01.2 هلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر

تفسیر    :

در تفسیر این قسمت باید متذکر شد که این یک داستان نیست بلکه بیان یک حقیقت است که روایت شده است از خلیفه دوم مسلمانان عمر و دارای سند تاریخی هم هست. مولانا طبق معمول خودش قبلا این مطلب را در کتابی که از مسلم ابن حجاج مانده است بنام فقیه مطالعه نموده و در اینجا آورده است. در این روایت کسیکه که با عمر طرف است شخصیست بنام مالک. مولانا در این روایت هیچ گونه تغیری نداده و عین روایت را شرح داده است. او در این جا راجع به چشم ها صحبت میکند و میخواهد بگوید بعضی از این چشم ها نمیتوانند حقایق را آنچه که هستند بـبـیـنـند. یکی از ارکان عرفان و بویژه عرفان مولانا اینست که این پنج حس ما یعنی این حس بینائی,شنوائی, بویائی, لامسه و ذائقه که انسانها دارند بسیار ضعیف هستند و گاهی اوقات انسانها را دچار اشتباه میکنند.  بنا بر این اگرفهم و تشخیص ما بر اساس این پنج حس ما باشد احتمال زیاد وجود دارد که تصور ما از رویدادها درست نباشد و باعث بشوند  حقایق را آنطوری که هستند درک نکنیم و بنا براین داوریهائی که در اثر ادرکات ما هستند اشتباه باشد و این اشتباهات ممکن است نتایج بسیار نادرست و بدی بدنبال داشته باشد   و بهمین دلیل مولانا در سراسر شش دفتر مثنوی مولوی یاد آوری مینماید که باین حواس پنجگانه خودتان زیاد تکیه نداشته باشید چون این حواس همیشه درست کار نمیکند.  خیلی از اوقات هست که مولانا میگوید “مست خیال گُمان” یعنی یک چیزیرا که می بینند، حقیقت آن چیز را نمیبینند و گُمان دارید که  می بینند. چه بسا که این خیالها و گُمانها درابعاد اجتماعات اثر میگذارند. او جامعۀ ای را در نظر میاورد بر خیال جنگشان و صلحشان. اگر صلح دارند که صلح میکنند روی خیالشان است و اگرجنگ میکنند روی خیالشان است. اینها همه سطحیست و عمقی و باطنی نیست. برای اینکه این موضوع را تمثیلی بیاورد, از آن روایت استفاده میکند که بگوید همه چشمها آن سرمه حقیقت را که باعث دید عمیق میشود را ندارند و فقط کسانی هستند که ژرف نگرهستند و بیکبار نگاه کردن و یکجا نگاه کردن قناعت نمیکنند و بر اساس آن دید خودشان قضاوت نمیکنند. آنوقت است که میتوانند فرق بین حقیقت و گُمان را درک کنند. این گُمان مثل یک سنگ است و حقیقت مثل یک گوهر است مثل الماس آنهم سنگ است و سنگ معمولی هم سنگ است و هردو سنگند ولی چقدر تفاوت و اختلاف است بین سنگ معمولی و یک گوهر.مولانا این مثال را برای این میزند که چه بسا وقتی پدیده ها, شنیده ها, اتفاقات, خوانده ها را می بینید خیال میکنید که حقیقت را دارید درک میکنید در حالیکه اینها همه سنگ هستند و آن گوهر را باید پیدا کرد و درک کرد. در اینجا میگوید در زمان خلیفه دوم مسلمین عمَر ماه رمضان درحال شروع شدن بود. در قدیم چون وسیله ای نداشتند که سیاره ها  را رصد کنند , شب قبل از اینکه ماه رمضان شروع شود, میرفتند از شهر بیرون و به یک افق صاف میرسیدند, باین افق نگاه میکردند و اگر هلال ماه را که نازکترین از قسمت ماه است مشاهده میکردند آنوقت میگفتند که ماه رمضان شروع شده است و مردم باید روزه بگیرند. حالا عمر با یک عده ای از شهر بیرون رفته اند که روز اول ماه رمضان را معین بکنند.

112      مـــاه روزه گشـــت در عـــهـــد عُــمَــر          بـــر ســـر کــوهـــی دویـــدنـــد آن نــفــر

کلمه گشت یعنی فرا رسید. در آخر مصراع دوم کلمه نفر در زبان عربی یعنی گروه جمعیتی که از سه شخص تا ده عدد آدم و یا بیشتر باشند است و بطور کلی در زبان عرب نفر یعنی یک گروه کوچک از آدمها. عربها به چند شتر هم نفر میگویند. بدرختهای خرما هم نفر میگفتند حتی به تعداد دندانها هم نفر میگفتند. در بیت فوق میگوید زمان عمر خلیفه دوم مسلمانان ماه رمضان میرسید و عمر با چندی از اطرافیان خودش با شتاب بسر کوهی دویدند که اگر هلال ماه آمده آن را رُؤیت کنند.

113      تــا هِـــالا ل روزه را گـــیـــرنــــد فــال          آن یکــی  گفـــت ای عُـمَـر اینـک هِـلال

فال گرفتن اصولا بمعنی دل خوش کردن است. این افراد از شهر بیرون رفتند تا با دیدن هلال ماه آمدن ماه رمضان را بفال نیک بگیرند.چون ماه رمضان را ماه رحمت و برکت و خوشحالی میپنداشتند.  یکی از این افراد گفت ای عمر من هم اکنون هلال ماه را می بینم.

114      چـون عــمــر بــر آســمــان مَه را نـدیـد          گـفــت کـیــن مَـه از خـیــال تــو دمــیــد

در مصراع دوم از خیال تو دمید یعنی از خیال تو طلوع کرد. چون وقتیکه عمر به اُفق نگریست ماه را ندید , گفت تو خیال میکنی که ماه طلوع کرده و اینکه میگوئی از خیال تو طلوع کرده است و نه از افق آسمان. آن شخص گفت ای عمر من دارم میبینم هلال را.

115      ور نــه مــن بــیــــنـــا تـــرم افــلاک را          چــون نــمــی بـــیــنــم هــــلال پــاک را

چون در اول مصراع دوم یعنی چگونه. افلاک یعنی ستاره ها و کرات آسمانی. هلال پاک یعنی آن هلال ماه بآن روشنی که پاک دیده میشود. عمر گفت خیر تو خیال میکنی که می بینی. معروف بود که عمر چشمان نافض و دور بینی داشت . عمر گفت – چون چشم من از چشم تو افلاک را بهتر می بیند و من چطور این هلال را نمی بینم؟ مولانا یک نکته را هم در اینجا آورده و آن اینکه عمر میگوید من از تو ژرف نگرترم ودر کارها بعمق و اصل مطالب بیشتر از تو دقت دارم. البته انسانهای کامل مشخص است که ژرفنگری آنها از انسانهای معمولی بیشتر است وعادت کرده اند که گرفتار گُمان و خیال نشوند.

116      گـفـت تــر کُـن دســت و بر ابرو بــمـال          آنــگــهــان تــو بــر نــگــرســوی هـلال

عمر برای اینکه آن شخص را متقاعد کند باو گفت انگشتت را تر کن و بر ابروی خود بکش و آنوقت نگاه کن باسمان و ببین هلال را می بینی؟ آن شخص همین کار را کرد و وقتی باسمان نگاه کرد دید که هیچ چیزی از هلال را نمی بیند. عمر گفت این موی ابروی تو دید تو را باشتباه انداخته بود و بهمین دلیل تو خیال میکردی که ماه را می بینی.

117     چـونـــک او تــر کـــرد ابــرو مـه نـدیـد          گــفـت ای شه نـیسـت مَـه ,شد نــا پـدیــد

شه در مصراع دوم منظور عمر و خلیفه زمان است. وقتی آن مرد ابروی خود را با سر انگشتش تَرَش مالید و ماه را ندید آنوقت به خلیفه گفت که ای خلیفه ماه ناپدید شد. مولانا طبق عادت و شیوه خاص خودش از این روایت ساده نتیجه گیری عرفانی میکند.

118     گـفــت آری مـویِ ابــرو شــــد کـــمــان          سـوی تــو افـکـــنــد تـیــری از گُـــمـــان

عمر بآن شخص گفت آری این موی ابروی تو مثل یک کمانیست که تیری از گُمان بسوی تو پرتاب کرد و بتو اصابت کرد و آن تیر گُمان و خیال بود. حالا اگر یک موی کوچک ابرو اگر جلو چشم انسان واقع شود و آن نظر و دید  شخص را باشتباه میاندازد, گُمان هم در راه حقیقت باعث میشود که در ذهن آدمی خلال پیش آورد و واقعیت را بآن شخص نشان ندهد.

119     چــونــکِ مــویـی کــژ شد او را راه زد          تــــا بــــدعـــــوی لافِ دیــــدِ مـــــاه  زد

تا در اول مصراع دوم یعنی تا باین اندازه, تا بدانجا. دعوی لاف دیدِ ماه زد یعنی ادعای بیهوده نمود که ماه را دیده است. میگوید چون یک موی کوچک ابروی کسی کج شود, آن کس را بگمراهی و اشتباه میاندازد تا بدانجائی که حاضر هم نیست که قبول هم بکند. این شخص ادعا هم میکند که دارد درست می بیند ولی واقعیت اینست که درست نیست. میگوید چنین شخص دارد لاف میزند یعنی بیهوده صحبت میکند.  مولانا میگوید این زندگی, هرچیز کوچکش میتواند که ما را از راه حقیقی و درست منحرف کند و نظرمان را کج بکند و بدون اینکه متوجه بشویم کج رو بشویم چون ما باین پنج حس خودمان متکی هستیم و این حواس اشتباه هم میکند.

120     مـوی کـژ چــون پـــردهۀ گـــردون بود          چــون هــمه  اجــزات کــژ شد چـون بود

در این بیت کلمه چون را سه بار تکرار کرده است. چون اول یعنی وقتیکه. در مصراع دوم چون اول هم یعنی وقتیکه. چون آخری یعنی چگونه. پرده یعنی حجاب و مانع. گردون یعنی آسمان.  میگوید وقتیکه یک تار موی کج مثل پرده و حجابی جلو تو را بگیرد و تو را باشتباه بیاندازد, پس اگر تمام اجزاع بدنت کج باشد که یعنی درست کار نکند انوقت بکلی زندگی تو منحرف شده و از جاده مستقیم خارج میشود. فقط یک تار مو در جلوی چشم تو کج شود, حالا اگر بویائی تو هم کج شود, شنوائی تو هم کج شود, لامسه تو هم کج شود, گویائی تو هم کج شود و عقل تو هم کج شود و اندیشه تو هم کج شود تصور بکن که چقدر بتو لطمه و خسارت ببار میاورد و تو دیگر بزندگی معمولی خودت نمیتوانی که ادامه بدهی. مولانا نتیجه گیری میکند که این کج روی ها و این کج بینی ها و این کج انیشی ها باعث میشود که دو دستی و سخت باین دنیا بچسبی و باین دنیا چنگ بزنی و هرچه که باین دنیا بچسبی از حقیقت دور تر و دورتر میشوی.  برای اینکه این دنیا هرچه که درآن هست غیر حقیقیست و مجاز است و وقتی تو با تمام وجودت بآن مجاز می چسبی بنابر این از حقیقت دورتر میشوی.

121     راســت کــن اجـــزات را از راســتــان          ســر مــکش ای راســتـــرو زآن آســتـان

اجزات یعنی کل وجودت. راستان انسانهای کامل هستند که کمال آنها بخدا رسیده و بخدا پیوسته اند. دانشمندان واقعی و راستین از راستان هستند. ژرف نگران از آن راستان هستند. پس تعداد زیادی از افراد با خصوصیت های مختلف ممکن است که از راستان باشند. تو ای خواننده مثنوی ببین آنها چه میگویند. سرمکش و روی مگردان ای کسیکه راست رو هستی و میخواهی راه راست بروی, از آستان درگاه راستان سر پیچی مکن و رویت را از آنها بر مگردان و از آنها دوری مکن. این دانشمند فقط برای این نیست که در آزمایشگاه و یا کتابخانه و یا در خانه خودش بنشیند و کاری بکند و اتفاقی بیفتد. این یکی از نعمتهائیست که خداوند در اختیار جامعه قرار میدهد و باید با او تماس گرفته و با او در ارتباط باشید. ببینید او چه میگوید. انسانهای ژرف بین و دانشمند چه میگویند. نه اینکه خودت را بر تر از همه ببینی و دیدم و همین هست و جز این نیست. آنوقت اول اشتباهات است.

122     هـــم تــرازو را تـــرازو راســت کــرد          هــم تـــرازو را تــــرازو کــاســت کـــرد

راست کرد یعنی میزان کرد و کاست کرد یعنی ناقص کرد و از میزان خارجش کرد. سابق بر این یک اشخاصی بودند که ترازوی میزان میکردند و مردم ترازوی خود را نزد آنها میبردند برای میزان کردن. حالا مولانا میگوید باید ترازوی فکرتان را و ترازوی عقلتان و خط مشی زندگانی تان را با ترازوی راستان میزان کنید و بعد با آنها کار کنید. اگر این کار را نکنی تا آخر عمرت داوری هایت و تصوراتت غلط خواهد بود.

123     هــرکـه با نــارِاســتان هــم ســنــگ شد          در کــمــی افــتــادو عــقــلش دنـــگ شــد

حالا صحبت از نا راستان است. هم سنگ شد یعنی هم صحبت شد. نارسان اشخاصی هستند که قشنگ حرف میزنند ولی از ناراستان بحساب میایند. اینگونه اشخاص رج میزنند و باصطلاح کج میزنند. کسیکه بآنها گوش بدهد وصحبتهای آنها را سر مشق زندگی خویش قرار بدهد, آنوقت همیشه در حال تنزل و کاستی است و عقلش را هم تباه میکند. لذا از نارسان باید دوری کرد. در حقیقت راستان مردان کامل و نارسان اشخاص معمولی هستند.

124     رو اَشِدّاءُ عَــلَــی الــکُــــفّـــــار بــــاش          خـــاک بـــر دلـــداریِ اغـــــیــــار پــــاش

الکفّار جمع کافِر است و میگویند که کافِر کسیست که خدا را قبول ندارد. ولی یک عده ای معنی های دیگری هم برای کافِر دارند. کافِر یعنی کفران کننده و کسیکه نمیتواند درست تشخیص بدهد. بعنوان مثال گفته میشود که تو کفران نعمت میکنی. یعنی این نعمتهائی که خدا در اختیار تو گذاشته تو نمیتوانی درست تشخیص بدهی. کلمه اغیار یعنی بیگانگان از راستی و حقیقت. معنی مصراع اول اینکه با اینگونه از کافران که شرح آنها را دادیم سخت گیر باش یعنی زود تسلیم آنها مشو چون آنها جزو دنیا پرستانند و در گمراهی بسر میبرند. در مصراع دوم میگوید بسر اینگونه انسانها خاک بریز باز بمعنی اینکه بآنها توجه مدار و با آنها مصاحبت مدار و در واقعیت خاک بر سر دلداری آنها بکن.

125     بــر ســرِ اغــیار چــون شـمشـیـر باش          هـیــن مــکُـــن روباه بازی, شـــیـــر بــاش

اغیار همان کسانی هستند که در بیت بالا شرح آنها داده شد. یعنی این دنیا پرستان که غیر از حقیقت پرستان هستند. در برابر آنها مثل شمشیر قاطع و برنده باش. باین معنی نیست که باید  با آنها بجنگ و ستیز  برخواستی بلکه باین معنیست که در برابر حرف آنها بایست و مقوامت کامل  بکن.  ای سالک راه خدا مبادا حیله گری بکنی و بمکر و حیله و تملق و چاپلوسی پیشه گیری بلکه باید مثل شیر دلیر و قوی عمل کنی و فقط متکی برسعی و کوشش خودت باشی. وگرنه تو داری حیله بازی میکنی و چاپلوسی برای منافع خود میکنی. روباه هم همین کار را میکند ولی شیر هرگز این کار را نمیکند.

126     تا ز غــیــرت  از تو یاران نَســکُـلــنـد          زانـکِ آن خــاران  عَـــدوِّ ایــن گُــلـــنـــد

یاران اهل حقیقتند. نَسکُلند یعنی از تو قطع رابطه نکنند. خاران دشمنان حقیقتند و عدوّ این گلند یعنی دشمن این گُلِ حقیقت هستند. در این بیت میگوید تو نباید بااغیار نشست و برخاست کنی و تسلیم آنها بشوی زیرا اگر بشوی یاران با حقیقت تو با تو قطع رابطه خواهند کرد و میگویند که تو اهل ظاهر هستی. برای اینکه آن اغیار بمنظله خارانی هستند که دشمن این گُلِ حقیقت میباشند.

127     آتش انـدر زن  بــگـرگـان چون سـپنـد          زانـکِ آن گــرگــان  عَـدُّ وّ یــو ســفــنــد

گرگان هم همان تبه کاران و فساد انگیزانند. سپند یعنی اسفند. در مصراع دوم گرگان یعنی کسانیکه حسد میورزند مانند برادران یوسف که او را در چاه انداختند و در برگشت بپدر یوسف بدروغ گفتند گرگ او را درید. عدوّ همان دشمن است. در این بیت میگوید که این دنیا پرستان مثل گرگهائی هستند و تو باید در برابر این نوع مردم با آنها طوری رفتار کنی که مثل  اسفند که در آتش میافتد  ترقه میزند و منفجر میشود و میسوزد بشوند. این گرگان دشمن زیبائی هستند آنچنان که برادرهای یوسف دشمن یوسف بودند.

128     جــانِ بـا بـا  گــویـدت ابـلــیس هــیــن          تـــا بــــدم بـفــریـبــدت  دیـــوِ  لـــعــیــن

ابلیس و دیو هردو شیطانند. هین یعنی بهوش باش. در مصراع دوم کلمه دم از دمیدن است و یعنی افسون. بفریبدت یعنی تو را فریب بدهد. لعین یعنی لعنت شده. مولانا فریب دیو یا شیطان را در مثنوی معنوی بمراتب آورده و بصراحت تعریف میکند. میگوید ابلیس تنها نیست و یکی هم نیست. ای بسا در پشت چهره انسانها, ابلیسهای انسان نما هستند. اندیشه انسانها هم ممکن است طوری منحرف شود که همان کار ابلیس را بکند. انسانهائیکه دچار خود بزرگ بینی و خود پسندی و منم هستند همان کارهائی را انجام میدهند که ابلیس انجام میدهد و وارد زندگی ما میشوند. پدر همه ما حضرت آدم را همین ابلیس و یا شیطان فریب داد. مواظب باش که با زبان فریبنده خودش بتو میگوید ای جان بابا و با این طرفند تو را فریب میدهد. اگر کسی با شما تملق گوئی کرد و شما میدانید که لیاقتش را ندارید بدانید که قطعاّ دنبال فریب دادن شماست. پس بهوش باشید.

129     این چـنــیـن تـلــبــیس با  بـا بـات کرد          آدمــی را این ســـیـــه رخ مـــات  کـــرد

تلبیس از لباس پوشیدن است باین معنی که اگر کسی بخواهد روی حقیقت را بپوشاند گفته میشود که تلبیس کرده است. سیه رخ یعنی رسوا و بی آبرو. مات کرد یعنی او را سرگشته و حیرانش کرد و دارد برای خودش باینطرف و آنطرف میزند و بجائی هم نمیرسد.  میگوید شیطان هم با جدّ ما این کار را کرد.

130     برسـرشطــرنـج چُسـت است اینغُراب          تـو مـــبــیــن بــازی بچشــم نــیــم خـواب

چُست یعنی خیلی چالاک و زرنگ. اینغراب یعنی این کلاغ سیاه. میگوید که این زندگی ما مثل بازی شطرنج است. درست مثل اینکه همه ما سر میز شطرنج نشسته ایم و طرف مقابل ما هم ابلیس است مثل کلاغ سیاه. اصولاّ وقتی بکلاغ نشسته بنگرید خیال میکنید که در حال خواب است ولی خواب نیست. در سر بازی شطرنج هم بنظر میاید که کلاغه خواب است . وشما هم که طرف او هستید و خیال میکنید او خواب است, شما هم خواب آلود میشوید ولی کلاغه اصلا خواب نیست. آنوقت است که بازی را میبرد و شما را مات میکند.

131     زانـکِ فــرزیــن بـنـــد هــا دانـد بسی          که بــگــیــرد در گلــویــت چــون خســی

فرزین بند یک اصطلاح بازی شطرنج است. باین معنی که وقتی شاه یک طرف مرتب حُل داده شد تا جائیکه در مقابل وزیر قرار گرفت آنوقت مات میشود. اینگونه مات شدن را فرزین بند میگویند. این شیطان خیلی از این فرزین بندها را میداند و در موقع مناسب آن ها را علیه تو بکار میبرد تا گلوی تو را میگیرد و آنقدر فشار میدهد تا تو را خفه کند یا شاه تو را مات نماید.

132     در گـــلـــو مـــانـــد خسِ او سـال هــا          چـیســت آن خس؟ مــهــر جـاه و مـال ها

زمانیکه خار شیطان در گلوی تو رفت و گیر کرد سالها در آنجا میماند و تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی که آن را بیرون بیاوری. حالا میپرسد که این خار چیست؟ بعد خودش جواب میدهد که این خار علاقه تو نسبت به مال و ثروت و مقامهئیست که تو لازم نداری و توانائی از دست دادن آنها را هم نداری.

133     مال خس باشـد چو هست ای بی ثبات          در گـــلــــویـــت مــــانــعِ آب حـــیـــات

بی ثبات یعنی متزل زل. آب حیات یعنی معرفت حق . میگوید ای کسیکه متزل زل هستی این مال های غیر ضروری تو مثال خار است که در گلویت گیر کرده و بدان که این مال و ثروت تو که در گلویت گیر کرده, از ورود آب حیات بداخل بدن تو جلوگیری میکند و تو هیچوقت معرفت الهی را نخواهی چشید و درک نخواهی کرد.

134     گــربرد مــا لــت عـــدوّی پُــر فــنــی          ره زنـــی را بُـــرده بـــاشــــد ره  زنــی

پُر فن یعنی حیله گر.عدوی یعنی یک دشمن. میگوید این مالی که تو بهم زدی از چه راهی بدست آوردی؟ از راه ندادن حق دیگران است که نزد تو جمع شده و این حق دیگران است که تو بآنها نداده ای. پس تو یک راه زنی. حالا اگر یک دزدی بیاید و مال تو را بدزدد آنوقت است که یک دزدی آمده و مال دزدی را که نزد تو بوده دزدیده و رفته است. مولانا برای تأکید صحبتهای فوق مثالی میاورد که مار گیری ماری داشت که با آن مار امرار معاش میکرد و زندگی محقری را میگذرانید. دزد ماری رسید و مار او را دزدید.

دزدیدن  مار گیر ی   ماری را  از  مار گیر   دیگر

135     دزدکـــی از مــار گـــیــری ماربُــرد          زابــلــهــی  آن را غــنــیــمــت مــیشـمرد

یک روز دزدی یک مار را از یک مارگیری ربود و او از نادانی از این کار خودش خوشحال گردید.

136     وارهــیــد آن مـار گــیــراز زخم مار          مــــــار کُشـــــــت آن دزد او را زارِ زار

صاحب اصلی مار با خود میگفت خدایا بمن کمک کن تا این دزد مارم را پیدا کنم و مارم را از او پس بگیرم. از محلی رد میشد ودید آن دزد مار در گوشه ای افتاده و مرده است و فهمید که مار او بوده است که آن دزد را نیش زده و کشته است. گفت خدا را شکر اگر که این دزد نیامده بود که مار من را بدزدد آنوقت مار خود مرا میزد و من الان مرده بودم.

137     مـــار گـــیــرش دیـد پس بشـنـاخـتش          گـفــت از جان  مـــارِ مــن پـــرداخــتـش

از جان مار من پرداختش یعنی مار من او را کشت.

138     در دعــا مــیـخــواســتی  جــانـم ازو          کَش بـــیـــابـــم   مـــار بســـتـــانـــم از او

139     شـکــر حــق را  کآن دعا مردود شد          مــن زیــان پــنـداشــتــم  و آن ســود شــد

مار گیر در درگاه خداوند شکر فراوان نمود که دعاهایش مورد قبول خداوند قرار نگرفت و آنچه من از این واقعه ضرر میپنداشتم برای من سود آور بود.

140     بس دعـا هــا کان زیـانســت وهلاک          وز کَــرَم  مــی نشـــنـــود یــزدانِ پــــاک

مولانا میگوید در دعا هائی که انسانها میکنند چه بسا اگر مستجاب شود چه ضرر ها ببار میاورد و حتی شخص را حتی بهلاکت هم میرساند و خداوند اغلب اوقات آن گونه دعا هائیکه زیان آورست را مستجاب نمیکند.     پایات این قسمت.

Loading

02.1    نــــی‌نــامه- 17 بیت بعدی

19      بــنــد بُــــگـســـــل بــــــاش آزاد ای پســــر          چـنـد بــاشی بـنـد ســـیــم و بـــنـــد زَر

بند در اینجا به معنی زنجیر است و بگسل یعنی پاره کن. این کلمۀ پسر، همان‌گونه که یک فرزند، جزئی از پدر هست، یک شاگرد هم جزئی از معلم و استاد و رهبر است و این کلمۀ پسر به این معناست. نه‌تنها در این بیت؛ بلکه در هرجای مثنوی که این کلمه را به کار می‌برد به معنی فرزند معنوی است و در حقیقت، خطاب هست به روندگان راه حق. می‌گوید که این قیدوبند دنیوی را پاره کن و آن زنجیرهایی را که دست و پای تو را بسته و نمی‌گذارد که در آسمان معنویت اوج بگیری؛ بگسل تا اینکه آزاد بشوی؛ مثل کسانی که گرفتار نفسانیات خودشان نیستند و از هوا و هوس‌های شیطانی خودشان آزاد شده باشند. تا کی می‌خواهی زنجیر سیم و زر و خواسته‌های دنیویِ غیرضروری، پای تو را ببندد.

20      گــــر بــــریــــــزی بـــحر را در کوزه‌ای          چــنـــد گـــنـــجد؟ قسمت یک‌روزه‌ای

آدمی در به دست آوردن این ریزودرشتی که در این دنیا هست فقط بهرۀ اندکی می‌تواند بگیرد. کوزه‌ای را در نظر بگیریم که دارای گنجایش معینی است. در برابر این کوزه، دریا هم هست. حالا اگر این کوزه بخواهد از دریا پُر شود؛ چقدر از آب دریا را می‌توان در این کوزه جا داد؟ در مصراع دوم می‌گوید فقط به ‌اندازۀ یک روز مصرفت را می‌توانی در آن، جا بدهی و نه بیشتر. حالا تو هرچه حرص بزنی که آب بیشتری در این کوزه‌ات بریزی، فقط داری خودت را خسته می‌کنی؛ زیرا وقتی کوزه‌ات پُر شد حتی یک قطره هم نمی‌توانی به آن اضافه کنی. حالا عرفان می‌گوید این کوزۀ وجود تو اگر راهی و یا لوله‌ای و مجرایی به دریا داشته باشد، هیچ‌وقت این کوزه خالی نمی‌شود؛ به علت اینکه از طریق آن مجرا به دریا وصل است، پس دیگر چرا حرص بزنی و نگران آینده باشی. این حرص است که آدم را در تمام دقایق دچار اضطراب می‌کند و نگرانی و پریشانی روحی می‌آورد و این نگرانی مادر و منبع بسیاری از نگرانی‌های بعدی است. باید باور داشت که هرگز کسی بیشتر و یا کمتر از رزقی که خداوند برای او مقرر داشته؛ به دست نمی‌آورد. بنابراین قناعت کردن، کمال خردمندی است و یک صوفی کامل همیشه راضی و قانع است؛ درحالی‌که سعی و کوشش خودش را به نحو اَحسن  می‌کند.

21      کـــوزۀ چشـــم حـــریصــــان پـــُر نشـــــد           تـــا صـــدف قـــانـع نشـــد پر دُر نشد

«کوزۀ چشم» اضافه تشبیهی است یعنی چشم کوزه مانند. کوزۀ معمولی را می‌توان پر کرد؛ ولی اگر چشم انسان حریص را به کوزه تشبیه کنید؛ این کوزۀ چشم هیچ‌وقت پُر نمی‌شود. همیشه خیال می‌کند که خالی است و هرگز سیر نمی‌شود. هرچه از مال دنیا بیشتر از احتیاجش را به دست آورد بازهم چشمش به دنبال مال بیشتر و دنبال مال این‌وآن است.

در مصراع دوم: «تا صدف قانع نشد پر دُر نشد» این بر اساس یک باور قدیمی است در طرز تشکیل مروارید. در زمان‌های قدیم، تصور می‌کردند وقتی باران می‌بارد؛ مروارید تشکیل می‌شود و حالا مولانا هم به همان عقیدۀ قدیمی‌ها که در زمان خودش هم مردم دارای آن عقیده بودند؛ صحبت می‌کند. حالا اگر صدف، قانع باشد وقتی به سطح آب می‌آید دو سه تا قطرۀ باران که دریافت کرد؛ صدف خودش را می‌بندد و به قعر دریا می‌رود و مشغول ساختن مروارید می‌شود. ولی اگر قانع نباشد صدف آن‌قدر در سطح آب خودش را باز نگه می‌دارد تا قطرات باران بیشتری دریافت کند. وقتی زیر آب می‌رود دیگر در داخل خودش جایی برای مروارید درست کردن ندارد.

22      هــر که را جــامـه ز عشــقــی چــاک شد          او ز حــرص و جــمــله عـیـبـی پاک شد

جامه در اینجا جامۀ خودپسندی و جامۀ خودخواهی است. علاوه بر این هم دیده‌اید که عاشقان هم از شدت عشقشان بعضی‌اوقات جامه بر تن خودشان را می‌درند. ولی اینجا عشق، آن عشق به حقیقت است و عشق ازلی است. حالا هرکس آن جامۀ خودخواهی و تکبرش را چاک نزند و یا از شدت عشق، جامه را بر وجودش ندرد؛ نمی‌تواند که پخته شود. هرکس که بدرد آن‌وقت نه‌تنها از حرص؛ بلکه از عیب‌های دیگر هم پاک می‌شود. این عشق الهی قادر است که روحی را که در غبار خودپرستی محو شده؛ مصفّا و پاک کند. حتی عشق جسمانی هم این کار را می‌کند. عشق جسمانی اگر واقعی باشد تمرینی است برای عشق ازلی.

23      شادباش ای عشــق  خوش‌سودای ما          ای طــبــیــب  جــمــله  علت‌های ما

در این بیت، مولانا به این عشق، جان و روح می‌دهد. می‌گوید ای عشق خوش‌سودا و خوش‌اندیش. علت به معنی بیماری است. هر بیماری را علت می‌گویند. به عشق معنوی‌اش خطاب می‌کند و می‌گوید: ای عشق، شاد زندگی کن و شاد باش. ای عشقی که به ما خوش اندیشه می‌دهی و ای عشقی که طبیب معالج درمان‌کنندۀ کلیۀ بیماری‌های روحی و روانی ما هستی؛ به‌خوبی زندگی کن و شادی کن و همیشه شاد باش. کسی نمی‌تواند هم عاشق حقیقت باشد و هم به مردم دروغ بگوید و یا در کسب‌وکار؛ مردم را مغبون بکند. پس وقتی عشق داشته باشد؛ رفتارش هم عوض می‌شود. خیلی‌ها بوده‌اند که در طریقت واردشده‌اند و قبل از این طریقت اصلاً از یک آدم معمولی هم پایین‌تر بوده‌اند و در میان کارهای ناپسند خودشان آلودۀ آلوده بوده‌اند؛ ولی این طریقت و عشق چنان آنها را عوض نمود که تبدیل شدند به یکی از پیشوایان و تحولی ژرف در آنها پیدا شد.      

24      ای  دوای  نَـــخــوت  و نــــامــــوسِ  مـــا          ای تــو افـــلاطــون و جــــالــیــنوس ما

نخوت، یعنی تکبر و ناموس در اینجا یعنی خودپسندی. افلاطون و جالینوس هردو از پزشکان معروف یونانی هستند. افلاطون معروف است به معلم روح. اولین کسی که از روحانیت در تاریخ به طریق علمی صحبت کرد افلاطون بود. او اولین کسی بود که از شاگردانش شروع کرد و آنها را ازنظر روحانیّت تربیت کرد و بر روح آنها اثر بخشید و در‌بارۀ این موضوع، کتاب نوشت افلاطون بود؛ اما جالینوس بزرگ‌ترین پزشک جسم ماست. او در هجده‌سالگی یکی از بزرگ‌ترین پزشکان عهد خودش بود و در بیست‌ویک‌سالگی در بزرگ‌ترین مدارس طب قدیم، تدریس می‌کرد. معروف بود که بیماری نیست ازنظر جسمانی که به سراغ جالینوس آمده باشد و معالجه نشده باشد. پس افلاطون، طبیب روح و جالینوس، طبیب جسم است. مولانا هنوز با عشقش صحبت می‌کند و می‌گوید ای عشقی که تو معالجه کنندۀ تکبر و درمان‌کنندۀ خودپسندی ما هستی و ای عشقی که می‌توانی مثل افلاطون، روح ما را درمان کنی و مثل جالینوس، جسم ما را درمان کنی. بسیاری از پزشکان امروزی معتقدند که بسیاری از بیماری‌های جسمانی هست که از بیماری‌های روحی سرچشمه می‌گیرد؛ یعنی این غصه‌خوردن‌ها و حسادت‌ها و این کینه‌هایی که ما در دلمان هست و می‌گوییم که نمی‌توانیم فراموش کنیم و این انتقام‌ها و اینها را در دل نگه‌داشتن و یک عمر آنها را با خود حمل کردن، اینها مبدأ پیدایش امراض جسمانی است. پس این عشق، چون صفات بدِ اخلاقی و رفتاری را پاک می‌کند باید قبول کرد که دوای دردهای روانی ماست.

25      جســـم خـــاک از عشــق، بر افلاک  شد          کـــوه در رقص آمد و چالاک  شـــــد

جسم خاک یعنی بدن و جسم انسان که از خاک، درست شده. چالاک شد یعنی به جنبش و حرکت درآمد. مصراع اول اشاره است به معراج حضرت محمد، پیغمبر اسلام. حضرت محمد بدنش از خاک، درست شده بود؛ ولی عروج پیدا کرد به افلاک. آنچه باعث این عروج شد عشق بود. حضرت عیسی هم بااینکه جسم خاکی داشت او هم به افلاک رفت؛ پس بنابراین نمونه‌هایی از این قبیل هست که جسم که از  خاک درست شده براثر عشق به آسمان‌ها می‌رود. معنی مصراع دوم در بیت بعد ظاهر می‌شود.

26      عشــق جـــانِ  طــــور آمــــد عــــاشــــقا          طــور مســت و خَــرّ مــو ســـی صاعقا

جان در کلام مولانا همیشه به معنی روح است. طور هم نام کوهی است در صحرای سینا. در مصراع دوم که می‌گوید «خرّ موسی صاعقا» یعنی موسی بی‌هوش بر زمین افتاد. کلمۀ «خرَّ» یعنی بر زمین افتاد. «صاعقا» یعنی بی‌هوش. اشاره است به این نکته که وقتی حضرت موسی مطابق وعده‌ای که با خداوند داشت به کوه طور رفت و باخدا تکلم کرد و به خداوند گفت خدایا من می‌خواهم تو را به چشمم ببینم و خداوند پاسخ داد که تو هرگز نمی‌توانی من را ببینی. تو به این کوه سنگی نگاه کن و اگر این کوه می‌تواند مرا تحمل کند تو هم می‌توانی من را ببینی. سپس خداوند تجلی پیدا کرد به این کوه سنگی و کوه، متلاشی شد و از هم ریخت و موسی بی‌هوش بر زمین افتاد. حالا اینجا عارفان هم آن زمان که از عشق الهی کوه جسمانی خودشان را از هم بپاشانند و خراب و ویران کنند یعنی دست از این مادی بودن بردارند آن‌وقت کاملاً روحانی می‌شوند و سراپا روح می‌شوند و به وجد و سرور می‌آیند. حضرت موسی وقتی به هوش آمد دیگر آن موسای همیشگی نبود و عارفان هم مثل موسی بی‌هوش می‌شوند و وقتی به هوش می‌آیند؛ دیگر دگرگون می‌شوند.

27      بــا لــــب دمســاز خــود گــر جــفـــتـــمی          هـمچــو نِی  مـن گفتنی‌ها   گــفـتمی

گر جفتمی یعنی اگر جفت می‌بودم یا اگر دمساز و همراز می‌بودم آن‌وقت من هم مثل نی، رازها و گفتنی‌ها را می‌گفتم. برای توضیح رابطۀ بیت قبلی با این بیت، در بیت قبل گفت: وقتی‌که جسم خاکی براثر عشق عروج می‌کند و به آسمان‌ها می‌رود و کوه از شدت عشق به رقص درمی‌آید؛ آن‌وقت این افکار و رازها که آشکار می‌شود این سخنانی که از پردۀ دلکش و نغمات این نی، بیرون می‌آید که پُر از راز هست اگر من هم کسی را پیدا کنم که کوه طورش به رقص آمده باشد؛ یعنی فروریخته و ازهم‌پاشیده شده باشد و با آن لبی که من می‌گویم دمساز باشد و مرا بفهمد؛ آن‌وقت من هم مثل نی که دارد رازها را می‌گوید رازها را خواهم گفت؛ ولی من کسی را پیدا نمی‌کنم. لب من تکان می‌خورد، حرف دارم می‌زنم؛ ولی کسی دمساز و همراه لب من نیست. افراد صدای مرا می‌شنوند؛ ولی نه مفهوم مطالبم را.

28      هــرکه او از هـــــمزبــــانی  شــد جـــدا          بــی‌زبــان شـد گــر چــه دارد صــد نوا

اینجا مولانا اشاره دارد به شمس تبریزی که همزبان او بود و باهم زبان یکدیگر را می‌فهمیدند. گذاشت و رفت و معلوم نیست به کجا رفت. افسوس که این شمس همزبان من از من جداشده است. به قول مولانا هرکس که از همزبانش جدا شود اگر هم که صد آوا و نغمه و گویشِ زبان هم داشته باشد بازهم بی‌زبان است. بی‌زبانی سر از خاموشی درمی‌آورد. خاموشی در عرفان یک جایگاهی دارد. یکی از مراسمی که در عرفان باید به جا آورد سکوت است. آنها مدت‌ها می‌نشینند و سکوت می‌کنند و در این سکوت یک توجه خاصی به حقیقت و معنویت و مبدأ پیدا می‌کنند. این سکوت، تمرکزی است  بر تمام وجود سکوت کننده. عارف، این کار را می‌کند و در هر سکوت، کلی مقامش بالاتر می‌رود و چیزهای تازه درک می‌کند. برای اینکه در این سکوت دارد اندیشه می‌کند و در این زمان دَرِ دلش را که مثل آیینه مصفّا و پاک است؛ باز می‌کند که اسرار را دریافت کند. این عارف، یک سکوت دیگر هم در برابر افرادی که اصلاً حرفش را نمی‌فهمند می‌کند. البته این سکوت با اولی فرق بسیار دارد. در جای دیگری گفته  است که اگر این دانش حکمت را به غیر اهل بگویید؛ ظلم کرده‌اید. غیر اهلش کسی است که نمی‌فهمد. اگر به اهلش نیاموزید ستم کرده‌اید.

29      چون‌که گُل رفت و گلســتان  در‌گذشت          نشــنوی زان پس ز بـلــبـــل سرگذشت

گلستان، کنایه از روزگارانی است که با شمس همنشین بود. بلبل هم کنایه از خود مولاناست. می‌گوید شمس که همزبان من بود رفت و گلستان من گذشت. همین‌که فصل گل سپری شوَد و روزگار بر باغ و گلستان نباشد؛ بلبل هم خاموش می‌شود؛ ولی اسرار خداوندی را برای کسی که خواستارش باشد همیشه می‌توان گفت؛ ولی کسانی که ناباورند و از عشق، خبری ندارند؛ نزد این افراد که نمی‌شود چیزی گفت؛ زیرا آنها هیچ مبدئی را باور ندارند. آنها معشوق نمی‌شناسند که از عشق برایشان صحبت کنی چون اصلاً از عشق بی‌اطلاع هستند.

30      جــمــلـه معشوق است و عاشق پرده‌ای          زنده معشوق است و عـــاشـق مرده‌ای

«جمله» یعنی همه و تمامی. عاشق در اینجا عاشق بدون معشوق است. پرده هم حجاب و مانع اوست.  می‌گوید که عاشقم ولیکن ممکن است اصلاً معشوقی نداشته باشم. خواجه حافظ می‌گوید:

          تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز         میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

در مصراع دوم که می‌گوید «زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای» معشوق همیشه زنده است و مرگ ندارد؛ ولی عاشق بدون عشق، مرده‌ای بیش نیست؛ گرچه به‌ظاهر در حال زندگی کردن است. این‌یکی از بیت‌های کلیدی است که در جاهای مختلف مثنوی و هم‌چنین دیوان حافظ تکرار می‌شود. یک شخص عادی می‌خواهد حقیقت را درک کند و یا می‌خواهد معشوق را ببیند و اسرار را هم می‌خواهد بفهمد. او می‌خواهد حالا که به این دنیا آمده و می‌داند که روزی هم خواهد رفت در عرض این مدت به اسرار پی ببرد و درکی داشته باشد. او می‌خواهد بفهمد و سر دربیاورد. از خود می‌پرسد چرا من معشوق را نمی‌بینم و چرا او خودش را از من پنهان کرده؟ جوابش این است که تو خودت بین خودت و معشوقت را حجاب کشیده‌ای و یا خودت حجاب شده‌ای. این چه حجابی است که جلو دید تو را برای دیدن معشوقت گرفته است؟ این حجاب‌ها عبارت‌اند از زشتی‌ها و عقده‌های دیرینه‌ات، خودخواهی‌های خودت، منم‌هایت و حسادت‌هایت. تو باید خودت را کاملاً از همۀ این زشتی‌ها خالی بکنی تا این پرده‌های پلید و زشتی حرص و آز و شهوت به کنار زده شود و آن‌وقت اگر واقعاً خواسته باشی کم‌کم اسرار برایت آشکار می‌شود. «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید».

31      چـــون نــبــاشـــد  عشـــق را  پروای  او          او چــو مـــرغـــی مــانــد بــی پَر وای او

در مصراع اول، عشق را به جای معشوق به کار گرفته. مثل‌اینکه شما با معشوقتان در حال صحبت هستید و خطاب به او می‌گویید «ای عشق من» به جای اینکه بگویید ای معشوق من.  کلمۀ پروا یعنی توجه. «او» ضمیری است که در هردو مصراع به عاشق برمی‌گردد. مولانا می‌گوید اگر بین عاشق و معشوق، حجاب وجود داشته باشد؛ عاشق به معشوق اصلاً توجّهی نمی‌کند. اگر معشوق به عاشق، توجّه نکند این عاشق اصلاً هیچ کاری نمی‌تواند بکند و مثل مرغی است که پروبال ندارد. وای بر این‌چنین عاشقی. وای بر چنین مرغی. اگر مایلی که معشوق به تو توجه کند؛ تو باید آن پرده و حجاب را بین خود و معشوقت برداری.

32      مــن چــگــونـه هــوش دارم پــیش و پس          چــون نــبــاشــد نــورِ یـــارم پیش و پس

«هوش دارم» یعنی درک بکنم و بفهمم. «نور یار» در مصراع دوم، نور باطن است. نور خداوند است و نور باطن، نور خداوند است در درون انسان باورمند. کسی که باورمند است، نور معشوق ازلی‌اش در درونش وارد شده و می‌خواهد نورافشانی کند.  می‌گوید اگر نور باطن که از معشوق ازلی من در پشت و جلوی من نباشد؛ وقتی‌که در این راه طریقت می‌خواهم قدم بگذارم؛ چگونه می‌توانم با این عقل جزئی و ناقصی که دارم راهم را پیدا کنم و بروم؟  من نور هدایت‌کننده و راهنما لازم دارم وگرنه به مقصد نخواهم رسید. این نور را فقط یارم می‌تواند پیش و پس مرا روشن کند تا در تاریکی و جهل و ندانم‌کاری، غرق و گمراه نشوم. یک انسان کامل با نور خدا که به آن بصیرت و بینش ربانی هم می‌گویند؛ همه‌چیز را خیلی روشن و واضح می‌بیند. برای او تاریکی وجود ندارد. یک انسان کامل به جایی می‌رسد که وقتی در کنار شما نشسته تمام افکار شما را می‌خواند؛ بدون اینکه یک کلمه حرف بزند. می‌گویند این آدم «یَنظُرُ بنورالله»  است یعنی به همه‌جا با نور خدا نگاه می‌کند.

33      عشــق خــواهــد این ســخـن بـیرون  بود          آیـــنـــه غـَــمّــاز نَــبـــود؟  چــــون  بود

غمّاز در اینجا یعنی آشکارکننده. اگر در لغت معنی نگاه کنید می‌گوید یعنی سخن‌چین. در مصراع دوم می‌پرسد که آیا آینه آشکارکننده نیست؟ وقتی جلوی آن ایستاده‌اید تصویر خودتان را در آن آینه نمی‌بینید؟ چرا می‌بینید. بعد می‌گوید چون بُوَد. این آینه چگونه است جوابش؟ اینکه برای این تصویرها را آشکار می‌کند؛ چون صیقلی شده است و روی آن کدر نیست و یا به‌عبارت‌دیگر روی آن تمام کدورت‌ها پاک شده است و اصلاً وجود ندارد. این سخن در مصراع اول به معنی اسرار است. مولانا می‌گوید که عشق می‌خواهد این اسرار و سخن‌های کشف نشده بیرون برود یعنی بر آدمیان کشف شود. اصلاً اسرار، خودشان می‌خواهند فاش شوند؛ ولی ما محیط را برای فاش ساختن آنها فراهم نمی‌کنیم و این ماییم که حجاب‌ها را از جلو خودمان به کنار نمی‌زنیم. عشق هم مثل آینه است که می‌خواهد اسرار را آشکار کند.

34      آینه‌ات  دانــی  چــرا  غمّــاز نیست؟          زان که زنـگـار از رُخش مـــمــتـاز نیست

زنگار یعنی کدورت روی صفحۀ آینه. در سابق آینه‌ها از شیشه نبود؛ بلکه یک صفحۀ فلزی بود که آن را آن‌قدر صیقل می‌زدند تا اینکه شفاف شود و تصاویر در آن منعکس گردد. این صفحه‌های فلزی بعد از مدتی اکُسیده می‌شدند و زنگ آهن روی صفحه را می‌گرفت و دیگر مثل آینه عمل نمی‌کرد و می‌بایست هرچند وقت یک‌بار، آن را صیقل بزنند تا بتوان از آن استفاده کرد. مولانا می‌پرسد: آیا می‌دانی چرا آینۀ درونی تو شفاف نیست و تصویری در آن پیدا نمی‌شود؟ این از برای این است که آینۀ دلت زنگ‌زده و تو باید آن را صیقل بزنی و تمیز کنی. این زنگار آینۀ دل چیست؟ این همان زنگار گناه است که باید آن را بزدایی. چه گناهی؟ هر چیزی که بد و ناپسند است و خلاصۀ تمام زشتی‌هاست.

Loading

01.1 نـــــی نــامه 18 بیت اول

01      بشنو از نی چون حکایت می‌کند          از جدایی‌ها شکایت می‌کند

این شکوه و شکایتی که از نی بلند است باید دید که از چه چیزی ناله و شکایت دارد و چرا از حکایت شکایت می‌کند و شکایتش از چیست و جدایی او از کیست.

02 از نیستان تا مرا ببریده‌اند             از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

مولانا می‌داند که روح او جزئی از روح کل جهان است؛ یعنی جزئی از آن مبدأ حقیقت که از آن مبدأ جدا شده و طبق این اصل که اگر جزئی از اصلش جدا شود، همیشه می‌خواهد به کلش بازگشت کند؛ آن روح جداشده از مبدأ حقیقت هم می‌خواهد به کل خودش برگشت کند. این نیستان که مولانا می‌گوید نیستان حقیقت است (از زمانی که مرا از نیستان بریده‌اند) یعنی از نیستان حقیقت جدا کرده‌اند از نفیرم (نفیر به دو معنی است یکی ناله است و یکی هم آلت موسیقی است که کمی از نی کوچک‌تر؛ ولی شبیه آن است.) می‌گوید از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند. منظورش از مرد وزن، جنسیت مرد و زن نیست؛ یعنی کل مردم. از وقتی‌که مرا از نیستان جدا کرده‌اند من از این جدایی ناله و شکایت دارم و می‌خواهم به اصل خودم برگردم. می‌گوید همۀ مردمانی که مرا می‌شناسند و با من در ارتباط هستند؛ همه باهم هم‌ناله شده‌اند. (نفیر در اینجا به معنی ناله است). این هم‌ناله شدن با مولانا و هم‌نفس شدن با او انجام نمی‌شود مگر با درک اندیشه‌های او. اگر اندیشه‌های مولانا را کسی درک کند و بفهمد و پیامش را کشف کند؛ باید در حقیقت از این فهم و درک، پیام وی را گرفت و در زندگی اجرا کرد. فقط در آن صورت امکان‌پذیر است که شخص هم‌نفس و همراه مولانا می‌شود؛ و ازجمله کسانی می‌شوند که از نفیر و نالۀ مولانا نالیده‌اید.

03 سینه خواهم شرحه شرحه از فراق            تا بگویم شرح درد اشتیاق

مولانا می‌گوید که من یک سینه‌ای می‌خواهم پاره‌پاره شده از درد هجران و فراقم. (شرحه شرحه یعنی پاره‌پاره شده و از هم باز شده) حالا سینۀ مولانا از چه چیزی شرحه شرحه شده؟ از درد هجران فراق از نیستان حقیقت. من شخصی را می‌خواهم دارای چنین سینه‌ای تا بتوانم درد اشتیاق خود را برای او بازگو کنم؛ و اگر چنین سینۀ بی‌کینۀ شرحه شرحه شده‌ای را نداشته باشد آن‌وقت هرچه برایش درد اشتیاق را شرح بدهم آن‌وقت درد این اشتیاق را درک نخواهد کرد. سعدی می‌گوید:

 شب فراق که داند که تا سحر چند است            مگر کسی که به زندان عشق در بند است

باید عاشق شده باشد که بفهمد این شب هجران عشق چقدر سخت و طولانی است. مولانا می‌گوید من سینۀ دردمند و دردکشیده‌ای می‌خواهم تا بتوانم این شرح درد اشتیاقم را برای او بگویم. درد فراق کشیده بسیار کمیاب است. به‌راستی نمی‌شود کسی را به این زودی پیدا کرد که این مطالب مولانا را درک نماید.

از اندیشه‌های ژرف و ناب و تازه و بدیع مولانا که دائماً در مورد سینۀ بی‌کینه و عدم منیّت صحبت می‌کند باید آموخت که رستگاری انسان در داشتن سینه‌ای است که بدون کینه باشد. اگر به منشأ کینه بیندیشیم؛ خواهیم دید کینه از خودخواهی و منیّت است. خودخواهی و منیّت، باعث می‌شود که انسان دائماً قضاوت اشخاص دیگر را در ذهن خود تقویت نموده تا به‌جایی که در مورد آن اشخاص کینه در خود به وجود آورد و سپس به دنبال واکنش به آنها برود و همین تخم نفاق و دشمنی را در دل خود و دیگران کاشتن را به دنبال دارد. به همین دلیل است که مولانا سخت به دنبال سینه‌ای می‌گردد که خالی از کینۀ, منم، خودخواهی و حسادت است و آن را نمی‌یابد و بنابراین از نی وجود او ناله‌ها برمی‌خیزد. شخصی که نتواند کینه و حسادت و بسیاری از عادات ناپسند را از خود بیرون کند باید آن کینه را مثل یک تومور سرطانی تا آخر عمر داشته باشد و رنج آن را تحمل کند.

04 هرکسی کو دور ماند از اصل خویش          بازجوید روزگار وصل خویش

در این بیت، دوباره مولانا می‌گوید که از اصل خویش و از آن نیستان حقیقت و یا از مبدأ حقیقت به‌دور مانده. آیا این مبدأ حقیقت چیست. ساده‌ترین تعریفی را که می‌توان در مورد مبدأ حقیقت بیان نمود این است که مجموعۀ کل انرژی‌های حاکم بر این طبیعت، مبدأ حقیقت است. این انرژی‌ها تنها در بیرون از بشر نیست و این مبدأ حقیقت در درون انسان هم وجود دارد؛ زیرا انسان‌ها جزئی از طبیعت بوده که آن حاکم بر طبیعت است. حال اگر کسی از این مبدأ حقیقت به دور بیفتد آن‌وقت احساس می‌کند که از اصل خودش دورافتاده و می‌خواهد که به آن مبدأ بپیوندد؛ پس از وی سلب آسایش می‌شود. در مورد ابیات آغازین هیچ کتاب شعری به این زیبایی و نغزگفتاری سخن نگفته و در هیچ کتاب شاعری به این نغزگفتاری و به این پرباری و ژرفی سخن نرفته است. بسیار کسانی هستند که می‌خواهند به چنین اندیشه‌هایی برسند؛ ولی نمی‌دانند که از چه راهی و چگونه برسند؛ و مولانا در اینجا و در نی‌نامه این راه‌های دشوار را نشان می‌دهد.

05 من به هر جمعیتی نالان شدم         جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

می‌گوید به هر جمعیتی نالان شده. این نالان شدن، دارای فاعلی است و این فاعل، مولانا نیست. این فاعل، نی است. از اول متذکر شد که من آن نی هستم و نی دارد با شما صحبت می‌کند و بعد اضافه می‌کند من به هر جمعی رفته‌ام ناله سر داده‌ام. جفت، یعنی همنشین. خوش‌حالان کسانی هستند که معنویت و معرفتی دارند و بدحالان کسانی هستند که بویی از معرفت و معنویت نبرده‌اند و مولانا می‌گوید بدحالان برعکس خوش‌حالان هستند؛ نه اینکه به ثروتی و یا گنجی رسیده باشند. خوشا به حالشان که از معنویت و معرفت، اثری و شناختی پیداکرده‌اند. می‌گوید من در جمع هردو گروه رفته‌ام (نی می‌گوید). در بین آنهایی که بویی از معرفت نبرده بودند ناله سر دادم و در بین آنهایی که بویی از معرفت برده بودند هم ناله سر دادم؛ ولی هیچ‌کدام مرا درک نکردند. آنها هیچ انعکاسی نداشتد و این نمودار این است که مولانا در زمان خودش هم کسی نبوده که بدان گونه که بایدوشاید آن‌طوری که خودش می‌خواسته سخنش را دریابد. کسی درنمی‌یافته. درک کردن سخن مولانا شایستگی و آمادگی مخصوص خودش را لازم دارد و یک شخص عادی قطعاً کشش درک مولانا را ندارد و برای اینکه کسی این شایستگی را پیدا کند باید واقعاً طلب را در وجودش به وجود بیاورد.

06 هرکسی از ظنّ خود شد یار من                   از درون من نجست  اسرار من

آن بدحالان و بدبختان که بدا به حالشان و آن خوشبختان که خوشا به حالشان هیچ‌کدام آن‌طور که باید مرا درک نکردند؛ به علت اینکه هرکدام به گمان خودشان از من چیزهایی دریافت کردند که همۀ آنها ظنّ و گمان بود و حقیقت نداشت و آن‌طوری که من می‌خواستم نبود و به‌عبارت‌دیگر کسی که یار من شد از ظنّ خودش بود و نه از درک و تفکر واقعی؛ و ادامه می‌دهد و می‌گوید:

07 سرّ من از نالۀ من دور نیست          لیک چشم و گوش را آن نور نیست

توجه اینکه‌ صحبت از نی هست. این نی وقتی می‌گوید که به هر جمعیتی رفتم و نالان شدم. شما تجسم کنید که این نی رفته در یک جمعیتی از بدحالان که بدا به حالشان و ناله سر داده. آن بدحالان چه کردند؟ آنها از پا برخاستند و با آن ناله رقص باباکرم کردند؛ ولی در مقابل، جمعیت خوش‌حالان چه کردند؟ این نغمه و آوا در آنها اثری گذاشت و آنها را به اندیشه وادار کرد که در درون خودشان سیر کنند و بیندیشند و فکر کنند و به یاد معنویت و معرفت بیشتر بیفتند. بازهم می‌گوید آن‌طور که من می‌خواستم نبود و اینها هم ظنّ و گمانشان بود؛ برای اینکه وقتی با شاگردانش روبرو می‌شد می‌دید که برای دریافتن شاگردانش نهایت کوشش خود را به‌کاربرده که به آنها تعلیم بدهد. وقتی مولانا بعداً به آنها مراجعه می‌کرد؛ می‌دید که آنها درک نکرده‌اند. علت آن بود که شاگردان او مثل دانشجوی امروز بودند. دانشجوی امروزی بیشتر دنبال این است که نمرۀ قبولی بگیرد و این واحدهای درسی را بگذراند و بعد هم یک گواهی‌نامۀ پایان تحصیل هم بگیرد و برود با آن کاری بگیرد. ولی پزشک تا اندازه‌ای فرق می‌کند؛ زیرا ماهیت و نفس و طبیعت درسی را که می‌خواند (پزشکی) او را به اندیشه وامی‌دارد و آن‌وقت می‌فهمد که این ساختمان وجود انسان پیچیده‌ترین موتور آفرینش است؛ ولی آن شاگردی که به کلاس درس مولانا می‌نشیند می‌خواهد که بعد از مدتی برود و در فلان شهر و یا دهستانی و برای یک عده حرف بزند و با این کارها امرارمعاش بکند. بسیار کمیاب‌اند کسانی که پای سخن مولانا بنشینند فقط برای درک معرفت و سخن مولانا و نه برای هیچ‌چیز دیگر؛ مثل‌اینکه امروز هم همین‌طور است. اگر از شاگردی بپرسید چرا درس می‌خوانی می‌گوید برای اینکه امسال قبول شوم و بروم به کلاس بالاتر و از این بیشتر هم نمی‌خواهم. البته استثنا هم وجود دارد و بستگی دارد که درسی را که می‌خواند چه باشد مثلاً اگر گیاه‌شناسی و یا بوتانیک و یا زوآلوژی یا جانورشناسی و بیولوژی خوانده باشد مقداری فرق می‌کند برای اینکه ماهیت این درس‌ها او را به اندیشه وامی‌دارد و می‌پرسد آیا گیاه هم زنده است؟ بله. آیا نفس می‌کشد؟ غذا و هوا برای خوردن و نفس کشیدن می‌خواهد؟ بله. آیا تولیدمثل می‌کند؟ بله. پس زنده است. خواه‌ناخواه با خودش این اندیشه‌ها را خواهد داشت.

مولانا می‌گوید آن راز من و نای من در حقیقت از من جدا نیست. هر کس نای مرا می‌شنود باید به راز من هم پی ببرد؛ ولی چشم و گوش هر شنونده و یا هر خوانندۀ مثنوی نور معرفت را ندارد که ببیند من چه چیزی نوشته‌ام و یا چه می‌گویم و سرّ من آمیخته با نالۀ من است. (لیک چشم و گوش را آن نور نیست) چشم و گوش دل ما که در حقیقت چشم و گوش باطنی و درونی ماست باید که فعال و کارگر باشد و منیّت ما جلوی چشم دلمان و گوش دلمان را نگرفته باشد تا بتوانیم ببینیم که مولانا چه می‌گوید.

08 تن ز جان و جان ز تن مستور نیست            لیک کس را دید جان دستور نیست

تن به معنی جسم و جان به معنی روح است. می‌گوید ما هم جسم داریم و هم روح و جسم و روحمان به‌راستی از هم جدا نیست. مستور، یعنی پوشیده و پنهان. ما جسم و روحمان از یکدیگر مستور نیستند و باهم کار می‌کنند. بعضی‌اوقات، روان و جان ما بر جسممان حکومت می‌کنند؛ ولی دقت کنید که جسممان را می‌توانیم ببینیم؛ ولی روحمان را نمی‌توانیم ببینیم؛ درحالی‌که هردو در ماست. نی می‌گوید که حرف من هم از اسرار من جدا نیست و مردم صدای مرا می‌شنوند؛ ولی سرّ مرا نمی‌شنوند. همان‌طور که جسم را می‌بینند؛ ولی جان را نمی‌توانند ببینند. نه اینکه دیدنی نباشد؛ بایستی چشم دل باز باشد تا بتواند این‌گونه چیزها را ببیند. وقتی مولانا می‌خواهد حرفش را کسی درک کند او همزبان می‌خواهد. نی می‌گوید کسی را می‌خواهم که همزبان من (نی) باشد. زبان نی همان نالۀ نی است و باید آن را درک کرد. در یک جای مثنوی می‌گوید (همزبانی خویشی و پیوندی است). این همزبان و خویشاوند به آن معنای افرادی که خویشاوندی نَسبی دارند نیست. این خویشی و پیوندی که می‌گوید به این معناست که باید مثل من باشی و با من پیوند بزنی و با من آمیخته شده باشی؛ به‌طوری‌که ما دوتا یکی شده باشیم و این پیوند، یک پیوند اندیشه‌ای است. مصراع دوم این بیت (مرد با نامحرمان چون بندی است) در اینجا بند به معنی زندان است و مرد و زنی مطرح نیست؛ یعنی آدمی وقتی با همزبانش نیست مثل‌اینکه در زندان است و زبان همزندانی‌اش را نمی‌فهمد. مثلاً یک هندو و یک ترک‌زبان یکدیگر را نمی‌فهمند؛ ولی چه‌بسا بسیارند آن ترک‌ها و هندوها که همدیگر را درک می‌کنند و همزبان می‌شوند؛ یعنی اندیشه‌های یکدیگر را می‌فهمند. ای‌بسا دو ترک که هردو ترکی صحبت می‌کنند؛ ولی اندیشۀ یکدیگر را نمی‌توانند درک کنند؛ بنابراین همزبانی مهم نیست باید همدل بود. نی می‌گوید من همدل و همنفس می‌خواهم:

پس زبان محرمی خود دیگر است         همدلی از همزبانی بهتر است (مثنوی؛ دفتر اوّل)       

نیِ وجود مولانا هم همدل می‌خواهد. قبلاً گفته بود که من سرّم از ناله‌ام جدا نیست؛ ولی چشم‌ها و گوش‌ها نمی‌توانند ببینند و یا بشنوند و درک کنند و اینجا می‌گوید یک همدل می‌خواهم.

09 آتش است این بانگ نای و نیست باد        هرکه این آتش ندارد نیست باد

در اینجا مولانا دو تا «نیست باد» به‌کاربرده. «نیست باد» اول به معنی این است که باد نمی‌وزد و «نیست باد» دوم یعنی خدا کند که نباشد و یا بهتر این است که نباشد. نکته‌ای را که مولانا می‌گوید خیلی ظریف و عجیب و دقیق است. هیچ شاعری چنین نکته‌ای را به کار نبرده. صدای نای را و بانگ نای را می‌گوید آتش است. بانگ نای، بادی است که در نی می‌دمند و این باد را آتش دانسته و این آتش عشق است و هرکس این آتش عشق را نداشته باشد عدمش به ز وجود است و بهتر اینکه نباشد. بدون عشق، زندگی کردن بهتر است که به‌کلی نباشد.

10 آتش عشق است کاندر نی فتاد            جوشش عشق است کاندر می فتاد

مولانا این صدای نی و آن جوشش می را که در خُم می‌جوشد؛ همگی را عشق می‌داند و او سراسر زندگی یعنی جهان هستی و همه‌چیز را عشق می‌داند و در جای دیگر می‌گوید:

 گر نبودی عشق بفسردی جهان             گردش افلاک هم از عشق دان

یعنی اگر عشق نبود دنیا یخ‌زده و فسرده می‌شد و این کرات آسمانی هم که در حال گردش در فضا می‌گردند اگر عشق نباشد آنها هم فسرده و منجمد می‌شوند. اصلاً تمام ذرات عالم هستی را هم زنده می‌بیند و هم عاشق می‌داند. عجب دیدی دارد اول باید دیدش را بشناسیم تا بعد حرفش را بتوانیم درک کنیم.

11 نی حریف هرکه از یاری بُرید               پرده‌هایش پرده‌های ما درید

مولانا این صدای نی و آن جوشش می را در خم که می‌جوشد همگی عشق می‌داند و او سراسر زندگی یعنی جهان هستی و همه‌چیز را عشق می‌داند.

حریف به معنی همکیش و همکار. از یاری برید یعنی از یاری جدا شد. پرده یک اصطلاح موسیقی است همانند آهنگ، گوشه، لحن. در بیت فوق می‌گوید که نی در چه پرده‌ای می‌خواند؟ نی‌زن پرده‌اش یا لحنش را عوض می‌کند. پرده در مصراع دوم، معنی ما را افشاگری کرد و ما را لو داد. نی آن چیزی هست که از یارش جدا شده و در حال ناله کردن است. آن لحن‌ها و آهنگ‌هایی که در نالۀ نی هست؛ آن پرده‌ها و حجاب‌هایی که روی ما را پوشانده و نمی‌گذارد که دیگران ما را بشناسند. آنها را از هم می‌درد و پاره می‌کند و افشاگری می‌کند و ما را چنان‌که هستیم؛ نشان می‌دهد.

12 همچو نی زهری و تریاقی که دید؟                همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

زهر سم است؛ ولی تریاق یعنی پادزهر. مولانا می‌گوید نی هم زهر و هم پادزهر است. به این معنی که نی در حال زدن گاهی غمگین است و ما را در عمق غم فرومی‌برد و گاهی هم ما را شاد کرده و از غم بیرون می‌آورد؛ بنابراین گاهی زهر است و گاهی هم پادزهر. شما چه چیزی می‌توانید پیدا کنید که هم زهر باشد و هم پادزهر؟ در مصراع دوم: نی‌زن، نی را می‌گذارد به لبش و در آن می‌دمد. دم نی‌زن، نفس اوست و چه کسی دمسازتر از نی است؟ هر کس نی را به لبش بگذارد و در آن بدمد آن نی به صدا درمی‌آید؛ بنابراین دمساز است و چون با اشتیاق زده شود؛ بنابراین با نهایت اشتیاق ناله می‌کند پس دمساز و دمخور است و درواقع مولانا دارد خودش را می‌گوید که من دمخور کسی هستم که مرا درک کند و مشتاق کسی هستم که به من اشتیاق بدهد.

13 نی حدیث راه پُرخون می‌کند                    قصه‌های عشق مجنون می‌کند

حدیث به معنی سخن است و می‌گوید راه را پُرخون می‌کند. این راه، راه عشق است. راهی که هزاران عاشق در این راه پرخون عشق کشته‌شده‌اند. نی سخن از قصه‌های واقعی و راستین مثل عشق مجنون به لیلی است و باید این عشق را درک کرد.

14 محرم این هوش، جز بی‌هوش نیست              مر زبان را مشتری جز گوش نیست

برای درک این بیت باید دوتا عقل و یا خرد را در نظر بگیریم. اولی عقل حقیقت‌جوست و دیگری عقل حسابگر دنیاجوی. این دو عقل کاملاً با یکدیگر فرق دارند. این هوش در مصراع اول، یعنی عقل حقیقت‌جو. محرم این هوش، یعنی کسی که از عشق، مدهوش شده و از هوش‌رفته و یا از خود رفته و دیگر خودش را از عشق خویشتن نمی‌شناسد؛ و اگر این‌طور باشد آن‌وقت ماهیت عقل حقیقت‌جو را درک می‌کند. در مصراع دوم، زبان حرف می‌زند و مشتری زبان هم گوش است که باید آن را بگیرد؛ به‌عبارت‌دیگر زبان، فرستنده و گوش، گیرنده است. اگر زبان دارد از عقل حقیقت‌جو صحبت می‌کند باید یک گوش حقیقت‌شنو هم باشد که آن حقیقت را درک کند. اگر گیرنده نباشد فرستنده کافی نیست و بی‌اثر است.

15 در غم ما روزها بیگاه شد                   روزها با سوزها همراه شد

16 روزها گر رفت؛ گو رو باک نیست                 تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

در غم ما، یعنی آن نی وقتی آهنگ می‌زند و ایجاد غم می‌کند و به این معنی است که در غم عشق ما روزها بیگاه شد و با سوزها هم همراه شد و گذشت. آن عشق، سوزش و جوشش می‌آورد. روزها در حال گذشتن هستند؛ ولی بگذار برود و من هیچ غمی ندارم و نمی‌ترسم. کسی که در راه عشق، قدم بردارد و در راه جستن حقیقت است هرروزی را که سپری می‌کند؛ تکاملی را به دست می‌آورد؛ یعنی رفته‌رفته به‌سوی حقیقت، نزدیک‌تر می‌شود و چون من در راه عشق هستم؛ بنابراین بگذار روزها بروند؛ چون من دارم به حقیقتی که می‌خواهم نزدیک می‌شوم. ای مبدأ حقیقت، تو بمان که از هر زشتی، پاک و منزهی. من غم رفتن روزها را ندارم.

17 هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد             هرکه بی‌روزی‌ست روزش دیر شد

تنها کسی که از آب سیر نمی‌شود؛ ماهی است و همۀ دیگران از آب سیر می‌شوند و نمی‌توانند در آب زندگی کنند. عشق برای من مثل همان آب است برای ماهی. من در این آب، غوطه می‌خورم و عشق می‌ورزم. بدون این آب معرفت زندگی هیچ مفهومی ندارد و من هم مثل آن ماهی هستم که از آب معرفت و معنویت هرگز سیر نمی‌شوم. در مصراع دوم، صحبت از بی‌روزی شدن است. منظور از این روزی، خوراک روزانۀ شخص نیست؛ بلکه منظور از روزی، معرفت است و اگر کسی آن را نداشته باشد؛ مثل کسی است که دارد در ظلمت شب به سر می‌برد و منتظر رسیدن صبح به انتظار است. ولی روز نمی‌رسد و روشن نمی‌شود. روزش دیر می‌شود و هیچ‌وقت نمی‌رسد و تا آخر عمرش در ظلمت باقی می‌ماند.

18 درنیابد حال پخته هیچ خام                 پس سخن کوتاه باید والسّلام

تو ای ناپخته، حال مرا درنمی‌یابی و نمی‌دانی. منِ مولانای درون تهی شده را درک نمی‌کنی و حالا که این‌طور است؛ پس سخنم را کوتاه می‌کنم. رسیده‌ام به جایی که تو هنوز نپخته‌ای. برو و پخته شو و بعد بیا. درود بر تو. من سکوت می‌کنم و تو به‌سلامت باشی.

Loading