از ازل تا ابد باقی می‌ماند و هیچ تغییری نمی‌کند و این عبارت است از معرفت خداوند. معرفت، یعنی شناسایی و پیدا کردن حقیقت. این شناسایی را وسیلۀ پیوستن به حقیقت می‌نامند. پیغمبر اسلام در طول زندگی‌اش مکرّر می‌گفت خدایا اشیاء را و آن چیزهایی را که آفریده‌ای آن‌طوری که هستند به من نشان بده. معنی این درخواست پیغمبر اسلام این بود که حقیقت آفریده‌های خودت را به من نشان بده و آنچه را که ما با چشم و گوش سرمان می‌بینیم ظاهری و سطحی هست؛ بنابراین او دنبال درک حقیقتی بود که موردبحث ماست. عرفان، سعی می‌کند که مغز واقعیت‌ها را به ما نشان بدهد. برای شناخت حقیقت، چشم حقیقت‌بین لازم است. عرفا می‌گویند برای دیدن دریا، چشم دریابین لازم است. یکی از عرفای بزرگ به نام «شیخ محمود شبستری» در قرن هشتم می‌زیست و بسیار عالی‌قدر و معروف است. کتابی از او باقی‌مانده به نام «گلشن راز»  در این کتاب، صد سؤال از او شده که به زبان شعر پاسخ می‌گوید. در همین مورد هم پاسخی می‌گوید:

چشم دریابین کسی دارد که غرق بحر شد          ورنه نفس موج این است هرکه او در ساحل است

موج دریا با خود دریا فرق می‌کند. موج دریا را آن‌کسی می‌تواند ببیند که چشمش سطحی‌بین باشد. مغز‌بین کسی است که نه اینکه خودش را واقعاً در دریا بیندازد. آن‌کسی است که چشمش عمق‌نگر باشد و در حقیقت در این دریا فرو برود و کندوکاو و جست‌وجو بکند. در اندیشۀ خودش و در این دریای حقیقت شنا بکند و پایین برود تا این دریای حقیقت را درک بکند. حقیقت هر چیز را که پیامبر اسلام می‌خواست ببیند تنها صاحب‌دلان و انسان‌های کامل به معنی واقعی درک می‌کنند. مولانا در اینجا شیوۀ مثال زدن را برای تفهیم بیشتر به کار می‌برد و شمۀ کوچکی از داستان لیلی و مجنون را که کم‌وبیش همه می‌دانند؛ به کار می‌برد.

داستان لیلی و مجنون را مولانا در سراسر شش دفتر مثنوی معنوی قسمت به قسمت در جاهای خودش به کار می‌برد. در اینجا می‌گوید که این مجنون با نور و کمک عشق، جمال الهی را در زیبایی لیلی مشاهده می‌کرد. درحالی‌که لیلی در نظر دیگران یک زن زشت‌رویی بیش نبود. این دیگران که داشتند یک زن زشت‌رو را می‌دیدند؛ داشتند فقط موج دریا را مشاهده می‌کردند؛ ولی عشق به مجنون کمک کرده بود که در این بحر لیلی فرو برود و آن وقت زیبایی‌های لیلی را ببیند و نه آن زیبایی‌های ظاهری و سطحی.

داستان ازاینجا شروع می‌شود که به خلیفه گفتند که شخصی بود به نام قیس عامری و این شخص، عاشق دخترعموی خودش شد و دخترعموی او هم عاشق او شد؛ ولی پدرومادرشان ممانعت می‌کردند که آنها به هم نزدیک شوند. درنتیجه آنها به هم نرسیدند و این قیس عامری از عشق لیلی، دیوانه شد و سر به بیابان گذاشت و به همین دلیل او را مجنون و دیوانه لقب دادند. به خلیفه گفتند که این قیس عامری عاشق دخترعموی خودش شده و از عشقش دیوانه گشته و سر به بیابان‌ها نهاده و با پرندگان و حیوانات وحشی بیابان‌ها در حال زندگی است. خلیفه پرسید این لیلی چگونه دختری است که توانسته است این کار را با مجنون بکند. این دختر را بیاورید تا من خودم این دختر را ببینم. به او گفتند لیلی دختری نیست که تو بخواهی چیز خاصی در او پیدا کنی و به گفتۀ سعدی، دختری است باریک و سیه‌اندام. خلیفه گفت باوجوداین من می‌خواهم او را ببینم که او چه کرده با این جوان که این‌گونه او دیوانه شده؛ و با این مقدمه از مولوی می‌خوانیم:

407          گفت لــیــلی را خــلــیــفــه کــان تــویی          کـز تــو مــجـنون شد پریشان و غُوی؟

کلمۀ غَوی را غُوی می‌خوانیم که قافیۀ شعری را به هم نزنیم.  درستش غَوی است؛ یعنی سرگشته و گمراه. وقتی‌که او را در حضور خلیفه آوردند خلیفه به او گفت این لیلی تو هستی که مجنون از عشق تو این‌چنین پریشان و سرگشته شد؟

408         از دگــر خــوبان تـــو افــزون نــیستی          گفت: خــامُش چون تو مــجنون نــیستی

وقتی‌که خلیفه به او گفت که تو زیباتر از دیگران نیستی؛ لیلی برگشت و به خلیفه گفت: ساکت باش؛ زیرا از عشق چیزی سر درنمی‌آوری و تو عاشق نیستی و درک این را کسی دارد که چشم عشق‌بین داشته باشد؛ ولی تو آن را نداری. منظور مولانا این است که انسان باید ادراک عارفانه داشته باشد تا چیزها را آن‌طور که هستند ببیند؛ مثل مجنون که پس از رسیدن به عشق، چشم بصیرت پیدا کرد. «بصیرت» یعنی بینش دل. عشق که به او بینش دل و بصیرت را داد در لیلی یک بازتابی از جمال مطلق الهی را در وجود لیلی دید. درحالی‌که لیلی به چشم دیگران زنی سیه‌چره، یعنی گندمگون و کوتاه‌قامت بود. حال، خواننده فکر می‌کند لیلی که زشت و گندمگون و کوتاه‌ قامت بود؛ پس مجنون در او چه دیده بود که این‌ طور دیوانه‌ وار عاشقش شده بود و آخر هم که از رسیدن به او ناامید شده بود سر به بیابان‌ها زده بود و هم‌مشرب حیوانات اهلی و وحشی شده بود. وحشی بافقی این‌طور پاسخ می‌دهد:  

به مجنون گفت روزی عیب‌جویی             که پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گرچه در چشم تو حوری‌ست        به هر جزوی ز حسن او قصوری‌ست

ز حرف عیب‌جو مجنون برآشفت                 در آن آشفتگی خندان شد و گفت

اگر در دیدهٔ مجنون نشینی                           به‌غیراز خوبی لیلی نبینی

تو کی دانی که لیلی چون نکویی است         کزو چشمت همین بر زلف و روی است

تو قد بینی و مجنون جلوۀ ناز                           تو چشم و او نگاه ناوک‌انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو                                تو ابرو، او اشارت‌های ابرو

دل مجنون ز شکرخنده خون است                  تو لب می‌بینی و دندان که چون است

کسی کاو را تو لیلی کرده‌ای نام                              نه آن لیلی‌ست کز من برده آرام

شخص عیب‌جویی روزی به مجنون گفت که برو یکی دیگر را پیدا کن که از لیلی زیباتر باشد. فقط تو هستی که خیال می‌کنی که لیلی این‌قدر جذاب و زیباست؛ ولی در هریک از اجزای بدنش کم و کسری و قصوری هست. مجنون از شنیدن این کلمات، اول بسیار برآشفته شد؛ ولی خیلی زود در آن حال آشفتگی یک‌ مرتبه خندان شد و در جواب آن شخص عیب‌جو گفت: تو اگر چشم و دید مجنون را می‌داشتی آن وقت به‌ جز خوبی در تمام وجود لیلی چیز دیگری نمی‌دیدی. تو چگونه می‌توانی خوبی‌های لیلی را درک کنی؛ وقتی تو هنوز چشم دل‌ بین نداری و تو فقط چشمت ظاهربین است. تو چشم او را می‌بینی؛ ولی او نگاه‌هایش ناوک‌انداز است (ناوک به تیرهای کوچکی گفته می‌شود که بسیار کاری است و از کمان‌های مخصوص پرتاب می‌شود و در اینجا اشاره به مژگان زیبای لیلی ست که با یک نگاه به شخصی پرتاب می‌کند و او را برای همیشه شکار می‌کند). تو ابروی او را می‌بینی؛ ولی اگر چشم دل‌بین ‌داشتی آن وقت اصالت‌های او را می‌دیدی و بعد می‌گوید تو ای عیب‌جو، قد کوتاه او را می‌بینی ولی من جلوۀ ناز او را می‌بینم که چقدر دل‌انگیز است. تو موی او را می‌بینی؛ ولی من پیچ‌وتاب و حلقه‌های زیبای موی او را می‌بینم و بالاخره تو فقط ابروی او را می‌بینی؛ ولی من آن اشارت‌های ماهرانه و دلربای او را می‌بینم که فقط با یک اشاره چگونه از من دلبری می‌کند و دل من از خنده‌های شیرین و دلربای او خون شده و تو نگاهت به لب و دندان اوست که آیا راست است و یا راست نیست؟

وقتی لیلی به خلیفه گفت تو مجنون نیستی؛ این دو معنی داشت: یکی اینکه تو مجنونی که عاشق من است نیستی و دوم اینکه دیوانه از عشق نیستی. مجنون از خودش بی‌خود شده بود  و تو با خودی وقتی‌که فقط خودت را می‌بینی آن وقت درد یک عاشق را درک نمی‌کنی و در عشق باید بی‌خود بشوی؛ آن وقت می‌توانی حقیقت را ببینی. باید خودت را حس نکنی مثل‌اینکه خواب باشی.

409           هرکه بــیــداراست او درخــواب‌تر            هست بـــیــداری‌اش از خوابش بتر

او درخواب‌تر» یعنی بیشتر در خواب غفلت. در مصراع دوم نیز بَتَر یعنی بد تر. هرکه در امور مادی فساد‌آفرین است و خیلی خوب بیدار است او از همه بیشتر در خواب غفلت است و بیداری چنین شخصی از خواب بودنش بدتر است. ای‌کاش خواب بود! این بیداری که مورد نکوهش و بد گفتن مولاناست این زیرکی و بیداری، زرنگی در امور دنیوی است؛ و این‌گونه بیداری و زرنگی و زیرکی در نزد عارفان فقط خیالات و اوهام و تصورات است. آنها معتقدند وقتی حواس جسمانی و حواس مغزی در ما فعال‌اند؛ روح، قدرت مشاهده کردن حقیقت را ندارد؛ به دلیل اینکه تمام قوای فکری و مغزی و شنوایی و بینایی ما و مغز ما فقط دنبال مسائل دنیوی می‌رود و برای روح، فرصتی نیست که به حقیقت فکر کند. این است که نزد عرفا، هوشیاری مغز و هوشیاری وجود و نفس امّاره، بزرگ‌ترین گناهان است. بیدار بودن در این بیت، اشاره دارد به خواب غفلت و یعنی دنیاپرستی. توجه اینکه دنیاپرستی با دنیادوستی متفاوت است. در زندگی کسی که می‌خواهد زندگی کند باید چیزهای زندگی را دوست داشته باشد؛ ولی او نباید که این دنیا و چیزهای آن را در حد پرستش دوست داشته باشد؛ مثل‌اینکه شخص خدا را می‌پرستد. این شخص دنیاپرست به عقیدۀ مولانا در خواب باشد خیلی بهتر است از اینکه در بیداری. چون در بیداری وی مرتب مشغول کارهایی است که نباید بکند؛ مثل اذیت و آزار افراد زیردست و یا برای دیگران نقشه‌های مضر کشیدن و به‌طورکلی گناه کردن؛ پس این شخص هرچه در خواب باشد بهتراست چون در خواب، قادر به انجام  این گناهان نیست. سعدی می‌گوید:

        ظالـــمی را خــفته دیــدم نیمروز            گفتم این فتنه است خوابش برده به

        آنکه خوابش بهتر از بیداری است             همچنان بد زندگانی مردگـی است

دربندان یعنی دَرِ حقیقت را بروی کسی بستن و یا در زندان کردن و درِ زندان را بستن. در این بیت می‌گوید این ظالم را از خواب بیدار نکنید چون بیدار شود فتنه می‌انگیزد و بهتر است در خواب بماند و کسی که خواب بودنش بهتر از بیداری‌اش باشد او همیشه زندگانی‌اش مردنی است.

410           چون به‌حق بیدار نــبـود جان ما              هســت بـیــداری دربــنــدان مـــــا

و کسی که در بیداری خود از خداوند کمک نگیرد و با این بیداری که حس می‌کند بیدار است یک چنین بیداری‌ای هرگز به حقیقت نمی‌رسد و سد راه وصول به حقیقت است. وقتی به عرفا نگاه می‌کنید می‌بینید آنها بیدارند؛ ولی از خداوند می‌خواهند که خدایا ما را از خواب نادانی و خواب حیوانی و غفلت بیدار کن.

411           جان همه روز از لگد کوبِ خیال              وز زیــان و ســـود وز خوفِ زوال

جان همیشه به معنی روح است. لگدکوب خیال یعنی رنج دادن، آزار دادن و آفت رسانیدن است. خیال یعنی پندار چشم. زوال یعنی از بین رفتن کامل. می‌گوید روح به سبب رنج و آسیبی که این خیال به او می‌دهد؛ از فکر سود و زیان، همیشه در حال ترس و وحشت و در حال زوال زندگی است و همیشه اندوخته‌های معنویت را از دست می‌دهد و دائم در فکر این است که از فلان کار دارم سود می‌برم و از کار دیگر دارم ضرر می‌کنم و اگر همیشه در این افکار به سر ببرد دیگر فرصتی برای دریافتن معرفت پیدا نمی‌کند. داشتن این خوف و زوال، خوب است؛ ولی تا حدی که زندگی بتواند ادامه پیدا کند. از چه بترسم که از بین نروم و به چه امید داشته باشم که سود داشته باشد و این خوب است تا اندازه‌ای.

412            نَی صفـا می‌ماندش نَی لــطف و فر             نَی به‌سوی  آســـمــان راه ســفــــر

«صفا» یعنی پاکی و «لطف» یعنی آرامش و فر به معنی شکوه. «سوی آسمان» یعنی سوی معرفت خدا. اگر چنین شخصی همیشه گرفتار خیال باشد و این خیال آزادش نگذارد؛ مغز او نه این نرمی و آسایش را دارد و نه راهی به‌سوی حقیقت. عرفان همیشه روح  را مانند یک مرغ آسمانی تشبیه می‌کند. وقتی‌که بال‌وپر این مرغ آسمانی به گل‌ولای شهوت نفسانی و افکار شیطانی آلوده شود؛ مثل گنجشکی است که به گل افتاده و دیگر نمی‌تواند بال‌وپر بزند و پرواز کند و به اوج برسد. روح هم مثل این گنجشک است و باید پرو بالش آزاد و خالی از آغشتگی باشد.

413            خفته آن باشد که او از هر خــیــال             دارد امــیــد و کُند با او مــقــال

مَقال یعنی گفتگو. می‌گوید در حقیقت شخص خفته، کسی است که او از هر پنداری امیدی داشته باشد و با خیال گفتگو مسافرت و همنشینی کند و خلاصه سرگرم خیالات دور از حقیقت باشد؛ او خفتۀ واقعی است نه آن‌کسی که سرش روی بالش گذاشته باشد. این خفتۀ واقعی عمر خودش را در کام‌جویی‌های بی‌اساس و بی‌بنیاد دنیوی در حال صرف کردن است. چنین شخصی به جای اینکه دنبال حقیقت رفته باشد دنبال مجاز رفته.

417           مرغ بر بـــالا  پــران و سایه‌اش            می‌دود بر خــاک پرّان مــرغ‌وَش

مولانا اینجا مثالی می‌زند. در مصراع اول، بالا منظور آسمان است و پران همان پرّان است. وَش پسوند همانندی است مثل حوروَش. کامرانی‌های دنیوی را که حقیقتی ندارند و مجازی هستند مولانا این‌گونه مثال می‌زند: مرغی را ببینید که بالای آسمان دارد پرواز می‌کند و پروبالی گشوده و سایۀ این مرغ، روی زمین افتاده و در حال رفتن است و سایۀ او هم روی زمین در همان جهت می‌رود.

418           ابــلــهی صــــیّـادِ آن ســـایــه شود              می‌دود چــنــدانکِ بی‌مایه شود

بی‌مایه شود یعنی خسته‌وکوفته شود. مرغ اینجا نماد و سمبل حقیقت است و سایه نماد مَجاز و غیرحقیقی. می‌گوید یک شخص نادان و ابلهی که همواره چشم بر روی زمین دوخته و هیچ‌وقت به بالا نگاه نمی‌کند و همیشه سرش روی زمین است و گرایش به خاک دارد و نه به آسمان؛ سایۀ مرغ را روی زمین می‌بیند و گمان می‌کند که این مرغ واقعی است. وهم و خیال به او غلبه می‌کند و درصدد صید و شکار این مرغ خیالی برمی‌آید و آن‌قدر دنبال این سایه می‌دود تا آخرین توان و قدرتش را از دست بدهد و خسته و ناتوان می‌شود. منظور مولانا این است که انسانِ دنیاپرست مادی‌گرا از ارتباط وجود حقیقی و وجود مجازی بی‌خبر مانده و نمی‌بیند که حقیقت، کدام و مجاز، کدام است و اینها را باهم اشتباه می‌کند و نمی‌داند که وجود مَجازی از خصوصیت‌های این دنیای حوادث است. این دنیا سایۀ آن مرغی است که در بلند آسمان در حال پرواز است.

419              بی‌خبر کان عکسِ آن مرغِ هواست             بی‌خبر که اصلِ آن سایه کجاست

«عکس» یعنی انعکاس و در اینجا معنی سایه را می‌دهد. این شخص ابله از این غافل است که این چیزی را که می‌بیند؛ این سایه است و عکس پرنده‌ای است که در آسمان در حال پرواز است و این پرنده، واقعی نیست و نمی‌داند که پرندۀ واقعی کجاست و درواقع حقیقتش کجاست. کسانی که این دنیا را اصل و حقیقت می‌پندارند درواقع مانند همین صیّاد هستند.

420             تــیـــر انــــدازد به‌سوی ســایه او              ترکشش خــالــی شود از جُــست‌وجو

ترکش کیسه‌ای است که صیّادان به کمر آویزان می‌کردند و تیرهای خودشان را در آن می‌نهادند. آن ابله برای شکار این پرنده آن‌ قدر تیر از ترکشش می‌کشید و به‌سوی سایه می‌انداخت تا تمام تیرهای ترکشش بیهوده از دست می‌رفت. کسانی هم که این دنیا را اصل می‌پندارند تیرهای لحظات و ساعات و ثانیه‌ها اینها همۀ تیرهای عمر خودشان است که آنها دارند از ترکش عمرشان خالی می‌کنند و به‌طرف چیزهایی که مَجاز است؛ پرتاب می‌کنند و آنها را بی‌خود حرام می‌کنند؛ و برای امر خیالی دنیا عمری را به پایان می‌رسانند.

421            ترکشِ عمرش تـهـی شد عمر رفت             از دویــدن در شــکارِ ســایه تــفــت

تفت یعنی خیلی تند و سریع. حالا ترکش آن صیّاد ابله، خالی شده و از تاب‌ وتوان هم افتاده است؛ زیرا آن‌ قدر تند و سریع، دنبال آن سایۀ مرغ دویده بود که دیگر توان حرکت هم نداشت. این داستان صیّاد فقط یک مثال است و هر کس که در زندگی مثل صیّاد، عمل کند و فقط به دنبال هوس‌های خیالی و مَجازی برود به همان عاقبت صیّاد مبتلا می‌شود که آخر عمرش رسیده و تیرهای ترکشش تمام شده و به‌ قصد خودش هم نرسیده و دل به خوشی‌های ناپایدار زندگی سپردن کار بسیار بیهوده‌ای است ا زیرا احساس هر لذتی اصولاً یک تلخی به دنبال دارد و این لذت‌های دنیوی وقتی احساس می‌کنید خیلی که دقت کنید؛ می‌بینید که پشتش تلخی است. برای رهایی از این تلخی‌ها باید به دنبال حقیقت رفت. وقتی چیزی را به دست می‌آورد؛ لذت می‌برد. تلخی پشتش این است که می‌ترسد از دست بدهد و یا ازش بگیرند و یا مصادره کنند. لذت واقعی، دنبال حقیقت رفتن است که پشت آن‌هم هیچ‌گونه ترسی هم وجود ندارد و جاودان است.

422            سـایۀ یــزدان چــو بــاشد دایه‌اش             وارهــاند از خــیــال و سایه‌اش

دایه یعنی هر پرستاری و الزاماً دایه‌این نیست که بچه را شیر می‌دهد و هر پرورنده‌ای را دایه می‌گویند و خداوند هم دایه است. در مصراع دوم سایه‌اش یعنی وهم و خیال. می‌گوید اما اگر دایۀ ما و یا اگر پرورندۀ ما و یا پرورش‌دهندۀ آن شخص نادانی که رفت و عمر خودش را تلف کرد و سایه را اصل پنداشت؛ انسانی کامل بود که پرورشش می‌داد و اگر تحت نظر خداوند بود و خداوند را باور داشت و خودش را در اختیار او گذاشته بود و از او می‌خواست که کمکش کند و برایش دایگی کند؛ در آن صورت او به دنبال سایه نمی‌رفت و از آن اوهام و خیالاتی که مثل سایه بود؛ نجات پیدا می‌کرد. ما خودمان را به خودمان واگذار می‌کنیم نه به خدا؛ یعنی تمام فکر و امید ما به خود ماست. این از طرفی خوب است و این امید باعث می‌شود کارکنیم و کوشش کنیم و خیلی خوب است؛ ولی نتیجۀ کار و کوشش را باید خداوند به ما بدهد. آن مهم است و نه اینکه من حتماً زمین را شخم می‌زنم و بذر می‌ریزم. بعد مرتب آب می‌دهم و شب و روز مواظب هستم و بعد خرمن خواهم داشت و محصولم را به بازار می‌برم و می‌فروشم و بعد ثروتمند می‌شوم و یک‌ مرتبه صاعقه می‌آید و تمام خرمن و محصولم را می‌سوزاند. درست است که باید تلاش خودت را بکنی و محصول را هم جمع‌آوری بکنی و به امید فروش آن‌هم باشی؛ ولی باید بدانی که دایه تو نیستی و دایه خداوند است.

423           سایۀ یـــزدان بود بـــنــدۀ خـــدا            مــردۀ این عالم و زندۀ خـــدا

بندۀ خدا در عرفان به کسی می‌گویند که به‌غیراز خدا به هیچ‌چیز و هیچ‌کس دیگر توجه و امید ندارد. بندۀ خدا کسی است که بندۀ غیر خدا نمی‌شود. بندۀ فلان آدم شدن مثل کسانی که به‌محض رسیدن به شخصی که ثروتش بیشتر از آنهاست؛ می‌گویند مخلصتم و چاکرتم. این اشخاص دارند بندگی آن شخص را می‌کنند. اگر او بندۀ واقعی خدا بود آن وقت بندۀ آن یکی دیگر نمی‌شد؛ بندۀ پول و ثروت نمی‌شد؛ بندۀ مقام نمی‌شد و بندۀ اینکه تعریفش بکنند و او لذت ببرد؛ نمی‌شد. او فقط مشغول بندگی این چیزهای دنیوی است؛ ولی اگر بخواهد بندۀ خدا باشد به هیچ‌یک از این مطالب یا مطلب دیگر توجّه ندارد و فقط توجّه‌اش به خداوند است. وقتی‌ کسی به‌این‌ترتیب به‌جز خدا نبیند و به‌جز خدا نخواند؛ او در سایۀ یزدان است؛ یعنی در پناه یزدان یا در پناه انسان کامل است که او هم نمایندۀ خداوند است و می‌گوید چنین شخصی که غیر از خدا به هیچ‌کس توجهی ندارد و بندۀ کسی غیر از خدا نمی‌شود؛ مردۀ این عالم و زنده به خداست؛ یعنی در این عالم، مردم خیال می‌کنند که مرده است؛ ولی ظاهرش این است که مرده است؛ ولی نمرده و زنده به خداست. او به معنی واقعی کلمه آزاده است. صوفیان بندگی کامل خدا را اصل آزادی می‌دانند. اینکه می‌گویند فلان کس آزاد است به این معنی نیست که در زندان نیست یا او آزاداندیش است؛ معنی‌اش این نیست که هرچه دلش می‌خواهد بیندیشد؛ درواقع معنی عمیق دیگری دارد و آن اینکه او به‌غیراز خدا به هیچ‌چیز دیگری فکر نمی‌کند و از همۀ آزارها و رنج‌ها و مشقت‌های این دنیا که دیگران را آزار می‌دهد؛ آزاد است. او آزاد از رنج‌ها و این غصه‌خوردن‌های بیهوده است. اگر باور دارد و خودش را به دست دایه می‌سپارد دیگر غصه خوردن، معنایی ندارد. او نتیجۀ کارش را به دایه واگذار کرده؛ پس دیگر نگرانی ندارد.

424            دامن او گــیــر زوتــر بی‌گمان            تا رهـــی در دامــنِ آخِــر زمان

دامن او اشاره است به دامن یزدان و یا انسان کامل؛ بدون اینکه شک و تردید داشته باشی. آخر زمان منظورش تا آخر عمر است؛ یعنی وقتی زمان تو به سر برسد نه آخر زمان جهان.  می‌گوید وقتی تو اسیر این مَجاز‌های دنیوی شدی؛ اگر خودت را در پناه خدا قرار بدهی از همۀ رنج‌ها رها می‌شوی و آن لحظاتی که داری از دنیا می‌روی با پشیمانی و حسرت از دنیا نمی‌روی که چقدر عمر تلف کردم.

425           کَیفَ مدّ الــظَـــل نقشِ اولیاست             کو دلــیــلِ نورِ خورشــیـدِ خداســت

کیف یعنی چگونه. مدّ یعنی گسترش داد و ظَل یعنی سایه. اولیا انسان‌های کامل هستند. خداوند می‌گوید من این انسان‌های کامل را در تاروپود اجتماع و جوامع انسانی برای شما گسترش دادم. این انسان‌های کامل که برای شما گسترش دادم؛ راهنمای (دلیل) نور خورشید خدا هستند و یعنی راهنمای رفتن به نور حقیقت هستند و شما برای دیدن آنها باید با چشم دل، نگاه کنید و ببینید که چگونه گسترش دادم. اینجا مولانا دارد از نور خورشید و سایه و آفتاب استفاده می‌کند. شما وقتی سایۀ یک چیزی را می‌بینید این دلیل وجود نور است و اینکه خورشید وجود دارد. این خورشید، تابیده‌ شده به این جسم و سایۀ آن تشکیل شده. شما باید از وجود سایه به وجود خورشید پی ببرید. اگر خورشید نبود که سایه‌ای وجود نداشت. پس برای دیدن نور باید سایه را بنگرید تا به نور برسید.

426           اندر ایــن وادی مرو بی این دلیل            لا اُحِبُّ الآفِـــلــیــن گو چون خلیل

وادی یعنی بیابان. لا اُحِبّ یعنی من دوست ندارم. آفلین یعنی افول‌کنندگان. خلیل هم اشاره به حضرت ابراهیم خلیل است.  می‌گوید در این دنیا و در این بیابان باید به کمک راهنما (دلیل) سفر کنی. در بیت قبل گفت که دامن این راهنماها را رها مکن. باید اذعان کرد که بهترین این دلیل‌ها خود مولاناست. دامنش را رها مکن یعنی به گفته‌های او توجه کن. بعد مثل ابراهیم خلیل باش. ابراهیم خلیل به دنبال خدای خودش بود. ستاره را دید و گفت این خدای من است بعد دید که این ستاره غروب کرد و دیگر نیست. گفت خدا که غروب نمی‌کند. سپس ماه را دید و گفت این حتماً خداست. بعد دید ماه هم غروب کرد و باز گفت خدا که غروب نمی‌کند. بعد خورشید را خدای خودش خواند و مجدّد دید که خورشید هم (افول) غروب کرد. همه اینها را به کنار گذاشت و گفت من افول کنندگان (غروب‌کنندگان) را دوست نمی‌دارم و به خدای نادیده‌ام پناه می‌برم. در اینجا مولانا می‌گوید مثل ابراهیم باش. همۀ این چیزهایی که تو خدای خودت کردی زیبایی جسمت و ثروت و پول‌های بانکت و املاک و مزرعه و باغ و دارایی‌ات، همۀ اینها افول‌کننده و در معرض از بین رفتن هستند و به دنبال کسی و چیزی باش که افول نکند و بی‌زوال باشد. آن چیز، خود حقیقت است که در گذشته تعریف آن را کردیم؛ زیرا از ازل تا ابد هست و هیچ‌وقت هم از بین نمی‌رود.

427              رو ز ســایــه آفــتــابی را بـیـاب             دامنِ شــه شمسِ تــبریزی بتاب

بتاب یعنی بگیر و چنگ بزن. همان‌طوری که قبلاً گفت؛ می‌گوید این سایه‌ها را رها کن و برو آخرِ همه‌چیز خورشید را بیاب و آن شمس است و حالا ایهام آورده. هم شمس تبریزی است که اغلب مولانا به او شاه می‌گوید و هم کلمۀ شمس به معنی خورشید است و بهتر است بروی و حرف‌های او را شنوا باشی.

428           ره نــدانی جــانــب این ســور و عُرس            از ضیاءُالحق حسام‌الدین  بپرس

سور به معنی عروسی و خوشحالی و شادی و مهمانی است و عُرس هم به همین معناست؛ یعنی جشن بزرگ.

می‌گوید اگر شمس تبریزی را پیدا نکردی برو از ضیاءالحق، حسام‌الدین بپرس برای اینکه آنچه من و یا شمس تبریزی گفته‌ایم نزد اوست.

429             ور حَــسَـد گــــیــرد تــو را در ره گُـلــو          در حســد ابلیــس را باشد غُـلُـو

غلو یک کلمه فارسی است که در عربی همان «غُــلُــوّ» است. اینجا مولانا کلمۀ حسادت را بیان می‌کند؛ به این منظور که مردم در زمان مولانا، هم به حسام‌الدین حسادت می‌کردند و هم به شمس تبریزی. مردم آن‌قدر شمس تبریزی را اذیت و آزار دادند که رفت و خودش را گم کرد و هیچ‌کس ندانست که سرنوشتش چه شد؛ ولی حسام‌الدین مقاومت کرد و مولانا دائم آن حسودان را سرزنش می‌کرد. حالا می‌گوید اگر این انسان‌های کامل را دیدی و حسد تو را گرفت و به خودت گفتی: من که کمتر از او نیستم؛ چرا بروم و از او بپرسم و چرا من خودم را در اختیار او بگذارم و من که شخصیتم از او کمتر نیست و من خیلی بیشتر از او خوانده‌ام؛ این طرز فکر همان حسد است. ابلیس همان شیطان است که از دستور خدا که به انسان سجده کن؛ سرپیچی کرد و به انسان سجده نکرد چون حسد جلوی او را گرفت و در اثر این سرپیچی از درگاه خداوند رانده شد.

430             کـــو ز آدم نــنــگ دارد از حَــســد           با ســعادت جــنــگ دارد از حسد

می‌گوید آن‌کسی که از آدم و آدمیت و انسانیت در اثر حسادت ننگ دارد؛  او در حقیقت دارد با خوشبختی می‌جنگد. وقتی‌که ابلیس به حضرت آدم حسادت کرد با خوشبختی خودش جنگید و از درگاه احدیت رانده شد.

431           عَـقــبــه‌ای زین صعب‌ تر در راه نیست          ای خُنُک آن کِش حسد همراه نیست

عَقبه یعنی راه مشکلِ گردنه‌مانند. صعب‌ تر یعنی سخت‌ تر و مشکل‌ تر. راه یعنی راه به‌سوی خداوند. ای خُنُک یعنی ای‌خوشا به حالت. کِش یعنی که او. از اول شروع کرده بود و گفته بود که باید راه به‌سوی خدا پیدا کنی؛ ولی حالا می‌گوید گردنه‌ای صعب‌العبورتر از این راه نیست و منظور از گردنۀ سخت، همین حسد است که احتمالاً به سراغت خواهد آمد. در مصراع دوم می‌گوید خوشا به حال کسی که خالی از حسادت است و اصلاً حسودی در وجودش نیست.

432            این جَـسـَد خـانه حـسـد آمــد بــدان            کز حَســد آلــوده بــاشــد خــاندان

جسد یعنی کالبد این بدن. می‌گوید که این بدن آدمی خانه‌ای است که حسد در آن لانه می‌کند. وقتی‌که لانه بکند آن وقت همۀ خاندانش و همۀ وجودش در اثر این حسد، آلوده می‌شود. پس منشأ این آلودگی‌ها این حسد است.

433           گر جسد خانۀ حسد باشد و لیک              آن جسد را پـــاک کرد الله نیک

اگر این بدن و این قالب، لانۀ حسد هست؛ ولی خداوند به‌خوبی پاک کرد؛ یعنی خداوند امر کرد به حضرت ابراهیم و حضرت اسحاق که خانۀ مرا (کعبه) از بت‌ها پاک کنید و آنها رفتند و خانۀ خدا را پاک کردند و بت‌ها را به بیرون ریختند. می‌گوید شما هم مثل حضرت ابراهیم و حضرت اسحاق بروید و خانۀ وجودتان را از بت‌ها پاک کنید؛ از بت‌های حسد و دروغ و آز و حرص و طمع و تکبّر، پاک کنید و این بت‌ها را به بیرون بریزید.

434             طَـــهِّــرا بیتی بــیــان پاکـــی است            گنج نور است آر طلسمش خاکی است

طهّرا» از طهارت است. بیتی یعنی خانۀ من. این یک دستور است که خانۀ من را پاک کنید. این وجود شما مثل یک گنج است. سابق براین، گنج‌ها را  با یک تکۀ فلزی را که روی آن یک چیزی نوشته بودند به این گنج خودشان می‌بستند و معتقد بودند که این طلسم، گنج آنها را حفظ می‌کند و اگر کسی این طلسم را می‌شکست آن وقت، طلسم شکسته می‌شد و گنج عریان می‌شد. مولانا می‌گوید در وجود تو گنجی هست و این گنج، طلسم هم دارد و طلسم تو این قالب خاکی است و بشکن این طلسم و وقتی طلسم شکسته شود؛ آن وقت گنج، عریان می‌شود و کشف می‌شود. تو تا آن خودخواهی خودت را و منم‌هایت را نشکنی؛ آن گنج گران‌بهای تو که خداوند به تو داده؛ آشکار نمی‌شود.

435            چون کنی بر بی‌حسد مــکر و حسد            زان حسد دل را سیاهی‌ها رسد

وقتی یکی را پیدا می‌کنی که نه حسد دارد و نه حیلۀ تو فکر می‌کنی عجب آدم ساده‌ای هست. خوب می‌توان به او حیله زد و حسادتش هم کرد؛ و کسانی که می‌خواهند کسی را گول بزنند؛ بیشتر آدم‌های ساده را پیدا می‌کنند و اگر به این آدم مکر و حیله کنی آن وقت دلت تیره می‌شود.

436          خاک شــو مــردانِ حــق را زیــر پا             خاک‌ برسر کن حسد را  همچو ما

مردان حق همان انسان‌های کامل هستند. تو سعی کن که خاک زیر پای این انسان‌ها بشوی و خاک‌برسر حسد کن و یعنی حسد را از بین ببر. 

  دنباله این داستان در قسمت پنجم

Loading

16.1 حکایت آن پادشاه یهود که نصرانیان را می‌کشت – قسمت سوم

384        بس ستارۀ آتش از آهن جـهـیـد           وان دل سوزیده پَذرفت و کشید

بس یعنی بسیار زیاد. ستارۀ آتش همان جرقه‌های آتش. دل سوزیده به معنی دل سوخته است و در اینجا آن باطنی است که حالت طبیعی خودش را ازدست‌داده و شوریده از عشق به حقیقت شده. اینکه در عرفان گفته شده که بزرگان عرفان جهان را به آتش می‌کشند به این معنی نیست که آتش‌افروزی کنند و زندگی مردم را بسوزانند و به این معنی است که دل‌های شعله‌ور در عشق را گسترش می‌دهند. آن دل‌هایی که از سوز عشق می‌سوزد. پذرفت کوچک‌شدۀ پذیرفت است. می‌گوید همان‌طوری که برخورد سنگ با آهن، جرقه تولید می‌کند در ضمیر و قلب ما هم از برخورد حوادث باهمین بدن مادّی ما جرقه ایجاد می‌شود. از معرفت و معنویّت که بدن مادّی ما آن را پذیرا می‌شود؛ ولی وقتی هوای نفس در کار است و نفسانیات شیطانی در وجود ما پاک نشده؛ نمی‌گذارد این جرقۀ معنویّت را که جَستن کرده در وجود ما باقی بماند. بدانید که این جرقۀ آتش معنویّت و معرفت در وجود همۀ ما هست؛ ولی چرا باقی نمی‌ماند؟ به این دلیل است که نفس اماره آن را خاموش می‌کند.

385         لــیـک در ظلمــت یکی دزدی نهان          می‌نهد انـگـشـت بر اِسـتــارگــان

یک دزد که کنایه است از نفس اماره و استارگان هم همان جرقه‌هاست. می‌گوید درون قلب ما آن جرقه‌های معنویّت می‌درخشد و در ظلمت و تاریکی مطلق یک دزد می‌آید و با گذاشتن یک انگشت روی جرقه و یا جرقه‌های ما و آن را خاموش می‌کند و آن را از بین می‌برد.

386       می‌کشد استارگان را یــک‌ به‌ یــَک           تا کــه نَفــروزد چراغی از فَــلَک

چراغی از فلک کنایه از نور و پرتو خداوند است.  این دزدی که در بیت قبل گفت که انگشتش را روی ستارگان می‌گذارد و معنویّت عشق الهی را در ظلمتکدۀ وجود ما خاموش می‌کند؛ هوی و هوس‌های شیطانی است و مثل یک دزد پنهانی یکی‌یکی و ذره‌ ذره این اندوخته‌های معرفت ما را خاموش می‌کند که این جرقۀ نورانی الهی در دل ما پرتو نیفکند. اگر پرتو بیفکند دیگر نفس اماره نمی‌تواند کاری از پیش ببرد.

387              گر هــــزاران دام بــاشـد در قدم           چون تــو بــا مــایی نباشد هیچ غم

ولی باوجود همۀ اینها ای خدا  اگر در هر قدمی که برمی‌داریم هزاران دام در راه ما باشد که خواسته باشد ما را از بین ببرد چون تو هستی و اگر دل ما با تو باشد (و اگر با ما هستی) تو نمی‌گذاری که این چراغ نورانی تو در دل ما خاموش شود و ما به دام بیفتیم. مراد مولانا این است که کسی که توجه به‌حق دارد و خدا را می‌شناسد و با چشم دلش خدا را می‌بیند؛ هوای نفس و افکار مادّی و دنیویِ فساد‌آفرین غیرضروری هرگز قادر نیست که او را منحرف کند و همین گونه‌ ای خداوند اگر لطف تو همراه با ما باشد عنایت و توجه تو این دزد معانی و وسوسه‌های شیطانی هرگز قدرت ندارند که به ما صدمه‌ای بزند. پس دو چیز باهم لازم است: یکی لطف خداوند و دیگر هم توجه ما به لطف خداوند.

388             هر شـــــبــــی از دام تن ارواح را          می‌رهانی می‌کنی اَلواح را   

ارواح جمع روح  و الواح جمع لوح، یعنی صفحه است. مصراع دوم به این معنی است که توای خداوند آن چیز زشتی را که روی صفحۀ زندگی ما نقش‌بسته می‌زدایی و پاک می‌کنی؛ و تو ای خداوند، هر شب ارواح ما را از دام زشت تنهای ما رها می‌کنی. چون در عرفان، به‌ ویژه عرفان مولانا، این باور هست که در عالم خواب، روح  جسم را ترک می‌کند و اگر کارهایی از زندگی در بدن دارد صورت می‌گیرد مربوط به روح نیست؛ چون روح، بدن را ترک کرده و وقتی ما در خواب هستیم در ذهن‌های ما هر نقش بدی را که در حالت بیداری به ما بسته شده بوده؛ آنها را پاک می‌کند. توجه اینکه باور و اعتقادی که مولانا و دیگر عرفا نسبت به این دارند که این روح از بدن جدا می‌شود دوباره موقع بیداری به بدن برمی‌گردد و این در عوالمی است که ما معمولاً به یادمان نمی‌ماند.

 389          می‌رهند ارواح هر شب زین قَـفَص            فـارغــان از حکم و گـفـتـار و قِصَص

قفص»به ص عربی است و قفس به سین فارسی است و هردو یک معنی می‌دهند. هر شب وقتی به خواب می‌رویم روح‌های ما از جسممان جدا می‌شوند و پرواز می‌کنند و رها می‌شوند و دیگر در قید وبند و دستور و امور و حرف و گفتار، هیچ کاری ندارد و فرمانده ای هم ندارد و به معنی مطلق، آزاد است. چون بدن، قفسی است که مرغ روح و جان در آن اسیر شده. در هنگام خواب این قفس درش باز می‌شود و آن مرغ به پرواز درمی‌آید؛ و وقتی آزاد شد به هیچ فکری نیست و در حال آرامش است.

390         شب  ز زندان بــی‌خـبـر زندانــیــان             شب ز دولــت بـی‌خــبـر ســلطـانــیـان

مثال می‌زند که چگونه می‌شود وقتی‌که روح ما در موقع خواب از ما آزاد می‌شود راحت می‌شود. می‌گوید همان‌گونه که یک زندانی تمام روز، ناراحت است؛ ولی وقتی شب به خواب می‌رود اصلاً در یادش نیست که در زندان است و وقتی از خواب بیدار می‌شود متوجه می‌شود که در زندان است و یا وقتی یک دولتمند در ایام روز مشغول کار است؛ هزاران مشکل و طرح و نقشه در فکرش است و با افرادی که دشمنان او هستند فکر می‌کند؛ ولی وقتی به خواب می‌رود اصلاً به یادش هم نیست که در دولت، مقامی دارد و فلان طرح و نقشه را چه کند. در همین موقع است که روح دارد آرامش پیدا می‌کند؛ چون به یاد مشکلات نیست.

391           نــی غــم و انــدیشــۀ ســود و زیــان            نَی خــیــالِ ایــن فـــلان و آن فــلان

آن روح‌ هایی که از قفس تن رها می‌شوند نه در فکر زیان کردن هستند و نه در اندیشۀ سود بردن و حتی به فکر این شخص و آن شخص هم نیستند که با این چه بکنیم و با آن چه نکنیم. این افکار، همگی در بیداری انجام می‌گیرد. این وضع برای مردم عادی است که وقتی به خواب می‌روند این حالت به آنها دست می‌دهد.

392          حالِ عــارف این بود بــی‌خواب هم            گفت ایزد: هُـــم ُرقــود زین مَــَرم

هُم رُقود یعنی همگی در خواب هستند. زین مَرَم یعنی از آنها رمیده مشو و فرار مکن. کنایه از این است که از این عارفان که بیداری آنها هم مثل خواب است دوری نکن و از ایشان فرار مکن و بی‌اعتقاد نسبت به آنها مشو. در مقابلِ تعریفی که در مورد مردم عادی کرد  حالا می‌گوید حال یک عارف با آدم‌های عادی فرق می‌کند و او بدون اینکه بخوابد در حال خواب است. همان آرامشی که روح  یک شخص معمولی در حالت خواب دارد عارف همان حالت را در حال بیداری هم داراست. گرچه شما فکر می‌کنید که آنها بیدارند و چشمانشان باز است و مثل دیگران هستند؛ ولی در حقیقت این‌ها اصلاً از این عالم رها شده‌اند همان‌گونه که روح از بدن در حالت خواب رها می‌شود؛ این عارف یا عارفان هم از این عالم هستی رها شده‌اند و خودشان را در این بند و اسارت این جهان هستی نمی‌بینند. این است که آزاده‌اند و آزادمنشانه می‌زیند و آرام هستند. آنها را باور داشته باشید و از آنها فرار نکنید.

393          خـفـته از احوال دنـیــا روز و شب             چون قــلــم در پنجۀ تَــقلـــیـــبِ رب

تقلیب به معنی بازگو کردن و دگرگون کردن از حالی به حال دیگر بردن است. عارف حقیقی پیوسته در همه حال شب و روز در دست تقلیب خداوند است؛ یعنی آنچه می‌کند و هر سخنی که می‌گوید کرده و گفتۀ خداونداست. درست مثل‌اینکه قلمی است که در پنجه‌های دیگری است و آن دیگر شخص دارد چیزی می‌نویسد. وقتی کسی مشغول چیز نوشتن است و شما از دور نگاه می‌کنید و می‌نگرید که آن شخص مشغول نوشتن است؛ شما فکر می‌کنید که این قلم اوست که دارد می‌نویسد درحالی‌که آن قلم نیست و آن شخص قلم‌به‌دست است که دارد می‌نویسد. به‌عبارت‌ دیگر این قلم، تقلیب دست نویسنده است و هر طوری که نویسنده آن را حرکت دهد آن قلم هم حرکت می‌کند. باید توجه داشته باشیم که عارف صد درصد تسلیم خداوند است و اشاره‌ای است به یک گفته‌ای در عرفان که قلب و ضمیر و اندیشۀ یک باورمند لای دو انگشت از انگشتان خداوند است. وقتی‌که کاملاً خداوند را باور داشته باشد آن وقت در اختیار خداوند است. قبلاً گفته بودیم که خداوند دارای دو صفت است که این دو صفت را به یک عارف منتقل می‌کند: یکی صفت جلالی که پر از خشم خداوندی است و دیگری صفت جمالی که پر از زیبایی و محبت و شادی است. وقتی صفت زیبایی و محبت را می‌دهد همه شاد و خوشحال‌اند تا حدی که حتی خود خدا را هم فراموش می‌کنند و وقتی صفت جلالی را می‌دهد همه لب به شکایت می‌زنند که این چه خدایی است که این‌همه ظلم را روا می‌دهد؛ ولی در یک عارف چه خداوند صفت جمالی بدهد و چه صفت جلالی بدهد برای او هــیچ فرقی نمی‌کند. البته نباید فراموش کنیم که وقتی در اینجا  صحبت از عارف می‌کنیم منظور عارفانی است در درجات بسیار بالا هستند و آنها دیگر تبدیل به مردان کامل شده‌اند و عرفا در درجات پایین‌تر شامل بحث جبر و اختیار می‌شوند که در صفحات گذشته روشن کردیم که این اختیار که می‌گوییم اختیار همراه با مسؤولیت است که بازخواست هم دارد.

394            آنــک او پــنــجه نـبـیـنـد در رقـم            فعل پــنــدارد به جنبش از قــلم

در رقم یعنی در نوشتن؛ رقم زدن هم یعنی نوشتن. می‌گوید آن‌کسی که قلم را در دست نویسنده نمی‌بیند خیال می‌کند این قلم است که می‌نویسد همین‌طور هم کسی که درنیابد اعمال یک عارف باورمند بلند مرتبۀ راستینِ آزاده فقط از ارادۀ خداوند است؛ او هم گمان می‌کند که هر رفتاری که عارف می‌کند از خودش می‌کند.

395               شمه‌ای زین حال عارف وانمود             خلق را هم خوابِ حسّی در ربود

شمه یعنی یک مقدار کم و از کلمۀ شامّه به معنی بویایی است. وانمود یعنی نشان داد. خواب حسّی آن خوابی است که بدن ما در آن خواب، پنج حسش از کار می‌افتد. یک انسان در خواب نه می‌شنود و نه می‌بیند و نه می‌چشد و نه چیزی را لمس می‌کند. این خواب حسی است. خداوند اندکی از چگونگی حال عارف را به ما نشان می‌دهد که چگونه او در آرامش و صلح و صفا زندگی می‌کند. او در خواب روحانی و مردم عادی را خواب حسّی و خوابی که بعد از خستگی عارض می‌شود در برگرفته است. عارف در عین بیداری هم خواب است برای یک عارف، خواب‌وبیداری یکی است و تفاوتی ندارد.

396            رفته در صحرای بی‌چون جانشان          روحشــــان آســــوده و اَبــدانـــشان  

چون یعنی خداوند. در صحرای بی‌چون یعنی در یک فضای روحانی که پرشده از وجود خداوند در یک عالم ناب و خالص روحانی پیوسته به بی‌نهایت روحانی. حالا روح این انسان عارف، سیر می‌کند در این علم روح‌بخش و لایتناهی روحانی. هم جسمشان در خواب راحت و آرام است و هم روحشان در خواب و در بیداری.

397           وز صـــفــیـری بــاز دام اندر کَسی           جــمـــله را درداد و در داور کَشی

حالا کسی به خواب می‌رود و روحش هم آزاد می‌گردد؛ ولی اگر قرار باشد از خواب، بیدار شود باید این روح به بدن برگردد. حالا چگونه این روح برمی‌گردد؟ روح مثل‌اینکه صفیری و صدایی را می‌شنود مثل صدایی که شبیه به صدای پرندگان است که صیادان از خود درمی‌آوردند و پرندگان تصور می‌کردند که این صدای جفت آنهاست و جذب می‌شدند و شکار می‌شدند؛ روح هم به همین ترتیب به قفس بدن در دام می‌افتد و شخص خوابیده، بیدار می‌شود. در مصرع دوم داد و داور یعنی در کشمکش‌های این دنیا و همه را و جمله را. توجه اینکه این اد و داور انسان را مکلف و تسلیم می‌کند. به‌محض اینکه از خواب بیدار می‌شود بار سنگین این داد و داورها را حس می‌کند. چه‌کار را باید بکند و چه‌کار را نباید بکند.

398          فــالـــقُ‌الِاصــباح اســـرافـیـل‌وار           جــمــله را در صــورت آرد زان دیار

«فالق به معنی جداکننده و الاصباح به معنی صبح. خداوند فالق‌الاصباح است؛ یعنی خداوند، تاریکی شب را می‌شکافد و نور روز را وارد می‌کند و در حقیقت بامداد آفریننده است با شکافتن تاریکی و آوردن روشنایی، مثل اسرافیل که یکی از فرشتگان مقرب درگاه خداوند است که در افسانه‌های مذهبی آمده و در روز رستاخیز شیپوری به نام صور دارد و در آن روز در این صور خودش می‌دمد و آن ‌وقت تمام جسم‌های خفته و خاک شده و به‌ظاهر از بین رفته در هرکجا پراکنده هستند؛ جمع می‌شوند و روح آنها در بدن‌هایشان برمی‌گردند و به‌صورت زنده ظاهر می‌شوند. این بحث مفصلی است که در موقع خودش بیشتر بحث خواهد شد و این تنها تناسبی است که مولانا باور دارد و هیچ تناسب دیگری را باور ندارد. درهرصورت این فرشته اسرافیل همۀ ارواح  را دعوت به وارد شدن به بدن‌های خودشان می‌کند و همگی از خواب طولانی بیدار شده و بلند می‌شوند.  به همین دلیل این روز را روز رستاخیز نام نهاده‌اند. در مصرع دوم می‌گوید این فرشته همه را «در صورت آرد» یعنی در ظاهر آورد. در شکل و ظاهر و جسم؛ و همۀ این کار را از آن دیار می‌کند. از آن دیار نیستی؛ و در موقعی که فردی در خواب است در موقع طلوع آفتاب، گو اینکه روح او به بدنش صدا زده می‌شود و او را از خواب بیدار می‌کند.

399             روح‌های مــنــبسط را تــن کــنــد            هر تــنــی را باز آبـســتـن کند

روح منبسط روح مجرّد است یعنی جداشده. روحی که مجرّد شده؛ خوشحال است چون آزاد شده و به عالم ارواح رفته است. تن کند یعنی این روح آزادشده را دوباره وارد تن جسمانی می‌کند و حالا این تنی که روح به آن وارد شده مثل‌اینکه ازدواجی صورت گرفته حاصل این ازدواج تن با روح، یک آبستنی است و وقتی آبستنی باشد؛ پس یک بچه‌ای پیدا می‌شود و آن بار سنگین چه کنم چه کنم های روزمره آن بچه‌ای است که از این ازدواج به وجود می‌آید.

400            اسب جان‌ها را کـند عاری ز زیــن             سِرّ اَلــنّــومُ أخُوالموت است این

جان‌ها گفته شده که همیشه روح‌ها هستند. اسب جان‌ها یعنی روح‌های اسب مانند. عاری ز زین یعنی بدون زین. زین اینجا کنایه از جسم است. روحی که از بدن دور می‌شود؛ مثل اسبی است که زین آن را برداشتند. اسبی را اگر بخواهند استراحت بدهند زین او را برمی‌دارند که اسب استراحت کند. حالا این جسم هم وقتی روح ازش خارج می‌شود؛ روح استراحت می‌کند چون از جسم آزاد می‌شود. لـنّـوم به معنی خواب است و موت هم به معنی مرگ است. اخو یعنی برادر. راز اینکه گفته‌اند که خواب، برادر مرگ است این است که توضیح داده شد.

401             لـیــک بـهـر آنک روز آیــنــد بــاز            برنهد بــر پــاش پابندِ دراز

روز آیند باز یعنی روح‌ها در روز برگردند چون شب‌ها آنها از بدن خارج شده بودند و حالا در روز برمی‌گردند. پابند دراز یعنی پابند آرزوها و علایق. در بیت قبل گفت که خواب و مرگ، برادرند؛ ولی با یک تفاوت که در مرگ، روح دیگر برنمی‌گردد؛ ولی در خواب، روح موقع بیدار شدن شخص برمی‌گردد. حالا باید بدانیم که چه می‌شود که روح برمی‌گردد؟ در اشخاص و مردم عادی پابندی است طول و دراز به اسم علایق دنیا و بند آرزوها. همین بند آرزوهاست که روح را به تن برمی‌گرداند. صبح که می‌شود و از خواب بیدار می‌شود؛ حالا چه آرزوهای بد و چه آرزوهای خوب. آنها علاقه دارند به چیزهایشان به خویشاوندانشان و آنچه در طول روز با آنها سروکار دارند؛ به‌عبارت‌دیگر پرنده رفته بود؛ ولی یک‌چیزی هم به پاش بسته بود. همین پا‌بندی که به پاش بسته بود او را برگرداند. اصلاً کاری که این پابند دراز می‌کند برای این است که کمتر کسی در خواب بمیرد.

402            تـا کــه روزش واکَشــد زان مــرغزار          وز چــراگــاه آرَدَش در زیر بــار

+مرغزار چمن‌گاهی است بسیار باصفا و زیبا که خودش طبیعی روییده. این روح رفته به چمنزار و باغ و بستان باصفا و مشغول لذت بردن از خودش و طبیعتش است. حالا نزدیکی صبح است و باید روح را از این چراگاه خوب و باصفا و لذت‌بخش برگردانی به تن و دوباره ببری زیر بارِ تکالیف سنگین و سخت روزمره قرار بدهی؛ یعنی این روح‌ها را از عالم معنی و از عالمی که تصور آن‌هم برای ما آدمیان سخت و دشوار است برگردانی به عالم جسمانی و محبس در قفس بدن‌های جسمی و مادّی و زیر بار تکالیف دنیوی؛ ولی یک عارف این‌طور نیست و او چه در خواب باشد و چه در بیداری مشغول سیر و سیاحت در همان چمنزار طبیعی است و مشغول لذت بردن است.

403             کاش چون اصحــاب کهف این روح را          حــفظ کـردی یا چو کــشتیِ نوح را

اصحاب یعنی یاران. کهف به معنی غار و اصحاب کهف یاران غار هستند. داستان یاران غار یک داستان مذهبی و بسیار قدیمی است که در جای خود دربارۀ آن بیشتر صحبت خواهد شد. به‌طور خلاصه در زمان‌های بسیار دور پادشاه ناباورمند و خدانشناسی بود که از هر پادشاهی در تمام همسایگی‌های خودش پسر پادشاه آن محله را گروگان می‌گرفت که خدمت او را بکنند. در یک روز یکی از این پادشاه‌ها برایش پیغام می‌فرستد که من پسرم را از تو می‌گیرم و دیگر هم برای تو نمی‌فرستم که تو از او بیگاری بگیری. یا به این امر تسلیم بشو و یا من به تو حمله می‌کنم و تو بهتر است که آمادۀ جنگ باشی. این پادشاه بر خود لرزید و رنگ از صورتش پرید. او قبلاً گفته بود که من خدای خدایان با قدرت فراوان هستم. یکی از این پسرهای پادشاه که در خدمتش بود به او گفت که تو که خدای خدایان بودی چرا تنت به لرزه افتاده و چرا رنگ رویت را باخته‌ای. این شاهزاده رفت و به بقیۀ شاهزادگان گفت. یک عده‌ای فرار کردند و رفتند که به دیار خودشان برسند. در راه به یک چوپانی رسیدند که مشغول چراندان گوسفندان آن پادشاه ناباورمند بود. چوپان از آنها پرسید: به کجا فرار می‌کنید؟ گفتند: از دست پادشاه ظالم فرار می‌کنیم و می‌خواهیم به کوه‌ها پناه ببریم. چوپان گفت: شما را به خدا مرا هم با خود ببرید. من هم از دست این پادشاه در عذابم؛ من هم نمی‌توانم تحملش را بکنم. این گله هم سگی داشت و وقتی چوپان همراه شاهزادگان شد که با آنها برود؛ سگ گله هم دنبال آنها به راه افتاد و هرچه خواستند این سگ را منصرف کنند؛ نتوانستند و بالاخره این سگ هم همراه آنها و به دنبال آنها رفت تا به غاری رسیدند و داخل غار شدند و برای مدت بسیار طولانی با سگشان به خواب رفتند و در تمام این مدت آنها در آسایش و راحتی به سر بردند. می‌گوید: ای‌کاش ما هم مثل اصحاب کهف در غاری به خواب می‌رفتیم و برای مدت‌ها استراحت می‌کردیم و یا مثلِ تمام حیواناتی که حضرت نوح به کشتی برد و آنها را از طوفان خانمان‌برانداز مهلک و خطرناک حفظ کرد؛ ما هم یک پناهگاهی می‌داشتیم و مدتی راحت می‌بودیم.

404           تا از این طوفانِ بـــیــداری و هوش            وارهیدی این ضمیر و چشم و گوش

این بیداری بعد از خواب، درست مثل طوفان نوح هست و دائماً در حال تحدید کردن ماست. ای‌کاش در کشتی نوح می‌بودیم و این طوفان روزانه را که عبارت است از درگیری‌های روزمره مثل انواع بیماری‌هایی که انسان‌ها را تهدید می‌کند و یا نوساناتِ مادّی که برای هرکس پیش می‌آید و همچنین درگیری‌های خانوادگی و غیره را نداشتیم.

405            ای‌بسا اصحــابَ کــهــف اندر جهان             پَهلُوی تو  پیشِ تو هست این زمان

هم کشتی نوح هست هم آن غاری که اصحاب کهف به داخل آن رفتند. ما آن‌قدر در مادّیات و مسائل روزمره غرق شده‌ایم که نه آن کشتی نوح را می‌بینیم و نه غار اصحاب کهف و چشم ما به‌ قدری متوجه مادّیات شده که از این معنویات برگشته‌ایم. به‌عبارت‌دیگر، عینکی به چشممان زده‌ایم که به‌جز مادّیات چیز دیگری را نمی‌بینیم. ما باید عینک معنی‌بینی به چشم بزنیم. ای‌بسا انسان‌های کاملی هستند مثل این اصحاب کهف که در بین مردم و در تاروپود اجتماع با دیگران زندگی می‌کنند؛ ولی باطناً برتر از دیگران هستند و خداوند برای آنها تجلی پیدا کرده است. اینها هستند و همیشه هم هستند؛ منتهی چشم شناسایی و ذائقۀ بویایی لازم است که انسان‌های دیگر بتوانند آنها را ببینند و پیدا کنند و از دیگران تشخیص بدهند و بتوانند با آنها همنشینی کنند. آیا ما بیشتر دنبال افرادی می‌رویم که حرف‌ معنویّت می‌زنند و یا توجه به کسانی داریم که دنبال رونق بیشتر برای کار و کسب هستند و دائم دنبال این هستند که صفرهای حساب بانکی آنها بیشتر و بیشتر شود؟ زندگی با مادّیات می‌گذرد؛ ولی آیا همیشه باید دنبال مادّیات بود؟

406          غــاربــــا او یـــار با او در ســــرود           مُهر بر چشـم است و بر گوشــت چه سود

این پناهگاه غار اصحاب کهف امروز هم هست و با انسان‌های کامل هست. او در مصراع اول انسان کامل است و یار هم خداست. در سرود است یعنی در حال تماس و گفتگوست. او با یار در حال گفتگوست؛ ولی بر چشمت  تو مُهر بسته شدن زدی و همین مُهر را هم بر گوش سرت بسته‌ای و نمی‌بینی و نمی‌شنوی و چه سود از این حرف‌های من. باید این مُهر را از روی چشمت و از گوشت برداری تا بتوانی حرف‌های مرا بفهمی.

دنبالۀ داستان در قسمت چهارم.

Loading

15.1 حکایت آن پادشاه یهود که نصرانیان را می‌کشت – قسمت دوم

355          بهر عیسی جان سپارم سر دَهَم           صــد هزاران مِـنـتـش بر خود نــهم

می‌گوید که من به خاطر حضرت عیسی با کمال میل و منّت، حاضر هستم که جان خودم را فدا کنم. حتی سر خودم را هم در راه او با منت از دست بدهم و نثار قدمش بکنم. من با امتنان، جان خودم را فدا می‌کنم. این وزیر دغل‌کار این صحبت‌ها را می‌کرد درحالی‌که به هیچ‌کدام آنها اعتقاد نداشت.

356          جان دریغم نیست از عیسی ولیک          واقفم بر علم دیــنــش نیکِ نیک

نیکِ نیک یعنی خوبِ خوب. می‌گوید که من اصلاً مضایقه ندارم که جانم را در راه عیسی فدا کنم. همین الآن هم حاضرم که جانم را فدا کنم؛ ولی اگر بپرسید چرا جانم را فدا نمی‌کنم به این دلیل است که به جزئیات دین موسی واردم و به احکام او نقطه‌به‌نقطه واقفم و می‌خواهم زنده بمانم که آنها را برای شما بازگو کنم و شما را از سرگردانی نجات بدهم.   

357          حـیـف می‌آمد مرا کان دینِ پاک            در مـیـان جـاهلان گردد هــلاک

دینِ پاک در اینجا دین عیسویت است و هلاک در اینجا به معنی از بین رفتن است. می‌گوید اگر جان خودم را فدای عیسی نکردم حیفم می‌آمد که این دین پاک و مقدس در میان یک عده جاهلان و مردمی که او را نمی‌شناسند از بین برود.

358          شکر ایزد را و عیسی را که ما             گشته‌ایم آن کیشِ حق را رهنما

کلمۀ ما در ادب فارسی در خیلی از جاها به جای من به کار می‌رود.  سپاس عیسی را و تشکر عیسی را که هردوی اینها موجب شدند که این دین عیسویت از بین نرود و من را رسالت وظیفه دادند که شما عیسویان را راهنمایی کنم. اینجا به عیسویان می‌گوید که دین شما حق است درحالی‌که خودش اصلاً قبول ندارد؛ و در اینجا اول این است که خودش را رهنمای عیسویان به مردم بقبولاند. وقتی‌که آنها قبول می‌کنند که او رهبر آنهاست؛ آن وقت کاملاً می‌تواند آن افکار شیطانی خودش را به کار اندازد و باعث تفرقۀ آنها شود.

359         از یهـود و از یهــودی رسته‌ام            تــا به زُنّاری مــیــان را بسته‌ام

از یهود یعنی از یهودی‌ها و از یهودی یعنی از یهودی بودن. زُنّار یک رشته‌ای بود که زردشتیان به کمر خودشان می‌بستند و این هفتادودو رشته بود که به هم تابیده شده بود و این علامت هفتادودو فصل کتاب یَسنا بود و کتاب یَسنا یک قسمت مهمی از اوستا بود. درهرحال این آیین زردشتیان بود و معروف به آیین کُستی بستن بود و این آیین هنوز هم بین زردشتیان هست؛ و بعد به عیسویان در زمان عمر تحمیل شد که همه عیسویان باید زُنّار به کمر ببندند تا آنها شناخته شوند و مسلمانان با آنها ردوبدل تجاری و غیره نکنند. این وزیر شیطان‌صفت ادامه می‌دهد که من از اول از یهودی‌ها نجات پیدا کردم و زنّار بسته‌ام و باز همین زنّار است که مرا نجات داده و از کشتنم جلوگیری کرده.

360        دور دور عیسی اســت ای مردمان            بــشـنــوید اســرار کیــشِ او به جان 

می‌گوید الآن عهدالزمان حضرت عیسی است و از من اسرار و جزئیات دین عیسی را بشنوید. این وزیر که این حرف‌ها را به عیسویان می‌گوید می‌خواهد در مغز و فکر آنها رسوخ کرده و به آنها بقبولاند که جزئیات دین موسی پیش من است و من توسط این زنّار و خود عیسی و خداوند، زنده نگه‌داشته شدم که بتوانم این اسرار عیسویت را برای شما بگویم. توجه اینکه این وزیر، مشغول توضیح دادن به شاه است که وقتی من به دیار عیسویان رفتم؛ این مطالب را این‌طور و آن‌طور برای عیسویان خواهم گفت. این هم برای این بود که خیال شاه را به‌طور کامل راحت کند و شاه هم پس از شنیدن برنامه‌های وزیرش واقعاً خیالش راحت شد.

361          کرد با وی شاه آن کاری که گفت          خــلق انــدر کار او مانده شِگُـــفـت

این شاه یهودی همۀ کارهایی را که وزیرش گفته بود؛ کرد. دست و گوشش را برید و بینی‌اش را شکافت؛ سپس دستور داد تا او را پای دار بردند. مأمور شفاعتگر را فرستاد و او هم وزیر را شفاعت کرد و آخرسر هم او را به یک شهر دور عیسویان تبعید کرد. مردم که از این ماجرا آگاه شدند حیرت و تعجب فراوان کردند؛ چون از نقشۀ شوم این وزیر و شاه اطلاعی نداشتند.

362         راند او را جــانــب نصــرانــیــان          کرد در دعوت شروع او بعدازآن

شاه وقتی‌که بریدن دست و گوش و بینی او آماده شد؛ او را به شهر عیسویان تبعید کرد. وقتی به شهر عیسویان رسید؛ شروع کرد به تحقق بخشیدن به اندیشه‌های شیطانی خودش.

363            صــد هزاران مردِ ترسا سوی او          اندک‌اندک جـمـع شد در کـوی او

مردم او را باور کردند که برای دین ما و پیامبر ما دست‌هایش و گوش و بینی‌اش را ازدست‌داده و او قطعاً به عیسی و عیسویت ایمان دارد؛ بنابراین دور او گرد آمدند و در محل او ازدحام کردند تا دربارۀ دین عیسی از او بشنوند و به قول خودش اسرار راز کار را آگاه شوند.

364          او بــیــان می‌کرد بــا ایشـان به‌راز           سِرِّ انگَـــلــیــون و زنّــار و نـــمــاز

«به‌راز» یعنی مطالبی که من به شما می‌گویم از راز و جزء اسراراست. «انگلیون» یک کلمۀ یونانی است و چندین معنی دارد. در ادب یونانی به معنی خبر خوش و مژده است. معنی دیگرش انجیل است. چون در آن روزها کتاب انجیل خودشان را در پارچه‌های هفت‌رنگ می‌پوشیدند؛ به پارچه‌های رنگارنگ هم انگلیون می‌گویند. در اینجا منظور «انجیل» است. نماز هم در اینجا هیچ ارتباطی به یک مذهب خاص ندارد و «نماز» یعنی روی آوردن به‌سوی خدا در هر مذهب و کیش و آیینی. او (وزیر بد نیّت) به‌طور رازگونه با آن عیسویان صحبت می‌کرد که راز زنّار و سرّ انجیل چیست و مطالبی دیگر که عنوان می‌کرد که در آینده بتواند مقاصد شوم خود را به اجرا بگذارد. به‌عبارت‌دیگر مشغول مقدمه‌سازی برای بهره‌برداری آینده بود.

365         او به‌ظــاهــر واعـــظ احــکــام بود             لــیــک در باطــن صــفــیـر و دام بود

«صفیر» در گذشته داشتیم؛ یعنی صدای مرغان را تقلید کردن. این وزیر دورو درظاهر مشغول رسانیدن دستورات دین عیسی به مردم بود و به‌ظاهر داشت وعظ می‌کرد که این‌طور و آن‌طور باید این دستورها را به‌جا بیاورید؛ ولی درواقع او یک صفیر و یک دام گسترده بود و شنوندگان خود را تحت تأثیر سخنانش قرار داده بود.

366          بهر این بعضی صحابه از رسول          مُلــتــمس بودند مـکـرِ نفسِ غـــول

صحابه جمع صاحب است اصحاب هم گفته می‌شود. ملتمس یعنی التماس‌کننده. غول هرگونه موجود فریبنده و گول‌زن است. در افسانه‌های قدیمی هست که موجودی در بیابان‌ها هست که سر راه مسافران را می‌گرفت و می‌پرسد به کجا می‌روید و بعداً راه را اشتباهی نشان می‌داد و آنها را گمراه می‌کرد و اسم این گمراه‌کننده غول بود. به‌ طورکلی کار غول، گمراه کردن است. در اینجا مولانا از داستان خارج می‌شود و به پند و اندرز می‌پردازد و می‌گوید مردمی که به دنبال این غول‌ها می‌روند و گول می‌خورند؛ این نفس امارۀ آنهاست که گول می‌خورد و نه خود آنها و برای همین بود وقتی‌که یاران پیامبر (صحابه) دور او جمع می‌شدند و از او خواهش می‌کردند که تو از این نفس اماره برای ما بگو که چگونه می‌شود که نفس امارۀ ما گول می‌خورد و آن غول چه می‌کند.

367         کــو چه آمـیـزد ز اغــراضِ نهان          در عبادت‌ها و در اِخلاٌصِ جان

کو یعنی که او و منظور نفس اماره است. اخلاص جان یعنی خلوص نیّت. مردم با خلوص نیّت از پیامبر می‌پرسیدند که چگونه این نفس اماره این غرض‌ورزی‌ها را بدون اینکه ما متوجه بشویم با این خلوص نیّت ما می‌آمیزد؛ درحالی‌که ما از دل‌وجان مشغول عبادت هستیم چگونه آلوده می‌شود؟

368        فضلِ طاعت را نجـسـتـنـدی از او          عیب ظـاهر را نجــسـتـنـدی که کو

«فضل به معنی ارزش و اعتبار و آن چیزی است که در دین، اسمش را ثواب می‌گذارند. ظاهر در مصراع دوم یعنی کارهای جسمانی روزمره که ما می‌کنیم و ظاهر آنها پیداست. بعضی از یاران پیامبر خدا را بدون شک با خلوص نیّت به‌طور ناب و تمام اطاعت می‌کردند و می‌پذیرفتند و می‌گفتند که به ما بگو چگونه نفس ما گول می‌خورد؛ ولی نپرسیدند که ثواب ما در مقابل این عبادت چیست و ارزش آنها چقدر است. می‌گفتند برای ما بگو که چگونه ممکن است که گول بخوریم؛ ولی از عیب‌هایی که در ظاهر کارشان بود نمی‌پرسیدند.

معمولاً پیروان یک پیامبر وقتی دور او جمع می‌شوند از او می‌پرسند اگر ما فلان کار را بکنیم چه می‌شود و چه اجر و پاداشی خواهیم گرفت؛ ولی آنها این را نمی‌پرسیدند و دنبال این بودند که چگونه نفس آنها گول می‌خورد. عبادت‌کنندۀ واقعی خداوند کسی است که دنبال پاداش‌هایی- مثل چند تا غرفۀ بهشت را خدا به من خواهد داد و چند تا حوری و غلمان به من می‌رسد و امثال اینها- نباشد و برعکس دنبال این باشد که چگونه نفس خودش را در مقابل غول و یا غول‌ها حفظ کند و چگونه اجازه ندهد که نفس اماره‌اش بر او چیره شود؛ و چگونه گمراه نشود.

369        مــوبـه‌ مــو ذره‌ به‌ ذره مــکر نــفـس           می‌شناسـیـدنــد چون گل از کــرفس

مو‌به‌ مو و ذره‌ به‌ ذره یعنی جزء به‌جزء. می‌شناسیدند یعنی بازمی‌شناسیدند؛ یعنی پیغمبر که می‌گفت می‌شناختند. گل یعنی گل سرخ و کرفس در اینجا معنی دیگری دارد و یک گیاه خودروی بیابانی مثل علف است که به هیچ دردی هم نمی‌خورد و به آن‌هم کرفس می‌گویند. پیامبر به این التماس‌کنندگان و درخواست‌کنندگان جواب می‌داد و به آنها می‌گفت: چه کسانی می‌توانند که شما را گمراه کنند و غول‌های شما چه اشخاصی هستند. چگونه شما آنها را بشناسید و چگونه از آنها پرهیز کنید. شنوندگان‌ هم موبه‌ مو گوش می‌کردند و دقت می‌کردند و سعی می‌کردند که این روش‌های گفته‌شده توسط پیغمبر را یاد بگیرند و در زندگی‌شان به کار بندند. ببینید چقدر فاصله است بین گل سرخ و علف بیابانی؛ همین‌قدر هم فاصله است بین حرف‌های درست و نادرست.

370            موشکافان صحابه هم در آن           وعظ ایشان خــیــره گشتــنــدی به جان

موشکافان ‌همان یاران پیغمبر هستند که مطالب را موشکافی می‌کردند و با کمال دقت اینها را یاد می‌گرفتند. باریک‌ بین بودند. کسانی که موشکاف بودند؛ افرادی بودند که قادر بودند یک موی به آن باریکی را بشکافند و نه اینکه واقعاً یک نخ مو را بردارند و با وسیله‌ای مخصوص آن را دو نیمه کنند ولی این افراد می‌توانستند که صحبت‌ها را بسیار با دقت بررسی کنند و صحیح و ناصحیح بودن آنها را تشخیص دهند. منظور مولانا از اینکه باریک‌ بین و نکته‌ سنج باشید؛ خیلی دقیق بوده و به جزئیات اهمیت بدهید. خیره در مصراع دوم یعنی حیرت‌زده. البته معانی مختلف دارد مثلاً می‌گویید فلان کس در چیزی خیره شده و به فکر فرورفته و شاید خودش هم نمی‌داند به چه فکر می‌کند. یک وقتی خیره یعنی نادان و یک وقتی هم خیره یعنی متعجب. حالا اینجا به معنی تعجب آمده. این مسائلی که پیغمبر عنوان می‌کرد دربارۀ گول زدن و آن عوامل فریبنده و گول خوردن نفسی که خیلی آماده است برای پذیرش گمراهی شنوندگان تعجب می‌کردند و با کمال دقت گوش فرا می‌دادند و ارشاد می‌شدند.

371            دل بــدو دادند تــرســایان تـمـام             چــه باشد قُــوّتِ تــقــلــیــدِ عـــام        

تقلید که به معنی پیروی کردن است اینجا به معنی گردن نهادن است به سنت و عقاید عمومی در برابر یک ایمان حقیقی. این معنی واقعی تقلید در عرفان است یا به‌عبارت‌دیگر اگر کسی کورکورانه دنبال کس دیگری رفت درحالی‌که ایمان حقیقی داشت و حاضر شد از ایمان واقعی خودش بگذرد و به دنبال کردن دیگری ادامه دهد؛ این می‌شود تقلید.  این شخص، کورکورانه تقلید کرده است برای اینکه چشم دلش کور شده و دیگر آنچه باید ببیند؛ نمی‌بیند. این عیسویان که حرف‌های وزیر مکار را می‌شنیدند هر چه را او می‌گفت تسلیمش می‌شدند و باور می‌کردند و می‌پذیرفتند و فرمان‌برداری می‌کردند. در مصراع دوم، مولانا می‌پرسد که ارزش این تقلید کورکورانۀ عوام چقدر است و جواب اینکه هیچ‌گونه ارزشی ندارد.

372           در درون سـیـنه مهرش کاشتـنـد           نایبِ عیسی‌اش می‌پنداشتند

محبت او را در دل خودشان جا دادند و خیال می‌کردند که این وزیر در واقعیت جانشین حضرت عیسی است. او نفس امارۀ آنها را گول زده بود واز عقاید خودشان جدا کرده و عقیدۀ خودش را جانشین کرده بود.

373           او به‌سرّ دجّالِ یک‌چشم لــعــین           ای خدا فریاد رس  نـعـم ‌الـمُعـیـن

به‌سرّ یعنی در نهان. لعین یعنی لعنت شده. دجّال یعنی بسیار دروغ‌گو. گاه‌ به‌گاه افراد یک‌چشمی هستند که بسیار دروغ‌ گو هستند و در یک جامعه پیدا می‌شوند و می‌آیند و مردم را به‌ شدت فریب می‌دهند و گول می‌زنند واو یک مردی است لعنت شده از طرف خداوند. او بر خری سوار است و گروه زیادی از مردم دنبال او و خرش می‌روند که در دورۀ آخرالزمان پیدایش می‌شود. مولانا می‌گوید این وزیر لعنت‌شدۀ خداوند هم مثل همین دجّال بسیار دروغ‌گوست و درست مثل آن دجّال یک‌چشم لعنتی است. این دجّال‌ها در هر زمان هستند و همیشه دنبال گول زدن و منحرف کردن افراد هستند. ما باید سعی بر این کنیم که دجّال‌شناس باشیم. «نعم‌ المعین» یعنی بهترین کمک‌کننده. معاون هم به همین معنی کمک‌کننده است. می‌گوید این وزیر مکار در نهانی واقعاً یک دجال بسیار دروغ‌ گو بود مثل همان دجالی که وعده داده شده. در بیت مصرع دوم می‌گوید خدایا به فریاد ما برس. ای خدایی که بهترین کمک‌کنندگان هستی به ما کمک کن؛ زیرا هرزمانی ممکن است این دجّال‌ها پیدا شوند.  

374             صد هزاران دام و دانه ست ای خدا          ما چو مرغــان حریــص و بینوا    

تودۀ مردم در این بیت به مرغانی تشبیه شده‌اند که حریصانه و بیچاره‌ وار دنبال دانه هستند و غافل از وجود دام‌هایی که  به دست این‌گونه دجّال‌ها سر راه آنها گذاشته و برای آنها گسترده شده است. در سر راه هرکسی در زندگی دام‌های فراوانی هست که آنها این دام‌ها را نمی‌بینند؛ اما عجیب است که دانه در دام را می‌بینند. چون دانه را می‌بینند و دام را نمی‌بینند و حرص هم می‌زنند می‌روند به‌طرف دام و فوراً گرفتار آن دام می‌شوند. مولانا معتقد است که این حرص و طمع است که جلو دید باطنی انسان‌های حریص و بینوا را می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد که دام را ببینند.

375            دم‌ بـه‌دم مـــا بـــســـتۀ دام نـــویـــم            هریکی گر باز و سیمرغی شویم  

نویم یعنی تازه‌ به‌ تازه‌ایم. دم‌ به‌ دم ما گرفتار یک دام تازه‌ای هستیم. حتی اگر باز و شاهین بلندپرواز هم بشویم و به بلندآسمان ‌هم اوج بگیریم؛ باوجوداین، دام در انتظار ماست. انسان‌ها نباید خیال کنند که رها شده‌اند و همیشه باید هوشیارانه مواظب دام‌ها باشند. دائماً انسان‌ها در معرض خیانت نفس اماره خودشان و گول خوردن هستند؛ و درخطر خشم و خودپرستی و خودبینی مطلق و خودبزرگ‌ بینی خودشان هستند.

376           می‌رهانی هــر دمــی ما را و باز            سوی دامــی می‌رویم ای بی‌نیاز

خدایا تو به خاطر محبت و رأفت و لطفی که داری  وقتی ما در دامی اسیر می‌شویم از راه می‌رسی و ما را از آن دام نجات می‌دهی. ای خداوند (ای بی‌نیاز) ما دوباره می‌رویم و در دام دیگری می‌افتیم. این است که در دو بیت قبل، التماس می‌کند به خدا که ما را کمک کن و به فریاد ما برس. این دام‌ها را کسی در راه ما قرار نداده و درواقع این نفس امارۀ ماست که بر سر راهمان قرار داده است. این نفس اماره، ما را امر می‌کند به بدی‌ها و زشتی‌ها و دام‌ها و ما باید با این نفس، سرسختانه مبارزه کنیم.

377           ما در این انــبــار گــنـدم می‌کنیم             گـنـدمِ جــمع آمده  گم می‌کنم

می‌گوید تصور کنید که یک انباری دارید و شما مرتب آنچه گندم به دست می‌آورید به انبار می‌ریزید؛ ولی آخر کار می‌بینید گندم‌ها نیست. کجا رفت این گندم‌ها؟ این فقط یک مثال است و در واقعیت انبار، قلب شماست. سخنان خوب و مثبت و معرفت‌بار و معنویت‌دار را داریم در قلب خودمان انبار می‌کنیم؛ ولی یک وقتی دنبالش می‌رویم می‌بینیم که قلب ما از همۀ اینها خالی است. پس کجا رفتند این‌همه معرفت و معنویت‌ها؟ اگر در قلب ما می‌ماند که ما گول نمی‌خوردیم حالا چه شد؟ یک‌مرتبه همۀ آنها را گم می‌کنیم.

378             می نیندیشیم آخر ما به هوش          کین خَلَل در گندم است از مکر موش

به هوش یعنی از روی عقل و اندیشه. خلل یعنی نقصان و کمی. مکر موش  کنایه از نفس اماره است. هوس‌های نفسانی همان کاری را می‌کند که یک موش می‌کند. پس از مشاهدۀ انبار خالی شما به فکر فرومی‌روید که این گندم‌ها کجا رفتند؟ بعد فکر می‌کنید که باید موش یا موش‌هایی باشند که این گندم‌ها را دزدیده‌اند و خورده‌اند و آن موش، نفس امارۀ خود ماست.

379            موش تا انبار مــا حُفره زده‌است           وز فَـنَـش انبار ما ویران شـده‌اسـت

حفره یعنی یک راه زیرزمینی و یا نَقب. فنش یعنی مهارت‌هایش. درواقع بوده است فنّش به دلیل ریتم شعری، تشدید آن برداشته شده. در این بیت می‌گوید اگر درست فکر کنید تشخیص می‌دهید که موشی به انبار آمده و گندم‌ها را برده است. موش، نفس امارۀ ماست که در زیرزمین، نقب می‌زند و حفره‌های نامرئی به وجود می‌آورد و ما آن را نمی‌بینیم و به همین دلیل است که نقصان و خرابی در انبار ما و یا در قلب و وجود ما پیدا شده.

380            اول ای جان دفع شرّ موش کن           وان گهان در جمع گـنـدم جوش کن

جان یعنی ای جان من و عزیز من. جوش کن یعنی جوش بزن. مولانا با کمال مهربانی می‌گوید ای عزیز من، ای برادر من، اول این موش را باید از بین ببری و او را نابود کنی و بعدش بروی دنبال گندم جمع کردن و زحمت گندم جمع کردن و انبار کردنش برایت باقی می‌ماند. مولانا باز تأکید می‌کند که اول این وسوسه‌های شیطانی موش‌مانند را از انبار قلبت و وجودت بیرون کن و از بین ببر تا بتوانی آن ذخایر معنوی را که در وجودت جمع کردی در امان نگه‌داری و برای تو ذخیره گردد. مولانا معتقد است که تمام این معنویت‌هایی که یک نفر در انبار وجود خودش ذخیره می‌کند و یا معنویاتی که کسب می‌کند همه را خداوند به تو می‌دهد و چیزی را که خداوند به تو می‌دهد با مسؤولیت همراه است و تو مسؤول نگه‌داری آن هستی و برای نگه‌داری آن باید نفس اماره را که جمع جمیع خواسته‌های فسادآفرین و غیرضروری هستند از خودت دور کنی و به خودت راه ندهی وگرنه موش مخرب پیدا می‌شود و انبار وجودت را خالی می‌کند.

381            بشـنـو از اخبار آن صدرِ صدور          لا صلوةَ تَــــمَّ اِلّا بــــالــحُضور

صدرِ صدور لقب پیامبر اسلام است و معنی لغوی و اصلی آن یعنی بزرگ بزرگان و خواننده نباید توجه خود را به این معطوف بدارد که آیا واقعاً پیغمبر اسلام، بزرگ بزرگان بود یا نبود. بیاید و تفکر خود را به این معطوف بدارد که این صحبت‌ها دارد در پیشگاه عرفان مطرح می‌شود و معنی لغوی صدر صدور در اینجا اصلاً مطرح نیست؛ و دنبال این بروید که این بزرگ بزرگان (هرکسی که هست) چه چیزی گفته است و پیام او چگونه است. در مصراع دوم لا صلوة یعنی نماز نیست. تَمَّ یعنی تمام و کامل. اِلّا یعنی مگر. بالحضور یعنی حضور قلب. حضور قلب یعنی زمانی که در پیشگاه خداوند ایستاده‌اید و در حال نمازخواندن و راز و نیاز هستید باید هیچ‌چیز دیگر را در نظر نداشته باشید و به فکر پیدا کردن گمشده‌های خود نگردید. حالا درصورتی‌که این حضور قلب را نداشته باشی آن وقت نمازت مورد قبول نیست.

اگر کسی توانست این حضور قلب را در خود براثر تکرارهای متعدد و یا هر روش دیگری که می‌داند به وجود بیاورد آن وقت نفس امارۀ خودش را خیلی آسان‌تر می‌تواند مهار کرده، از بین ببرد؛ چون در اثر قابلیت داشتن حضور قلب، نفس امارۀ او خودبه‌خود ضعیف می‌شود و قدرت این را به دست می‌آورد که در هر زمان که این نفس ماجراجو به سویش روی آورد او را از بین ببرد؛ و درصورتی‌که این عمل او مرتب تکرار گردد؛ نفس امارۀ او کم‌ کم و رفته‌ رفته از بین خواهد رفت. یکی از مزایای عبادت کردن، هرگونه عبادتی باشد در هر دین و فرقه و مذهب و آیینی؛ اگر خالصانه باشد کوبیدن نفس اماره است و این عملی نیست مگر حضورقلب واقعی پیدا کردن در نزد حقیقت الهی.

382               گر نه موشی دزد در انبار ماست           گـنـدمِ اعـمـالِ چِـل ساله کجاست؟

چل ساله منظور عدد چهل و سن چهل‌ساله نیست منظور حدود یک عمر. اگر انبار ما این موش مخرب و گندم خور را ندارد؛ پس این‌همه رازونیازها و عبادت‌ها و نمازخواندن‌ها و اطاعت امرها چه شده و به کجا رفته است و چرا انبار ما خالی است. معلوم می‌شود که موشِ هوی و هوس، آنها را دزدیده.

383               ریزه‌ریزه صدق هرروزه چرا          جــمع می‌ناید در ایـن انبار ما

صدق یعنی صداقت. کسی که صادق است کسی است که باطنش با ظاهرش یکی باش و یا کسی که زبانش که مطلبی را می‌گوید عین همان مطلب هم در قلبش باشد؛ حالا به فرض اینکه در طول عمرمان با صداقت و راستی و درستی یک جمع‌آوری معنوی کردیم. حالا کو و کجاست و چه شد. باز گول خوردیم و آن صفات ما می‌بایستی مانع می‌شدند که ما گول بخوریم؛ ولی وسوسه‌ها هم بوده و به همراه صداقت ما مقداری هم خواهش‌های نفسانی هم بوده است. پس صداقت لازم است؛ ولی کافی نیست و استمرار آن‌هم لازم است.

دنبالۀ داستان در قسمت سوم

Loading

14.1 حکایت آن پادشاه یهود که نصرانیان را می‌کشت – قسمت اول

این داستان دارای شانزده قسمت است. مولانا اندیشه‌های عرفانی فلسفی خودش را ضمن داستان‌ها بیان می‌کند و منظورش هم به‌هیچ‌وجه داستان‌سرایی نیست. او داستان‌ها را از منابع و مأخذهای دیگری اقتباس می‌کند و آنها را آماده می‌کند برای پند و اندرزهای خوانندگان خود و خودش را مقیّد به توضیح جزئیات داستان هم نمی‌کند؛ چون همان‌طور که گفته شد منظور او داستان‌سرایی نیست. گاهی داستان‌های شبیه به هم را که از چند جای مختلف گرفته در هم می‌آمیزد و بنا به سلیقۀ خودش بیان می‌کند؛ ولی اصل داستان‌ها را خلق نکرده؛ بلکه یک ساختار آماده شده است برای اندیشه‌های عرفانی و فلسفی. این داستان پادشاهی که نصرانی‌ها را می‌کشت از کتابی گرفته شده به نام قصص‌الانبیاء یعنی داستان‌های پیامبران و شخصی به نام خلف بن نیشابوری آن را تألیف کرده است. زمان این داستان متعلق به دوران اولیۀ مسیحیت است. هدف آن تعریف تاریخ نیست؛ بیشتر دربارۀ اشکالاتی است که بین مردم است و گرفتاری‌هایی که پیش می‌آورد؛ بیان می‌کند. داستان بر این اساس است که در روزگاران بسیار قدیم و دور، یک پادشاه یهود بود که به‌شدت با عیسویان مخالفت می‌ورزید و در دل داشت که کلیه عیسویت را براندازی کرده، از بین ببرد.  به نظر خودش حضرت موسی و حضرت عیسی را که به‌راستی یک روح واحد بودند؛ مخالف یکدیگر می‌پنداشت و تصور می‌کرد که اینها مخالف یکدیگر هستند.

این شاه، وزیری داشت بسیار نیرنگ‌باز و ازلحاظ کرداری، زیرک و تزویرکار و می‌کوشید که به هر نحو که شده شاه را در براندازی عیسویان کمک کند.  این اصل داستان است. در پی این داستان، مولانا نشان می‌دهد که بعضی‌اوقات دام راه و تزویر و حیله در پشت پردۀ مذهب پنهان می‌شود و گرگ‌هایی که  لباس میش‌ها به تن کرده‌اند در میان مردم و تاروپود قشرهای مردم، راه پیدا کرده‌اند و این کار چه زیان‌هایی در بین مردم به وجود می‌آورد. آنچه اصل کار است اینکه به نام مذهب، افکار نادرست خود را پیاده کردن است. این در طول تاریخ بوده و باید در نظر گرفته شود که آنچه در طول این داستان طولانی، بررسی می‌شود؛ ارتباطی به هیچ مذهب خاصی ندارد که مولانا بخواهد یک مذهب را در مقابل مذهب دیگر برتر بداند و یا پیروان یک مذهب را علیه پیروان مذهب دیگر تحریک کند. برای اینکه مولانا پیرو اصل وحدت مذاهب است و بنابراین برای تمام مذاهب و پیروان همۀ آنها احترام و حرمت قائل است. مولانا به علت نداشتن تعصب یک فرد سنّی است. در بین مردم اهل تسنن و اهل تشیّع مخالف یکدیگر بوده‌اند و همین ‌الآن هم می‌بینیم که شیعه‌ها و سنّی‌ها چقدر باهم اختلاف دارند. ولی این مولانای سنی بارها و بارها از پیشوای شیعیان که علی است به بهترین وجهی در مثنوی ستایش می‌کند. این دلیل این است که مولانا در مذهب خودش هیچ تعصبی ندارد.  آنچه را که مولانا در این داستان می‌گوید در هر مذهب و در هر کیش و آیینی ممکن است روی دهد. مولانا در طی این داستان مهم‌ترین اندیشه‌های عرفانی خودش را بیان می‌کند؛ بدین ترتیب که مثل همیشه شخصیت‌های مختلف را در نظر می‌آفریند و آنها را روبه‌روی هم قرار می‌دهد. افکار مخالف و موافق را از زبان آنها بیان می‌کند و یا به‌عبارت‌دیگر آنها را به مناظره وادار می‌کند و آخر کار از مناظرۀ آنها که خودش بر زبان آنها نهاده؛ نتیجه‌گیری درست می‌کند. این روش بسیار خوبی است که مولانا در مثنوی معنوی به کار می‌برد. کوشش مولانا این است که در این داستان، آن ساختار اندیشۀ عرفانی را در ذهن خوانندگان و یا شنوندگان خودش ایجاد کند. می‌کوشد که آنها را به تفکر صحیح وادار کند و بهره‌برداری از این داستان که مقدمۀ کمی از آن ذکر شد؛ چند چیز است: یکی دقت فراوان در سراسر داستان. دوم، توجه به پیام مولانا و نه خود داستان. از عمق داستان، پیام آن را کشف کردن و بیرون کشیدن که تعصبی در کار نیست و اندیشه‌های عرفانی و طرز اندیشیدن عرفا و طرز درست فکر کردن را می‌آموزد و در مقابل، عواقب وخیم و مخربی را که آن روش‌های نادرست به وجود می‌آورند؛ می‌خواهد متذکر شود.

تفسیر:

324          بود شــاهــی در یهودان ظلم‌ ساز           دشمن عـــیســـی و نصـــرانی‌گُـــداز

ظلم‌ساز یعنی ستمگر. نَصرانی به پیروان حضرت عیسی گفته می‌شود. برای اینکه حضرت عیسی در شهر بیت‌المقدس به اسم ناصره بود که نصران هم به آن گفته می‌شود. نصرانی‌گداز یعنی نصرانیان را اذیت و آزار دادن.

325          عــهـد عــیسـی بود و نوبت آنِ او           جــانِ مـــوســـی او و مــوسی جــان او

عهد عیسی بود یعنی زمان پیامبری عیسی بود. در مصراع بعد، دو کلمۀ او که دو بار آمده؛ هردو اشاره به حضرت عیسی است. در مصراع دوم یعنی عیسی جان موسی و موسی جان عیسی و به‌عبارت‌دیگر این دو باهم هیچ فرقی ندارند و هر دو یکی هستند. در میان فرستادگان خداوند فرقی وجود ندارد؛ زیرا همۀ آنها فرستادۀ یک منبع و مرکز هستند و همگی از یک جا فرمان می‌گیرند.

326          شـــاه احـــوَل کرد در راه خـــدا           آن دو دمســــازِ خـــدایــــی را جــــــدا

اَحوَل یعنی دوبین و یا لوچ. مثل شخصی که مادرزاد هر چیزی را دوتا می‌بیند. درواقع شاه، کژبین بود و  درست نمی‌دید و دوتا می‌دید و گرفتار هوی و هوس‌های نفسانی و شیطانی شده بود. دمساز یعنی رفیق و آن دو دمساز را که یکی حضرت عیسی و دیگری حضرت موسی بودند از هم جدا می‌پنداشت و تصور می‌کرد که این دو باهم فرق دارند. نمی‌توانست ببیند که بین آن دو، دوییّت وجود ندارد.

327         گــفت اســتاد احولی را  کــانـدر آ           رَو بــــرون آر از وثــــاق آن شیشه را

استاد، یک بقال واَحوَل هم یک لوچ و یا دوبین است. کاندرآ یعنی بیا اینجا. وثاق یک کلمۀ ترکی است به معنی اتاق. اینجا مولانا از داستان اصلی خارج می‌شود و با شروع داستانی دیگر مطالب عالی‌قدر خودش را ادامه می‌دهد. در بیت بالا می‌گوید یک بقالی شاگرد خودش را صدا می‌کند و می‌گوید که برو توی آن اتاق و آن شیشۀ روغن را بیار.

328         گفت احَوَل زان دو شیشه من کدام           پــــیش تــــو آرم بــکــن شَــرح تــمــام

بکن شرح تمام یعنی کاملاً برای من روشن کن که کدام شیشه را برای تو بیاورم.

329         گفت استاد آن دو شیشه نیست رَوُ          اَحوَلـــی بــگــذار و افزون‌بین مشو

احولی بگذار یعنی این لوچ بودن را کنار بگذار و از این دو دیدن دست‌بردار. آنجا فقط یک شیشه هست.

330         گفت: ای اُستـا مرا طــعــنه مزن           گفت اُسـتــا: زان دو یــک را در شـــکن

طعنه زدن در اینجا منظور ریشخند کردن و کنایه زدن است. استاد چون دید این شاگرد پافشاری می‌کند و مصمم است که دوتا شیشه هست؛ به شاگرد خود گفت خوب اگر دوتاست یکی را بشکن و دومی را بیار.

331        شیشه یک بود و به چـشمش دو نَمود          چون شــکــست او شیشه را دیگر نـبـود

دیگر نبود یعنی دیگر شیشه‌ای وجود نداشت. شاگرد، احول بود که یک شیشه را دوتا می‌دید. اگر بخواهیم دربارۀ یکی از پیغمبران خدا، ارزشش او را کاهش بدهیم و فکر نادرست دربارۀ او بکنیم مثل این است که دربارۀ پیغمبر خودمان هم همان کار را کرده‌ایم و اگر یکی را بشکنیم درست مثل این است که دومی را هم شکسته‌ایم. این کار ما در اثر دوبین بودن خود ماست. این مثال مولانا در دو جای دیگر هم هست که از آن استفاده شده. یک کتابی هست به نام مرزبان‌نامه نوشتۀ شخصی است به نام استهبد و یکی هم در اسرارنامه عطار نیشابوری نوشته شده. مولانا به‌احتمال زیاد به این اسرارنامه هم توجه داشته؛ زیرا به اسرارنامه عطار خیلی ارادت می‌ورزید. زمانی که مولانا دوازده‌ساله بود به همراه پدرش از بلخ، کوچ کرد. در سر راه به نیشابور رسیدند و در نیشابور با عطارِ، ملاقاتی کردند و وقتی عطار، مولانای دوازده‌ساله را دید با او صحبت‌هایی کرد و چیزی شنید از مولانا که به پدرش که بهاءولد بود؛ گفت که قدر این گوهر یک‌دانه را بدان که روزی عارفی خواهد شد که جهانی را به آتش خواهد کشید و کتاب اسرارنامۀ خودش را که تازه تمام کرده بود به این جوان دوازده‌ساله هدیه کرد. این کتاب اسرارنامۀ شیخ عطار را مولانا همیشه با خودش داشت که در مثنوی معنوی پرتو و اثر این اسرارنامه را در بسیاری از جاها مشاهده می‌کنیم؛ و حالا مولانا به داستان برمی‌گردد.

332          چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم          مــرد اَحوَل گردد از مَــیلان و خشم

شد در بیت اول یعنی رفت. مَیلان تغییر شکل یافته مَــیَــلان است و مَـیَلان یعنی جمع میل و خواهش‌هاست.  وقتی‌که شاگرد بقال، یک شیشه را شکست و دیگر شیشه‌ای باقی نماند مولانا نتیجه‌گیری می‌کند که انسان هم به علت پیروی کردن از هوی و هوس‌ها و خشم‌ها و از نفرت‌ها به‌ طور تدریجی دچار لوچی و کج‌بینی می‌شود و نه چشم سرش بلکه چشم دلش دوتا و کج می‌بیند و باعث می‌شود که اصلاً این تعادل روحانی‌اش به هم بخورد. تصورات ذهنی و هوی و هوسی که نفس‌پرستان دارند چنان اشتباه آور و فتنه‌انگیز می‌شود و چنان اشتهاآور می‌شود و به خطا می‌اندازد که دچار دگرگون شدن حقیقت در نظر این شخص می‌شود. دوبینی درونی حقیقت را نمی‌تواند ببیند. یک عارف این‌طور نیست. یک عارف با نابود کردن این خیال وهم‌آور و پندار و تصور نادرست، خودش را از دوبینی می‌رهاند.

333        خــشـم و شــهــوت مَرد را احَـوَل کند           ز اســتــقـامــت روح را مُـبـدَل کـنـد

مرد منظور جنسیت نیست؛ به‌طورکلی یک انسان و یا یک آدم است. استقامت که ما به معنی پایداری به کار می‌بریم در اینجا یعنی راه راست و راه مستقیم. مُبدَل از تبدیل کردن است. می‌گوید وقتی انسان گرفتار بداندیشی و سوءنیت  شود دیگر نمی‌تواند حقیقت را ببیند؛ برای اینکه چشم دل و باطنش دچار لوچی و دوبینی می‌شود و حقیقت را برای آنچه هست نمی‌تواند ببیند؛ درنتیجه پیوندهای بی‌اساس و بی‌پایه برای او پیش می‌آید و به این پندارهای بی‌اساس، پناه می‌برد و آن وقت است که راه غلط را پیش می‌گیرد. این شهوتی که مولانا این‌قدر از آن بد می‌گوید؛ چه شهوتی است؟  شهوت هر چیزی که غیرضروری است؛ مثلاً شهوت پول و یا شهوت مقام و شهرت و منصب و شهوت خودپسندی و خودبرتربینی داشته باشد. این شهوت‌ها و یا شهوات مشابه کم‌کم انسان را در روح و روان، لوچ و دوبین می‌کند. ولی خــشــم  دفعتاً این کار را انجام می‌دهد؛ مخصوصاً اگر با شهوت توأم باشد. نبایستی که در تشخیص حقیقت، غرض‌ورزی کرد. وقتی آن پادشاه می‌گوید پیامبر من از آن پیامبر دیگر برتر است و یا خودش را برتر از پیروان آن پیغمبر بداند این غرض‌ورزی است و منطقی پشت آن نیست.

334          چون غرض آمد  هنر پوشــیــده شد         صد حـجـاب از دل به‌سوی دیده شد

معنی واقعی غرض خودبینی، بداندیشی، خودخواهی و فکر نادرست است. هنر در اینجا منظور هنرهای زیبا نیست. در اینجا به‌عنوان معرفت و معنویت است. حجاب هر چیز و مانعی است که بین چشم و حقیقت بیاید که چشم نتواند حقیقت را ببیند و سبب شود که چشم دل از مشاهدۀ حقیقت، محروم شود. می‌گوید به‌محض اینکه انسان دچار این بیماری‌های غرض‌ورزی شود دیگر دیدن حقیقت برای او بسیار دشوار می‌شود و به‌طور سمبولیک صد هزار حجاب و پوشش بین چشم دلش و حقیقت واقع می‌شود و او از دیدن حقیقت بازمی‌ماند. این سخن را اول افلاطون بیان کرد که غرض باعث حجاب می‌شود و مولانا از گفتۀ افلاطون گرفته است.

335         چون دهد قاضی به دل رُشوت قــرار          کِی شـنـاسد ظـــالـــم از مظلــوم زار

رشوت بدل قرار دادن یعنی هوس رشوه گرفتن. زار هم یعنی بیچاره. معنی این بیت اینکه وقتی قاضی هوس رشوه گرفتن به دلش راه بیابد؛ همین احساس او علامت غرض است و آن وقت دیگر نمی‌تواند که ظالم را از مظلوم تشخیص دهد و داوری و حکم او اشتباه و همراه با غرض‌ورزی است.

336          شـاه از حِــقـدِ جَــهــولانه چــنــان          گـشت اَحوَل کَــالاَمــان یــا رب امان

حِقد یعنی کینه و حسد. جهولانه از جهل است و به معنی نابخردانه. کـالاَمان  یا رب امان یعنی خدایا ما را پناه بده و یا ما به تو پناه می‌آوریم. می‌گوید این شاه بسیار کینه‌دارو حسود بود و خشم داشت. چنان دیدۀ باطنش کور شد که مردم عیسوی به امان آمدند و به خدا پناه آوردند و گفتند کالامان یا رب امان.

337          صد هزاران مؤمن مظلوم کُشت            که پــنــاهم دیــن مــوســی را و پُـــشت

مؤمن مظلوم یعنی باورمند بی‌گناه. در مصرع دوم می‌گوید من پشت‌وپناه دین موسی و حافظ این دین هستم و نباید اجازه دهم که دین دیگری بیاید و مقابل آن بایستد.

338        او وزیری داشت گــبر و عِشوه دِه            کــو بر آب از مــکر بربستی گــره

در اینجا گبر به معنی زردشتی نیست؛ چون معنی دیگری هم دارد و آن به معنی کافر است و در اینجا معنی کافر و خدانشناس را می‌دهد. بر آب گره بستن یعنی بسیار تردستی در حقه‌بازی و شعبده‌بازی داشتن. آب را نمی‌شود گره زد؛ ولی یک شعبده‌باز آب را جلوی افراد گره می‌زند. عشوه‌ ده یعنی فریبکار. پادشاهان بیشتر کارهای خود را به دست وزیرانشان انجام می‌دادند و این وزیر هم در مقامی بود که تقریباً هر کاری را که می‌خواست علیه نصرانیان انجام می‌داد.

339        گــفت ترســایان پــنـاه جان کنند           دیـــن خود را از مَـلِــک پــنـهان کــنـنـد

وزیر به شاه گفت ترسایان که همان عیسویان هستند (زیرا نصرانیان از ترس کشته شدن به جاهای مخفی پناه می‌آوردند کارهای خودشان را از ترس، مخفیانه انجام می‌دادند؛ بنابراین به آنها ترسایان هم می‌گفتند) هرچه هم تو آنها را بکشی آنها کارهای دینی‌شان را از تو قایم و پنهان می‌کنند و تو نمی‌دانی.

340         کم کُش ایشان را که کشتن سود نیست           دین ندارد بوی  مُشک و عود نیست

این بیچاره‌ها را کمتر بکُش که کشتن سودی ندارد. (عود یک چوب خوشبو) این‌ها دین خودشان و حتی خودشان را مخفی می‌کنند. دین که مُشک و عود نیست که تو بتوانی از بوی دین به آنها پی ببری و این کشتن‌ها راه چاره نیست. راه چاره، چیز دیگری است.

341         سِرّ پنهان است انــدر صـد غــلاف             ظاهرش بــا تو  چو تو باطن خلاف

غلاف پوشش است. وزیر ادامه می‌دهد و می‌گوید دین و باور، یک امر باطنی و درونی و قلبی است و ممکن است در ظاهر بگوید من دین تو را دارم  و من با تو هستم؛ ولی در پنهان ممکن است درست برعکس و مخالف گفتنش باشد.

342        شـــاه گفتش  پس بـگو تدبیر چیست              چارۀ آن مــکــر و آن تزویر چیست

شاه به وزیرش گفت حالا که آنها این مکر و تزویر را دارند به من بگو ما باید چه تدبیری به کار ببریم.

343       تــا نـمـانــد در جـهـان نصرانی‌ای              نـَی هویدا دین و نَــی پنهانی‌ای

شاه اینجا تعصب خودش را خوب نشان می‌دهد. وقتی از وزیرش می‌پرسد چه‌کار باید بکنیم که حتی یک نصرانی هم وجود نداشته باشد که نه دینش را آشکارا داشته باشد و نه پنهانی، این نهایت تعصب او را می‌رساند.

344        گفت ای شه گــوش و دسـتم را بِبُر            بینی‌ام بــشکــاف اندر حکم مُر

کلمۀ مُرّ به معنی تلخ است اما حکم مُرّ به معنی قاطع است برای اینکه حکمِ قاطع هم یک حکم تلخی است. این وزیر گفت ای پادشاه با یک حکم تلخی که صادر می‌کنی دستور بده که دست من را قطع کنند و گوش من را ببرند و بینی من را هم بشکافند. اینجا مولانا می‌خواهد مضرات تعصب را نشان دهد.

345       بعدازآن در زیــر دار آور مرا             تا بـخـواهـــد یک شـفـاعت‌گر مــرا

شفاعت‌گر کسی است که درخواست بخشش یک نفر را برای یک کسی دیگر بکند. به شاه گوشزد کرد که مرا زیر دار ببر  و شخصی را که قبلاً با او محرمانه قرار گذاشتی بفرست تا شفاعت مرا بکند و این یک حیلۀ آن وزیر بود.

346       بر مــنــادی‌گـاه کن این کار تو              بر ســر راهـــی که باشــد چارسو

منادی یک کلمۀ عربی و گاه یک کلمۀ فارسی است و یعنی محل و جای مخصوص منادی کردن و منادی یعنی شخصی که اخبار دربار و حکومت را با صدای بلند به اطلاع مردم می‌رساند. چارسو یعنی جایی که دو شاهراه یکدیگر را قطع می‌کنند و بسیار پررفت‌وآمد است؛ و حالا که می‌خواهی داری بر پا کنی این دار را هم بر سر همین چارسو بر پا کن.

347             آنگهم از خود بران تا شهرِ دور          تا دراندازم دریشــان شرّ و شــور

پس‌ازاینکه مرد از قبل معین شده مرا شفاعت کرد و تو مرا بخشیدی و از کشتن من صرف‌نظر کردی؛ مرا از شهر بران و به جای دوری تبعید کن. شرّ و شور به معنی فتنه و آشوب است. آن وزیرِ مکّار، ادامه داد که وقتی این کارها را کردی مرا به یک شهر دوری تبعید کن تا اینکه من در آن شهر بین عیسویان فتنه و آشوب به‌پا کنم. چنان آنها را روبه‌روی همدیگر قرار می‌دهم و بین آنها اختلاف می‌اندازم که آنها خودشان همدیگر را بکشند و خودشان باعث از بین رفتن خودشان بشوند. 

348            پس بگویـم من به‌سّر نصـرانـی‌ام          ای خــدایِ رازدان مــی‌دانـــی‌ام

وقتی بین عیسویان رفتم به آنها خواهم گفت که من یهودی نیستم و عیسوی هستم و عیسوی بودن خودم را پنهان کرده بودم و کسی نمی‌دانست و بالاخره پادشاه یهودیان بو برد و این بلا را به سر من آورد. من هم در اصل یهودی نبودم و مثل شماها عیسوی بودم. بعد دست‌هایم را به‌طرف بالا، بلند می‌کنم و به خدا خواهم گفت که ‌ای خداوند رازدان تو خوب می‌دانی که من راست‌گو هستم.

349            شاه واقــف گشــت از ایمانِ من            وز تعصب کرد قصــد جــان مــن

آن شاه یهودی آگاه شد از باور من، یعنی عیسویّت من و از تعصبی که شاه داشت خشمگین شد و خواست که خون من را بریزد و مرا بکشد.

350           خواستم تا دین ز شه پنهان کــنـم             آنکــه دیــن اوست ظــاهر آن کنم

من خواستم این دین عیسویت را که دارم از نظر شاه یهود، پنهان بکنم و تظاهر به یهودی بودن کنم و خودم را یهودی نشان بدهم.

351           شاه بویی بــرد از اســرار مــن              مــتـهـم شد پـیـش شه گــفـتـار مـن

متهم یعنی بی‌اعتبار و بد شناخته‌شده. بویی برد یعنی نشانه‌ای دریافت کردن و اثری را درک کردن. شاه بالاخره راز من را دریافت و دیگر حرف‌های مرا قبول نداشت.

352          گفت: گفتِ تو چو در نان سوزن است           از دل مــن تـا دل تو روزن است

353         من از آن روزن بدیدم حــال تو           حال تو دیـدم نــنوشــم قـــال تــو

شاه گفت که‌ای وزیر من بو بردم که این حرف‌هایی که تابه‌حال به من زدی درست نیست. در ظاهر به من می‌گفتی که یهودی هستی؛ درست مثل این است که توی نان، کسی یک سوزن مخفی کند و شخصی آن لقمۀ نان را با خیال راحت بخورد و ناگهان سوزن مخفی‌شده به لب و دهن خورنده برود. این گفتار تو نزد من مثل همان سوزنی است که در دهان و لب من فرورفت؛ و یا به‌عبارت‌دیگر، دل من یک روزنه‌ای با دل تو پیدا کرد و الآن دارد اسرار دل تو را برای من می‌خواند. تو این سوزنی که در نان مخفی کردی من خوردم و رفت به دلِ من و دل من را سوراخ کرد و این سوراخ، روزنه‌ای باز کرد به دل تو و من از این روزنه، اسرار دل تو را کشف کردم و دیگر سخنان تو را (نـنـوشم قال تو) گوش نمی‌کنم.

354          گر نبودی جــان عــیسـی چاره‌ام          او جــهــولانــه بــکــردی پاره‌ام

چاره‌ام یعنی یاری‌ام. جهولانه یعنی نابخردانه. وزیر ادامه داد و به شاه گفت به عیسویان خواهم گفت که اگر دین حضرت عیسی من را پشتیبانی نمی‌کرد؛ این شاه یهودی من را بلادرنگ کشته بود. این حضرت عیسی بود که مرا کمک کرد و فقط دست و گوش و بینی من را برید وگرنه شاه من را کشته بود. این وزیر در نظر دارد که اول در بین عیسویان محبوبیت پیدا کند و بعدازآن افکار شیطانی خودش را پیاده کند. پیام بزرگ مولانا این است که بسیار کسان هستند که در اجتماع و در تاروپود مردم در حال زندگی هستند و کاری می‌کنند که مقبول واقع شوند درحالی‌که درون آنها سیاه است و در نانشان سوزن است؛ ولی در انظار اجتماع و مردم بسیار خوش‌برخورد و خوشایند هستند و آن‌قدر اجتماع آنها را خوب می‌پذیرد و حتی کم‌کم این افراد به صدر جامعه هم می‌رسند؛ ولی وقتی آنها در جامعه به قدرتی که می‌خواستند برسند آن وقت به هر کاری که بخواهند و یا مطابق میلِ خودشان باشد؛ دست می‌زنند و زمانی اجتماع متوجه اشتباه خود می‌شوند که دیگر دیر شده است.

دنبالۀ این داستان در قسمت دوم.

Loading

13.1 حکایت مرد بقال و طوطیش – قسمت سوم

مولانا در دو قسمت فوق دربارۀ قیاس، مطالبی را متذکر گردید و گفت وقتی خواستید دو چیز را باهم قیاس کنید باید تمام شرایط دو چیز را در نظر بگیری نه‌ فقط ظواهر آنها را. او همچنین گفت خداوند علاوه بر اینکه هیچ همتایی ندارد هیچ ضدی هم ندارد؛ ولی غیر از خداوند هر چیز دیگر در عالم هستی وجود دارد؛ ضد آن‌هم وجود دارد و این اضداد، وجودشان لازم است و بر اساس همین اضداد، پایۀ زندگی استوار است و اگر گرسنگی هست؛ سیری هم هست و اگر روز هست شب هم هست و اگر سلامتی هست بیماری هم هست و همچنین اگر خوبی هست؛ بدی هم هست و اینها پایه و اساس این آفرینش است. برای اینکه بدانیم چرا خداوند این اضداد را آفریده، برای اینکه خداوند، کامل است و وقتی کامل است؛ پس آفرینشش هم باید کامل باشد. برای مثال، اگر کسی نزد نقاش هنرمندی برود و از او بخواهد که تصویری برای من بیافرین که بسیار زننده و زشت باشد و هیچ‌کس نتواند به آن نگاه کند و آن نقاش بگوید که من نمی‌توانم؛ زیرا من فقط نقش زیبا می‌کشم. در جواب به او خواهید گفت که در هنر نقاشی تو نقص وجود دارد و اگر نقص نداشت و هنرت کامل بود آن وقت هم نقش زیبا می‌کشیدی وهم زشت می‌کشیدی. و حالا آفرینش خداوند، کامل است چون تضادها را آفریده است. این تضادها چیزی جز انعکاسی از صفات جلالی و جمالی خداوند نیست و «صفات جمالی» او یعنی زیبایی‌هایی که آفریده و «صفات جلالی» او صفات قهر خداوند است؛ پس هم لطف و زیبایی دارد و هم قهر و جلالت. وقتی‌که گفته می‌شود این موجودات و انسان‌ها با یکدیگر فرق دارند در حدی که باهم حتی متضاد هم هستند؛ این انعکاس دو صفت خداونداست. توجه اینکه خداوند این آزادی هم داده و آن فهم و درک را هم داده که این دو صفت بتوانند به هم تبدیل شوند. به‌عنوان‌مثال، یک بیماری می‌تواند به سلامتی و یا یک انسان بد می‌تواند به یک انسان خوب، تبدیل شود وگرنه اصولاً تنبیه و پاداش برای کسی نبود. اگر قرار بود همیشه در زشتی بماند و سرنوشتش همیشه بد و یا سرنوشتش خوب باشد در این صورت دیگر نباید تنبیه یا پاداشی در کار باشد. این تضادها با مسؤولیت، آفریده شده و با مسؤولیت، قدرت تبدیل آنها باهم داده شده؛ بنابراین به همین دلیل از او سؤال خواهد شد که چرا زمانی که می‌توانستی از دریای تلخ و شور به دریای شیرین بروی و همۀ وسایلش هم فراهم بود؛ نرفتی؟ آنچه مردم می‌دانند ظاهر است؛ ولی یک عارف که بینش‌گراست و با چشم دل می‌بیند به‌راستی بین همۀ آنهایی که در عالم هستی هستند؛ وحدت مطلق را حکم‌فرما می‌داند. او برتر از این مسائل، فکر می‌کند که این بد و آن خوب است. معنی‌اش این نیست که بگوید بد و خوب مثل یکدیگرند. خیر؛ ولی عمر خودش را به اینکه چه کسی خوب است و چه کسی بد است؛ تلف نمی‌کند. او ورای این حرف‌ها و این مطالب، اندیشه می‌کند. او با نور خداوند، نظاره می‌کند و می‌بیند و حرکت می‌کند و می‌داند که کلیۀ کمالات الهی مشتمل است بر کلیۀ چیزهایی که هست و در کلیۀ چیزهایی که ما را به صفت خیر یا شر می‌کشاند. ما هستیم که خیر و یا شر را توصیف می‌کنیم؛ ولی یک عارف از اینها می‌گذرد و می‌گوید اینها  صفات جمالی و جلالی خداوند است؛ با اختیار تبدیل‌شدن. می‌خواهد به ما نشان بدهد که دیده به راه وحدت بازکنیم دوبین نباشیم و دو نبینیم. همه را آفریدۀ خدا بنگریم. دنیایی را که خیر و شر در آن در حال نزاع هستند باید ترک کرد و در عوض در جست‌وجوی خیر مطلق بود. «برگذر بر این هردو تا اصل آن» به این اصل پیوند بزن و وقتی پیوند زدی آن‌ وقت اسرار به تو کشف می‌شود.  آن ‌وقت چراها برای تو پاسخ داده می‌شود. بدون پیوند با خدا و پیدا نکردن معرفت، پاسخ این پرسش‌ها را نمی‌توانی پیدا کنی. زمانی که انسان به دریای فلسفی خداوند راه پیدا کرد آن‌ وقت می‌رود به دریای شیرین. ظاهر این دو دریا هردو آب هستند و نمی‌توانید تشخیص دهید کدام شیرین و کدام تلخ و شور است؛ ولی وقتی‌که به خدا پیوند کردید و آن چشم دلتان روشن شد؛ آن وقت می‌توانید به‌راحتی این تشخیص را بدهید. 

299        زرّ قلب و زّر نــیــکو در عِـــــیار          بی مِحَــک هر گز نــدانی ز اعــتــبــار

قلب یعنی تقلبی و عِیار یعنی چیزی که با آن درصد خالصی طلا را معلوم می‌کنند. اعتبار به معنی ارزش و قدر است. در این بیت، مولانا می‌گوید درصورتی‌که بخواهید در صد و اعتبار و ارزش یک طلا را معین بکنید باید به آن سنگ محک بزنید. در مورد انسان‌ها هم اگر بخواهیم خالص و ناخالص بودنشان را بسنجیم؛ آن‌هم محکی دارد. منتهی چنان محکی در دست هرکسی نیست. آن‌کسی که خودش انسان کامل شده و به‌حق پیوسته و به کمال خداوند، کامل شده؛ او محک آدمیان است و او می‌تواند بگوید این نیک است و آن بد است و او به حقایق اشخاص و چیزها بیناست. انسان‌های معمولی قادر به این کار نیستند. این یک روشن‌دلی و روشن‌بینی عارفانه می‌خواهد که حقیقت را از مَجاز و بد را از خوب تمیز بدهد.

300          هرکه را در جـان خـدا  بِنهَد مِـحَـک            مــر یـقــیـــن را باز داند او ز شـــک  

این محکِ چه چیز بَد است و چه چیز خوب است را خداوند باید در جان آدمی قرار بدهد. کدام آدم‌ها؟ آن آدم‌هایی که به خدا نزدیک هستند و یا پیوند یافته‌اند. یقین در مصراع دوم یعنی باور بدون شک و یک چیزی بالاتر از باور است و یا باور بی‌تردید. عقل همیشه گرفتار شک و تردیداست.

301         در دهــانِ زنده خــاشــاکی جَــهَـــد           آنــگــه آرامــد که بــیـــرونــش نــهد

زنده یعنی انسان زنده. اگر در اثر باد و یا هر دلیل دیگری یک خاشاکی وارد دهان‌ کسی شود؛ آن شخص، آرامی نخواهد داشت تا این خاشاک را از دهان خود بیرون آورد.

302        در هزاران لــقــمه یک خاشاکِ خُرد          چــون درآمــد حــس زنــده پی بِبُرد

حس زنده یعنی حس انسان زنده. منظورش این است که اگر شخصی که زنده است و این خیال را نداشته باشد؛ به این معنی است که او زنده نیست. یک انسان تعداد زیادی لقمه در دهان می‌گذارد و اگر یکی از این لقمه‌ها خاشاک کوچکی در آن داشته باشد؛ انسان متوجه می‌شود و آن را بیرون می‌آورد. و بیشتر می‌شکافد و می‌گوید در وجود انسان یک حسی وجود دارد که خوب را از بد تشخیص می‌دهد. آن یک محکی است که خداوند به او  و دیگران می‌دهد؛ ولی در وجود بعضی‌ها این محک به خواب رفته یا طرز اندیشیدن او یک پوششی روی آن حس قرار داده و این داده را در وجود انسانی، ما وجدان می‌گوییم. خداوند این وجدان را در وجود تمام انسان‌ها قرار می‌دهد به‌ طوری‌که هیچ‌کس بدون وجدان نیست. یکی وجدانش به خواب رفته و دیگری دارای وجدان بیدار است. کسی که در حال کار بد کردن است خودش و وجدانش می‌دانند که دارد کار بدی می‌کند؛ ولی برای خودش دلایلی می‌آورد که به خیال خودش کارش موجه است؛ ولی او وجدانش را هیچ‌وقت نمی‌تواند راضی کند و مرتب به او  یادآور می‌شود که این تو بودی که آن کار بد را کردی و چرا؟

303             حـس دنــیــا نــردبـان ایـن جهان          حـسِ دیــنــی نــردبــانِ  آســمــان

نردبان در مصراع اول، نردبانی است که شما را از یک محل پایینی به محل بالاتری و یا برعکس می‌رساند و انسان در این جهان به‌طور جسمی از آن استفاده می‌کند؛ ولی در مصراع دوم، نردبان آسمان به‌کلی فرق می‌کند و انسان با این نردبان  ازلحاظ فکری و احساسی بالا و پایین می‌رود و به این نردبان می‌توان نردبان فکری لقب داد و این نردبان فکری همان حسّی است که در وجود انسان هست. حس دینی در مصراع دوم ارتباطی با دین و آیین و مذهب خاصی ندارد و یک اصطلاح است و در اینجا حسی است که معنوی است و حسّی است که آمیخته  با معرفت است و این حس، وسیله‌ای است که انسان می‌تواند با آن به خدا برسد. این نردبان آسمان، وسیله‌ای نیست که کسی را از یک طبقه به طبقۀ دیگری منتقل کند؛ در عوض وسیله‌ای است که انسان را به معرفت می‌رساند و همان‌طور که گفته شد به خدا می‌رساند. این نردبان فکری دیگر دارای پله‌های بسیار متعددی است که شمارا پله‌پله به آسمان می‌برد و درنهایت به خدا می‌رساند.

304           صحـت این حس بجویید از طبیب          صحتِ آن حِـس بخواهــید از حـبـیب

این حس در مصراع اول، حس پنجگانه است و حس در مصراع دوم، حواس باطنی است و آنچه در درون انسان هست. حبیبکه به معنی دوست است در اینجا یعنی خدا که بهترین دوست و یا انسان کامل است. انسان کامل هم قطره‌ای از دریای خداست و به خدا رسیده؛ بنابراین فرقی نمی‌کند. حالا اگر یکی از حواس پنجگانه مشکلی و یا بیماری پیدا کند شخص می‌تواند به یک پزشک دنیوی مراجعه کند و درمان شود؛ ولی اگر آن حس معنوی و باطنی بیمار شود؛ این بیماری را باید یک انسان کاملی که پیوند به خدا دارد و حبیب خداست؛ معالجه کند. پزشک دنیوی قادر به علاج این بیماری نخواهد بود.

305          صحّتِ این حس ز مــعـمـوری تن          صحّتِ آن حس ز ویرانی بدن

حس اولی بازهمان یکی از حواس پنجگانه و حس دومی حس باطنی و روانی است. معموری از کلمۀ عمرانی و آبادانی است. معموری تن یعنی سلامت تن. در مصراع دوم، ویرانی تن یعنی اینکه باید تن انسان، ریاضت و سختی تحمل کند و بازهم تحمل کند و خودخواهی‌اش را از بین ببرد تا سلامت آن حس را پیدا کند. وقتی خودخواهی و منم را از وجود خودش از بین می‌برد؛ عرفان آن را ویرانی تن می‌نامد و  آن وقت است که صحت حس باطنی او پیدا می‌شود؛ ولی اگر آن خودخواهی را ویران نکرده باشد تمام چیزهایی که بدن او می‌خواهد حیوانی است. تمام خور و خواب و شهوت و آز و طمع و انتقام که همۀ اینها حیوانی است. حالا باید این انسان تمام اینها را خراب کند و نفس اماره را خراب کند و درواقع او آبادانی کرده است

306           راه جــان مـر جســم را ویران کند           بعدازآن ویــرانـــی آبــادان کــنــد

کلمۀ مر فقط برای میزان کردن آهنگ شعری است و هیچ معنی و مفهومی ندارد و همیشه قبل از مفعول می‌آید. اگر کسی روندۀ راه جان باشد و دیگر آن شهوت‌های نفسانی و آن خواهش‌های شیطانی را نداشته باشد؛ او در راه خدا و معنویت و نور و راه عرفان را می‌رود.  زمانی که با ریاضت کشیدن‌ها نَفس را ضعیف کرده و هوی و هوس‌ها را در آن از بین برده باشد و کل آنها را ویران کرده باشد؛ آن وقت، تازه آبادانی را شروع کرده، می‌تواند این آبادانی را به ثمر برساند. در جای دیگر می‌گوید:

307         کرد ویــران خـــانـه بـهـر گنجِ زر           وز هــمــان گـنـجش کــنــد مـعـمـورتـر

اگر کسی بداند که در زیر خانه‌اش گنجی وجود دارد برای به دست آوردن آن گنج باید آنجا را بکند و خراب کند تا گنج را به دست بیاورد. حالا خانه‌اش خراب شده؛ ولی گنجی به دست آورده و می‌تواند با این گنج، خانۀ بهتری برای خود بنا کند. منظور اینکه از خراب کردن یک چیز و یا یک خانه و یا یک مرام کهنه نترسید؛ زیرا می‌توانید چیز بهتری جایگزین کنید.

308          آب را بـُـبــرید و جُــو را پــاک کرد          بعدازآن در جُـو روان کــرد آبِ خَورد

آب را که در جوی می‌رفت قطع کرد و لای و رسوباتی که در جوی بود تمیز کرد؛ و حالا که جوی تمیز شد؛ آب خوردن و آب زلال و پاک و خالص، وارد جوی می‌کند. توجه اینکه این یک مثال قابل‌درک است که اغلب مولانا می‌آورد. اینجا جوی، وجود انسان است و اولین کاری که باید کرد آب وجود آلوده با خاشاکی را که در جوی هست؛ باید قطع کرد و بعد از قطع کردن، لایروبی و دورانداختن رسوبات داخل جوی که همان خواهش‌ها و هوس‌های نفسانی است که مدت‌هاست در وجود انسان رسوب کرده؛ باید پاک شود و به دور ریخته شود و بعدازاینکه این کار، انجام شد آن وقت آب معنویت به زلالی و پاکی و صفا جانشینش خواهد شد.

309           پوست را بشکافت و پیکان را کشید          پــوست تــازه بعدازآنــش بردمید

پوست پوست بدن است و پیکان تیری است که از کمان پرتاب می‌کنند. می‌گوید اگر تیری به شما پرتاب شد باید با دلالت و صبر و حوصله، دو طرف تیر را بشکافید و با دقت زیاد آن را درآورید؛ ولی نباید بترسید؛ زیرا بعد از سختی درآوردن به‌مرورزمان، پوست تازه روی زخم پدید می‌آید و آن زخم کلاً التیام می‌پذیرد.

310           قلــعـه ویران کرد و از کــافر سِــتَـد          بعدازآن برساختش صَــد بُرج و سَد

بازهم مثال دیگری می‌آورد و می‌گوید سپه‌ سالاری در حال جنگ با دشمن خود که در قلعۀ خودش مشغول دفاع است می‌جنگد و پس از تخریب قلعه، آن را از کافر گرفته و در تصرف خود درمی‌آورد. اینجا ویران کردن قلعه در واقعیت، ویران کردن نفس است و بر آن کافر که نفس اماره است؛ پیروز شدن است و پس‌ازآن دوباره آن را برساخت یعنی دوباره آن را ساخت و این مرتبه با برج‌های متعدد و بلند و شکوهمند. محمد غزالی از دانشمندان قرن پنجم هجری است و می‌گوید خداوند در وجود آدمی قلعه‌ای ساخته و در این قلعه، روح را قرار داده تا در برابر بی‌ایمانی و ناباوری و وسوسۀ نفس و امثال اینها بایستد و این قلعه را نگهداری کند. هنگامی‌که قلعۀ وجود انسان به‌وسیلۀ هوس‌های پلید حیوانی و شیطانی از قبیل شرّ و خشم و طمع و آز و کینه و ستم و اینها اشغال شود؛ آن وقت آن روحی که خداوند در داخل قلعۀ بدن گذاشته ناراحت می‌شود و روح وظیفه دارد که این قلعه را ویران کند و از دست ناباور می‌گیرد و دوباره از نو قلعه را می‌سازد. این قدرت را خداوند به روح داده؛ چون روح، جزئی از خود خداوند است.

311          کار بی‌چون را که کــیـفـیـت نهد؟          این‌که گـفـتم هــم ضــرورت می‌دهد

بی‌چون خداوند است. مغزِ محدود و نارسا و جزئی ما قادر به درک کار خداوند که روح کل است و همه‌چیز را می‌تواند درک کند و چون‌وچراهایش نیست و به جایی نمی‌رسد. که کیفیت نهد یعنی چه کسی می‌تواند توصیف و چون‌وچرا کند؟ هیچ‌کس. مولانا در خیلی از جاهای مثنوی احساس می‌کند که صحبت‌هایش به جایی رسیده که خواننده و یا شنوندۀ مثنوی دیگر مطالب او را کمتر درک می‌کنند و در این موارد، گفته‌های خود را به طرز ماهرانه‌ای کوتاه می‌کند. مثلاً در مصراع دوم یکی از این موارد است که می‌گوید: در حقیقت کار خدا را نمی‌شود توصیف کرد و تا این اندازه هم که گفتم ضرورت ایجاب می‌کرد که گفتم.

312           گه چُــنـیـن بنمایــد و گه ضّد این             جــُز که حــیــرانی  نـبـاشـد کارِ دیــن

کار دین یعنی کار خدا و هیچ اشاره‌ای به دین و مذهب خاصی نیست. کارهای خداوند، فرمول و روش معین و خاصی ندارد که شما بتوانید طبق روش‌ها و یا فرمول معینی مشکل خود را حل کنید و در عقل ضعیف و نارسای ما نمی‌گنجد و اصلاً کار او را نمی‌شود شرح داد و تعریف کرد و حدّ و حصری هم ندارد. اگر هم گاهی تااندازه‌ای بشود توضیح و تعریفش کرد از سوی دیگر بحث و استدلال و مشکل پیش می‌آید که بازهم به‌سختی می‌توان درکش کرد. حالا چگونه ما می‌توانیم برای حل این مشکل یاری بگیریم. باید که نور خداوند در وجود ما تجلی کند و چشم دل ما روشن بشود و ببیند و کشف کند (کشف و شهود). اشکال کار این است که این نور حقیقت، وارد هر دلی نمی‌شود. خیلی از دل‌ها از دیدن نور حقیقت، کور هستند و آن را نمی‌بینند و خیلی از دل‌ها هم پر است از هرچه مَجاز است و «دیو چو بیرون رود فرشته درآید». باید اول آن مَجازها را بیرون کرد؛ بعد انتظار داشت که او بیاید. اگر انسانی بتواند نور حقیقت را به خود راه دهد و باز بتواند دل خود را از مَجازها خالی و جا برای حقیقت‌ها باز کند؛ آن وقت او به کشف و شهود خواهد رسید.

313       نی چُنان حیران که پشتش سوی اوست          بَل چُنین حَیران و غرق و مست دوست

او در مصراع اول و دوست در مصراع دوم، خداونداست. عده‌ای دنبال حقایق می‌روند پس از مدتی سرگردان و خسته می‌شوند و چون جوابی نمی‌یابند با حیرانی پشت خود را به او می‌کنند. وعده‌ای هم آن‌چنان غرق و حیران و مست می‌شوند که در دریای لایتناهی خداوند، غوطه‌ور می‌شوند و آن وقت حیران می‌گردند. ما دو جور حیرت داریم: یکی از نادانی و سردرگُمی و دیگری از دانش و فهمیدن و عشق به وجود می‌آید. در هفت شهر عشق، حیرت در شهر ششم است که بر اثر فهم و درک تدریجی و نزدیک شدن به عشق ازلی حیرت‌زده می‌شوند و چنان از خود بی‌خود می‌شوند که اصلاً لال می‌شوند. در اینجا به یاد سعدی می‌افتیم که می‌گوید:

    چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید        مرا در رویت از حیرت فروبسته است گویایی

 بلبل باید گل را ببیند تا شروع به خواندن کند: سعدی به معشوقش می‌گوید از وقتی من روی تو را دیده‌ام از حیرت زیبایی تو  زبانم بندآمده و قدرت گویایی‌ام را ازدست‌داده‌ام.

314         آن یکی را روی او شد سوی دوست           و آن یکی را روی او خود روی اوست

مصراع اول یعنی یکی رویش به جمال خداوند شده و در مصراع دوم و آن یکی رویش به خودش است و درنتیجه پشتش به‌حق شده؛ یعنی وقتی خدا را نمی‌بیند فقط خودش را می‌بیند. وقتی حقیقت‌بینی ندارد آن وقت خودبینی دارد.

315          روی هر یک می‌نگر می‌دار پاس           بــوک گردی تــو ز خـدمـت روشـناس

هر یک یعنی هم کسی که رو به خدا دارد و هم کسی که رویش به خود است. «می‌دار پاس» یعنی خوب به خاطر بسپار. بوک کوچک‌شدۀ باشد که است؛ یعنی شاید و ممکن است. تو ز خدمت یعنی تو با اطاعت. در عرفان وقتی‌که شخص با نهایت توجه و با خلوص قلب و توجه صددرصدی و ناب به حقیقت است. این را می‌گویند اطاعت و در خدمت بودن. روشناس یعنی حقیقت‌شناس. این رو، روی کیست؟ روی من است یا روی او؟ باید روشناس باشم. آیا رویم را به خودم کنم و یا به خداوند. البته یک عارف باید رو به خدا کند. باید به‌سوی خداوند رفت و نه به‌سوی خود. این روشناسی است.

316         چـون بسی ابلیسِ آدم‌روی هست           پــس به هر دســتــی نشــــاید داد دســت

اگر روشناس نشدی سخت در معرض خطر هستی و به کوچک‌ترین چیزی ممکن است گول بخوری و تمام زندگی‌ات از بین برود و عمرت هم تلف شود؛ برای اینکه بسیاری از افراد هستند که در حقیقت، ابلیس یا شیطان هستند؛ ولی در ظاهر، آدم‌روی هستند و شیطان بودن آنها معلوم نیست و حالا که این‌طور است نباید هر دستی را که به‌طرف تو دراز شد بفشاری. اگر روشناس شده باشی؛ وقتی با یکی روبه‌رو شوی؛ می‌توانی درک کنی که او ابلیس است یا یک شخص موجه. آن عرفان است که شمارا روشناس می‌کند.

317              زان که صیاد آورد بانگِ صفیر          تا فریـبـد مرغ را آن مرغ‌گـیر

318              بشنود آن مرغ، بانگ جـنس خویش          از هـوا آیــد بــیـابـد دام خـویش

صفیر یعنی صدای پرنده. مرغ‌گیر یعنی صیاد مرغ. صیادانی هستند که به محل‌های شکار می‌روند و صدای پرنده‌ها را تقلید می‌کنند. این تقلید صدا را صفیر می‌گویند. حالا پرندۀ دیگری که صدای صفیر را می‌شنود به تصور اینکه صدای جفت خودش است به‌طرف صدا روان می‌شود. به‌ محض اینکه به‌ طرف جفت خیالی‌اش برود؛ در دام صیاد می‌افتد و اسیر می‌شود. حرف‌هایی که دوستان ما و آشنایان ما به ما می‌زنند؛ خیلی سطحی است و ما نباید آنها را خیلی جدی بگیریم وگرنه امکان در دام افتادن را برای خود می‌خریم.

319           حرف درویشان بدزدد مرد دون          تا بـخـوانـد بر سلــیمی زان فُــسون

درویشان پاک‌دلان هستند حتی در عرفان دانشمندان بالارفتۀ حقیقت‌شناس هم درویشان می‌نامند. «مرد دون» یعنی آدم پست. سلامت یک آدم سالم به زنی یا مردی هم ارتباطی ندارد.. فسون خواندن یعنی آدم‌هایی که ظاهراً می‌خواهند جادو جمل کنند یک وردهایی زیر لبشان می‌خوانند که کسی نمی‌فهمد که چه می‌گویند و به‌این‌ترتیب دیگران را افسون یا فسون می‌کنند. حالا کسانی که ابلیس‌رو هستند؛ می‌روند از دانشمندان و یا افراد فهمیده یک مقدار صحبت‌ها را بدون اینکه معانی‌اش را بفهمند؛ حفظ می‌کنند و یک خرده هم قشنگ می‌توانند صحبت کنند و به قول معروف، رج می‌زنند؛ ولی کج می‌زنند. به افراد دیگر برای خوش‌آیند آنها رج می‌زنند. شنوندگان خیال می‌کنند که اینها همه دانش خودش است و در موارد صحبتش تحقیق کرده و می‌فهمد که چه می‌گوید؛ ولی شنونده باید بداند که اینها همه فسون است و دارد افسون می‌کند.

320          کار مردان روشنی و گرمی است          کار دونان حیله و بی‌شرمی است

مردان در مصراع اول منظورش مردان خدا و به‌حق رسیده است. دونان فرومایگان‌اند. در این بیت می‌گوید زمانی که مردان خدا با کسی صحبت می‌کنند دلشان را گرم می‌کنند و شنونده احساس می‌کند که یک پشتیبانی پیداکرده و دلگرم می‌شود بدون اینکه گوینده در این موارد حرفی زده باشد. آنها خوش‌صحبت هستند؛ شنیدن صحبت‌های آنها دل‌نشین است؛ ولی دونان وقتی صحبتی می‌کنند در بطنشان پر از حیله و بی‌شرمی و ریاست.

321            شـیـر پشمین از برای گَـد کنند          بو مُسَـیـــلم را لــقب احـمـد کـنـنـد

شیر پشمین شیری بود که سابق‌براین، برای اینکه سبک باشد از پشم درست می‌کردند؛ و گد به معنی گدایی است. سابق‌براین، این گداها شیر پشمین درست می‌کردند و به درِ خانه‌ها می‌بردند و در می‌زدند. بچه‌های آن خانواده در را باز می‌کردند و این گداها با این شیر پشمی خودشان آنها را سرگرم  و پولی دریافت می‌کردند. خیلی کسانی هستند که خودشان را به اشخاص شیر پشمی نشان می‌دهند و درواقع دارند گدایی می‌کنند و یا آبرو و زندگی آنها را دارند از بین می‌برند. بومُسَیلَم اسم شخصی بود در زمان پیغمبر اسلام و سخت با پیغمبر، مخالف بود و اصلاً ادعای پیغمبری کرد. این شخص نامه‌ای نوشت برای پیغمبر. او نوشت از بومسیلمه رسول خدا به‌سوی محمد رسول خدا. پیشنهاد داد که بیا و زمین را نصف کنیم. نصف آن، مال تو و نصف دیگر، مال من.  حضرت محمد هم جواب داد و نوشت: از محمد رسول خدا به‌سوی مسیلمه کذّاب: (کذّاب یعنی بسیار دروغ‌گو) زمین، مال خداست و به هرکس که خواهد دهد؛ یعنی مال تو نیست که آن را تقسیم کنی.

322           بو مُسـیــلَم را لقب کذّاب مـانـد          مر محمد را اولوالالـبــاب مــانــد

ولوالالباب یعنی صاحبان خرَد. بالاخره نتیجه این شد که بو مسیلم لقب کذّاب و دروغ‌گو گرفت و پیغمبر لقب صاحب خرد.

323                آن شراب حق  خِتامش مُشک ناب          باده را ختمش بُود گند و عذاب

آن شراب حق یعنی شراب خالص و یا شراب معرفت الهی. کسانی که به‌ طرف خداوند می‌روند؛ خود حضرت حق، این شراب را در وجودشان می‌ریزد و آنها را مست خودش می‌کند. ختمش یعنی آخرش. باده که در مصراع دوم آمده همان بادۀ انگوری است. گند و عذاب یعنی رسوایی و رنج و عذاب. این گند به معنی بوی بد نیست؛ یعنی رسوایی. می‌گوید آن‌کسی که مست شراب حق و عشق الهی است پایانش مثل مُشک ناب، خوشبوست و بوی معرفت و حقیقت و عرفان می‌دهد. بوی راستی و درستی می‌دهد؛ ولی کسی که باده‌خوار می‌شود و به بادۀ انگوری پناه می‌برد جز فساد و رسوایی و رنج، چیز دیگری حاصلش نمی‌شود. مولانا در اینجا آخرین صحبت خود را دربارۀ قیاس، بیان داشت و متذکر شد که نباید این شراب را با آن شراب، مقایسه کنید.

پایان داستان

Loading

12.1 حکایت مرد بقال و طوطیش – قسمت دوم

در قسمت دوم از داستان طوطی و بقال، مولانا در دنبالۀ قسمت اول که شروع کرده بود به‌مثل زدن که دو زنبور که از یک جا تغذیه می‌کنند یکی عسل و دیگری زهر، تولید می‌کند و اکنون برشمردن این‌گونه مثال‌ها را دنبال می‌کند و می‌گوید:

272            این خورَد گردد پـلـیـدی زو جـدا            آن خــــورَد گــردد همه نـورِ خدا

پلیدی اینجا به معنی پلیدی اخلاقی است و زو جدا یعنی از او پدید می‌آید. در بیت بالا می‌گوید دو نفر هردو غذا می‌خورند و از یکی پلیدی و زشتی اخلاقی پدید می‌آید و از دیگری نور خدا و معرفت، تراوش می‌کند.

273           این خورَد زاید همه بُخل و حـسد            آن خــورَد زایـد هــمـه عــشق احــد

مثل بیت اول، دو نفر هردو غذا می‌خورند؛ ولی از یکی به‌جز بخل و حسادت و تنگ‌نظری کاری از او ساخته نیست. یک نفر دیگر همان غذا را می‌خورد و سراپای وجودش عشق به حقیقت می‌شود. احد که نام خداوند است به معنی حقیقت است. همه‌چیز در دنیا به‌جز خدا مجاز است و خدا تنها حقیقتی است که مجاز نبوده و ریشه و اصل وجود را داراست.

274          این زمین پاک و آن شورست و بَد          این فرشته پــاک و آن دیــوست و دَد

این یعنی این زمین حاصلخیز و آن اشاره به زمینی است که شوره‌زار است. در مصراع دوم و به‌طورکلی  دیو را به جای شیطان به کار می‌برند و دَد، یعنی حیوان درنده و وحشی. بازهم مثال دیگری می‌آورد و می‌گوید انسان‌های کامل و آنهایی که از نور الهی برخوردار هستند مثل زمین حاصلخیزند و در مقابل کسانی که ناباورند و به حقیقتی نرسیده‌اند؛ مثل زمین شوره‌زارند. این گروه، انسان‌های کامل مثل فرشتۀ پاک هستند منظور پاکی و نجسی نیست؛ منظور پاک از آلودگی‌های اخلاقی و رفتاری. آدمی آلوده به اخلاق‌های زشت می‌شود؛ ولی فرشته، آلوده نمی‌شوند. این گروهی که کافر و ناباورند و حقیقت را باور ندارند؛ مثل زمین شوره‌زار هستند. سعدی در گلستان یادآور می‌شود:

               باران که در لطافت طبعش خلاف نیست         در باغ، لاله روید و در شوره‌زار، خَس

275         هردو صــورت گر به هم مــانَد رواســت         آبِ تــلخ و آب شـــیرین را صفاست

مولانا صورت را به معنی چهره و بیشتر به معنی ظاهر به کار می‌برد و اینجا هر دو معنی را دارد. گر به هم مانَد یعنی اگر مثل هم باشند. رواست یعنی که غیرعادی نیست. در مصراع دوم صفا یعنی زلال و شفاف بودن. در این مثال جالب می‌گوید اگر دو چیز را در نظر بگیرید که ظاهراً به هم شبیه باشند مخصوصاً دربارۀ دو انسان که بسیار به هم شبیه هستند؛ این دلیل اینکه در باطن نیز به هم شبیه باشند نیست و قطعاً هم به هم شبیه نیستند؛ ولی برای ما این تشخیص که باطن آنها چگونه است بسیار مشکل است. مثل دو لیوان که در یکی آب شیرین است و در دیگری آب شور. کسی که به این دو لیوان نگاه کند نمی‌تواند بفهمد کدام شیرین و کدام شور است؛ مگر لااقل یکی از آنها را بچشد. باید در بطن و ضمیر موجودات، جست‌وجو کرد که بفهمیم در آنجا چه می‌گذرد و نه در ظاهرشان و این یکی از اصول عرفان است. انسان‌ها چقدر فقط با به‌ ظاهر افراد نگاه کردن مثل زبان آنها و لباس و کاخ و باغ آنها و یا اتومبیل و خانه و ثروتشان و مقام و منصبشان دربارۀ آنها قضاوت‌های نادرست می‌کنند که منجر به اختلافات و دشمنی‌ها و دشواری‌هایی غیرقابل‌جبران می‌شود. در مقابل، یک بی‌نوایی را که اصلاً به او توجه ندارند از کجا می‌دانند که او انسان وارسته‌ای نیست. پس نمی‌توان به ظاهر توجه کرد. مولانا معتقد است که اصلاً نباید در قضاوت، شتاب‌زدگی کرد و تا انسان درون‌نگر نباشد؛ نباید قضاوت کند.

276             جز که صاحب‌ذوق کی شناسد بیاب         او شناسد آب خوش  از شوره آب

کلمۀ ذوق یعنی چشایی و صاحب‌ذوق یعنی کسی که چشایی داشته باشد و منظور، چشایی معنوی است و باطنی و قلبی؛ بنابراین در این بیت می‌گوید کسی که بخواهد باطن یک شخصی را بشناسد باید صاحب‌ذوق باشد یعنی حس چشایی معنوی و قلبی داشته باشد.

277            سحر را با معـجــزه کرده قــیـــاس           هر دو را بر مَـکر پــندارد اساس

اساس به معنی بنیاد و پایه. مولانا اشاره دارد به سطحی‌نگران. می‌گوید این ناباوران و ظاهربینان و سطحی‌نگران و ناباوران، سِحر و جادو را با معجزه مقایسه می‌کنند و گمان می‌کنند که اینها یکی است یا معجزه مثل سحر و جادوست. درنتیجه در قضاوتشان اشتباه می‌کنند.

278            ساحرانِ موسی از اســتــیـزه را             برگرفته چون عصــایِ او عصا

ساحران موسی در حقیقت ساحران فرعون بودند که در زمان موسی بودند و در برابر معجزۀ حضرت موسی می‌خواستند سحر بکنند. استیزه یعنی دشمنی و لجاجت و ستیزه‌گری و را که بعد آن آمده؛ یعنی برای؛ بنابراین استیزه را یعنی برای ستیزه‌گری. عصا به معنی عصای موسی است که وقتی آن را به زمین می‌انداخت؛ تبدیل به اژدها می‌شد. فرعون که در زمان خودش ادعای خدایی می‌کرد از اطراف‌واکناف امپراتوری خود، ساحران معروف را خواست که به دربار او بروند و به آنها امر کرد که شما باید کاری بکنید که موسی کرده و حتی برتر از موسی بکنید. آنها هم برای خود عصاهایی تهیه کردند و به دست گرفتند و با سحر و جادوی خود به زمین انداختند و عصاهای آنان تبدیل به مارهایی می‌شد؛ ولی اژدهایی که از عصای موسی تبدیل شده بود تمام آن مارها را بلعید. می‌گوید:

279         زین عصا تا آن عصا فرقی است ژَرف          زین عمل تا آن عمل راهی شگرف

زین عصا یعنی از این عصای ساحران. تا آن عصا یعنی عصای موسی. معنی ژرف یعنی عمیق؛ ولی اینجا یعنی دورودراز. زین عمل یعنی عمل ساحران وآن عمل منظور عمل موسی. شگرف در لغت به معنی عجیب است و بزرگ. فرعون نمی‌دانست که بین عصای ساحران و عصای موسی فرق بسیار زیادی است و همچنین بین عمل موسی و عمل ساحران، تفاوت بزرگ و عجیب است. اینجا منظور مولانا قیاس کردن بین دو چیز مشابه ازنظر ظاهر و بسیار متفاوت ازنظر باطن است و نتیجه‌ای ‌که می‌گیرد اینکه قیاس نادرست نباید کرد.

280           لعنة الله این عمل را در قـــفــا           رحمة الله آن عـمــل را در وفــا

لعنت یعنی نفرینی که به دنبالش بیچارگی و درماندگی می‌آید. این عمل یعنی عمل ساحران و قفا یعنی به دنبال و پشت سر. رحمت لطف و مهربانی و آن عمل، عمل موسی و وفا، یعنی پایداری و استقامت در عهد و پیمان است. حضرت موسی معروف است به پایداری و استقامت در عهد و پیمانی که با خداوند دارد. در این بیت، مولانا می‌فرماید نفرین خدا که بدبختی و بیچارگی به دنبال دارد؛ در پی و دنبال کسانی است که می‌خواهند با فریب و خدعه مردم را بفریبند و لطف و رحمت خدا بر کسانی که مثل حضرت موسی در عهد و پیمان خودشان پایدار و وفادارند.

281           کـافران اندر مــری بوزیـنـه‌طـبـع           آفــتــی آمــد درونِ ســـیــنــه طــبــع

282           هـرچــه مــردم می‌کند بوزینه هم           آن کـنـد کــز مــرد بـیــنــد دم‌به‌دم

مری یعنی برابری کردن. دو گروه که می‌خواهند در مقابل همدیگر برابری کنند؛ می‌گویند مری می‌کنند. بوزینه‌طبع یعنی میمون‌صفت. در بیت دوم، درون سینه یعنی در عمق و در اندرون و در ضمیر. کلمۀ طبع اینجا به معنی طبیعت نفسانی حیوانی است. انسان در طبیعت، دارای دو جنبه است: یکی جنبۀ حیوانی که در گروه حیوانات به شمار می‌رود  و یکی هم جنبۀ انسانی. آن نفس اماره‌ای که طبیعت حیوانی دارد به آن می‌گویند طبع. در این بیت می‌گوید ناباوران در جدال و ستیزه‌گری با حقیقت، خود را در قدر و مرتبه و شأن و در ردیف و همپایۀ باورمندان قرار می‌دهند و می‌خواهد با باورمندان برابری کند؛ درحالی‌که خودش ناباور است و مثل میمون است و سرشت و نهاد میمونی دارد؛ چون میمون، مقلد است و تقلید می‌کند و این تقلید هم در او غریزی است. حالا کافران هم به اقتضای طبع میمون‌صفتی درونشان رفتار می‌کنند و برای آنها این طبیعت میمون‌صفتی که دارند آفت بزرگی است و بلای جانشان می‌شود. در یک جا مولانا ما را از تقلید منع می‌کند و ما را از تقلید کردن سرزنش می‌کند و در سراسر مثنوی معنوی مرتب متذکر می‌شود. اگر این تذکرهای او را جمع کنیم جمعاً حدود هفتاد و یا هشتاد بیت می‌شود. هر کاری را که انسان می‌کند میمون هم دم‌ به‌ دم و لحظه‌ به‌ لحظه همان کار را می‌کند. همین‌طور افرادی هم که میمون‌صفت هستند هرچه از انسان‌های کامل و هرچه از باورمندان می‌بینند؛ تقلید می‌کنند. چرا این کار را می‌کنند؟ برای اینکه به دیگران نشان بدهند که ما هم به حقیقت رسیده‌ایم و بتوانند مردم را بفریبند و خودشان را در سلک و لباس و همردیف و رشتۀ حقیقت‌ بینان بیاورند و مردم را گول بزنند و مرید جمع کنند و از این مریدان سوءاستفاده کنند. اینها میمون‌ صفت‌اند. جادوگران فرعون هم میمون‌ صفتانه کارهای حضرت موسی را تقلید می‌کردند که با او «مری» یعنی برابری و مقابله کنند و این آفت جانشان شد؛ زیرا زمانی که فرعون دید اینها نمی‌توانند کاری از پیش ببرند همه آنها را کشت.

283            او گمان برده که مـن کردم چــو او           فرق را کــی داند آن اســتــیزه رو

او یعنی میمون. چو او منظور آدم است و استیزه رو شخص لجوج. چون میمون از آدم تقلید می‌کند؛ پس خیال می‌کند که او هم مثل آدم است؛ ولی این بی‌شرم ماجراجویِ لجوج چه موقع می‌فهمد و درمی‌یابد فرق بین عمل او و عمل انسان؟ هیچ‌وقت.

284            ایــن کـنـد از اَمر او بَــهرِ ســتــیز           بر سرِ اســتــیزه‌‌رویان خـاک‌ ریــز

این اشاره به انسان‌های کامل و امر و فرمان خداست. او تقلید کننده و مقلد است و ستیز همان استیزه است؛ و استیزه‌رویان ماجراجویان‌اند. در این بیت می‌گوید انسان‌های کامل مثل اولیای خدا و پیامبران اگر کاری انجام می‌دهند که به نظر دیگران عجیب می‌آید آنها به ‌فرمان و امر خدا می‌کنند؛ ولی یک مقلد که همان کار را می‌خواهد انجام دهد فقط از روی تقلید و لجاجت و ستیزه‌گری است. بر سر کلیۀ کسانی که ماجراجو و تقلیدکنندگان هستند خاک بریز؛ یعنی آنها بی‌ارزش‌ترین‌ها هستند.

285          آن مـنـافـق  بــا مـوافــق در نـمـاز            از پــی اِسـتـیــزه آید نَــی نــیــاز

منافق یک شخص دوروست. موافق برعکس منافق است؛ یعنی یکرنگ است و دورویی ندارد و به حقیقت رسیده و فقط از امر خداوند، پیروی می‌کند. نیاز به معنی احتیاج است؛ ولی در اینجا خواهش و تمنای خالصانه از خداوند است.  دو نفر به نماز ایستاده‌اند یکی دوروست و ناباور و یکی باورمند. هردوی آنها دارند یک جور دعا می‌کنند؛ اما آن ناباور از روی تـقـلــیـد و لجاجت و ریا این کار را می‌کند که خودنمایی کند و بگوید این منم که نماز می‌خوانم و دعا می‌کنم و بیایید دنبال من که شما را فریب دهم؛ نه برای تمنای خالصانه به خداوند و نه برای نیازی که به خداوند دارد. این منافق مکار همردیف گرویدگانِ به حقیقت موقع نماز در یک صف می‌ایستد. آیا درونشان چیست و خیلی باید دقت کرد که قضاوت درست باشد و بدانیم که ظاهر، دلیل بر هیچ نیست.

286          در نماز و روزه و حـــج و زکــات           با مـنـافـق  مؤمنان در بُرد و مات

مات معمولاً به معنی باخت در مثنوی به کار می‌رود و این یک کلمۀ عربی است و این زمان گذشته مُوت است یعنی مُرد. در به‌جا آوردن اعمال مذهبی در هر مذهب و آیین و فرقه‌ای وقتی باورمندان با ناباوران یک کار را انجام می‌دهند مثل این است که در یک بازی‌ای هستند که بردوباخت دارد و آن ناباور در آخر خواهد باخت و شخص باورمند است که برنده می‌شود. اینجا کامیاب شدن و رستگارشدن و به حقیقت پیوستن، بردن است و نه بردوباخت مادی. یکی به ظلمت می‌پیوندد و یکی به نور.

287            مؤمنان را بُرد باشد عاقبت           بــر مــنـافـق مات اَنــدر آخِـرت

مؤمنان همان باورمندان است.  در پایان کار آن باورمندان واقعی و راستین و مردان کامل نزد خداوند سربلند و سرافراز خواهند بود؛ ولی آنهایی که متظاهرند و تظاهر به خداشناسی کرده‌اند سرانجام گرفتار خواهند بود. در پایان مصراع دوم، آخرت فقط به معنی زمانی پس از مرگ نیست. از کلمۀ عاقبت زندگی و آخر کار هم هست. خیلی کسانی هستند که دم مرگشان خیال می‌کردند که پیروزمند هستند؛ ولی در لحظات آخر عمر سراپای وجودشان قبول می‌کند که من اشتباه کردم و من باختم. چه لحظۀ رنج‌آوری است.

289            گرچه هردو بر سر یک بازی‌اند          هردو باهم مَروزی و رازی‌اند

هردو سر یک بازی‌اند یعنی عملی که در زندگی انجام می‌دهند مثل‌این است که یک بازی شطرنج را شروع کرده باشند. اصولاً زندگی یک بازی شطرنج است. مروزی یعنی کسی که در مرو زندگی می‌کند و رازی یعنی کسی که در ری زندگی می‌کند و اهل شهر ری است. در اینجا یک ایهام است و آن اینکه مولانا می‌خواهد فاصلۀ بین یک منافق را با یک باورمند، تشبیه کرده باشد به فاصلۀ زیادی که بین شهر مرو و شهر ری هست. مطلب دیگری را در این ایهام گنجانده این است که در سابق، شهر مرو، مرکز سُنی‌ها بود و بیشتر مردم سنی بودند و بیشتر مردمی که در ری زندگی می‌کردند شیعه بودند. در واقعیّت اختلاف بین سنی‌ها و شیعیان همیشه زیاد بوده است و در اینجا می‌خواهد فاصلۀ بین باورمند و ناباور را به بزرگی و اندازۀ فاصلۀ عقیدتی بین سنی‌ها در مرو و شیعه‌ها در ری تشبیه کرده باشد.

290            هریــکــی ســویِ مَـقـامِ خود روَد           هریکی بر وفق نام خود روَد

مقام اینجا به معنی جا و مکان آمده. وفق یعنی مطابقِ و موافق. نام در مصرع دوم اسمی نیست که در شناسنامۀ شخص، درج شده و منظور اینکه معروفیتی است که یک شخص، پیدا کرده که آیا منافق و یا موافق است. در بیت پیشین گفت که جدایی منافق و موافق، حتمی است؛ ولی اینجا می‌گوید در پایان کار، هریک از این دو گروه منافقین و موافقین، دورنگ‌ها و یکرنگ‌ها که در یک جا عبادت می‌کنند و به نظر باهم هستند؛ ولی هرکدام به جایی رهسپار می‌شوند که اسمشان نشان می‌دهد؛ یعنی اگر اسمش به‌صورت موافق است می‌رود به‌سوی نورانیت و معرفت و روحانیت و اگر مردم نام منافق و دورو رویش گذاشته‌اند؛ می‌رود به‌ سوی تیرگی و جهل و روسیاهی.

291             مؤمنش خوانند جانش خَوش شود           ور منــافـق گــویی پُرآتش شود

پُرآتش شود یعنی عصبانی می‌شود. مولانا می‌گوید اگر یک منافق را مؤمن بخوانی؛ خودش می‌داند که باورمند نیست؛ ولی خوشش می‌آید و دلش شاد می‌شود و از تو خیلی راضی می‌شود و تنها به یک نام عاری از حقیقتِ مؤمن بسنده می‌کند و حالا اگر به این منافق که خودش هم می‌داند که ریاکار است ‌بگویی که ریاکار هستی؛ آن وقت فوری عصبانی می‌شود برای اینکه رازش فاش می‌شود.

292             نــام او مــحبــوب از ذاتِ ویَ اسـت           نــام ایــن مبغوض از آفات وی اســت

او یک مؤمن و باورمند است. در مصراع دوم این منظور منافق و کلمۀ مبغوض از بغض و کینه است و یعنی تنفر و دشمن داشته شده. از آفات وی است یعنی از آفاتی است که از او پدید می‌آید. دلیل اینکه مردم از یک باورمند خوششان می‌آید به خاطر نهاد و ذات و طبیعت اوست و نه از برای عنوان او و یا اسم او که کسی روی او گذاشته است؛ زیرا اسم یک کلمه حرف است. محبوبیت، ذات اوست و آن آدمی هم که ناباور است علت منفور شدنش در نظر مردم به جهت ذاتش و آن کارها و آفت‌ها و گرفتاری‌هایی است که او به وجود می‌آورد.

292           میم و واو و میم و نون تشریف نیست        لفظ  مؤمن جــز پی تــعریف نیست

چهار حرف م-و-م-ن که یک انسان را مؤمن نمی‌کند. «تشریف» یعنی بزرگداشت و شرافت‌دهنده است. جز پی تعریف یعنی برای شناساندن. حالا باید به ذات شخص توجه کنیم و باید او را بشناسیم و به مردم بشناسانیم که او چه نوع آدمی است.

293           گر مـنـافـق خوانـیـ‌اش این نــام دون           همچو کژدم می‌خلد در انـدرون

دون یعنی پست و فرومایه. می‌خلد یعنی فرو می‌رود. اگر به یک منافق گفته شود که تو منافقی، مثل عقربی می‌ماند که نیش خودش را فروکند در خودش؛ چون او خودش واقف است به اینکه وجودش پاک نیست و نهاد و ذاتش زشت است. این عقرب نمی‌خواهد که اوصاف باطنی او برملا شود.

294           گر نه این نام اشـتـیــاق دوزخ است           پس چرا در وی مــذاق دوزخ است

نام در اینجا کلمۀ دورو و منافق است. اشتیاق یعنی چیزی از چیز دیگری جداشدن و یا کلمه‌ای از کلمۀ دیگری جداشدن. مذاق به معنی مزه و طعم است. در اینجا منظور مزه و طعم درون و سرشتش است. معنی این بیت اینکه اگر کلمۀ منافق با کار این مرد منافق رابطه‌ای ندارد؛ پس چرا طبیعت آن کارهایی که شخص منافق انجام می‌دهد؛ جهنـمـی است؟ اگر کلمۀ منافق با جهنم ارتباط ندارد؛ چرا کارهای او با جهنم در ارتباط است. اگر اسم دورویی و ریا که بر شخص منافق گذاشته‌ایم با دوزخ در ارتباط نیست؛ چرا اندیشه‌های این شخص که نهادش دوزخی است از اندیشه‌های ناپسند است؟ بنابراین نتیجه می‌گیریم چون طبعش دوزخ است اندیشه‌اش و کارهایش هم دوزخ است.

295           زشتـــِی آن نامِ بد از حرف نیست          تلخی آن آب بـحـر از ظــرف نیست

نام بد همان منافق است و حرف هم همان میم و واو و میم و نون.  می‌گوید این زشتی آن منافق مربوط به این پنج حرف نیست و زشتی از کلمه مشتق نشده؛ ولی از طبع و روان زشت، ناشی می‌شود و یا از رفتار و گفتار زشت، ناشی می‌شود. در مصراع دوم مثلِ قابل‌ لمسی می‌زند و می‌گوید اگر آب دریا را در ظرفی بریزید آیا شوری و تلخی این آب، ناشی از ظرف است؟ خیر، این شوری و تلخی از طبیعت خود آب است

296            حرف  ظرف آمد در او معنی چو آب          بحرِ معنی  عـنــدَهُ امّ الـکــتـاب

بحر معنی یعنی دریای معانی که دانش خداوند است و یا دریای معنویّت. امّ به معنی مادر، اصل و ریشه و مبدأ. امّ‌الکتاب یعنی مادر کتاب و یا اصل کتاب. در عرفان این اصل وجود دارد که خداوند از کلیه کارهایی که بندگانش می‌کنند از قبل آگاه است. روی یک صفحه یا یک لوح، نوشته شده که این آدم کار بدی خواهد کرد و آن آدم دیگر، کار خوبی خواهد کرد. این دانش خداوند است و به آن لوح مکتوب می‌گویند یا امّ‌الکتاب. مولانا در اینجا می‌گوید که این آدم‌ها که با یکدیگر فرق دارند؛ خداوند از اول واقف و آگاه است که آنها چگونه رفتارهایی خواهند کرد و طرز اندیشیدن آنها چگونه است. حالا یک آدم بد می‌تواند در نیمه‌راه خوب شود؛ حتی می‌تواند در پایان زندگی‌اش خوب شود و یا برعکس در نیمه‌راه زندگی‌اش ناباور شود. اینها همه دانش خداوند است. این دانش خداوند، دریای معنی است و به کارهایی که بندگانش می‌کنند؛ آگاه است.

297           بحر تلخ و بحـر شیـرین در جـهان           در مــیــانشان برزخُ لا یَــبغِــیـان

برزخیعنی حد فاصل و یا یک سَد که دو چیز را از همدیگر جدا می‌کند. لا یبغیان یعنی مخلوط‌نشدنی. می‌گوید در این دنیا مردمان باورمند وجود دارند و مردمان ناباور هم وجود دارند و اینها مثل یک دریای شیرین و یک دریای تلخ هستند و یک دیوار نامرئی اینها را از هم جدا کرده و به نظر می‌آید که این دو دریای تلخ و شیرین باهم مخلوط نمی‌شوند و این باورمند مشغول کار خود و آن ناباورمند هم مشغول کار خود است و عالم این دو باهم مخلوط شدنی نیست.

298          دان که این هردو ز یک اصلی روان          برگذر زین هردو رَو تا اصلِ آن  

به دنبالۀ بیت قبل، بدان که این دو دریا را خداوند آفریده است و هردو به یک اصل می‌روند و این صحبت‌ها که این باورمند و آن ناباور و یا این دریا تلخ است و آن دریا شیرین؛ فراموش کن و بگذر و به اصل بپرداز که خداوند است و اوست که همۀ این دریاها را آفریده و باید رفت و آن مبدأ را پیدا کرد. به دنبال اینکه چرا این دریا شیرین و آن‌یکی شور است و یا چرا یک نفر باورمند و دیگری ناباور است؛ نباید رفت. باید از این چیزها بالاتر رفت تا به اصل برسید؛ آن‌ وقت به حقیقت خواهید رسید و متوجه می‌شوید که این دنیا، دنیای متضادهاست. اگر سیاهی هست؛ سفیدی هم هست. اگر بیماری هست؛ سلامتی هم هست؛ و اگر گرسنگی هست سیری هم هست. حکمت خداوند، اساس آفرینش تضادهاست که دنیا براین تضادها آفریده شده و می‌چرخد و این باورمندی و ناباوری هم جزئی از این تضادهاست.

بقیۀ داستان در قسمت سوم.

Loading