41.1 حکایت نخجیران و شیر – قسمت هفتم

1091          همــچــو آن خر گـوش , کو بر شیر زد            روح او کــی بـود اندر خـــوردِ قــد؟

بر شیر زد در اینجا یعنی ضربه زد. در خورد قد یعنی تناسب قد خرگوش نسبت بشیر خیلی کوچک بود و در عوض تدبیر خرگوش خیلی بزرگ بود. مولانا برای مثال میگوید آن خرگوشی که با شیر مقابله کرده و میخواسته بشیر ضربه بزند روحش همتراز و هم ردیف جسمش نیست یعنی این خرد دارای درون والاتر وعالی تر یست. او فقط جسمش کوچک و محقر است. ولی درون بزرگ وی میخواهد شیر ویا نفس اماره را از بین ببرد یعنی شیر را که دارای جسم معظمیست در برابر جسم کوچک خودش از بین ببرد.

1092          شیـر میــگفت  از ســرِ تـــیزی و خشم            کــز ره گوشــم عــدو بر بسـت چشـم

تیزی بمعنی غضب است و عدو یعنی دشمن. بر بست چشم یعنی چشم دلم را بست که نتوانم حقیقت را درک کنم. لذا معنی مصراع دوم اینکه دشمن من از طریق گفتارش چشم دل من را بست. چشم دل هم که بسته میشود در معرض خطرهستی. پیام بیت اینست که باید بسیار مواظب بود از چیزهائیکه میشنوید مثل شخصی که بشما میرسد و شروع بشکایت شخص دیگری را میکند و شما هم فوری با شخص سوم مخالف میشوید و قضاوت میکنید وحرفهای گوینده در ذهن شما شکل میگیرد. شما از کجا میدانید که شکایت این شخص از کجا آب میخورد و چرا بین اینها اختلاف پیدا شده. ریشه اختلاف آنها چیست؟ فقط گوشتان شنیده و چشم و دلتان بسته شده و شما هم رفته اید و در صف لشگریان او واقع شدید بیخود دارید عمر خودتان را و آبروی و حیثیت خودتان را در معرض خطر میگذارید. شیر تاسف میخورد که سخنان نخجیران را گوش کرده بود و آن سخنان چشم دلش را بسته کرده بود.

1093          مــکــرهــای جــبــریــانــم  بســته کـرد           تیغ چــو بینشان تــنـم را خســـته کرد

جبریان اشاره به نخجیران است. تیغ چوبی یعنی آن شمشیر چوبی و در اصل منظور از این شمشیر چوبی استدلال های نادرست و دور از حقیقت است. خسته کرد یعنی مرا آزرده کرد. این کلمه خسته بمعنی آنچه در بین مردم بکار میرود نیست و اصلا یعنی زخمه زدن و آزرده ساختن و ضربه زدن. نخجیران در قسمتهای قبل کوشش میکردند که شیر را قانع کنند که باید توکل کند. مولانا استدلال های ظاهر پسند و ظاهر حق بجانب و بی پایه و نادرست نخجیران را به شمشیر چوبین تشبیه میکند. میگوید این حیله هائی که این نخجیران کردند دست و پای مرا بست و این سخنان غیر واقعی مثل شمشیر چوبی هم مرا ناتوان نمود. من نباید گول سخنان فریبنده آنها را بخورم.

1094          زین ســپس من نشــنــوم  آن دَمــدَ مــه            بــانگ دیوانسـت و غــولان آن همه

دمد مه در اینجا یعنی مکر و حیله با زبانهای خوش و سخنان فریبنده گفتن. این کلمه دمد مه در اصل از صدای طبل گرفته شده و این صدای دم دم طبل بلند است ولی میان تهی و بلند آواز است. میگوید من از این ببعد فریب این سخنان تو خالی آنها را نخواهم خورد. دیو غول در کلام مولانا بطور کلی یعنی شیطان. و حرفهای آنها حرفهای  دیوها وغولان است که نباید گوش کرد.

1095          بَر دَران ای دل تو ایــشان را مَه ا یست           پوستشان برکَن,کِشان جزپوست نیست

این شیر از فرط عصبانیت و نا راحتی همچنان با خو میگوید. بردران یعنی این که آنها را بدران. پوستشان را بکن و به بدترین وجهی آنها را مجازات کن. کشان یعنی که ایشان. کشان جز پوست نیست یعنی که ایشان بجز پوست نیستند وآنها میان تهی هستند. اصطلاحیست که بشخصی گفته میشود که یک کار خیلی بدی کرده و باو گفته میشود “من پوست تو را میکنم”. این از کارهای زشت حیوانی انسانهای زشت کار آمده واز حکام و امیرانی که میخواستند یکی را تنبیه کنند پوست او را زنده زنده میکندند و این شکنجه ای بود که باو میدادند.

1096          پـوست چه بوَد؟ گفته های رنگ رنگ            چـون زره بر آب, کِش نَـبـود درنگ

زره آن لباسیست که از حلقه های آهنی درست میکردند و بتن میکردند و بجنگ میرفتند برای خنثی کردن ضربه شمشیر. کِش یعنی که او را. او بر میگردد به آب. توجه اینکه وقتی از زبان شیر در آمد که پوست آنها را بکن ! از داستان خارج میشود و میگوید پوستی که من در سخنانم بکار میبرم همین سخنان و حرفهای نقظ و شیرین و حرفهای رنگا رنگ بی اساس و نا پایدار است درست مانند حلقه هائی که در آب پیدا میشود. اگر یک تکه سنگ کوچک را در آب ساکن بیاندازید در اطراف محل افتادن سنگ در آب دایره هائی پیدا میشوند که متحد المرکز هستند و از مرکز دور میشوند تا بکلی نا پدید شوند. مولانا این دایره هائی که در آب پیدا میشوند را به حلقه های زره تشبیه کرده. میگوید این حرفهای رنگا رنگ بی پاید را که میشنوید مثل آن دایره هایئ که گره وارکه در آب پیدا میشود است و تا بیائی نگاه کنی تمام شده و از بین رفته است و پایه و اساسی ندارد یعنی نا پایدار است.

1097          ایـنسخـن چون پـوست ومعنی مغزدان            اینسخن چون نقش ومعنی همچو جان

این سخن عبارتست از هر سخنی که میشنوید. میگوید سخنی که گفته میشود را مانند پوست بدان و معنی را مثل مغز بدان. پوست بی ارزش است و همه ارزشها بمغز است. بعبارت دیگر این حرفی که میشنوی نمیدانی که درست است و یا برعکس درست نیست. باید پوست را بشکافی و برسی بمغز. وقتی میخواهی میوه ای را که ظاهزش خوش آب و رنگ است بخری و بمنزل ببری تو نمیدانی که داخل آن چطور است ممکن است داخلش پوسیده و یا پوک باشد. وقتی سخنی را میشنوی باید آنرا بسنجی و وزن کنی و زود تسلیم آن نشوی. این سخن اول فقط نقش زیباست. بعبارت دیگر سخن مثل جسم و معنی مثل روح است جسم بدون روح اصلا ارزشی ندارد در مصراع دوم نقش یعنی ظاهر ویا جسم. این سخنی که میشنوی را جسم بدان و معنی که ممکن است در آن باشد روح. باید متوجه باشد انسان که این جسم جان هم دارد و گول نخورد.

1098          پوســت باشـد مـغـزِ بد را عـیب پوش            مـغز نــیکو را ز غیرت, غیب پوش

مغز نیکو یعنی جانِ پُر معنی. غیب پوش یعنی پوشیده شده بوسیله عالم برین, معنویات و اراده خداوند. پوست مثلا در یک گردو پوشاننده مغز بد است. این بدی و فسادیکه در این گردو هست پوست از چشم شما پنهان میکند. اما مغز نیکو جان پاک و اندیشه را که دارد قدرت و مشیّت خداوند و غیرتش آن را میپوشاند. برای اینکه مبادا اشخاص شرور و بدخواه این آدم نیک اندیش را شر و صدمه ای باو بزنند. بنا براین خداوند او را غیب پوش میکند و دست غیب بخواست خداوند او را حمایت میکند. حالا هردو پوشیده هستند هم آنکه درونش زشت است وپوست پوشاندتش و هم آنکه نیکو ست که اوهم با پوست پوشانده است. گردو را که میخواهی امتحان کنی آن را میشکافی و یا بر زمین میزنی که ببینی که آیا مغز دارند یا خیر. آن آدمهائی هم که دارند حرف میزنند امتحان کن و وزنشان کن و یا از آنها سوال کن نه یک بار و نه چند بار بلکه صد بار آنوقت بعد از سنجش آنها را بپذیر.ممکن است آنها نیک اندیش باشند ولی پوشیده هستند

1099          چـون قـلــم از بـــاد بُـد  دفــتــر ز آب            هــرچ بــنــویسی فــنــا گردد, شـتاب

میگوید هرگاه قلمت از باد باشد و دفتر را هم که میخواهی بنویسی کاغذش از آب باشد چگونه میخواهی چیزی بنویسی؟ این را در اصطلاح میگویند نقش بر آب زدن است و این یک کار بیهوده است.

1100          نــقش آبســت  ار وفــا  جوئـی  از آن            باز گــردی, دســتــهای خــود  گزان

اگر سخنان بیهوده را بشنوی در واقع نقش بر آب است. سخنان نا اندیشیده ای که هوای نفس بانسان میگوید تکبر و خودخواهی و غرورو امیال نفسانی و شیطانیست و اینها انگیزه بیان این سخنان است.

1101          بــاد  در مـردم  هــــوا  و آرزوســت            چون هوا بــگذاشــتی, پیغام هــوست

هو تغیر شکل یافته هوه است و یعنی خداوند. هوا یعنی هوا و هوس. میگوید هر نقش که وزش باد برسطح آب وارد کند این آرزوهای نفسانیست و این باد که میوزد باد همان هوسهای شیطانی و نفسانیست. باید این هوسها و آرزوهای شیطانی را بدور انداخت. اگر که از وجودت بیرون کردی آنوقت پیغام خدا را میشنوی. اگر خودت را از این هوسهای شیطانی خالی کردی  آنوقت پیغام خدا وجودت را پر میکند. باطن خودت را پاک کن از علایق غیر ضروری و از مادیات و دلبستگی های فساد آفرین پاک بکن جای آنها را معرفت و معنویت میگیرد.

1102          خــوش بود پــیــغــا مـها ی  کردگــار            کــو ز ســر تــا پــای, باشــد پایــدار

پیغامهای خداوند سر تا پای خوش آیند و لذت بخش است و سراسر این پیغامها پایدارو واقعی هستند و مثل نقش روی آب فانی نیستن.

1103          خطــبــه شــا هــان  بــگردد و آن کیا            جــز کــیــا و  خطـــبَــهای  انــبــیــا

خطبه یعنی سخنرانی کردن ولی در اینجا مربوط به سخنرانیهائیست که برای تعریف پادشاهان میکردند. خطبه شاهان بگردد یعنی تغیر پیدا میکند. کیا یعنی شکوه وهشمت و بزرگی. دورترین ستاره ای که در منظومه شمسی پیداشده ستاره کیوان (و یا ساترن) نامیدند و این ستاره در آسمان بسیار بلند و باشکوه بود و این کلمه کیا مربوط بهمین ستاره ای که در اوج آسمان قرار دارد میشود. مولانا میگوید این خطبه ای که برای پادشاهان میخوانند پس از مدتی پاداشاه میمیرد و خطبه باسم دیگری خوانده میشود اما بزرگی و کیائی مردان کامل و پیغمبران و خطبه های آنان برای همیشه پا برجا و ثابت است و هیچ وقت دگرگون نمیشود. حتی پیغمبری که بدنبال پیغمبر قبلی آمده است هیچوقت حرفهای پیغمبر قبلی را نقض نکرد و از وی بدی نگفت

1104          ز آنــکِ بَـوش پا د شاهان ازهواست            بــار نــا مۀ انـــبــیــا از کــبــریاست

این کلمه بَوش معنیهای مختلفی دارد مثلا توانائی, شکوه, هشمت, تجمل, تفاخر, غرور ,رفعت و اگر همه اینها راجمع کنید بان میگویند بوش. حالا همه این چیزهائیکه پادشاهان دارند از هوا و هوس است. بارنامه مدرکی بود که وقتی تجار اجناس خود را از محلی به محل دیگری میفرستادند لیست اجناس با قیمت آن را در این مدرک مینوشتند و همراه اجناس میفرستادند. کبریا عظمت خداوندیست. میگوید اگر کبریای خداوندی از بین رفتنیست این بارنامه الهی هم از بین میرود. چون حشمت الهی پایدار است آن بارنا نامه و یا کارنامه هم از بین نخواهد رفت و ابدیست.

بقیه داستان در قسمت هشتم

Loading

40.1 حکایت نخجیران و شیر – قسمت ششم

1055          ســاعــتی تاخیر کرد انـدر شــدن            بعـ د از آن شـد پــیش شیر پنجه زن

حرف ی در ساعتی (ی) وحدت است یعنی یک ساعت. اندر شدن یعنی در رفتن بطرف شیر. خرگوش قبل از اینکه برود بپیشگاه سلطان جنگل باندازه یک ساعت تاخیر کرد.

1056          زان سبب کاندر شـدن اومـاند دیر            خــاک را مـیـکَـنـد و میغرید شـــیر

شدن یعنی رفتن. ماند دیر یعنی دیر کرد.بعلت این تاخیری که خرگوش کرد شیر خیلی غضبناک و ترسناک بود و با پنجهایش خاک را میکند. پس اینجا میبینیم که نفس اماره وقتی که در مقابلش بایستید یعنی خرد بخواهد با او رویاروئی بکند کار آسانی نیست نفس اماره ناراحت میشود و باید در مقابلش ایستاد. نفس اماره آن خواهشهای نفسانی و شیطانی دل ماست که همیشه امر میکند بما برای انجام زشتیها

1057          گفت  من گفتم که عهد آن  خسان            خــام باشد خــام و سسـت ونا رسان

خس یعنی پست و فرومایه و خسان جمع آن است اشاره دارد به این نخجیران. کلمه خام باشد در اینجا یعنی حرف نا پخته و غیر قابل اطمینان. شیر با خودش میگفت که من گفته بودم که عهد آن فرومایگان یک حرف غیر قابل اطمینان است و اینها بعهد نا رسای خود وفا نخواهند کرد.

1058          دِم د مه ایشان مرا از خــر فکند            چــنــد بفریبد مرا ایـن دهـر چــنــد ؟

دم دمه یعنی نیرنگ و حیله و افسون. از خر فکند یعنی از خر مرادم پائین آورد. دهر بمعنی روزگار است. شیر ادامه میدهد با خودش که این حیله نخجیران من را از خر مرادم بپائین آورد. شیر با خودش میگوید ای شیر در این روزگار چند بار باید فریب بخوری و باز هم میخواهی فریب بخوری؟.

1059          ســخت در مـاند امیرسست ریش            چون نه پس بیند, نه پیش ازاحمقیش

سخت در ماند یعنی سخت درمانده میشود. امیر هم یعنی سلطان. کلمه سست ریش چند معنی دارد. نادان, احمق, ابله, بی خرد, کودن, ضعیف النفس همه اینها را میگویند سست ریش. در مصراع دوم نه پس بیند نه پیش یعنی راه فرار نداشته باشد. مولانا مثل همیشه چند بیت در باره داستان گفت و از داستان خارج میشود. در این بیت میگوید سلطان با این همه قدرتش اگر نادان و احمق و ضعیف النفس باشد در کار خودش سخت در میماند و همیشه در طول تاریخ دیده ایم که چگونه این فرماندهان در کار خودشان در میمانند وبقول مولانا نه راه پیش دارند و نه راه پس و در گل فرو میروند و میمانند. اینها همه نتیجه نادانی و ضعف نفس و ابلهی آنها در نداشتن آخر اندیشیست.

1060          راه هــمــواراست و جـمله دامها            قــحطِ مــعــنــی در مــیــانِ نــا مــها

قحط یعنی چیزی که وجود داشته ولی دیگر وجود ندار و قحط معنی یعنی معنویت وجود ندارد و همه اش ظاهر است. در عرفان همیشه معنی را درمخالف و در برابر ظاهر میدانند. در این دنیا آنچه را که دیده میشود همگی ظاهر است وقحط معنی است و اگر کسی بخواهد معنی را درک کند بایستی که ظاهر بین نباشد و از پوست گذر کرده و بعمق برود و ژرف بین باشد. وگرنه این دنیا عاری از حقیقت و تهی از معنویت است. در مصراع دوم میگوید قحط معنی در میان نامها, شخاص را باسمشان نگاه مکن که این سلطان است و چون سلطان است هیچ اشتباهی نمیکند و یا این آدم که اسمش شریف الدوله هست هیچ وقت بی شرف نخواهد بود. در بین افراد این دنیا قحط معنویت است. ممکن است که شخصی راهی را هموار تصور بکند و با خیال راحت جلو برود و در بین این راه دام گذاشته باشند. وقتی شخصی میخواهد در یک راهی جلو برود بایستی مثل یک کور قدم در این راه بگذارد. یک کور وقتی میخواهد جلو برود اول یک قدم بجلو میگذارد و بعد محل قدم دوم را امتحان میکند و بعد قدم دوم را بر میدارد.

1061          لفظــها و نـامهـا چون دامهاست            لفظِ شیرین, ریگِ آبِ عــمــر ماست

عمر ما دارد میگذرد همانطور که آب دارد در جوب میگذرد. حالا در ته جوبیکه آب عمر دارد از ان میگذرد فکر کنید که این جوب در ته آن ریگ است. آین آب عمر ماست که در مسیر این جوی آب روان است ودارد در ریگ ته آن فرو میرود. همانطور که ریکها آب را جذب خود میکند و آب را در خودش فرو میبرد این الفاظ و عبارات و نامهای بظاهر خوش آیند و شیرین هم عمر ما را در مسیر زندگی بهدر میدهند و مسیر ما را عوض میکنند. عمر چون آب روان است که میگزرد و این زمان جوبی هستش که این آب در آن میگذرد. ای کلمات واسمها و لفظهای شیرین مثل دام هستند همانطور که ریگذار آب را جذب میکند و در خودش فرو میبرد این الفظ و نامها و عباراتِ بظاهر خوش آیند و شیرین هم عمر ما را در مسیر زندگی بهدر میدهند. چه میشود کرد ما اسیر این کلمات شیرین و بظاهر خوشآیند هستیم و عمر گران مایه ما صرف شنیدن الفاظ و کلمات نقض و قشنگ و شیرین میشود. چه کسیست که تحت تاثیر حرفهای قشنگ و شیرین قرارنگیرد؟

1062          آن یکی ریگی که جـوشد آب ازاو            سـخت کــم یــابست رو آن را بجو

بعضی از ریگها هم هستند که بجای اینکه آب را بخود فرو ببرند برعکس از آنها آب بیرون میاید. مولانا میگوید ریگهائی هم هستند که آب از آنها میجوشد و بیرون میاید معروف است که این ریگها آب را ذه میکند و یا متولد میکند. البته مولانا ریگ آب ده را بطور مثال میاورد و وقتی صحبت از آب میکند منظورش آب معنویت است. و یکی از این ره گزارها که آب حقیقت و معنویت را عرضه کرده و بما میدهند انسانهای کامل هستند برو واین انسنهای کامل را پیدا کن و بپای سخن آنها بنشین. تا این انسانهای کامل را بحرف نکشی حرف نمیزنند و برعکس آن سخنورانند و پر گو نیستند و نقض گفتار هم نیستند آنها حقیقت گفتارند و تو باید بروی آنها را پیدا کنی. پیدا کردن هم اینطوراست که وقتی بانها میرسی بدلت مینشیند و تمام جانت او را میپذیرد و تو کاملا حس خواهی کرد. اومریدان خودش را از معرفت سیراب میکند و آب معرفت از این ریگبار وجودش میجوشد واز وجودش بیرون میاید. او منشاء عرفان است و سر چشمه اسرار و حقایق است و سخنان دور وار و گهر وار از وجودش بیرون میاید.

1063          منبع حکمت شود حــکــمت طـلـب            فــارغ آید او زتــحصــیــل و سبب

حکمت در اینجا یعنی دانش معرفت و دانشِ معنویت. دانشیست که بتو یاد میدهد که حقیقت چیست. تحصیل در مصراع دوم بدست آوردن و کسب کردن است و سبب یعنی وسیله. میگوید کسی که دنبال آن ریگذارهائی باشد که از آنها آب معرفت بیرون میآید یعنی بدنبال آن انسانهای کامل باشد این انسان طالب حکمت است و او خودش کم کم پر میشود از حکمت و چنان منبع حکمتی میشود که دیگر نیازی بتحصیل کردن با معلم و کتاب ندارد و وسیله و کتاب و ابزار و اینها هم لازم ندارد. مولانا کتاب و ابزارو وسیله را نقض نمیکند و منظورش اینست که اگر بتوانی آن انسانهای کامل را پیدا کنی دیگر احتیج نداری که سالها رنج بکشی و با کتاب و ابزار به نتیجه برسی. با اندک زمانی با آنها وقت بگذرانی و پای سخن آنها بنشینی تمام حقیقت و معرفت را درک خواهی کرد. این انسانهای کامل هم همیشه هستند و فقط باید آنها را شناسائی کنی.

1064          لــوح حافظ لــوح محفوظی  شـود            عــقــل او از روح محـظوظی شـود

لوح یعنی صفحه یعنی هر چیزی که روی آن مینویسند. حالا لوح حافظ یعنی یکی میرود مقداری علم میاموزد و در لوح باطنش محفوظ میکند و این را میگویند لوح حافظ.  اما از نظر عرفان خداوند منبع دانشهاست. آن منبع دانشهای خداوند را میگوید لوح محفوظ. حالا اگر شما رفتید در مدرسه و دانشکاه و همه چیز را فرا گرفتید و در ذهن خود گذاشتید تدریجا فراموش میکنید. ولی لوح محفوظ اینست که خداوند دانشی دارد که هیچوقت از بین رفتنی نیست و همیشه محفوظ است. آن انسان کامل واسته ایست بین تو و آن لوح محفوظ خداوند. و این انسان کامل آنچه را از لوح محفوظ خداوند گرفته دارد بتو منتقل میکند در نتیجه توئی که اول لوح حافظ بودی و حالا میشوی لوح محفوظ. یعنی جزئی از دانش فراوان خداوند را در تو میافکند. در مصراع دوم صحبت از روح وعقل است. روح همیشه با عقل در ارتباط هستند. عقل اولش اینطور است که خرد بر روح حکم میکند یعنی بروح آموزش میدهد و روح را آرام میکند و روح را پرورش میدهد و با روح محذوذ میشود از این ارتباط  روح لذت میبرد و خوشحال میشود. حالا وقتیکه منبع حکمت الهی شدی برعکس میشود و روحت بعقلت حکفرمائی میکند. و این روحت هست که عقلت را پرورش میدهد و هدایت میکند. در مصراع دوم میگوید عقل او از روح محفوظی شود و خرد را روشن میکند. درست است که خرد هست ولی خرد هم باید روشن شود تا بتواند لذت ببرد.

1065          چـون مـعـلم بــودعــقلـش مرد را            بعد از این شد عقل,شاگــردی  ورا

عقلش مرد را یعنی عقل انسان (چه مرد و یا چه زن). انسانیکه جوینده حقیقت است میخواهد حق و حقیقت را بشناسد. میگوید در ابتدا این عقل برای شخصی که رونده راه حقیقت هست این عقل معلم اوست و کمکش میکند که در این راه جلو برود اما وقتیکه این جوینده حقیقت بکمال و به مقام و مرتبه والائی رسید دیگر عقل شاگردش میشود. تا بحال عقل داشت معلمی میکرد و حالا عقل باید شاگردی کند. این تبدیل که انجام گرفت کار درست میشود. هر موجودی در سیر تکاملی خودش حدی دارد. یک انسان که در بین موجودات در سیر تکاملیش حدی وجود ندارد. یعنی اینطور نیست که وقتی بحدی رسید دیگر نتواند جلوتر برود. میتواند آنقدر برود تا حتی بخدا هم برسدو جزئی از خدا بشود. این از امتیازات انسان است. حالا که اینطور هست عقل دیگر شاگردش میشود و میاید تحت کنترل خودش. اینها سخنانهائی هست که اندیشیدن لازم دارد و با یکبار خواندن و یا یک بار شنیدن بسنده نمیتوان کرد. سخنان مولانا طوری هست که وقتی یک بیت شعر میگوید یک دنیا مطلب در این یک بیت میگنجاند.

1068         هرکه ماندازکاهلی بی شکروصبر            او همی داند که  گیرد پــای جــبــر

کاهلی یعنی تنبلی. شکر هم یعنی بکار بردن نعمتها و قدرتهائی که خداوند بما ارزانی داشته که ما از طریق سالم از آنها استفاده کنیم. گیرد بپای جبر یعنی میچسبد بپای جبر یعنی مثل طفلی میماند که پای مادرش را بگیرد و ازو بخواهد که مادرش کاری را انجام دهد و ول هم نمیکند. مولانا با آدم جبری مخالف است زیرا جبری میگوید چه ما شکر خدا بکنیم و چه نکنیم و چه نعمتهای او را از طریق سالم بکار ببریم و چه نبریم اگر که مقدر شده که بما برسد میرسد. مولانا میگوید خیر و اینطور نیست باید کوشش کنی و کار کنی و زحمت بکشی و برو راه سلامت را پیداکن و آن اندازه ای که مقرر شده کم کم بتو میرسد. و اگر یگوشه ای بخزی و بگوئی مقدر شده که روزی من بمن برسد پس میرست و بنابر این من احتیاج بکار کردن ندارم ولی اینطور نیست. خداوند بتو چشم داده است که ببینی. تو باید این چشم را بطور سالم بکار ببری چون باید یک چیزهائی را نبینی و تو میبینی و در مقابل یک چیزهائی را که باید ببینی تو نمیبینی. آن کسی که این شکر را درست بکار نبرد و یا اصلا بکار نبرد او جبری میشود.

1069          هـرکه جبراورد خود رنجورکرد            تــا همان رنجوریش ,در گور کـرد

شخص تنبل که بجبر میچسبد و آن را رها نمیکند با اعتقاد اینکه جبر هرچه که باید بشود خواهد شد او فقط دارد بخودش صدمه میزند و رنجور میکند. آنقدر رنجور میکند تا باعث بد بختیش شود و تا مثل اینکه او را در گورش بیندازد. نه اینکه او را بکشد یعنی زندگیش مثل مردن باشد.

1070          گفت پـیـغمـبـرکه رنجوری بِلاغ            رنــج آرد تــا بــمـیــردچون  چراغ

پیغمبر اینجا اشاره به پیغمبر اسلام است. رنجوری بلاغ یعنی خود را بمریضی زدن. سرش درد نمیکند ولی دستمال بسته است. میگوید پیغمبر اسلام گفت که بیهوده ابراز کسالت کردن و خود را به غلت بیمار نشان دادن براستی اصلا سبب پیدایش بیماری میشود مثل چراغی که کم کم نفتش تمام میشود و بالاخره وقتی نفتش تمام شد آنوقت خاموش میشود. مراد مولانا اینست که باید جد و جهد کند و باید که با نفس اماره بجنگد اما اگر کسی نخواهد که باین کوشش و جنگیدن تن در بدهد و خودش را راضی کند آنوقت بهانه جبر را پیش میکشد و وانمود میکند که عاجز است و نا توان و نمیتواند با نفس اماره اش بجنگند این شخص بسرنوشت آدمهائی دچار میشود که خودشان را بکسالت میزنند و گرفتار میشوند بطوریکه بمرضی را که بخودش بر بسته دچار میشود یعنی مرضی را که خودش بخودش بر بسته است.

1071          جـبـر چِه بوَد؟ بستن اشکسته را            یا بــپــیــوستــن رگـی , بگسسته را

سوألی میکند که این جبر اصلا یعنی چی؟. در لغت نامه عربی جبر به استخوان شکسته ای گفته میشود که بهم پیوند زده باشند و یا رگی که پاره شده باشد که بهم پیوند بزنند. حالا تو نه استخوانت شکسته که احتیاج به پیوند زدن داشته باشی و نه رگت پاره شده که احتیاج بهم گسستن داشته باشی پس تا توان داری باید کار بکنی و این جبر برای استخوان شکسته و رگهای پاره شده تو یعنی باید در راه جستن حقیقت گام برداری هر چند که تحملش مشگل باشد.

1072          چون در ره پای خود نشــکسـتۀ            بـر کـه میـخــنـدی؟ چه پا را بسـتهۀ

وقتیکه در راه جستن حقیقت پایت شکسته نشده چرا لنگ میزنی و بر کی میخندی و چرا پایت رابسته ای وقتیکه در راه جستن حقیقت میگوئی این کار مشگل است و من دیگر دست از جستن بر میدارم و دیگر بیش از این پیش نمیروم مثل اینست که بگوئی پایم شکسته و بیش این نمیتوانم ادامه بدهم. نباید احساس کنی که پایت شکسته. در راه جستن حقیقت راه مشگلی ست و باید بروی. حقیقت آفریده شده برای انسان نه برای حیوان این برای انسان نعمت است و باید بروی و این نعمت را بدست بیاوری.

1073          وآنکه پایش درره کوشش شکست          در رســیـد او را بُراق و بر نشست

بُراق در عربی یعنی اسب تند رو. میگوید که برو در راه جستن حقیقت و اگر که احساس کردی که دیگر نمیتوانی بجلو بروی برای اینکه پایت شکسته آنوقت هم نا امید مشو زیرا خداوند اسب تند رو برایت میفرستد که سوار بشوی و بقیه راه را بروی. آن اسب تند رو انسانهای کامل هستند که بکمک تو میایند. اگر میخواهی در حقیقت قدم بگذاری و بفهمی حق را از باطل و یا بدانی چه کسی حق میگوید و چه کسی باطل باید که در راه طریقت قدم بگذاری وجلو بروی تا اینکه بتوانی حق را از باطل تشخیص بدهی

1074          حــامـل  دین بود او محـمول شد            قــابــل فرمان بُد او, مــقــبــول شد

حامل حمل کننده است و محمول حمل شونده است. در مصراع دوم قابل یعنی قبول کننده و مقبول یعنی قبول شونده. اما دین مجموعه قوانینیست که خداوند آفریده مسلط و حاکم  بر این طبیعت. برای مثال نیروی جاذبه کره زمین یکی از این قوانین است. مجموعه همه قوانینی که حاکم و مسلط برعالم هستی میباشد و ازش خارج نمیشود شد و گریزی از آن نیست و باید فرمانش را برد و باید محکوم او بود. بعنوان مثال اگر بروی لب پرتگاه که نباید بروی تو خودت را بکشتن میدهی. این حامل دین بود یعنی این آدم اول حمل کننده همه این قوانین خداوند بود و همه اوامر خداوند را حمل میکرد یعنی میپذیرفت که در این دنیا قوانینی وجود دارد که از یک مبداء برتری آمده و برعالم هستی مسلط شده و من هم جرئی از این عالم هستم و پس بر منهم مساط است. پس منهم باید تحت فرمان او باشم. این آدم قبول کننده این فرمانها بود حالا مقبول آن فرمان آفرین شده. اگر که تو آن فرمانها را قبول نکنی خداوند که آفریننده این فرمانها هست قبول نمیکند. اگر تو بخواهی مقبول خدا قرار بگیری اول قابل باش و بعد قوانینش را بپذیر

1075          تا کــنــون فرمان پذیرفتی  ز شاه            بـعـد از این فرمـان رساند بر سپــاه

شاه اینجا خداوند است. سپاه در مصراع دوم بندگان خداوند ند.  میگوید اینچنین شخصی که قبول کننده بود و حالا قبول شونده شده و یا این چنین شخصی که حمل کننده قوانین خدائی بود و حالا قوانین خداوند او را حمل میکند او بجائی میرسد که بر مردم دیگر هم فرمان میراند. نه اینکه پادشاهشان شود سخنش و خردش و حکمتش بر آنها فرمان میراند. تا حالا خرد خدائی بود وتو آن خرد خدائی را گرفتی و بکمک آن بر آنهائیکه نمیدانند  فرمان روانی میکنی. وقتی که این انسانهای کامل مطلبی را میگویند که الهام شده بانها از طرف خداوند و بتو منتقل شده حالا تو نزد خودت نگه نمیداری بلکه بدیگران هم که نمیدانند منتقل میکنی و به آنها هم میاموزی. بایستی باین حرفهائی که مولانا میزند ایمان داشته باشی. اگر نداشته باشی نمیتوانی درک کنی که مولانا چه میگوید. ایمان یعنی باورباینکه این قوانینی که در این طبیعت هست اینها یک قانون گذار دارد که این قوانین را آفریده ومن باید بان قانون گذار ایمان داشته باشم ایمان یعنی قبول و باور بدون شک و نه اینکه بخودم بزور بقبولانم. اگر که بآن احساس و حالی رسیدم که بدون شک هم باور کردم که این هستی قانون دارد و قانون هم بدون قانونگذار نمیشود. این همه عالم هستی که بینهایت است یعنی نمیتوانیم حد و حدودش را حتی تصور هم بکنیم همه اینها روی حساب است و یک نیروی معظمی آنها را برنامه ریزی کرده و تحت نظر دارد نه تنها این عالم هستی بلکه بدن خود ما و نه تنها بدن ما بلکه یک سلول بدن ما و حتی یک زره از سلول ما همه اش روی حساب و کتاب است و اینهمه حسابهای دقیق و پیچیده که لا یتناهیست را خودش کنترل میکند.

1077          تـازه کن ایمان, نه از گفت زبان            ای هــوا را تازه کرده  در نــهــان

ایمان یعنی باور بدون شک. هوا یعنی هوا وهوسهای نفسانی و شیطانی. میگوید تا زمانیکه وجودت پر شده از هوا و حوسهای فساد آفرین شیطانی و وجودت پر شده از شک و گمان و نا باوری انوقت نمیتوانی در این راه قدم برداری. تو بجای اینکه ضمیر خودت را و نهاد وجودت را از ایمان پر کنی از هوا وهوس پر کرده ای. این هوادر مصراع دوم از هواهای شیطانیست.

1079          تا هوا تازهست,ایمان تازه نیست           کین هوا جز قـفـلِ آن دروازه نیست

تا وقتی که هوا وهوست را ترو تازه نگه میداری و همیشه زندگیت را با این هوا وهوس ها تازه و شاداب نگه میداری و دنبال افکار شیطانیت میروی آنوقت این هوا وهوس تو مثل قفلیست که با آن دروازه معنویت زده ای و لذا هرگز نمیتوانی از این دروازه عبور کنی.

دنباله داستان در قسمت هفتم

Loading

39.1 حکایت نخجیران و شیر – قسمت پنجم

1027          این ســخــن پایان نــدارد هوش دار            گــوش ســوی قصه خرگوش دار

میگوید این سخنان همه توام با اسرارهااست و پایان پذیرفتنی نیست وبآخر نمیرسد بیا برگردیم و برویم و قصه خودمان را دنبال کنیم.

1028          گوشِ خر بفروش و دیگر گوش خر            کـیـن سـخن را در نیابد گوش خر

گوشِ خر منظور گوش ظاهر و ظاهر شنویست ولی از عالم معنی چیزی نمیشنود. در آخر مصراع اول دیگر گوش خر یعنی گوش دیگری را تهیه کن و منظورش گوش باطن است. مولانا میگوید این گوش ظاهرت را رها کن برای اینکه صحبتهائی که من با تو میکنم در این داستان حرفی نیست که گوش ظاهری تو بتواند بشنود. گوش جسمانی برای پی بردن اسرار انسان و الهی و درک معانی آن ناتوان است پس این را رها کن و برو بگوش جان که خداوند بتو داده توجه کن. خداوند این گوش باطنی و یا گوش روحانی را بهمه انسانها داده است ولی باید این گوش را پرورش داد و باید کمک گرفت و مدد گرفت تا بحقایق و اسرارپی برد.

1029          رو تو روبه بازی خــر گوش  بین            شـیر گـیــری سازیِ خرگوش بین

روباه مکاره است و وقتی میگوید روبه بازی یعنی مکاری و حیله گری و بهیچ عنوان اینها بار منفی ندارند زیرا ذکر گردید که خرگوش نماد خرد و عقل چاره جوست. حتی خداوند هم بهترین و بزرگترین مکاران است. شیر گیری سازی از ساخته مولاناست و منظورش شیر افکنی و شیر را از پای در آوردن است. معنی بیت اینکه میگوید برو و این تدبیر اندیشی خرگوش را تماشا کن و ببین چگونه این شیر و نفس اماره را از پای در میاورد. توجه اینکه قرار شد که شیر نفس اماره وخرگوش نماد عقل و تدبیر و نخجیران نماد جان باشند

1030          خــاتــم مُلـک ســلـیــما نست  علم             جمله عالم صورت و جانست علم

توجه اینکه ما اصولا دو گونه عقل داریم یکی عقل معاش داریم که چه بکنیم که زندگیمان ادامه داشته باشد. اما یک عقل دیگری هم هست که خردجوئی میکند و این عقل حقیقت جوست و این عقلیست که میخواهد حقیقت را جستجو کند. هماگونه که روح در جسم اشخاص حکومت میکند علم الهی هم بر این علم خرد جوی حکومت میکند و این عقل خردجوی هم خودش نیست که دارد این کار را میکند و تحت حکوت و تسلط علم الهیست. آدمی بالقوه ودر ذاتش قابلیت کشف این علم الهی را دارد. این علم الهی چیزی بجز حقایقی که وجود دارد چیز دیگری نیست و این را بما یاد میدهد و از طریق خرد حقیقت جوی بما یاد میدهد. اول بخرد حقیقت جوی و بعد خرد حقیقت جوی بما برای مبارزه با نفس اماره که میخواهد فساد بوجود بیاورد میدهد.  حالا معنی لغات: خاتم نگین انگشتر است. ملک سلیمان در اینجا یعنی پادشاهی سلیمان. قبلا ذکر شده که حضرت سلیمان انگشتری داشت که روی نگین آن اسم اعظم خداوند نوشته شده بود که هیچکس نمیدانست و ببرکت این اسم بر همه دنیا حکومت میکرد. در حقیقت خداوند علم  خدای جو و حقیقت جو را باو داده بود و ما در اینجا باسم نگین انگشتر و اسم اعظم عنوان میکنیم. بعد میگوید وقتی این علم الهی داده بشود درست مثل انگشتری حضرت سلیمان است و این علم الاهی بر همه جهان مساط است و میتواند جهان را در تسلط خودش بیاورد.در مصراع دوم صورت یعنی ظاهر هرچیز. میگوید که همه عالم ظاهر است و این عالم ظاهری یک جانی هم دارد. حالا جان عالم ظاهر این علم است

1031          آدمــی را زین هـنـر بیچاره گشت            خـلـقِ در یا ها وخــلقِ کوه و دشت

هنر در اینجا منظور آن دانش و علمیست که در بیت بالا تر ذکر شد. آن علمی که خداوند بانسان میدهد و کاربرد آن انسان را بحقیقت میرساند. در مصراع دوم خلق دریا ها و کوه و دشت یعنی همه خلایقی که در دریا هستند و یا در کوه و دشت هستند. حالا این علمی هم که بشما داده میشود با همه تعریف و توصیفی که کردیم مثل آن خاتم سلیمان هم همه این موجودات کوه و دریا را تحت حکومت خودش اگر بخواهد میتواند در آورد. این موجود آفریده خدا باید بدنبال یافتن این علم باشد تا بتواند بدست آورد و اگر بدست بیاورد آنوقت او هم میتواند آن تسلط را داشته باشد.

1032          زو پلنگ وشیرترسان همچوموش            زو نهــنگ بحر در صفرا و جوش

زو یعنی از او و او انسان است. بحر یعنی دریا و صفرا، سابق براین معتقد بودند که چهار ماده اصلی در بدن هست: یکی خون و دیگری سوداوسومی بلغم و چهارمی صفرا است. این چهار ماده باید در حالت تعادل باشند. اگر هریک از این چهار عنصر از حالت طبیعی خارج بشوند نوع بیماری که بوجود میاید متفاوت است. کاری که صفرا میکند وقتیکه از حالت معمولی زیاد میشود خشمناکی ،غضبناکی ،حسادت و زیاده طلبیهائی بیهوده و در اثر آن پریشانی و اضطراب بشخص دست میدهد. جوش که اینجا آورده یعنی آشفتگی در بدن. در انسان شور انگیزی ایجاد میکند و دل شوره میزند و نگران است. میگوید وقتی آن علم الهی را بدست آوردی قوی ترین این موجودات مثل این شیر وپلنگ و اینها در برابر تو حقیر هستند و مثل یک موش میشوند. در مصراع دوم میگوید نهنگی با آن عظمت در دریا ها وقتی تو را میبیند بپریشانی و اضطراب و نگرانی میافتد. باز هم میخواهد قدرت کسی را که این علم الهی را پیدا کرده نشان یدهد.

1033          زو پری و دیو سـاحل ها گــرفت            هر یکی در جای پنـهان جـا گرفت

زو یعنی از او و از انسان. دیو و پری زشتی ها و زیبائی ها در افسانه ها هستند. هردوی آنها دیده نمیشوند و آنها پنهان شده اند. ساحل گرفتن یعنی از چیزی کنار گرفتن و از ساحل دور شدن. این دیو وپری از این انسانی که توانسته بود علم الهی را کسب کند دور شدند و هر کدام در جائی پنهان شدند.

1034          آدمی را دشــمن پــنـهان بسـیست            آدمـیّ با حــذر عــاقــل   کسـیـست

حذر یعنی احتیاط. آدمی با حذر یعنی انسان محطات. خیلی از اوقات که میخواهند از کسی ایراد بگیرند میگویند این آدم خیلی محطات است. اتفاقا خیلی خوب است که محطات است یعنی خودش را بیهوده بخطر نمیاندازد اول چشم دلش میبیند و مطمئن میشود و بعد جلو میرود. این احطیات کردن یعنی حذر کردن. یعنی خود را بخطر نیانداختن است. میگوید انسان دشمنان پنهانی خیلی زیاد دارد. همه خواهشهای نفسانی و همه خواستها و امیال شیطانی ما که دیده نمیشود و در درون ما هست اینها دشمنان و دیوهاو شیطانهای ما هستند و در زندگی مزاحم بوده و باعث گمراهیهای ما میشوند. انسان عاقل و خردمند وکسانیکه ان خرد حقیقت جو را پیروی کرده و رشدش داده حذر میکند و خودش را از این امیال نفسانی دور نگه میدارد.لذا این دیوهائی مثل حرص وآذ  طمع و زیاده طلبی و تکبر و دروغ وحسادت و اینها همگی دشمنان انسان هستند که مخفی هستند ولی موجود هستند که ما فقط از طریق ریاضت میتوانیم از آسیب آنها در امان بمانیم و ریاضت همان (نه)گفتنهاست

1035          خــلقِ پـنـهان زشـتشـان و خوبشان            مـی زند بـر دل بِــهــر دم کـوبشان

خلق پنهان اشاره بفرشتگان و شیطانهاست که دیده نمیشوند. اگر این دو کامه را گسترش بدهیم میشوند شیطان صفتان و فرشته صورتان.  در مصراع دوم کوبشان یعنی ضربه آنها.  میگوید مخلوقات پنهانی یعنی آنهائی که از ما پنهان هستند عبارتند از شیاطین و هم چنین فرشتگان. شیطان به زشتیها امر میکند و فرشته ها به خوبیها امر میکنند. آنها مرتب بر دل ما کوبه میزنند. یکی میگوید خوبی بکن و آن یکی میگوید زشتی بکن. ما آنها را نمیبینیم ولی کوبه های آنها را حس میکنیم. وقتی بدل انسان میافتد که کار نیکی انجام بدهد این کوبه ایست که فرشته باو میزند و وقتی کار زشتی انجام میدهد آن کوبه ایست که شیطان باومیزند. وسوسه های گناه از سوی شیطان و شیطان صفتان یا برعکس الهام کار نیک از سوی فرشته و فرشته صفتان همیشه هست و ما باید ببینیم که ما بکدام یک از این دو ضربه ها را متمایل هستیم. از ضربه های زشت و از ضربهای خوبشان خواه ناخواه در زندگی ما در طول عمرمان اثرگذاریها میشود و این مخلوقات که بر ما اثر میگذارند و در درون ما هستند شیطان صفتان و فرشته صورتان همیشه در حال کوبه زدن بما هستند و ما باید محطات باشیم و انتخاب درست برای زندگی خودمان بکنیم.

1036          بـهـر غسل ار درروی درجویبار            بـر تـو آســـیــبـی زنــد در آب خار

1037            گـرچه پنهان خار درآبست پست            چونکه در تو میخَلــَد دانی که هست

غسل در اینجا بمعنی آب تنیست. در بیت دوم پنهان خار یعنی خار پنهانی. پست اینجا بمعنی آب گود. میخلد یعنی فرو میرود. میگوید بطور مثال اگر تو برای آب تنی وارد جوی آبی بشوی آن خاری که در ته آب وجود دارد نمیبینی ولی آن خار در تو فرو میرود و تو را مورد آسیب قرار میدهد و وقتی بپای تو فرورفت آنوقت میفهمی که در این آب خاری وجود دارد و از وجود آن با خبر میشوی و تا اینکه این خار به بدنت فرو نرفته از وجودش با خبر نمیشوی و آن شیطان و دیوی که در وجود توست تا اینکه بتو ضربه نزند مبادرت و اقدام بکار زشت نمیکنی. تو باید خودت را بشناسی و بدانی چه چیزهائی در درونت وجود دارد. آن چیزها باتو در ارتباط هستند وتو هم با آنها در ارتباط هستی. خود شناسی باین معنی ست که منجر میشود بخدا شناسی. این خودشناسی پایه و اصل زیر سازی عرفان است و بسیار مهم است در خود فرو رفتن و خود را شناختن ولی شما بیرون خودتان را میشناسید باید درون خودتان را هم بشناسید

1038           خـار خـارِ وحَــیــهــا و  وسوسه            از هزاران کس بُوَد نَـی یک کــسه

خار خار در اینجا منظور میل و خواهش بچیزی داشتن  است. حالا چه بامر خوب و یا امر بد. وحی در مصراع اول عبارت از پیغامها و الهامهائی هست خوب هستند و بمن رسیده در برابرش وسوسه است. وسوسه مال شیطان است که آن اندیشه هائی که سبب گمراهی میشود. وحی که میرسد اندیشه هائیست که میرسد که شما کارهای نیک انجام بدهید و بسوی نیکوئی بروید. وسوسه ای که بشما میرسد اندیشه هائیست که بخاطر شما میرسد که بسوی زشتی و راه غلط بروید وحی آنطور نیست که حتما از طرف خدا برسد بسیاری از وقت ها به بندگانش هم وحی میرساند. یعنی بدل افتادن است. بدلتان میافتد که زشتی کنید و بدلنان میافتد که کمک کنید و خوبی کنید.

1039           باش تا حسـهـای تو مُـبــدل شود            تــا ببیــنـیــشان و مشـگل حــل شود

باش یعنی صبر کن. مبدل شود یعنی تبدیل شود یا دگرگون شود و تغییر پیدا کند. برای اینکه این حس هائی که ما داریم همه مادی و حیوانیست. اگر ما این احساسهای پنج گانه را داریم حیوانات دیگر هم دارند و این حسها حیوانیست. ولی صبر کن که این حسهای حیوانی تو تبدیل شوند به احساس انسانی و حتی برتر که حسهای خداوندی و الهی شود وآنطور تغیر پیداکند در اثرترک کردن نفس اماره. بر اثر آن کاری که خرگوش میخواهد بکند در ازبین بردن شیر. یعنی عقل خرد جوی میخواهد آن شیر نفس اماره را بیچاره بکند. اگر تو بتوانی شیر نفس اماره را از پای در بیاوری انوقت حسهای تو مبدل شده است.حالا این افکارها, وسوسه ها, خوبیها, و بدی ها, دغلها از شیطان صفتها, از فرشته صورتان و از بقیه ها که یکی دوتا نیست و در اجتماعی که داری زندگی میکنی هزاران کس هستند که تو ممکن است نشناسی از همه اینها تحت تاثیر هستی و برای اینکه تو بتوانی تشخیص بدهی که کدام ازاین حسها خوب است و کدام بد حس تو باید تبدیل پیدا کند آنوقت مشگل تو حل میشود.

1040           تــا سـخـنهایِ کـیان رد کرده ای            تــا کـیـان را ســرور خود کرده ای

بعد از اینکه حس تو مبدل شد و مشگلت حل شد و ضربه های خوب و بد را توانستی از هم تشخیص بدهی انوقت میبینی سخنهای چه آدمها وبزرگان  خوبی را  رد کرده ای. کیان در مصراع اول یعنی آدمهای خوب. و کیانی که در مصراع دوم است یعنی آدمهای بد. و باز خواهی فهمید که چه شیاطینی را سر مشق خودت کرده ای. و چه شیاطینی را تو سرور خودت کرده ای.  حالا مولانا بداستان بر میگردد.

1041          بعد ازآن گفتندای خرگوش چُست            در مــیــان آر آنچِ در ادراک توست

فعلِ گفتند بر میگردد به نخجیران. چُست یعنی چالاک. در میان آر یعنی با ما در میان بگذار. آنچه در انیشه است و در ادراک و فکر تو است با ما بگو تا ببینیم چکار میخواهی بکنی.

1042          ای که با شــیری تودرپیچیده ای            بــاز گــــو رایـــی  که انــد یـــشۀ 

در پیچیده ای یعنی در افتاده ای. خرگوش باین توانائی و شیر بآن قدرت و این خرگوش با او درافتاده یا عقل خردجو که با نفس اماره در افتاده ای بما بگو که چگونه میخواهی این شیر را از پای در آوری؟ و بما بگو چه تدبیری و چه چاره ای فکر کرده ای؟  فراموش نشود که این سوالها را جان دارد از عقل میکند. خرگوش عقل بود و شیر نفس اماره و نخجیران جان بود. این جان همیشه از خودش میترسد که از دست برود.

1043          مشورت ادراک وهوشیاری دهد            عــقــلها  مر عــقــل را یــاری  دهد

میگوید مشورت کردن مشورت کننده را کمک میکند و هوشیار تر میکند که هرچه بفکر خودتان رسید خودرای نباشید. بعد باید باکسی مشورت کنید که او را بشناسید. وقتی با آدمهای درست مشورت کردید این عقل ها همدیگر را کمک میکنند و شانس اشتباه را کم میکند.

1044          گفت پـیـغمبر:بکن ای رای زن             مشــورت کــا لــمُسـتــشارُ مــو تَمَن

اشاره به پیغمبر اسلام است. در اینجا رایزن یعنی مشورت کننده. در مصراع بعد مستشار یعنی کسیکه طرف مشورت قرار میگیرد. کالمستشار یعنی که المستشار. مو تمن یعنی قابل اعتماد. آدمیان با کسانی مشورت میکنند که بآنها اعتماد دارند

1045          گفت هر رازی نشاید باز  گفت             جُفت طاق آید گـهـی گه طاق جـفت

گفت یعنی خرگوش گفت. در مصراع دوم جفت کنایه از خوش آیندهاست و طاق کنایه  از پلیدیهاست. خرگوش گفت شایسته نیست که هر راضی را باز گو کرد برای اینکه بعضی وقتها جفت طاق میاید و بعضی وقتها طاق جفت. این جواب خرگوش اشاره است به بازیی که بچه ها در قدیم میکردند. باین طرتیب که بچه ای چند عدد سنگ ریزه در مشت خودش میگذاشت و میبست و بچه دوم باید حدس میزد که تعداد سنگ ریزه ها جفت است و یا طاق. این بازی روشن است که بعضی وقتها جفت در میاید و بعضی وقتها طاق. حالا اگر جواب صحیح بدهی و بگوئی جفت و جفت باشد این برای شما خوش آیند است و اگر بگوئید جفت و طاق بیاید آنوقت ناراحت میشوید. گاهی دوست دشمن شما میشود ودیده شده که حتی دشمن دوست شما میشود. پس بهر دوستی هم نباید صد در صد اطمینان و امنیت را احساس کرد. این یاد آور کلمه حذریست که قبلا ذکر آن گردید باید خذر کرد و با هر کسی مشورت نکرد. وقتی شما با یک دوستی مشورت میکنید و دوستت ببیند با این کاری که تو میخواهی انجام بدهی داری از او جلو میافتی آنوقت جوری با شما صحبت میکند که شما آن کار را نکنی. ممکن است دوست امروز شما دشمن فردای شما باشد. این خیلی در زندگی مهم است. من دوستم را روز بروز با او حساب میکنم و روز بروز هم او را مورد مطالعه قرار میدهم برای اینکه ممکن است فرداعوض بشود     توجه اینکه مولانا همیشه در حال نصیحت کردن همه ماست. این عرفان بگوشه ای خزیدن و کار نکردن و مفت خواری کردن نیست. عرفان درس زندگیست. عرفان راه بهتر زندگی کردن است. ای کاش همه میدانستند.

1046          از صــفا گـر دم زنی با آیــنــه              تــیــره گــردد زود بـــا مــا  آیــنـه 

دم زنی یعنی سخن بگوئی. اگر در برابر آینه با صداقت با صفا و براستی حرف بزنی تو داری با صفا صحبت میکنی ولی بخار دهنت که موقع حرف زدن بیرون میاید و به آینه میخورد آینه را کدر میکند. درست است که تو داری باصفا  با دوستت صحبت میکنی ولی آینه دل دوستت هم ممکن است تیره شود آنوقت حتی ممکن است که راز تو را هم فاش کند. مشورتی که با او میکردی راز تو بود ولی او دلش تیره شد و حتی رازت را هم فاش کرد.

1047          در بـیـان این سه کـم جنبان لبت            از ذِهـاب و از ذَهــب وز مــذ هــبت

کم جنبان لبت یعنی کمتر حرف بزن. کلمه ذهاب در اینجا بمعنی رفتن و مقصد است. ذهب بمعنی طلاست و اینجا دارائی و مال است. مذهب یعنی راه و روش. مولانا میگوید از سه چیز کمتر سخن بگو “البته این حرفا صحبتهای مولاناست که از زبان خرگوش بیرون میاید در مقابل نخجیران که از او راز  کارش را جویا شده بودند.” چیز دوم از کاری که در آینده میخواهی بکنی  و یا مقصدی که در نظر داری در آینده بروی وازآئین و عقیده خصوصیت صحبت نکن. ارتباط تو با خداوند تو یک رابطه خصوصیست و باید آن را افشا و برملا نکنی. مردم بد زیاد هستند و اگر از این سه چیز با خبر شوند قطعا بزیان تو تمام میشود.

1048         کین سه را خصمست بسیاروعدو            در کــمـــیــنــت  ایستــد چون داند او

خصم و عدو هردو بمعنی دشمن است. بسیاری از مردم اگر بدانند که تو چه داری و چه میخواهی بکنی و چگونه فکر میکنی و با چه کسانی رابطه داری و چه نقشه ای در زندگی داری ممکن است که افکار و روابطی که داری آنها بدانند همه اش بزیان تو تمام شود. مردمی هستند که در کمین تو میاستند و خودشان را پنهان میکنند و در سر راه زندگیت بنا به مصلحت خودشان یک مرتبه ظاهر میشوند و مخل آسایش و زندگی تو میشوند. کاری که میخواهی بکنی افکار و عقیدهایت را از مردمی که نمیشناسی پنهان کن. آدمها عادت دارند که زیاد حرف میزنند. همیشه زیاد حرف زدن بیهوده حرف زدن است. حرف را آن اندازه بزن که گفتنش ضروریست. اگر نگوئی نشود ولی وقتی که رعایت نمیکنی و پرگوئی میکنی آنوقت خودت را باصطلاح لو میدهی و همه این چیزهائی که مولانا میگوید که جزو راز است و نباید بکسی بگوئی آشکار میکنی.

1049          ور بــگــوئــی با یکی دو الوداع            کُـلُّ سرٍّ جاوَزَ الِا  ثـــنَـــیـــنِ شــاع

وداع یعنی خدا حافظی. اکر تو راز خودت را بیکی دو نفر بگوئی دیگر باید با راز خودت خداحافظی کنی و دیگر راز نیست چون همه از آن ببعد میدانند. در مصراع دوم مولانا یک حرف دقیق تری میزند که بسیاری از خوانندگان مثنوی معنی آن را درست درک نمیکنند. کلُ یعنی همه. سرٍ یعنی رازها. جاوَزَ یعنی تجاوز کند. الا ثنین یعنی دو تا. شاع یعنی شیوع پیدا میکند. میگوید اگر کسانیکه سِرّ تو را میدانند اگر از دونفر تجاوز کند آنوقت است که تمام اسرار تو فاش خواهد شد و همه جا شیوع پیدا میکند. این کلمه دو تا منظور دو نفر نیست  و این دوتا لبان خودت است. یعنی رازی که از دوتا لبت بیرون آمد دیگر راز نیست و بدان که همه خواهند دانست . با راز خودت الوداع کن. فرق الوداع و خداحافظی اینست که الوداع یک خداحافظی طولانیست و وقتی بکسی الوداع گفتی تو دیگر برای مدت طولانی او را نخواهی دید و خدا حافظی یک دوری موقتیست.

1050          گــر دو سه پرّنده را بــنـدی بهم            بر زمــیــن  مانــنـد مــحـبوس  از اَلَم

الم یعنی رنج و نا راحتی.خرگوش باز در جواب نخجیران که گفته بودند با ما مشورت کن و ما میتوانیم بتو کمک کنیم میگوید. اگر سه تا پرنده را بهم ببندید آنها دیگر نمیتوانند پرواز کنند ودر رنج وعذاب محبوس میشوند.

1051          مشورت دارند سرپو شیده خوب            در کـنـایــت با غــلط  افـکـن مشوب

سرپوشیده  یعنی سر بسته خیلی خوب دارند با هم مشورت میکنند. کنایت یعنی ایما و اشاره. با غلط افکن یعنی بینندگان این صحنه را گمراه کردن. مشوب یعنی سر گردانی و سرگردان کننده. مولانا میگوید اما اهل بصیرت آنهائیکه عقل حقیقت جو دارند و آنهائیکه چشم دل و بینش دارند این پرندگان را درک میکنند که اینها بازبان حالشان دارند با هم مشورت میکنند مشورتی رمز آمیز. این مشورت رمز آمیزی که دارند میکنند سبب میشود که بیننده را که دشمن خود میدانند بغلط بیاندازند و او را بگمراهی بیفکنند و وقتی اسیر کننده در خواب و خیال این هست که چه خوب این پرنده ها را اسیر کرده یک مرتبه گروه همگی با هم پرواز میکنند و میروند. اول این پرندگان ساکت هستند و بعد دور هم جمع میشوند و صداهای مخصوص از خودشان در میاورند . وبعد همگی با هم پرواز میکنند. میگوید بیائیم و از این پرندگان یاد بگیریم و واقعا وقتی مشگلی برایمان پیش میآید مثلا اگر چند نفر با هم شریک هستیم و یک وقتی مشگلی برای این شرکت پیش بیاید اگر دور هم جمع شویم هریک از این شرکاء بحث میکند که همه تقصیرها بگردن چند شریک بقیه است و همه میخواهند که تقصیر را گردن دیگری بیاندازند و نمیگویند حالا چه بکنیم که شرکت را نجات دهیم و چاره جوئی کنند. برعکس همگی مشغول دادو بیداد ودیگران را مقصر دانستن هستند. و طوری بهم میریزند که اگر قرار نبود که شرکت ورشکسته شود حالا دیگر خود بخود در اثر نادانیهای شرکاه قطعا بورشکستگی دچار خواهد شد.

1052          مشورت کـردی پـیـمبر بسته سر            گفــته ایشــا نَش جـواب و بـی  خبر

کردی  حالت استمرار را میرساند و مشورت کردی پیمبر یعنی پیغمبر همیشه مشورت میکرد. یکی از ویژیگی های پیغمبر اسلام این بود که همیشه با یارانش مشورت میکرد. بسته سر یعنی سر پوشیده. گفته ایشانش یعنی  میگفتند او را و جوابش را میدادند. بی خبردر اینجا  یعنی بی خبر از هدف پیامبر. این پیغمبر اسلام مشورت میکرد ولی جوری مشورت میکرد که یاران او نمیفهمیدند راجع بچی و راجع به چه زمانی  مشورت میکند. مشورت او طوری بود که جواب خودش را میگرفت بدون اینکه اصل موضوع مشورت را افشا کند.

1053          در مِــثــالی بسـته گـفتی رای را            تا نــدانــد خـصم  از سَــر  پــای را

بسته یعنی سر بسته. رای هم بمعنی نظر است. خصم یعنی دشمن و سر از پای ندانستن یک اصطلاح است و یعنی شنونده سر در نمی آورد که برنامه پیامبر چیست و میخواهد چه بکند. او در یک مثال دیگری که میزد نظر خودش را در یک مثالی میاورد و بمخاطب عرضه میکرد و جواب میگرفت بدون اینکه طرف مقابل باصل خواسته پیامبر پی ببرد.

1054          او جواب خــویش بگــرفتی ازو            وز ســوئالش مــی نــبــردی غیر، بو

او در اول مصراع یعنی پیامبر. او دوم یعنی شخص طرف مشورت. غیر یعنی بیگانه و نامحرم. و بو یعنی بو بردن و فهمیدن. با این روشی که پیغمبر اسلام داشت پاسخ خودش را از طرف مشورتش میگرفت بدون اینکه آن شخص پی ببرد. حتی اگر طرف مشورت میخواست یک اشکالی بیاندازد که اورا گمراه کند این را هم میفهمید و درزمیگرفت. بهر صورت ازحرفهائی که مشورت کننده ها باو میگفتند بهره برداری میکرد. مولانا در اینجا در مورد نحوه مشورت کردن هم ما را نصیحت و پند و اندرز میدهد. بقیه داستان در قسمت ششم

Loading

38.1 حکایت نخجیران و شیر – قسمت چهارم

992          زین نَمَط  بســیـار  بـر هـان گفت شیر            کز جواب آن جـبـریان گشتند ســیر

نمَط بمعنی راه و روش. جبریان اشاره به نخجیران است که شیر بآنها گفته بود که شما جبری هستید و اینکه میگوئید هرچه خدا خواست میرساند و ما کاری نمیکنیم این عقیده جبریان است. در حالیکه مولانا خودش با جبری و جبری بودن مخالف است.  گشتند سیر یعنی قانع گشتند. شیر در برتری و بهتری جهد وکوشش و توکل دلیلها و برهان بسیار آورد بطوریکه پرستاران جبر یعنی نخجیران که توکل بدون جهد را میخواستند و از توکل بدون جهد جانبداری میکردند و میگفتند جهد لازم نیست و هرچه باید برسد خدا میرساند این نخجیران از پاسخ دادن بشیر عاجز شدند و بالخره قانع شدند که شیر درست میگوید.

993          روبـــه و آهــو و خــرگـوش و شـغـال            جـبـر را بگذاشــتــنـد و قــیل و قال

جبر را بگذاشتند یعنی جبر را کنار گذاشتند. قیل و قال را بگذاشتند یعنی دیگر گفتگو را هم کنار گذاشتند. هم شیر و هم نخجیران قبول کردند که جهد و توکل باید باهم باشد.

994          عـــهــد ها کــردنــد با شـــیـــر ژیــان            کـانــدریــن بیــعت نیفــتـد در زمان

شیر ژیان یعنی شیر خشمگین و غضب آلود. بیعت یعنی عهد و قرار داد. نخجیران پس از اینکه دست از جبری بودن برداشتند و جهد و کوشش را پذیرفتند با شیر خشمگین عهد و پیمان بستند که ما کاری را که باید بکنیم میکنیم و تعهد میکنیم که در این پیمانی که بستیم زیانی بتو وارد نگردد.

995          قِسـمِ هــر روزش بــیــابــد بـی جــگر            حــاجــتش نـبـــود تــقـاضــای دگــر

قسم هر روزش یعنی قسمت هر روزش و یا جیره روزانه اش. بی جگر یعنی بی رنج و بی خونِ جگر. حجتش یعنی نیازش. تقاضای دگر یعنی برای دریافت حاجتش بجای دیگری احتیاج نداشته باشد.

996          قــرعه بــرهــر ک افــتادی روز روز            سوی آن شـیـراو دویدی همـچو یوز

نخجیران تصمیم گرفتند که هر روز قرعه بکشند و در این قرعکشی اسم هر حیوانی در آمد او باید همان روز طعمه شیرشود. روز بروز یعنی هر روز.  یوز کوچک شده یوز پلنگ است وموقع دویدن سرعتش بسیار زیاد است. قرار براین شد حیوانی که قرعه بنامش افتاد  او خودش باید  بسرعت یوز پلنگ بطرف شیر رفته و خودش را بعنوان طعمع آن روز بشیرمعرفی نماید.

997          چون بخــرگــوش آمد ایـن ساغر بدور            بانک زد خرگوش کا آخِرچند جُور؟

ساغر بمعنی جام و پیمانه شراب است. آمد بدور یعنی بگردِش آمد. در اینجا ساغری در کار نیست و منظور اینکه وقتی قرعه بنام خرگوش افتاد. وقتی نوبت بخر گوش رسید وی فریاد زد که آخر ظلم و ستم تا کِی. این چه کاریست که ما با پای خودمان نزد این شیر خونخوار برویم و طعمه او بشویم؟ و من نمیتوانم این کار را بپذیرم.

998          قوم گفتندش  که : چــنــدین گــاه ما            جــان فــدا کردیــم  در عـــهــدو وفــا

999          تـو مــجـو بــد نـــامی ما ای غَـنـود            تــا نــر نجــد شـیــر رَو رَو زود زود

در بیت اول قوم یعنی گروه نخجیران. در بیت دوم غنود یعنی ستیزه جو.  نخجیران گفتند ای خرگوش ما یک مدتی برای رعایت کردن عهد و پیمان خودمان جان خودمان را فدا کردیم. ای ستیزه گری و ان لجاجت تو سبب مشو که ما نزد شیر بد نام شویم و هرچه زودتر برو که شیر از ما نرجد. اگر شیر از ما برنجد آنوقت کار ما بدتر و سخت تر میشود. در اینجا باید توجه کرد که شیوه پند و اندرز مولانا را دریافت کرد. همچنین باید بدانیم که خرگوش کیست و شیر کیست. خرگوش بمنظله خرد و عقل حقیقت جوست پس تا آخر داستان وقتی صحبت از خرگوش میکنیم در حقیقت منظور خرد و عقل حقیقت جوست. و شیر بمظله نفس اماره است که کارهای زشت را انجام میدهد. نخجیران در نقش جان هستند. همیشه نفس اماره بلای جان است و میخواهد جان را معدوم کند. برای همین است که شیر میخواهد نخجیران را از بین ببرد. حالا این جان که در خطر است با بکار بردن خرد یکی از اعضای خودش میخواهد از دست این نفس اماره رهائی بخشد و خلاص شود. چگونه رها میشود؟ با سختی و ریاضت کشیدن و هر بدی را که دلش هوس میکند میگوید نه و انجام نمیدهد و باعث پیروزی او بر نفس اماره میشود. بعبارت دیگر چون خرگوش یعنی عقل خدای جو راضی نبود که طعمه شیر شود یعنی طعمه نفس اماره شود برای خودش و دیگران گفت من نمیروم و طعمه شیر شوم و چون خرد بود در صدد چاره جوئی برآمد. اما چون نخجیران یعنی جان چون میزان فهم و کفایت و درک آن چیزی را که خرگوش میگوید نداشتند لذا راهبردی خرگوش را قبول نمیکردند. حالا خرگوش بنخجیران جواب میدهد یعنی خرد یا عقل حقیقت جو دارد به نخجیران و یا جان جواب میدهد.

1000        گفــت ای یاران مــرا مــهلت دهید            تا بِــمــکرَم  از بلا بــیــرون جــهــیــد

مکر هم میتواند بار مثبت داشته باشد و هم بار منفی و اینجا بار مثبت دارد که بمعنی تدبیر و چاره جوئی است. خرگوش بنخجیران گفت که ای یاران اینقدر مرا تحریک برفتن نزد شیر نکنید و مهلتم دهید. صبر کنید و ببینید که من شر این شیر را از سر شما دور میکنم. یعنی این جان حقیقت جو گفت بمن مهلت بدهید تا با تدبیرم این شیر و یا این نفس اماره را از بین ببرم.

1001        تا امــان مانــد بمــکرم جــانــتــان            مــاند ایــن مــیــراث فــرزنــدانـــتــان

در مصراع دوم کلمه این دراینجا یعنی تدبیر من. خرگوش گفت بمن مهلت بدهید تا بسبب تدبیری را که بکار میبرم جان شما درامان بکنم. این تدبیر نه تنها جان شما را در امان نگه میدارد بلکه برای فرزندانتان هم میراث باقی میماند تا اگر روزی آنها دچار این مشگل شوند بدانند که چه بکنند. این تدبیر من بعنوان ارث برای آیندگان هم باقی خواهد ماند.

1002        هــر پــیــمــبــر در میان اُمّــتــان            همچــنــیـن  تا مَخلَصی می خواند شان

اُمّتان جمع اُمت است و امت یعنی پیرو و امتان میشود پیروان. مخلص یعنی محل خلاصی و راه نجات. خرگوش به یاران گفت این تدبیری که من میگویم کوچک نشمارید در دنیا هر پیامبری را که در نظر بگیرید یک راه رهائی و خلاصی را بپیروان خودش نشان داده که اگر بمشکلی برخورد کنید بچه نحوی خوددتان را نجات دهید.

1003        کز فــلـک راه برون شو دیده بود            در نظر چون مردمک  پــیـچــیده بــود

فلک بمعنی روزگار و جهان مادیست که ما در آن زندگی میکنیم. راه برون شو یعنی راه نجات و خلاصی. در نظر یعنی دردیدن حقایق. مردمک آن سوراخیست که در وسط عنویه چشم است. پیچیده بود همان چیزیست که ما میگوئیم «چیز ساده ای نبود». برای توضیح بیت :  هر پیامبری راه خلاصی از گرفتاریهای مادی و فساد آفرین این دنیا را دیده بود و دیدن این پیامبران مانند مردمک چشم خیلی پیچیده بود. دلیلِ پیچیدگی مردمک چشم اینست که سوراخ کوچیکیست که با این کوچک بودن دنیا را میتواند ببیند. حالا این پیامبران هم دنیا را بمقیاس جهانی میدیدند لذا راه نجات را هم میدیدند.

1004        مردُمَش چـون مردمک دیدندخورد           در بزرگـیئ مــردمــک کــس ره نبرد

مردمش یعنی مردمان او را. مردمان نا آگاه که در هر دوره ای بودند و هستند آن پیامبران را یک چیز کوچکی مثل مردمک نا چیز بحساب میاوردند. پیامبران هم در ظاهر در چشم مردمان ظاهر بین بی خرد مثل مردمک چشم کوچک و ناچیز میامدند. مردم ظاهر بین از عظمت باطن و از شکوهمندی درون پیامبران از اعجازی که میتوانند بکنند که همه را بشگفتی میاندازد بی خبر بودند و آن چیزی را که پیغمبران میگفتند نمیخواستند بپذیرند. پیغمبران چیزهائی میدیدند که آن مردم قادر بدیدن آنها نبودند. پیغمبران مثل مردمک چشم بودند که دنیای وسیعی را میدیدند. این نخجیران هم حرفهای خرگوش را نپذیرفتند و اعتراض کردند در حالی که نخجیران جان است و خرگوش خرد.

1005        قــوم گـفـتند ش که ای خر گوش دار         خـــویش را  انــدازه خــرگـــوش  دار

قوم که نخجیران هستند. ای خر گوش دار یعنی بسخنان ما گوش فرا بده. در سبیل اعتراض گروه نخجیران به خرگوش گفتند که تو نادانی و ابله. ای خر ای نادان سخنان مصتدل همراه با دلیل و برهان ما را گوش کن و بدان که تو یک خرگوشی بیش نیستی و خودت را باندازه خرگوش قائل بدان و نه بیشتر. و از حد خودت تجاوز نکن و در حد یک خرگوش ادعا کن.

1006        هـین چه لافست اینکه ازتوبهـتران            در نــیاوردنـــد انــــدر خــاطـــر  آن

لاف یعنی گفتار یاوه و بیهوده و باطل. معنی خودستائی را هم میدهد. در آخر مصراع دوم کلمه آن یعنی ادعا. قوم گفتند ای خرگوش آگاه باش و بیهوده صحبت مکن. حتی کسانیکه بهتر و فهمیده تر از تو هستند چنین ادعائی بخاطرشان خطور نکرده و خیلی از بزرگتر ها نگفتند که ما اینکاری را که تو ادعا میکنی میتوانند بکنند.

1007        مُعجبی با خود قضامان درپی است           ورنه این دم لایق چـون تو کــیِ است

معجب یعنی خود بین و خود پسند و از کلمه عُجب است که معنی آن خود بینی و تکبر است. در مصراع دوم کلمه دم یعنی عنوان نکن و حرف نزن و این دم یعنی این سخن. نخجیران اعتراضشان را ادامه میدهند و میگویند ای خر گوش یا تو دچار خودبینی و خود بزرگ بینی و تکبر شده ای که بعهد و پیمان خودت عمل نمیکنی و یا قضا و قدر چنین حکمی کرده که بلائی از سوی تو بما برسد یعنی توباعث شوی که شیر عصبانی شود و بیاید و همه ما را ناراحت کند. در غیر اینصورت چنین سخنی و ادعائی کی لایق خرگوشی مثل تواست. تو کوچکتر از اینی که این حرفها را بزنی.

1008        گفت ای یــاران حــقــم الــهــام داد            مــر ضــعیفی را قوی رایــی فــتــاد

الهام دادن یعنی بدل افکندن یعنی چیزی را که خودش متوجه نیست دفعتا بدلش بیافتد و مثلا خداوند کاری کند که بدل او بیافتد. در عرفان میگویند که این الهام وارد است ولی نمیشود که کسی بخواهد به زور الهام بگیرد. الهام خودش باید بیاید و بقلب وارد شود. در مصراع بعد مر ضعیفی را یعنی خرگوش ضعیفی مثل من را یک شکل نیرومند. خرگوش بنخجیران پاسخ میدهد که ای یاران آنچه که من میگویم از خودم نیست خداوند بذهن و قلب من الهام کرده و براستی که این الهامیست که خداوند بموجود ضعیفی مثل من داده که دارای اندیشه نیرومندی داشته باشم. خودم ضعیفم ولی اندیشه من نیرومند است.

1009        آنـــچِ حــق آموخت مــرزنـبور را            آن نـــبـــاشـــد شــیــر را و گـــور را

زنبور در اینجا زنبور عسل است و گور گورخر. شیر و گور یعنی حیوانات بزرگ در برابر زنبور گوچک. مولانا در اینجا کاملا از داستان خارج میشود و میخواهد حرفهای خودش را بزند. در اینجا خرگوش میگوید مثلا زنبور عسل را خداوند از طریق الهام باو آموخته است که این عسل باین شیرینی و گوارائی را بسازد و شما بشکل زنبور نگاه نکنید. این عسل سازی را نه شیر میتواند بکند و نه گورخرویک حیوان بزرگتر از زنبور اینکار را نمیتوانند بکنند و اینکه شما دارید بمن میگوئید تو اندازه خرگوش هستی که باید باندازه خرگوش حرف بزنی و بیشتر از خودت حرف میزنی این دلیل نمیشود. و وقتی الهام بزنبور عسل میرسد ببینید که این زنبور چه میکند. این زنبوری که بروی گلها مینشیند و این عسل باین شیرینی را بیرون میدهد که حتی شفای بعضی از بیماریها هم درش هست این کار نشانه ای از قدرت خداست که باو داده شده

1010        خــا نِــها سازد پـــراز حـلوای تر            حــق بـــر  او آن عــلم  بــگشـــاد  در

این خانه ها یعنی آن کندوی عسل است که خانه های شش ضلعی دارد. حلوای تر یعنی عسل. در دنباله بیت قبل خرگوش ادامه میدهد که زنبور عسل برای خودش یک خانه هائی میسازد که پر از عسل است و خداوند این علم را بروی او گشوده پس علم زنبور عسل الهامیست یعنی این زنبور عسل این علم را از کتابی و یا معلمی یا مکتبی نیاموخته. در عرفان این نوع علم را میگویند علم لدونی. لدون یعنی تدریس نشده و خیلی از عرفا بودند که اصلا علم آنها لدونی بود یعنی بجائی رسیده بودند که بدون اینکه بخوانند به آنها لاهام میشده. مثلا این باباطاهر یکی از عرفای بزرگ است و دارای کتاب بسیار معروفی از خود جای گذاشته. کسی یاد ندارد که او درسی خوانده باشد و علمش علم لدونی است. بعضی دیگر از عرفا وقتی بعلم یدونی میرسیدند کتابهای خودشان را دیگر احتیاج نداشتند.

1011        آنچه حــق آمــوخــت کرم پیله را            هـیچ پـیـلی داند آنگون  حــیــلــه  را

کرم پیله کرم ابریشم است که وقتی نوزاد او از تخم بیرون میاید دور خدش تارهائی میزند و خودش را در یک محفظه ای کوچک که بان پیله میگویند قرار میدهد. و بتدریج در درون آن پیله تغیر فرم پیدا میکند و وقتی کامل شد آنوقت پیله را سوراخ میکند و بیرون میاید. میگوید آن چیزی را که خداوند بکرم ابریشم آموخت آیا فیل باین بزرگی میتواند بکند؟ البته خیر. پس اینکه بمن میگوئید من باین کوچکی ادعای بیجا میکنم من گفته شما را قبول ندارم.

1012        آدَمِ خــاکی ز حق  آموخت عـــلم             تـا بـهـفـتم  آســمــان  افروخــت  علم

آدمِ خاکی یعنی  آدم ابوالبشر و یا حضرت آدم. افروخت علم یعنی علم باو پرتو و روشنائی افکند. این آدمی که از خاکی که اینقدر پست است آفریده شده خداوندعلمی باین آدم ( آدم ابوالبشر)آموخت  از طریق الهام که در کتابهای آسمانی آمده است که ما علم خودمان را باو آموختیم و بعد از این میگوید ما او را در زمین خلیفه یعنی جانشین خود قرار دادیم. البته کسانی میتوانند ادعا کنند که جانشین خدا هستند که آن علم را آموخته باشند. در اینجا میگوید آنطور علمی آموخت در حالیکه نه درسی بود و نه کتابی و نه معلمی و نه مدرسه ای بود. خدا باو الهام کرد و چنان علمی پیدا کرد که تا بروشنائی فلک و آسمان تابیده بود.

1013        نام و نآآموس مَلَک رادر شکست            کــوری آنکس  که در حق در شک است

مَلک فرشته است .آنکس در مصراع دوم ابلیس فرشته است.  مقام انسان خاکی با الهام حق بجائی رسید که نام آزاده فرشتگان را در هم شکست. ناموس یعنی شهرت, معروفیت اتحاد قهر, عزت همه اینها معنی میدهد. در نتیجه آن نام وشهرتیکه این فرشتگان داشتند در هم شکسته شد یعنی خداوند امر کرده بود بآدم خاکی که به فرشتگان علم خود را تعلیم دهد. یعنی معلم فرشتگان شد. خداوند میخواهد قدر و ارزش و منزلت انسان را بگوید که ای انسان خودت را کوچک نشمار زیرا تو همانی هستی که جد تو معلم فرشنگان شد. تو خودت را دست کم نگیر زیرا تو اولاد همان آدم هستی و میتوانستی که بان قدر و منزلت برسی. این شیطان فرشته ای بود که اول اسمش عجازین بود. صدها هزار عبادت خدا کرد و از فرشتگان مقرّب بود ولی وقتیکه امر خدا را اطاعت نکرد و سرپیچی کرد از مقام خودش رانده شد و اسمش هم تغیر پیدا کرد به ابلیس و شیطان.

1014        زاهـدِ چــنـدیــن هـزاران ساله را            پوز بــنــدی سـاخـت  آن گوســا له را

زاهد چندین هزار ساله اشاره است بابلیس. پوزبند در اینجا اشاره به چیزیست که شبکه شبکه است و از حصیر ویا چیزهای دیگر درست شده و آن را به دهان و بینی گوساله میبندند که نتواند شیر مادرش را بیش از اندازه بخورد. میگوید خداوند هم این شیطانیکه شیر حکمت خدا را صدها هزار سال میخورد و حالا از امر خداوند سر پیچی کرد و خداوند پوزبندی باو زد که دیگر نتواند شیر حکمت را بخورد و بهره مند شود.

1015        تا نـدانـد شـیـر عــلــمِ  دیـن کشید            تـا نــگـــردد  گِــردِ آن قصـــر مشـیـد

کشید یعنی سرکشیدن و در کشیدن. قصر یعنی آن بارگاه بلند بالا و عظیم ومنظور بارگاه خداوند و مشید یعنی استوار و پا برجا و محکم. باو پوزبندی داد تا نداند یعنی تا نتواند که شیر علم الهی را بعد از این بنوشد یعنی نتوانست به دریافت حقایق اسرار الهی بیش از این پی ببرد. نتوانست حتی اطراف آن بارگاه با عظمت و شکوه مند خدا بگردد. رانده شد برای اینکه دیگر شایسته نبود و برای اینکه وقتی خداوند باو امر کرد که من این آدم را آفریدم باو سجده کن گفت این آدم از خاک است و من از نورم و برتر از او هستم و او پست تر است و سجده نمیکنم. با همان نا فرمانی از درگاه خداوندی رانده شد. اصلا این شیطان که میگوئیم یعنی چی؟ شیطان یعنی خود خواه و خود بزرگ بینی و بزرگتر ها را نشناختن و خود را بزرگتر از دیگران دانستن. این شیطانیکه میگوئیم در وجود ماست این کجاست که باید در وجود خودمان پیدا کنیم آن تصور هاست که در وجود ما هست و این سفسته های خود بزرگ بینانه است. ما باید با خواندن مثنوی معنوی این پیامها را درک و ظبت کنیم و بانها عمل هم بکنیم.     

1016        عـلـمـهـای اهـلِ حس شد پوز بند            تا نــگــیـرد شــیـر  زان عـــلمِ بــلــنـد

مولانا همیشه کفته و باز هم میگوید این چبزهائیکه در کتاب است و معلم بما میگوید و در مکتب و مدرسه میخوانیم اینها علمهای حس است. علم حس با علم الهی فرق زیاد دارد. علم الهی علم الهام شده الهی است و علم واقعی آن است. آن کسانیکه مغرور هستند باین علمهای حسّی که آموختند پوزبندی برای آنها میشود که نتوانند شیر علم حکمت الهی را بنوشند. علم بلند یعنی علم های الهامی خداوند. کسانیکه بمدرسه میروند و چند کلاس د رسی میخوانند و آخر سر هم یک دیپلمی بدست میاورند نمیدانند که همه این علمهای یاد گرفته آنها برای اینست که بروند کار کنند و یک لقمه نانی بدست بیاورند و با آن زندگی معمولی خودشان را اداره کنند.ای فارقالتحصیل خودت را گول نزن تو از علم واقعی چیزی نمیدانی. تو باید علمهای احساسی را فرا گیری تا برازهای آفرینش پی ببری. ولی وقتی که میگوئی من همه را میدانم دیگر در ضحنش تا آخر عمرش هست. چون خیال میکند که همه چیز را میداند. این همه چیز را میدانم پوز بند میشود و دیگر آن شیر حکمت الهی را نمیتواند بنوشد.    

1017        قطره دل را یـــکــی  گـوهر فتاد            کان بـدر یــاهــا و گــردونــهــا  نـداد

قطره دل یعنی دلِ قطره مانند. دل در برابر عظمت الهی قطره ای بیش نیست. گوهر اینجا گوهر معنویت است ویا استعداد و شایستگی معنویت است. در همه هست باید آن را بیدار کنیم.  میگوید دل ما که قطره ای بیش نیست و خداوند مرواریدی باو داده که در هیچ دریائی و در هیچ فلکی نیست. این مروارید که در قلب ما جاداده شده چیست؟ این مروارید حقیقت و معنویت است. حضرت موسی گفت خدایا تو را در کجا ببینم؟ خدا جواب داد در دلهای آدمهای باورمند. دلهائی که خود بینی ها و تکبرها شان شکسته شدند. در دلهای شکسته از خود خواهی و از تکبر. خداوند در جائی دیگر میگوید من در همه عالمی که آفریده ام نمیگنجم ولی در دل یک آدم باور مند میگنجم. این ارزش دل باورمند است. این هم را دست کم نگیرید و آلوده اش نکنید.

1018        چندصورت آخرای صورتپرست            جانِ بـی مـعـنـیـت  از صورت نرست؟

صورت یعنی ظاهر. جان بی معنی  یعنی بدون معنویت. از صورت نرست یعنی ظاهری پیدا نکرد؟ جانی که فقط بظاهر توجه داشته باشد و بمعنی توجه نداشته باشد اصلا جان نیست و بدون معنویت است. مولانا میگوید: ای سطحی نگر وای ظاهر بین ظاهر پرست آخر تا کی میخواهی این پدیده های ظاهری را که در این طبیعت میبینی شیفته آنها بشوی وآنها را قبله خودت بسازی و پرستش بکنی آخر تا کی؟ کی میخواهی دست از این ظاهر طلبی خودت بکشی و بروی بطرف معنویت.

1019        گــر بصـــورت آدمی انسان بُدی            احمد و بـوجــهل  خـود یــکســان بُدی

صورت دوباره ظاهر است. احمد حضرت محمد است و بوجهل کسی بود که در ابتدای ظهور و صدر اسلام در زمان پیغمبر اسلام بود و نهایت مخالفت را با حضرت محمد میکرد. و هرچه اطرافیان او را نصیحت میکردند گوش نمی کرد. باین دلیل اسم او را پدر جهالت گذاشتند بو یعنی پدر و کوچک شده ابوست و بوجهل یعنی پدر جهالت. میگوید اگر که آدمی بظاهر است ظاهر حضرت محمد و ظاهر ابوجهل هم مثل هم بود. آیا این دوتا یکی هستند؟. اگر بظاهر نگاه کنیم این دو باید یکی باشند. بقول سعدی:       چه میان نقش دیوارو میان آدمیّت.    

1020        نــقش بــر دیوار مـــثــلِ آدمسـت            بنگـر از صــورت چه چیز او کمست

مولانا مثال دیگری میآورد و میگوید برای مثال آن نقشی که روی دیوارکشیده میشود و میگوید این آدم است با این یک آدم واقعی چی کم دارد؟. ممکن است یکی بآنجا بیاید و بایستد و نقاش باو نگاه کند و عین او را نقاش روی دیوار بکشد با تمام جزئیّات. حالا پرسش پیش میآید که این نقش روی دیوار با خود آدم چه قرقی دارند. در بیت بعد پاسخ میدهد.

1021          جـان کـمست آنصـورتِ با تاب را            رَو بِــجــُو آن گـوهـــرِ کـــم یاب را

آن چیزی که کم دارد آن ظاهر که خیلی هم خوب نقاشی شده  تابش و جلا دارد و میدرخشد و با حال است این فقط جان ندارد. تو برو دنبال آن جان کمیاب و گوهر معنویت را پیدا کن.

1022          شد سر شیران عالم جــمــله پَست            چون ســگ اصحــحاب را دادند دست

آن چند نفری که در قرون بسیار گذشته از یک امپراطوریکه خدا پرست نبودو خدا پرستها را میکشت از ترس اینکه کشته نشوند از شهر بکوه ها پناه بردند و غاری پیدا کردند و در آن غار پنهان شدند و این غار را میگویند غار اصحاب کهو. اصحاب یعنی یاران. وقتی میرفتند سگی هم دنبال آنها براه افتاد. این سگی بود که از گله جداشده بود و هرچه کردند او را برگردانند او بر نگشت و بلاخره مجبور شدند که او را بپذیرند. او هم با آنها همراه شد. بجائی رسید که  سعدی میگوید:

                    سگ اصحاب کهوروزی چند             پی نیکان گرفت و مردم شد

وقتی که این سگ با این اصحاب کهو همراه شد وحالت مردمی بخود گرفت آنوقت هرچه سگ و شیر و دیگر حیوانات بودند را سر افکنده کرد. وقتی میگوید برو و آن گوهر کمیاب را پیدا کن میگوید میدانی سگ چکار کرد؟ او گوهر کمیاب را پیدا کرد.

1023        چه زیــانســتش از آن نـقش نفور            چونکِ جانش غرق شد در بحــر نور

نفور یعنی نفرت آور. در اسلام مسلمانها معمولا اینطور است که از سگ خوششان نمی آید و او را نجس میدانند و برایشان نفرت انگیز است. حالا اینجا همان سگی هم که رفت دنبال اصحاب کهو او هم سگ بود و حالا چی از سگهای دیگر کم دارد؟ حالا نشسته که کسی از او منفور باشد؟. او خودش در دریای نور غرق شده و گوهرآدمیت را پیدا کرده. زیانی پیدا نکرده که حالا سگ شده و مردم ازش متنفر هستند و از این نا راحت نیست.

1024        وصف صورت نیست اند خامه ها            عــالــم و عــادل بــود در نــا مه هــا

صورت ظاهر و خامه قلم است. نامه ها در اینجا نوشته هاست. نوشته هائی که در باره شخصیّهای خوب مینویسند. میگوید قلم نویسندگان وقتی مینویسد روی کاغذ میخواهد در باره شخصیتی با ارزش یک کسی هرچه میخواهد بنویسد. این نامه و نوشته یعنی کتاب. این آدم هرچه میخواهی ازش تعریف بکن. هیچ ارزشی ندارد. ارزش آن هست که در درون و قلب باشد. میگوید این قلم که میخواهد در باره ارزش سخصیت کسی بنویسد هرچه میخواهد بنویسد. ارزش علم و ارزش قلب در درون است. اگر واقعا باطنش عاقل شده بود و عادل بود آنوقت ارزش دارد.

1025        عالم وعادل همــه معنــیست و بس             کِش نیابی در مکان و پیش و پس

معنا یعنی معنویت. کِش یعنی که آن را. مکان و پیش و پس یعنی این دنیای خاکی. میگوید عالم بودن و عادل بودن این معنویت است و این معنویت را در این دنیای خاکی نمیتوانی پیدا کنی و در مکانیکه پیش و پس دارد مشگل پیدا میکنی و باید بروی و در دنیای درون پیدا بکنی.

1026        می زند بـر تــن  ز سوی لا مکان            می نگــنجــد در فلک خورشیدِ جان

خورشید جان آن خورشید نور معنویت خدا وند است. میزند بر تن یعنی تابش پیدا میکند بر جسم ما. از سوی لا مکان یعنی از سوی عالم دیگر. میگوید آن معنویتی که یکی در این دنیا پیدا کند مثل تا بش معنویتیست که از عالم دیگر بر تن وجسم او تابیده شده باشد آن را نمیتوانی در این دنیا پیدا کنی. با ید از جهان معنی بتابد. خورشید جان از جهان معنی ست. این خورشید جان در آسمانها نمی گنجد و مثل خورشید نیست که از نورش من و تو بفهمیم. عظمت دارد و لا مکان است. از اینجا بر میگردد به الهامی که میگفتیم. باید این معنویت الهام شود. برای اینکه بتو الهام شود باید تو خودت را در مسیر این الهام قرار بدهی وگرنه عرفان میگوید این الهام ها همیشه هست. جای دیگر میگوید معنویت دارد مثل دانه های باران میبارد و بر گلهای معنویت در گلستان معرفت میافتد و باید دامنت را پهن بگیری و آن گلها را بگیری. اگر دامنت را جمع کنی که چیزی گیرت نمی آید.

بقیه داستان در دفتر پنجم

Loading

37.1 حکایت نخجیران و شیر – قسمت سوم

971          شیر گفت آری  و لـیــکـن هـم ببـیـن            جـهــد هــای  انــبــیــآ و مــؤ مـنـیـن

شیر گفت آری من قبول دارم ولی نگاه کنید و ببینید که این انسانهای کامل و این پیشوایان ما که نزدیکترین بخداوند بودند بامید تنها توکل ننشسته اند. توکل کردند ولی بدنبال کار هم رفتند. شما چرا آنها را سرمشق خودتان قرار نمیدهید. وقتی ما تاریخ انبیا را میخوانیم می بینیم هر یک بنحوی کار داشتند. یکی بنائی میکرد و یکی خشت مالی میکرد دیگری برای کشاورزان بیل میزد و دیگری در کارگاه رنگرزی کار میکرد. همه اینها کار میکردند در صورتیکه اینها توکل ناب و خالص هم داشتند و از مردم عادی بیشتر بخدا تکیه داشتند

972          حق تـعـالی جـهـدشان را راست کرد            آنـچ دیـدنـد از جــفــا و گـرم و سرد

مولانا بزبان شیر گفت توکل بپروردگار با کار و کوشش منافات و مغایرت ندارد و اگر بروی کار و کوشش بکنی که توکل را از بین نبردی و باطل نکردی. هر کس توکل را شعار خود بنهد لازم نیست که دست از کار و کوشش بکشد. باید حتما کار و کوشش هم بکند. کار و کوشش بی توکل و یا توکل بی کار و کوشش پسندیده نیست و ای کشاورز اول کشت کن و بعد تکیه بخداوند کن و توکل کن که آفت بمحصولت نزند و یا سائقه آن را آتش نزند و غیرو. از این ببعد دیکه دست من از چاره کوتاه است و من بتو توکل میکنم ولی من کار خودم راکرده ام. آنچه از پیامبران در این بیت از جهد و کوشش  جهت پیشرفت مقاصدشان در روزگار دیدند زمانیکه میخواستند مقاصد و هدفهایشان را بپیش ببرند به آنها خیلی ستم شد وجفا دیدند و ظلم زیادی را تحمل کردند و خداوند تلاش آنها را بثمر رسانید و پاداش عملشان را بآنها داد. پس کوششی که آنها کردند بی فایده نبود. اگر فقط توکل میکردند و میرفتند کنار مینشستند میان همه آنها یک پیرو هم پیدا نمیکردند.

973          حیــلهاشان جــمـله حــال آمد لطیف            کـُلّ شَــی اِن من ظَریف هُو ظــریف

حیله اینجا یعنی تدبیر. کلمه حیله و یا مکر بعضی وقتها بار منفی دارد و و بعضی اوقات بار مثبت دارد. اگرقصد از مکر چاره اندیشی باشد بار مثبت دارد و اگرقصد  فریبندگی و گول زدن باشد بار منفی دارد. حتی خداوند هم مکار است یعنی بزرگترین تدبیر کنندگان و بزرگترین چاره اندیشان است. جمله حال در اینجا یعنی در هر حالتی و در هر وضعی و در هر شرایتی. آمد لطیف در اینجا یعنی خوش آیند و دل نشین. در مصراع دوم کل شَی یعنی هر چیز. من  یعنی از. ظریف یعنی ظریف میباشد. هویعنی او و آن. مولانا میگوید همه تدبیر هائیکه این انسانهای کامل کردند بثمر رسید و در هر حالتی دلپذیر و دلنشین بود و این حالات ظریف و لطیف و دلنشین از جانب خداوندگار بآنها ارزانی داده شد. خداوند خودش لطیف است و بنا براین لطف ارزانی میاورد. هر چیزی که از لطیفی بیاید آنهم لطیف است.

974          دامـهاشــان مــرغ گــردونی گرفت            نقصــهــاشان جـملـه افــزونی گرفت

کلمه دامهاشان یعنی تدبیر هاشان و یا چارهاشان. مرغ گردونی یعنی مرغ عالم بالا و یا مرغ معنوی و اسرارغیب. اسرار غیب مثل مرغان معنی هستند که در عالم غیب در پروازند و برای گرفتن این مرغان معنوی هم باید دام انداخت یعنی معنویت را بدست آورد. وقتی گفته میشود که مرغ معنویت را بدست آوردید یعنی معنویت را بدست آورده اید. در مصراع دوم میگوید این انسانهای کامل و یا اولیامان و پیغمبرانمان اول زمان تولد کامل نبودند و نقصهائی داشتند. نقصهای آنها هم بزودی بسوی افزونی رفت . آنها از لطف خداوند نقصهاشان کلا بسوی کمال رفتند. برای اینکه این مرغهای کمال را شکار کردند.

975          جـهـد مـی کــن تــا تــوانـی ای کیا            در طــریــــق انـــبـــیــا  و او لـــیــا

 کیا بمعنی بزرگوار و بزرگمنش. در طریق یعنی در راهِ. حالا مولانا این حرفها را از دهان شیر میگوید. میگوید ای بزرگوارو ای عالی مقام تا آنجا که میتوانی راه و روش انسانهای کامل را بگیر. این انسانهای کامل جهد و تلاش میکردند همراه توکل و راه اینها را بگیر.

976          با قضــا پــنــجه  زدن نبود  جِهـاد            زانکه این را هم قــضــا برما  نــهاد

پنجه زدن یعنی ستیزه کردن و جنگ کردن. جهاد از کلمه جهد است یعنی تلاش در راه حقیقت. در مصراع دوم این جهاد در راه حقیقت را هم خود قضا و قدر بر ما نهاده. مولانا میگوید جهادی که من میگویم و بان اعتقاد دارم مقابل روی یاروئی و جنگ و ستیز کردن با قضا و قدر نیست و جهادی که من میگویم باین معنی نیست که بروید و با قضا و قدر بجنگید. بعقیده من با قضا و قدر ستیزه و جنگ کردن این کوشش و جهاد حساب نمیشود. زیرا که همین جهاد یعنی همین کوشش در راه حقیقت را قضا و قدر بر دل ما نهاده یعنی بر ما مقدر شده که این کوشش در راه حقیقت را بکنیم و این هم در وجود همه ما هست و هیچ کس نیست که بگوید که من طالب دانستن حقیقت نیستم. همه افراد این سوأل را پیش خودشان دارند که این حقیقت چیست؟ حقیقت این جهان چیست و یا حقیقت این آفرینش چیست؟. حالا کوشش در راه یافتن پاسخ این پرسشها برای رسیدن بحقیقت این را هم خداوند مقدر کرده و بر دل ما نهاده است. من نمیگویم که با اینها بجنگید. ستیزه جنگیدن با قضا و قدرنیست بر عکس کسی که دست از تلاش بکشد و کوشش نکند و بگوشه ای بنشیند آنوقت با قضا و قدر پنجه در افکنده و بستیزه درآمده است. بگوشه ای خزیدن و بامید روزی توسط دیگران رسیدن و یا عاطل و باطل ماندن و سربار دیگران شدن و طوفیل زندگی دیگران شدن این مخالف جهت قضا و قدر است.

977          کافِــرم مـن گر زیان کردست کس            در رهِ ایــمان و طــاعــت یـک نَفَس

ایمان یعنی باور مندی. طاعت در اینجا کوشش کردن و کارکردن و مطیع امر خداشدن است. امر خدا اینست که کار بکن و مطیع او بشو. این عبادت با آن عبادتی که همه میدانند فرق دارد. تا صحبت از عبادت میشود همگی فکر میکنند که باید بروند در عبادتگاه خودشان مثل مسجد و با کلیسیا و شروع کنند به ورد خواندن. عبادت از عبد است و عبد یعنی بنده و بندگی کردن. طاعت یعنی اطاعت امر خدا را کردن. امر خدا در این موردی که در بحث ما هست یعنی کار کردن. در این بیت میگوید من کافرم اگر کسی یک لحظه در راه باورمندی و اطاعت از امرخداوند برای کار کردن زیان دیده باشد.  اگر زیان دیده باشد من کافرم. این محال است که کسی در راه اطاعت خداوند و باور باوگام بردارد و گرفتار زیان و ضرر شده باشد.

978          سرشـکسـته نیسـت این سررا مبند            یک دو روزی جـهد کــن باقی  بخند

در اینجا آن اصطلاح که بین عوام هستش که سری که شکسته نیست نباید دستمال ببندی بهانه نیار. بعضی ها بعنوان اینکه سرم درد میکند بسرشان دستمال میبندند و میگیند که سرم شکسته و نمی توانم کار کنم و این بهانه است. بهانه نیار و باید بروی و کار کنی.  کجا هستند کسانیکه فکر میکنند که عرفان یعنی گوشه نشستن و بسوراخی خزیدن و اصلا در اجتماع نیامدن و کار نکردن است؟؟. تصور نکنید که عرفان تنبلی ست برعکس عرفان مخالف تنبلی است. مولانا میگوید افرادی که برای بهانه کار نکردن دستمال بسر میبندند که کار نکنند اینها جبری هستند. اصلا جبر بمعنی شکسته بندیست. حالا مولانا با یک کلمه جبر بمعنی شکسته بندی آورده و میگوید ای کسی که تمام بدنت سالم است و قوای همه کاره تو معیوب نیست و همه کاری را میتوانی انجام بدهی خودت را از کار نیانداز و سرت را دستمال نبند و بهانه نیار. آن پا و یا دستی که در واقع شکسته شده بسته بندی میکنند و تو که هیچ شکستگی نداری چرا جبری میشوی؟. 

979          بـد مُحالــی جُســت کو دنیا بجُست            نـیـک حـالی جُسـت  کوعقبی بجُست

محال یعنی غیر ممکن و بد محال یعنی چیز بدِ غیر ممکن. عقبا بجُست یعنی نیک فرجامی بجست و سر انجام عمرت نیک باشد. فرجام یعنی عاقبت. وقتی سخن مولانا باینجا میرسد که مرتب کار کردن را توصیه میکند از بیم آنکه گروهی گمان نکنند که منظور مولانا از کار کردن دنیا پرستیست و میگوید منظورم اصلا دنیا پرستی نیست و این را توضیح میدهد. کار کردن با دنیا پرستی بکلی با هم فرق دارد. کار کردن یعنی بدست آوردن نیازمندیها برای ادامه زندگی بطور سالم. ولی دنیا پرستی یعنی دنیا را پرستش کردن مثل اینکه خدا را میپرستند. کسیکه دنبال دنیا رفت و پرستید و آنرا جویا شد بیگمان یک چیز نشدنیِ نا ممکنِ بدی را انتخاب کرده. یعنی این دنیا وفا نمیکند و اینطور نیست که وقتی تو دنبالش رفتی تو را راحت بگذارد.تو تا آخر عمرت باید تلاش کنی و تلاش کنی و بدست بیاوری و روی هم بگذاری تا آخر و هیچوقت هم استفاده نکنی  تا آخر سر ناگهان بانگی بر آمد خواجه مرد. پس تو ای خواجه نیک فرجام نیستی. وقتی انسان مفهوم حرفهای مولا نا را توجه کرد و بفهمید آنوقت نیک حالی پیدا میکند یعنی اگر حال خوش نیک فرجامی را جستجو کند,عاقبت خوشی در انتظارش است.

980          مــکــرها در کسب دنیا بارِد است            مــکــر ها در ترک دنـیــا وارد است

مکرمعانی مختلف دارد در مصراع اول بمعنی تدبیر است ولی در مصراع دوم یعنی حیله گری و فریبندگی و دارای بار منفیست در حالیکه در مصراع اول بار مثبت دارد. بارد از برودت بمعنی سرد و بی مزه وبی لطف و نا خوشایند است. در مصراع دوم ترک دنیا در اینجا بمعنی گوشه گیری نیست بلکه بمعنی نپرسدیدن دنیا ست. این منطقی نیست که خداوند این دنیا را با نعمتهای فراوان بیافریند برای انسان و بعد بگوید و یا بخواهد که ای انسان برو وتارک دنیا بشو. کلمه وارد است یعنی پسندیده و جایزاست. میگوید این مکری که حرص و آز در بدست آوردن این دنیا باشد یک چیز سردِ بی لطفِ بی مزه است در صورتیکه (در مصرع دوم) تدبیر ها و چاره ها در ترک کردن حرص و آز در این دنیا پسندیده است.

981          مکـرآن باشد که زندان حفره کرد            آنکه  حفره  بست آن مکریست  سرد

حفره کردن یعنی راه مخفی زدن که از یک جای بستای به بیرون زده شود مثلا از زندان. میگوید چاره جوئی وتدبیری رواست که زندان را سوراخ کنی و روزنه ای بجهان آزاد بگشائی و خود را از این تنگاه زندگی پستِ فرومایه پر از حرص و آز نجات بدهی و بروی آزاده شوی و این مکر خوبیست. ولی آنکسیکه که در آن حفره موجود را هم مسدود کند او برای همیشه در زندان باقی میماند و این بسیار ناخوش آیند است. تدبیری ناخوش آیند و نا روا که ما را بیشتر و بیشتر زندانی کند و راه فرار را بر ما ببندد.

982          ایــن جـهـان زنـدان و ما زندانیان            حُـفره کن زنــدان و خود را وارهان

میگوید این دنیا مثل زندان است و ما هم مثل زندانیان این زندان هستیم. بشکاف و سوراخ بکن  و یک نقبی بسوی جهان معنویت بزن و خودت را رها کن. یعنی ما در این جهان زندانی نفس اماره خودمان هستیم  آن نفس اماره ای که درون ماست. پس باید تیشه ای بدست بگیریم که این نفس اماره را بشکنیم. آن تیشه ریاضت است. ریاضت یعنی مقاومت کردن در برابر کارهای نا درست. هر چیزی که نا درست است نفس اماره درون میگوید انجام بده و باید باین نفس گفت نه. هر نه ای که بگوئی مثل یک تیشه زدن به این اسب وحشی نفس اماره است. بسوی نیک انجامی نقبی بزنیم تا از اسارت این نفس اماره امر کننده بچیزهای زشت بیرون بیائیم. عرفان میگوید وقتی که از نفس اماره  آزاد شدیم بسوی خدا میرویم بدون اینکه مرده باشیم.

983          چــیست دنـیـا  از خدا غـافل  بُدن            نــی قماش و نـقـره و مـیــزان و زن

قماش یک کلمه عام است. فقط بمعنی پارچه نیست. هرچه وسائل داخل منزل است بآن میگویند قماش. نقره اینجا سمبل پول و ثروت و مال است. میزان اندازه و مقدار دارائی. زن اینجا حرمسراست. بعضی ها تمام افتخارشان در زندگی اینست که من چه وسائل خوبی در زندگیم دارم. تمام وسائل سر سفره ام از نقره جواهر نشان است. وسائل آشپزخانام در شهر تک است. اینقدر ثروت و ملک دارم. چندین ویلا در اقصا نقاط دنیا دارم. یک حرمسرای خوب هم دارم. چقدر زنان زیبا روی آنجا هستند. میگوید چیست این دنیا؟ دنیا این نیست که پی این نقره و قماش و حرمسرا رفته باشی. دنیا از خدا غافل بودن است. وقتی از خدا بی خبرو غافل میشوی انوقت هست که پی این چیز های زیادی غیر لازم هستی. اینکه گفته میشود که دنیا پرست نشو یعنی قماش پرست و نقره پرست ومال پرست و حرمسرا پرست نشو.

984          مــال را کز بهر دین باشی حَمول            نِعمَ مـال و صــالــحُ خواندش رسول

دین اینجا دستور خداوند است و هیچ ارتباطی با مذهب خاصی ندارد. حمول یعنی بسیار حمل کننده اگر کم حمل کند میشود حامل. در مصراع دوم این کلمات عربی: نعم یعنی خوب است. صالح یعنی شایسته. رسول اینجا پیامبر اسلام است.  پیامبر اسلام میگوید چه نیکوست مال شایسته برای بنده شایسته. اگر مال و ثروت را طبق دستور خداوند و قوانین خداوند مالک شوی همان مالیست که پیامبر اسلام گفت که  چه نیکوست مال شایسته برای بنده شایسته.

985          آب در کــشتی هلاک کشتی است            آب  اندر زیر کشتی  پُشــتــی  است

پشتی یعنی پشتیبان و نگهبان. اگر که این آب آنقدر زیاد شود که در کشتی بریزد کشتی غرق خواهد شد اگر آب باندازه ای باشد که کشتی بگِل ننشیند آنوقت این آب پشتیبان کشتی هم میشود و کشتی را حمایت هم میکند. آب همان آب است یک جا غرق میکند و یکجا پشتیبان و حمایت میکند. این آب مال دنیاست. اگر آن قدر بدست آوردی که کشتی زندگیت بگل نمی نشیند ودرحال حرکت است بسیار خوب است ولی اگر بیشتر و بیشتر بخواهی و دنبالش هم بروی آنوقت آب بیشتر میشود و بجائی میرسد که کشتی زندگیت را غرق میکند.

986          چونک مال و مُلک رااز دل براند            زآنسلیمان خویش جزمسکین نخواند

سلیمان سمبل قدرت و ثروت بود و درست است که سلیمان در افسانه هست ولی سلیمان واقعا وجود داشت. چه شد که افسانه شد از بسکه شاخ و برگش دادند و در طول زمان چیزهای دگر باو اضافه کردند ولی سلیمان بود او با اینهمه قدرت و قصور عالیه وجاه و جلال و شکوه و خدم و هشم که داشت میامد و حصیربافی میکرد و این سبد حصیری را که بافته بود میفروخت و با پولی که بدست میاورد زندگی میکرد. آنچه را هم که بدست آورده بود میرفت پهلوی فقرا مینشست و میخورد. اینست که میگوید از اینهمه جاه و جلال سلیمان بجز یک آدم مسکین باقی نماند . گفت منهم یک مسکین هستم. منهم باید مثل مسکینان کار کنم و زحمت بکشم و بدست بیاورم برای اینکه مال و سلطنت دنیا را از دلش راند. مولانا از این طریق با مثالها و داستانها بخوانندگان خودش پند و اندرز میدهد. نشست و برخاست کردن با این فقرا و نشست و برخواست کردن با کارگر ها مورد پسند خداوند است. شما اگر یک کارگردرمنزل و یا محل کارتان میاورید ببینید چقدر زحمت میکشد و کار میکند. حالا اگر که غذا باو نمیدهید لا اقل آن نان و پنیری که خودش رفته گرفته شما هم نان و پنیرتان را از یخچالتان بیاورید و با او صرف کنید که دلش را بدست بیاورید. خیال نکند که چون شما دارید و او ندارد مجبور است که اینقدر کار بکند. شما را با خودش همطراز بداند چون در نظر خداوند شما هم طراز او هستید. این شمائید که خودتان را از او برتر میدانید

987          کوزه ســر بســتــه اندر آب زفت            از دل   پــر بــاد  فـــوق  آب  رفت

مثال دیگری میزند و میگوید این کوزه ای که خالیست در آن هواست و اگر در آن را ببندید و در آب بیاندازید  بهیچوجه زیر آب نمیرود و روی آب باقی میماند برای اینکه داخل این کوزه هواست. آب زفت یعنی آب عظیم. این کوزه تا زمانیکه در داخل آن هواست در هیچ آبی حتی آب زفت هم فرو نمیرود. حالا ما باید بیائیم درکوزه وجود خودمان را از باد درویشی و تواظع و فروتنی پر کنیم هرچند ثروت و دارائی و جلال دارا باشیم در دریای فسادغرق نمیشویم.

988          بــادِ  درویشی چو در بـــاطن بود            بر ســرِ آبِ  جــهــان ســا کــن بـود

وقتی کوزه درون ما پر شد از درویشی ( درویشی یعنی طمع نداشتن و حرص نورزیدن از هر راهی پول بدست نیاوردن) آنوقت روی دریای شهوتها و نفسانیات وهواهای شیطانی باقی میمانی.

989          گرچه جمله این جهان مُلکِ ویست           مُـلــک در چشــمِ دلِ او لا شَــی بود

ملک یعنی دارائی. وی یک ضمییر است و اشاره بان شخصی که صفت درویشی دارد. لا شَی یعنی هیچ چیز و یا بی ارزش. میگوید این درویش وارسته ای که من گفتم اگر همه پادشاهی و همه مال جهانی هم مال او باشد تمام اینها در نظرش هیچ و پوچ است. لذا وقتی میفهمد که همه اینها ارزشی برای او ندار آنوقت آنها را نمیپرستد و خودش را بنده او نمیکند. بگفته مولانا کسانیکه حرص و طمع مال دنیا را دارند مثل کسانی هستند که الاغ کرایه میدهند  و خودشان دنبال الاغه میروند و هیچ وقت به این الاغ هم نمیرسند. همیشه الاغ در جلو و خودشان هم دنبال الاغ. میگوید این الاغ زندگی شماست و این سیخونک که بشما زده میشود همان زحمتهائیست که شما دارید میکشید و اضافه میکند که اگر من میگویم کار کنید و زحمت بکشید نه اینطور که همیشه زندگی شما در پیش و شما در عقب بمانید.

990          پس دهــان دل بـبــنـد و مـهــر کن           پُر کُــنـش از بــاد کِــبــرِ مِـن لَــدُ ن

کبر در اینجا تکبر نیست. کبر خلاصه شده کبریائیست و کبریائی یعنی عضمت خداوندی. من یعنی از. لَدُن یعنی علمی که مدرسه ای نیست و معلم و کتاب هم ندارد و آن علمی هست که خدا بشما آموخته  بوسیله انسانهای کامل. خداوند بانسانهای کامل پیام میفرسته و آنها بشما میگویند. این علم مِن لَــدُ ن است. علم از غیب است یعنی این پیام از جهان دیگر آمده. دلت خیلی چیز ها میخواهد و تو باید دهان دلت را ببندی باید مسدودش کنی و خوب هم مُهرش کن که دیگر باز نشود.

991          جــهد حــقســت ودوا حقست ودرد            مـنـکر اندرجـحدِ جــهدش جهد کرد

منکر یعنی ناباور کسی که پس میزند و یا وامیزند. اینجا دو جور جهد آورده. یکی جهد با ه هوز و دیگری با ح جیمی و با هم فرق دارند. جحد با ح جیمی یعنی ستیزه کردن و دوتا جهد های بعدش یعنی کوشش و تلاش. مولانا در پایان این قسمت میگوید درد حق است و دوا هم خدا داده است پس دوا هم حق است و همینطور کوشش و سعی هم و جهد هم حق است. اما کسیکه باورمند نیست و هیچ مبداء را قبول ندارد او ستیزه میکند با جهد و کوشش. اینجا اشاره است بنخجیران که گفتند جد و کوشش را قبول نداریم اینها دارن ستیزه میکنند با آن چیزی که خدا گفته و حق را میدهد بجانب شیر چون شیر گفت شما میگوئید توکل آری قبول دارم ولی باید کار هم کرد.

دنباله این داستان در قسمت چهارم

Loading

36.1 حکایت نخجیران و شیر – قسمت دوم

929          گــفــت شـیر آری ولــی ربّ العباد            نــرد بـــانــی در پـیــش پــای مـا نـهـاد

در اینجا شیربه نخجیران جواب میدهد و میگوید توکلی که شما نخجیران آن قدر روی آن ایستاده اید درست است ولی خداوند برای بالا رفتن زندگی بهترو مقامات عالی تر در زندگی یک نردبانی هم در پیش پای ما قرار داده و بدون نردبان نمیتوان بالای پشت بام برویم واین نردبان وسیله است. ما با این نردبان میتوانیم بجای بالاتری برسیم و از لحاظ معنی هم میتوانیم بالاتر برویم و در هر صورت از وسائل نباید که غافل شد. برای انجام هرکاری در این دنیای خاکی, خداوند علل و اسبابی فراهم کرده و نمیتوا نیم این علل و اسباب را نا دیده بگیریم.

930          پــایه پــایه بـایـد رفـت ســوی  بـام            هســت جـبـری بودن ایـنجا طَـمعِ خـام

سوی بام منظور رسیدن به مقصد و هدفیست که هرکس در کار خودش تعین میکند و میخواهد بآنجا برسد. در مصراع دوم اینجا یعنی در مرحله حاظرو در جائی که از نظر زمان و مکان قرار داریم. طمع خام داشتن یعنی طمع بیهوده داشتن. و جبری بودن یعنی اینکه هر اتفاقی روی دهد از طرف خداوند است و کسانیکه اندیشه های توکل را بدون کار کردن دارن اینها طرفدار اندیشه جبری هستند. یعنی اگر خداوند قرار است که بما برساند حتما میرساند و اکر هم قرار است که نرساند هرچقدر هم که کار کنی باز هم نمیرساند. این یک نوع جبر است که در طریقت مطرح است که بنام جبر مذمون معروف است یعنی نا پسند. لذا این جبر مذمون باعث میشود که یک شخص کاری نکند و در یک گوشه ای بخزد و بامید این باشد که نعمت خدا برایش فراهم میشود. مولانا میگوید که اکر تو اینطور هستی تو توقع بیهوده داری و برای رسیدن بخواسته و هد ف خودت باید از علل و اسبابی که برایت هست استفاده کنی. بدون این اسبابها به مقصود رسیدن یک آرزوی باطل است و اینها را بیهوده خداوند در اختیار من و شما نگذاشته و حتی استفاده نکردن از این وسائل که در اختیار هست یک نوع کفران نعمت است. حالا در بیت بعدی  مولانا از زبان شیر مثالی میزند.

931          پای داری چون کنی خودرا تولنگ            دست داری چون کنی پنهان تو چنگ؟

وقتیکه خداوند بتو پای داده است اگر تو راه نروی و خودت را لنگ کنی پس خداوند این پا را برای چه چیز بتو داده؟ برای اینکه تو راه بروی و دست و پنجه هم بتو داده که با آنها کاری بکنی. چرا اینها را پنهان میکنی و ازش استفاده نمیکنی؟ یعنی بکار نگرفتن پا و دست و پنجه و سایر اعضای بدن که خداوند بتو داده. این یک کار معقولی نیست. مراد از دست و پا توجه دادن انسان بسعی و کوشش است. همینکه دستت رامیبینی باید متوجه باشی که باید کار کند و همینطور وقتی پایت را می بینی باید متوجه شوی که باید راه برود.

932          خـواجه چون بـیــلی بدست بنده داد            بــی زبــان مــعــلوم شــد او را مـــراد

اینجا خواجه ارباب و بنده آن رعیت است. حالا یک اربابی را تصور کنید که چند کارگر دارد و بیلی بدست یک کارگر میدهد. این عمل خواجه یعنی باید بروی و زمین را بیل بزنی و کار بکنی وگرنه بیخود این بیل را بدستش نداده است و حتی اگر این خواجه حرفی نزند و بدون اینکه بکارگر حرفی بزند معلوم است که مراد و مقصود خواجه بیل زدن زمین است.

933          دست همچون بیل اشارتهای اوست            آخِــر انــدیشــی عــبــارتــهای اوســت

آخر اندیشی یعنی عاقبت اندیشی بعبارت دیگر یعنی عقلی که خداوند بتو داده که عاقبت هر کاری را بیاندیشی و پی ببری به نتیجه کاری را که انجام میدهی. کسانیکه اندیشه نکنند  میخواهند یک کاری را شروع بدون خرد بکنند و خرد را در آن کار بکار نبندند آنوقت عاقبت اندیش نیستند. وقتی میخواهی بروی و یک کاری را شروع بکنی باید خیلی چیزها را در نظر بگیری. آیا توانائی آن کار را از نظرمادی داری؟ و آیا توانائی این کار را از نظر استعداد و دانشت داری؟ آیا توانائی این کار را از نظر جسمت و بدنت داری؟ و خیلی چیزهای دیگر. در بیت اول وقتی خواجه بیل را بدست کارگرش میدهد این اشاره است باینکه بروزمین را کنده کار کند دیگر لازم نیست که باو حرفی بزند.

934          چون  اشارتـهـاش را بـرجـان نهی            در وفـــای آن اشـــارت جـــان دهــــی

935          بس اشــارتــهــای اســرارت  دهد            بـــار بــردارد  ز تــو  کـــا رت دهــــد

در بیت اول کلمه جان نهی یعنی با دل و جان اشارتهای اورا انجام دهی. در بیت دوم بار بردارد یعنی این بار زحمت و مشقت و تکالیف مشگل کار را کم کم از دوشت بر میدارد. کارت دهد یعنی تو را بمقام رهبری میرساند که تو بتوانی دیگران را هدایت بکنی. با اینطرتیب مولانا میگوید حق تعالی بپاداش این سعی و تلاش و اطاعت از دستورات که اشاراتش را درک میکنی و با دل و جان انجام میدهی و بدنبالش میروی بتو پاداشت میدهد. پاداش تو اینست که تو را به اسرار آفرینش خودش آشنا میکند و تو را بمرحله کشف و شهود میرساند. یعنی دلت یک چیزی را کشف میکند بدون اینکه دست و پائی بزنی و یا در کتابی بخوانی و چشم دلت مشاهده میکند و بسیاری از چیزها را برای تو روشن میکند. حتی کسانیکه در عرفان و طریقت  پیشروی میکنند بجائی میرسند که بار عبادت هم از دوششان برداشته میشود. یعنی بمقامی میرسد که دیگر عبادت هم از او ساقط میشود. ما مردم خیال میکنیم که عبادت یعنی نماز و روزه و حج و امثالهم. مهمترین وبالا ترین مرتبه عبادت شناخت حقیقت و معرفت پیدا کردن بخداونداست. باور پیداکردن به این مبداء است و این عبادت اصلیست. وقتی یک کسی میرود و کار میکند در ضمن این کار کردن بخیلی از چیزها پی میبرد. مثلا باین پی میبرد که چرا خداوند گفته بروید و کار کنید. تنها بدست آوردن روزی نیست. تو وارد یک میدان نبرد زندگی شده ای که در آنجا بسیاری از چیزها بر تو آشکار خواهد شد. آنوقت باورت بیشتر و بیشتر میشود و آنوقت میتوانی با دل و جان این کار را انجام دهی.

936          حــامــلــی محـمـول گردانـد تو را            قــابــلــی مــقــبـــول  گـــر دانــد تو را

حامل یعنی حمل کننده و محمول یعنی حمل شونده. در مصراع دوم قابل یعنی قبول کننده و مقبول یعنی قبول شونده. میگوید تا وقتیکه بار طاعات و عبادات و تکالیف را بر دوش داری تو حمل کننده این بار و وظایفی هستی که بدوشت گذاشته شده ولی چون بمرحله کشف و شهود و دانائی وآن مقامات بالا و روحانی برسی خداوند تو را سبکبار میکند یعنی از این پس تو یک حمل شونده ای در دست پرورگار. یعنی دیگر کارت در دست خداوند است و زبانت زبان خداوند است بنا بر این تو محمولی. کاری که دست تو میکند کار خداست و هرچه که زبانت میگوید سخن خداست. در این حال از رنج بشریّت و حماس بشریّت رها میشوی. همراه این بشریت مشکلات فراوانی هست و تو از این مشکلات آزاد خواهی شد. همینطور قبول کننده عبارات و اشارات خدا شدی یعنی دستورات خداوند را کاملا قبول کردی و درک کردی و بقول مولانا بجان قبول کردی. وقتیکه اینطورمیشوی آنوقت تو مقبول یعنی پذیرنده خداوند میشوی  وقتی مقبول خدا بشوی آنوقت بهرچیزی که میخواهی خواهی رسید.

937          قــابــل امــر ویـــی  قــایـل شوی            وصل جوئی بعد از آن واصــل شـوی

کلمه قابل یعنی قبول کننده. قابل از قول و سخن  یعنی گوینده. قایل شوی یعنی گوینده کلام خدا میشوی. تو آن چیزی که خدا گفته قبول کردی و حالا بدیگران هم تفهیم میکنی و تعلیم میدهی تو قایلی. هرکسی در زندگی دارای هدفی است. یکی دارای هدف معنوی است. و یکی فقط هدف مادی دارد اگر به هدف مادی برسد باز هم تمام عمر متزلزل و پریشان و مضطرب هستی. این پریشانی او اینست که مادیات او از دست نرود و دزدی نشود و او سخت در تلاش نگهداری ثروتش است بنابراین آسایش ندارد. و اما کسی که دنبال هدف معنوی میرود نه تنها هیچ اضطرابی تشویشی و نگرانی در او نیست آرامش هم در اوهست. افزون شدن هم دارد. این باین معنی نیست که شخص کل مادیات را کنار بگذارد و فقط دنبال معنویت برود. او از ماده ساخته شده و بمادیّات احتیاج دارد در حدی که زندگیش را بگذراند.

938          ســعـی شــکرِ نــعــمت قدرت بود            جـــبـــر تــو انــکار آن نــعــمت بـــود

قدرتی که خداوند بتو داده که با آن زندگی بکنی و یا کار بکنی این بزرگترین نعمت است مانند دست و پا و چشم وگوش و غیرو اینها قدرتهای جسمی است که بما داده است. کلمه سعی در اول مصراع اول یعنی بکار بردن این نعمتها. این نعمت شکر لازم دارد. خیلی از مردم خیال میکنند اگر دستهای خود را بالا ببرند و با خدای خود بیگویند خدایا شکر میکنم که بمن دست و پا و گوش چشم دادی. این طریق شکر کردن نیست. درعرفان گفته شده که اگر این نعمتها را بطریق سالم بکار ببری آنوقت شکر آن را بجا آورده ای. اگر بازوی توانا داری بقول سعدی یکی را دیدی که بر خاک اوفتاده و تو بلندش کردی تو شکربازوی توانا را بجای آوردی. شکرانه بازوی توانا بگرفتن بازوی نا توان است. شکر باید عملی باشد و نه زبونی. وقتی انسان جبری میشود و میگوید من چه کار بکنم و چه کار نکنم فایده ندارد و خدا هرچه میخواهد میرساند مثل اینستکه او نعمتهای خدا را وازده است. این نعمتهای خداوند را قدر ندانستن و بکار نبردن کفران نعمت است. در عرفان برای شکر سه مرحله وجود دارد که عبارتست ازعلم و حال و عمل. اول باید علم باین پیدا کرد که این نعمت بما داده شده. وقتی که در وجود ما اثری گذاشت یعنی اینکه چقدر مفیده و حال ما و روش ما و اندیشیدن ما را تغیر داد آنوقت این مرحله حال است وقتی که بکار بردیم این عمل است. حالا تازه شکر را بجا آورده ایم. اول باید ما این نعمتها را بفهمیم و بعد باید این نعمت اندیشه ما را عوض کند در راه راست و بعد باید سعی کنیم این نعمتها رابکار ببریم.

939          شـکـر قـدرت  قدرتـت افزون کند            جــبـر نـعـمت از کــفــت بیرون کـنــد

در بیت قبل گفت شکر بکار گرفتن این قدرتهائیست که خداوند بما داده و حالا در این بیت میگوید بکار گرفتن این قدرت خدادادی که بتو داده شده قدرتت را زیاد میکند در صورتیکه جبری باشی بکار نگرفتن این قدرتها و کار نکردن واپس زدن این قدرت, نفی کردن قدرت خداوند است و باعث میشود که همان قدرت را هم از دست بدهی.

940          جبـر توخُـفـتـن بود در ره مَخُسب            تـــا نـبـیــنی آن درو درگــه  مَـخُســپ

آن در و درگه یعنی رسیدن بمقصود مطلوب خودت. میگوید ای رونده راه حق و ای کسیکه در جستجوی حقیقت هستی برای اینکه هنوز بآخر نرسیدی و در راه هستی, دست از سعی و کوشش کشیدن مثل کسی میماند که میخواهد بجائی برود و هدفی دارد ولی نرسیده وسط راه بخوابد او قطعا هیچوقت نخواهد رسید. جبر تو در راه بمقصود خوابیدن است و تا تو درگاه حقیقت را ندیدی و تا واقعا آنچنان که هست بحقایق آن نعمتهای خداوند و آفرینش او که چگونه است پی نبردی دست از تلاش بکشی مثل اینست که در راه خوابیده ای. جبرتو مثل خوابیدن است در این راه.

941          هـان مخسب ای جبری بی اعتبار            جــز بــــزیــرِ آن درخــت مــیــوه دار

هان کلمه هشدار دهنده است مواظب باش. کلمه بی اعتبار در اینجا یعنی عبرت نگرفته و پند نیاموخته و پند نپذیرفته. در مصراع دوم بزیر آن درخت میوه دار در عرفان یعنی انسانهای کامل. انسانهائی که در این راه قدم نهاده اند وبمقاماتی رسیده اند مثل درختان میوه دارند. ودر زیر درختان میوه دار یعنی زندگی را با آنها گذراندن و پای صحبت آنها نشستن. در این بیت میگوید تنها بزیر درختی بخواب که میوه ای داشته باشد ای کسیکه در راه جستن حقیقت هستی و پیش از اینکه بحقیت بپیوندی و بِرَسی در میانه راه مخواب و دست از کوشش بر مدار و آرام مگیر. از پیغمبر اسلام نقل میکنند که باصحاب خود گفت هر وقت شما یک درخت بهشت را دیدید زیر آن بنشینید. یکی از اصحاب پرسید یا پیغمبر ما که هنوز به بهشت نرفته ایم و چگونه و کجا درخت بهشت را پیدا کنیم؟ در جواب پیغمبر گفت درخت بهشتی دانشمندانند. هروقت دانشمندی را دیدید او را رها نکنید و زیر سایه او باشید و پای صحبت او بنشینید. آنها میوه معنویت و دانش و عرفان دارند و بالخره میوه درخت میافتد و اکر شما زیر آن درخت باشید میوه های آن درخت بشما میرسد.

942          تا که شاخ افشان کند هرلحظه باد            بــر سر خــفــته بـریــزد نــقــل و زاد

شاخ افشان کردن یعنی شاخه درخت را تکان دادن تا میوه هایش بریزد. نُقل یعنی شیرینی وزاد از زاد و توشه است و توشه غذای در راه یک مسافر. در اینجا شیرینی و زاد و توشه اشاره است به معرفت و عرفان شناسی و خداشناسی. میگوید اگر که بخواهی بخوابی تحت انسان کامل و زیر درخت بهشتی بخواب. تا باد یعنی باد اراده و مشیّت الهی این درخت را تکان بدهد و باندیشه این انسان کامل بگذراند تا آنچیزی را که میبیند شما را هم بی بهره نگذارد. توجه ایکه این انسان کامل هم بدون مشیّت الهی کاری نمیکند و همیشه نور خداوند راهنمای اوست. این باد اراده الهی شاخه های قلب وروح این عالام و دانشمند را تکان بدهد و بر سر توکه تنبلی و کار نکردی میوه های معرفت وبر سرت نثار بکند. 

943          جــبــر خفتن در مــیــان ره زنان            مـرغ بـی هــنــگام کــی یــابــد امــان

ره زنان معنی لغویش دزدانند ولی در اینجا اشاره است باینکه مادیات فساد آفرین که راه ما را میبندند. این ذرق و برقهای دنیوی که توجه ما را بخودش میگیرد و چنان ما را بخودش جذب میکند و ما را از راه راست خارج میکند و راه ما را زده است مثل یک راه زن.  همین که منحرف شدیم از این راه دیگر تا آخر سر داریم کج میرویم و بیشتر کج میرویم. مهم اینست که از راه راست منحرف نشویم. حتما دزد نباید بیاید و مال و توشه ما را ببرد. میگوید ای جبری خودت را در میان این رهزنان خفته نکن و وقتی که خفته میکنی و انوقت میخواهی بحقیقت برسی مثل مرغ بی هنگامی, مرغ بی هنگام آن خروسی هست که نا بهنگام آواز میخواند. خروس معمولا صحر گاهان ندا در میدهد و آن مسلمانان با صدای این خروس بیدار میشوند و عبادتشان را شروع میکنند. حالا اگر نیمه های شب و یا اول شب که مردم تازه خوابیده اند بخواند این خروس بی هنگام است و میگویند که مزاحمت این خروس بی محل را باید رفع کرد و سرش را برید و این دیگر امان ندارد. وقتی که تو تنبلی و کاهلی و داری از خداوند چیزی میخواهی تو خروس بیمحلی و این مرغ بی محل را بایستی از بین برد. مولانا در یک جای دیگر میگوید: 

                 مرغ بی وقتی سرت باید برید      عذر احمق را نمی باید شنید      

  حالا اگر تو کار نکرده خواسته باشی چیزی را طلب کنی انوقت تو ابلهی. باید سرت را برید و عذرت هم پذیرفته نیست. سرت را باید برید نه اینکه باید سرت را از تنت جدا کرد و باید بتو توجه نکرد و تو را نا دیده گرفت.                    

944          ور اشــارتــهــاش  را بـیـنی زنی            مرد پــنــداری و چــون بـیـنـی  زنـی

بینی زدن یعنی واپس زدن و رد کردن. باد در دماغ انداختن و بی اعتنائی کردن. در مصراع دوم بینی زنی یعنی تو خوب فکر کنی اینجا جنسیت مرد و زن اصلا مطرح نیست. مثلا میگوید بلند و کوتاه. میگوید وقتی تو دستورها و اشارتهای خداوند را نمی پذیری خیال میکنی که مرد راه حقیقت هستی در حالیکه خوب که دقت میکنی بر عکس آن هستی یعنی آن مرد راه نیستی.

945          اینقدر عــقـلی که داری گــم شــود            سَر کـه عـقـل از وی بـپّـرد دُم شــود

اینقدر عقلی یعنی این مختصر عقلی که داری. اگر باشارات حق توجه نکنی و عقل های خداوند را نپذیری این باعث میشود که  همین اندازه مختصر عقلی هم که داری از سرت برود و سری که عقل ندارد ارزشش کاهش پیدا کرده و شده مثل دُم.

946          زانـک بی شکری بود شو و شُنار            مـی بــرد بـی شکر را در قعر نــا ر

کلمه بی شکری یعنی بی سپاسی و کفران نعمت کردن. شو یعنی نا خجسته و نا مبارک. کلمه شنار بمعنی زشت و ننگ و عار و شوم. قعر نار یعنی در اعماق آتش. دستوراتت را نادیده مگیر و در برابرش بینی مزن. اگر شکر نعمتی را که خداوند بتو داده با کوشش و عملی که میکنی بجا نیاوری این ناسپاسی تو است و این بکار نبستن امکانات خداوند است که بتو ارزانی داشته. این کار تو شو هست یعنی نا خجسته و نا فرخنده است و این شنار است یعنی زشت و شوم وننگ است. خداوند جای این آدم را در اعماق آتش قرار میدهد. این باین معنی نیست که در آن دنیا تو را میسوزاند باین معنیست که در این دنیا تو را با آتش درونت میسوزاند.

947          گـر تـوکـل مــیــکنی  در کار کن             کسب کن  پس تکـیه بر جـــبــار کن

جبار یعنی خداوند مسلط و خداوندیکه حاکم بر این علم خاکی و آسمانها است.  میگوید اگر میخواهی توکل بخدا بکنی در کار توکل کن یعنی ضمن کار توکل کن نه بدون کار و در مصراع دوم میگوید کسب کن و برو پی کسب و کارت و پس از آن تکیه بر خداوند کن. سعدی میگوید که شخصی در جنگلی میگذشت و دید که یک روباهی در گوشه ای افتاده و دست وپایش بسته و سخت در مشقت و گرسنگیست. بفکر فرو رفت  که این حیوان از کجا غذا میخورد وچگونه زنده است در این فکر بود که دید شیری آمد و یک شغالی بدندان گرفته و در گوشه ای نشست و خورد و یک مقدارش را هم که زیاد آمد گذاشت و رفت. شیر معروف هست که همه طعمه خودش را نمیخورد حتما یک مقدارش را باقی میگذارد حتی اگر کاملا سیر نشده باشد. وقتی روباه مفلس این را دید سینه خیز سینه خیز خودش را باین غذای مانده شیر رسانید و بقیه آن را خورد و سیر شد. وقتی آن شخص این را دید با خود گفت پس من چرا بروم و کار کنم. خدای منهم همان خدای این روباه است و اگر باو رسانید بمن هم خواهد رسانید. رفت و در یک گوشه ای نشست. پس از چند روز دید که خبری نشد و داشت از حال میرفت. آنوقت یک ندائی باو رسید که                 

برو شیر درّنده باش ای دغـل       منم با ز خود رو چو روباه شل      

خداوند این قدرت کار کردن را بتو داده این دغلی و حیله گریست که خواسته باشی کار نکنی.

948          جمله با وی بــانگــهـا  بر داشـتـند            کـان حریصان  که سبـب ها کـاشتند

949          صـد هزارانــدرهـزارازمرد وزن            پس چــرا مــحــروم مانـدنـد از زَمَن

در بیت اول سبب یعنی وسیله و جمع آن میشود اسباب. در بیت دوم کلمه صد هزاراندر هزار مفهوم عـد دی ندارد یعنی خیلی زیاد. زَمَن یعنی روزگار. همه این نخجیران وقتیکه این سخنان شیر را شنیدند با صدای بلند بشیر گفتند کسانیکه دنبال وسیله میروند و دنبال کار و کوشش میروند و تدبیر معیشت و بدست آوردن معاش و زندگی میخواهند بکنند حریصانی بی توکل و بی ایمان بیش نیستند. اگر فراهم کردن اسباب این علل و عوالم زندگی وکوشش کردن فائیده ای داشت پس چرا ملیونها افراد در این دنیا کوشش کردند و بچیزی هم نرسیدند و نا کام ماندند یعنی از روزگار خیری ندیدند و چرا از این سعی و کوشش بهره ای نبردند. گفته نخجیران اعتراض و خورده گیری بآن شیرِبا این همه قدرت درندگیست. و گفتند ای شیر تو این قدر قوی هستی و پنجه های بزرگ داری و دندانهای تیز داری و تو بایستی که روزیت برسد و لازم نیست که همه این کار ها را نادیده بگیری و تو با این ماهیچه های قوی و دندانهای تیز و پنجه های قدرتمند و خطرناک چراگرسنه هستی و چرا ما باید طعمه تو بشویم تو باید زندگیت خیلی بیشتر از اینها باشد و با اینهمه قدرتیکه داری یک روز اگر غذا بتو نرسد می میری. بنا بر این قدرت داشتن که تو میگوئی شکرش را بجا بیاوریم ببین تو چه قدرتی داری و باز هم محتاج من خرگوش هستی. اینجور دارد یک نوع سفسته میکند. سفسته در عرفان یعنی طوری کلمات را دنبال هم بیاورند که نتیجه ظاهرا درست ازش بگیرند ولی واقعا نا درست باشد.

950          صــد هــزاران قرن ز آغاز جهان          هـمچو اژدرهــا  گـشــاده صد دهــان

اژدرها یعنی اژدها. نخجیران ادامه میدهند که از آغاز دنیا تا کنون صد هزاران قرن میگذرد و مردم همه توکل را رها کردند و همه حرص دارند و دهنهایشان را گشوده اند و در حالیکه خودشان را دانا میپندارند و حیله ها میکنند و هیچ کدام بجائی نرسیدند.

951          مــکــر ها کــردند ان دانـا گــروه            که ز بن بر کنده شد زان مکر کــوه

دانا گروح یعنی گروح باسطلاح دانایان. این داناین گفتند که چرا ما برویم و کوشش کنیم زیرا خداوند بما میرساند. حیله میکنند و مکر فراوان میکنند و تنبلی میکنند. اینها خودشان را خیلی زیرک تصور میکنند. آن یکی کار میکند و زحمت میکشد ولی برای خودم زحمت نکشیده میرسد. اینها که بخیال خودشان دانایان بودند آنچنان مکر هائی کردند که حتی کوه هارا از جا میکندند و باز هم کارشان بجائی نمیرسد.

953          جُزکه آن قسمت که رفت اندرازل            روی نـنــمود از شـکارو از عــمـل

این بظاهر دانایان بجز چیزیکه در اول قسمت آنها شده بود چیز اضافه ای نبردند با اینکه شکار کردند و کار کردند و عمل نمودند. اکر این قسمت است پس من بروم و بجای کار در گوشه ی بنشینم که من قسمتم خواهد رسید. درست است که خداوند در روز ازل قسمتی هم برای من کرده ولی این قسمت همرا دنبالش رفتن و تلاش کردن است. قسمت خودش در خانه نمی آید.

954          جــمــله افـتـادنـد از تـدبـیـرو کار            مـاند کـارو حُـکــمــهــای کردگـار   

همه در مانده شدند فقط آنچه را که خدا خواست شد. حکم کردگار حکم خداوند است برای اینکه همه کار ها را او میکند.

955          کســب جز نامی مــدان ای نامدار            جـهـد جز وهمــی مـپــنـدارای عیار

وهم یعنی خیال و تصور. عیارتغیر یافته عیّار است. عیّاران گروحی بودند در سابق که بانها جوانمردان میگفتند. اینها خیلی قدرتمند بودند و کارشان این بود که میرفتند در هر محلی و ثروتمندان را بزور وادار میکردند و پولشان را میگرفتند و این پولها را میدادند به بیچارکان و فقرا. بنا بر این کلمه کسب یک اسم است چه کسبی فقط یک نام است و واقعا کسبی وجود ندارد. جهد و سعی و کوشش فقط یک پندار است و وهم و تصور باطل است ای جوانمرد.

دنباله این داستان در قسمت سوم

Loading

35.1 حکایت نخجیران و شیر – قسمت اول

در پایان داستان پادشاه دوم یهود که قصد داشت کلیه عیسویان را بهلاکت برساند مولانا ابیات آخری را اختصاس داد تماما به پند و اندرز بخوانندگان و بعد گفت که بعضی از انسانها هستند که مثل سکه تقلبی هستند یعنی مسی هستند که روی آنها یک لایه نازک زر مالیده شده. ای خواننده مثنوی تو مواظب باش که تو اینطور نباشی و بعد وعده داد که در این قسمت داستانی از کتاب معروف کلیله و دمنه شروع بکند. و توضیح داد ه شد که بازیگران داستانهای این کتاب حیوانات هستند که قادرند با یکدیگر صحبت کنند. این کتابیست بسیار قدیمی با دیرینه بس پیشینه. در زمان سلطنت انوشیروان در عهد ساسانیان بورزویه حکیم که در دربار انوشیروان بود بهندوستان رفت و این کتاب را بعنوان تحفه برای انوشیروان با خود بایران آورد. سراسر این کتاب نصیحت و پند و اندرز است. این کتاب بزبان سانسویت است و سانسویت یکی از زبانهای قدیمیست که در هندوستان رایج بود و در همان زمان انوشیروان بزبان پهلوی ساسانی ترجمه شد برای اینکه قابل استفاده باشد. بعد حمله اعراب پیش آمد و اعراب که همه کتابها را میسوزاندند و یا در آب میانداختند و از بین میبردند برحسب اتفاق این کتاب را از بین نبردند بلکه از زبان پهلوی ساسانی بزبان عربی ترجمه کردند. بعد شخصی بنام عبدالاه ابن مُوَسَه این کتاب را از زبان عربی به فارسی ترجمه کرد. بعد این کتاب بود تا زمان سامانیان. در زمان سلطنت نصربن احمد سامانی که بسیار کوتاه بود در زنده کردن و نگه داشتن زبان فارسی فرمان داد که این کتاب را از عربی دوباره بفارسی ترجمه کنند زیرا ترجمه عبن موسه نا تمام بود و چیزی هم از آن نمانده بود و چیزی هم که باقی مانده بود صفحاتش کامل نبود. شخصی بنام ابو صیل بلعمی که معروف بود بیک دانشمند ادب دوست و ادب پروردوباره این کتاب را بنا بدستور سلطان ازعربی به نثر فارسی روشن ترجمه کرد. که آنهم بعدا از بین رفت. بعد رسید بدوران غزنویان. در زمان بهرام شاه غزنوی این کلیله دمنه در نیمه دوم قرن ششم هجری بود. شخصی بنام ابالمعا لی نصربن محمد دو باره از عربی بفارسی ترجمه شد. این کتاب مثل اینکه در طول تاریخ بایستی باقی بماند. آن کتابی که الان در دست ماست همین ترجمه ابالمعالیست. نام کلیله و دمنه نام دو شغال است که قهرمانان این کتاب هستند و در سراسر کتاب اصل کار روی این دو شخصیت است که با یکدیگر صحبت و بحث میکنند مخالف و موافق و حرفهای خودشان را میزنند. تیتر این داستان هست” بیان توکل و ترک جهد گفتن نخچیران به شیر” نخچیر بحیوانات شکار شونده میگویند.مولانا این اندیشه را از کلیله و دمنه گرفته ولی هر کلمه آن را پرورانده. و او این داستان را به سلیقه خودش میپروراند و آنچنان آن را جالب و خواندنی میکند و در اختیار خوانندگان میگذارد که خواننده با شوق و ذوق فراوان طالب خواندن آن میشود. در ضمن این داستان مولانا ظریفترین و لطیف ترین مطالب عرفانی و نغز ترین نکته های معنوی را از زبان شیر و ثایر حیوانات درنده ای که در آن چراگاه هستند بمیان آورده و بیان میکند و البته کلیله و دمنه رنگ عرفانی نیست و این مولاناست که آن اندیشه ها را گرفته و رنگ عرفانی بآنها داده است. اصل موضوع این داستان موضوع توکل و جهد است. مولانا اصولا شخصیتهای داستان را که میافریند اندیشه های خودش را بزبان این شخصیت ها بیان میکند و بقدری استادانه این کار را انجام میدهد که وقتی یکی از این حیوانات سخنی میگوید خواننده حق را باو میدهد و وقتی که طرف مقابل جوابش را میدهد خواننده متقائد میشود و میگوید نفر دوم درست میگوید. آخر سر مولانا از همه این گفتگویها نتیجه گیری کلی و درست خودش رامیکند. بی گمان توکل در این بحث مبنی و اساس است و مولانا میخواهد بگوید آیا اعتقاد بتوکل و تسلیم بدین معنی است که هر گونه جهد و کوشش و تلاش را اصولا باید کنار گذاشت؟ چون گفته شده توکل که بکنی سعی لازم نیست؟ و آیا بکار گیری قدرت اندیشه و توانائی جسم در امور، آیا این اصل توکل را از بین میبرد؟ و یا اینکه این امر کوشش و تلاش در طول توکل همراه و کمک کننده توکل است و یا مخالف توکل است؟ اگر که بانسانهای کامل که بآنها باور داریم میدانیم که آنها توکل را بعنوان تائسیل کارها و نفی سعی ها و ازبین بردن تلاشها نگرفته اند بلکه سراسر این انسانهای کامل مقرون جهد و تلاش و سعی و کوشش هستند. نمونه انسانهای کامل همه پیامبرن از هر دین و آئینی که هستند. حالا این نخچیران و شیر در این مورد با یکدیگر مناظره میکنند. در این داستان همه نخچیران معتقد بتوکل هستند و شیر طرفتار جد و جهد است.

900          طــایــفه نـخـچــیــردر وادیّ خَوش            بوده انــد از شــیــر انــدر کَش مکَش

  طایفه یعنی گروه. نخچیران و یا نخجیران حیواناتی که قابل شکار شدن هستند. وادی یعنی چراگاه. خوش را خَش میخوانیم که با مکش هم قافیه بشود و خش بمعنی سبز و خرم. کش مکش بمعنی مقابله کردن با همدیگر و بگو مگو. در یک چراگاه سبز و خرم دسته ای از حیواناتی که برای شکار مناسب بودند میزیستند و بخوبی و آسودگی چرا میکردند. در نزدیکی آنها یک دشمنی بود و این دشمن شیر بود.اینها با این شیر کش مکش داشتند وآسایش زندگی را از آنها ربوده بود.   

901          بسکه آن شـیراز کمین در می ربود            آن چَـرا بر جـمـله نا خوش گشته بود

در می ربود یعنی شکار میکرد.چَرا یعنی چراگاه. از بسکه آن شیر کمین میکرد و از کمین میپرید وسط این نخجیرا ن و یکی را شکار میکرد و می ربود ومیبرد آن چراگاه برای همه حیوانان نا خوش شده بود.

902          حــیــله کــردنـد آمدند  ایشان بشــیر            کـز و ظیــفه ما تو را داریـــم ســـیر

حیله معانی مختلف دارد و معنی آن در اینجا یعنی تدبیر و چاره اندیشی. حیله همیشه بار منفی ندارد و بعضی وقتها بار مثبت دارد. بشیریعنی نزد شیر. وظیفه یعنی آن طعام و روزی مقرریست که کسی روزانه دریافت میکند مثل جیره و مقرری روزانه یا هفتگی یا ماهیانه. آن نخجیران تدبیری اندیشیدند و امدند نزد شیر و گفتند ای سلطان جنگل ما غذای روزانه تو را بطور مستمر و قطع نشدنی برای تو فراهم میکنیم و جیره و مقرری تو را میرسانیم و خیالت راحت باشد و تو را سیر نگه میداریم. تو بعد از این بصید ما نیا و ما را شکار مکن و ما خودمان بتو میرسانیم.

903          بعد از ایــن اندر پی صــیــدی  مـیا            تا نــگردد تلــخ بر مــا  ایــن  گــیــا

گیا یعنی علف چراگاه. ای شیر بعد از این برای شکار قدم رنجه نکن و اینجا میا زیرا این علفی که میخوریم برای ما زهر میشود و ما خودمان بتو میدهیم. حالا شیر بانها جواب میدهد

904          گفت آری  گر وفــآ بــیــنـم نـه مکر            مــکرها  بس دیــده ام از زید و بکر

زیدو بکر یعنی این و آن. شیر گفت بسیار خوب شما میگوئید که روزی مرا میرسانید ومورد پسند من هم هست اما شرطی دارد و شرط آن اینست که از شما وفا ببینم و نه مکر و نیرنگ و حیله و تذویر. برای اینکه من تا بحال از مردم حیله و مکر های زیاد دیده ام و نکند که شما ها هم قصد فریب دادن من را داشته دباشید ( توجه اینکه تمام مطالبی را که مولانا میگوید حاوی پیام و اندرز است و بحرف هر کسی نباید فورا توجه و باور کرد. و نبادا خریدار سکه تقلبی باشید)

905          مــن هــلاک فـعــل و مـکـرمـردمم            مــن گــَزیده زخـــمِ مـــار و کــژدمم

هلاک یعنی از بین رفته و نابود شده. فعل یعنی کار و عمل. کژدم هم یعنی عقرب. شیر میگوید من نابود شده حیله و مکر مردمم. یعنی در واقع از مردمان مار صفت و عقرب سیرت دیگر حرفی را زود نمیپذیرم.                                                                      

906          مــردمِ نــفس از درونــم در کـمـین            از هــمه مَــردم بــتر در مکـرو کین

مردم نفس یعنی نفس مردم مانند یعنی نَفس من مثل مردم عمل میکند. بتر یعنی بد تر. کین هم یعنی دشمنی.  شیر گفت نفس من از درون من در کمین من است که مرا بحیله گرفتار کند و این نَفس مانند مردم فریب کار و حیله گر است. در حیله گری نسبت بمن از همه مردم بدترو زیان آور تراست زیرا همه هوسها وخواسته ها ی نا پسند از نَفس من بر میخیزد و من را وادار میکند بزشتی ها. این بیت اشاره دارد به گفته ای که در عرفان هست و یکی از اصول هست که سخت ترین دشمن تو نفس توست که در درون تو جای دارد. دشمنت بیرون تو نیست که او را ببینی و با او بجنگی و غافلی که دشمن سخت تر از بیرونی در درون داری که باید با او بجنگی. تو آن را باید اول از بین ببری.

907          گوشَ مــن لا یُلــدَغُ و المومن شنید            قــول پــیـغــمبـر بجان و دل  گُـزیـد

لا یلدغ یعنی گزیده نمیشود. مومن هم یعنی باور مند. این پیغمبری که میگوید منظور پیامبر اسلام است و این کلمه لایلدغ از پیامبر اسلام است.  شخصی بود در اوایل اسلام که با یاران وحتی خود پیغمبر بسیار بد رفتاری میکرد و با دشمنان پیغمبر بر ضد پیغمبرمیساخت. او بنام عبو عَزه بود. عبو عزه در یکی از برخوردهائی که بین یاران پیغمبر اسلام و دشمنان او روی داد اصیر شد. بعد پیامبر گفت من بیک شرط تو را میبخشم و آزاد میکنم که دیگر بر علیه یاران من دشمنی و دسته بندی نکنی و با دشمنان یاران من همدست نشوی. عبو عزه قول داد و بعد از آن آزادش کردند. پس از آزادی قول خودش را شکست و دوباره دشمنی خودش را تکرار کرد. باز دوباره دستگیرش کردند. او با التماس تقاضای بخشش کرد و پیغمبر باو گفت شخص باور مند دو بار انگشتش را در یک سوراخ نمیکند چون بار اول انگشت بسوراخ میکند و گزیده میشود لذا بار دوم از اینکار حذر میکند. مرد باورمند گزیده نمیشود. مردمان پیمان شکن سست عهد در زندگی فراوانند و باید که مواظب آنها بود.

908          جــمــله گفتند ای حــکــیم  با خـبـر            الـحــذردّع لــیس یُغنی  عــن  قــدر

الحذر یعنی حذر کن و یا احتیاط کن. دع یعنی وداع کردن رها کردن. لیس یعنی سودی و فایده ای نیست. عن یعنی در برابر و قدر یعنی تقدیر خداوند.  پرهیز و احتیاط را رها کن و فرو گذار برای اینکه در برابر تقدیر خداوند هیچ سودی وجود ندارد. کلمه تقدیراز قدر میاید و قدر یعنی اندازه. اینکه میگویند خداوند مقدرر کرده روزی یکی را یعنی خداوند اندازه روزی آن شخص را معین  کرده که چه قدر باین شخص برسد. نخجیران جرئت ندارند که نظر پادشاه را رد بکنند ولی میخواهند با این شیر مناظره هم بکنند. بنابر این او را حکیم با خبرخطاب میکنند که احترامی هم باو گذاشته باشند. میگویند ای حکیم با خبربعد این گفته ای که پیغمبر اسلام گفته باو میگویند که همچون گفته ای هست که بدان احتیاط و محکم کاری نمیتواند دراندازه ای که مقدر کرده خداوند سودمند واقع گردد. روزی تو را خداوند مقرر کرده و اگرتقدیر کرده حتما بتو میرسد. البته این برداشت نا درستی از گفته پیغمبر بود. اینکه احتیاط بکن و خودت را بزحمت نیانداز.

909          در حــذر شــوریدن شـورو شرست            رو تــوکــل کـن  تــوکل بهــترست

شوریدن در اینجا یعنی برانگیختن. نخجیران میگویند که این احتیاط کردن و حذر نمودن و کنار نشستن این باعث برانگیختن شورو شر میشود و فتنه بپا میکند و موجب پریشانی روحی و روانی میشود و برو توکل کن و توکل از همه اینها بهتر است. وقتیکه انسان توکل نداشته باشد همیشه در اصطراب روانی و نگرانی است و تا توکل نکردی نگرانی وبرعکس وقتی توکل میکنی و باور داری که بکی داری توکل میکنی راحت میشوی. پس باید توکل کرد تا آرامش بدست بیاوری. طریقه توکل باین دلیل بهتر است که بنده بکلی خودش را در اختیار حقِ خودش میگذارد و با قضا و قدر هم در نمی افتد و آنچه که مشییّت خداوند هست باو میرسد.

910          بــا قضــا پـنـجه نـزن  ای تند و تیز            تــا نگــیــرد هم قـضا با تــو سـتیز

پنجه نزن یعنی ستیزه مکن. نخجیران گفتند ای شیر تند و تیز با مشیّت الهی در نیافت و ستیزه مکن. اگر در بیافتی با مشیّت الهی او هم با تو در میافتد.

911          مرده بـایـد بود پــیشِ  حـکــیــمِ حق            تــا نـیــایــد زخــم  از ربّ الــفــلق

مرده در اینجا یعنی تسلیم. زخم یعنی ضربه ناراحتی و آسیب. ربالفلق یعنی خداوند آفریننده روز روشن. نخجیران ادامه میدهند  و میگویند که در برابر حکم خداوند باید مرده باشی تا از بارگاه خداوندی که فروزنده صبح روشن است قهری و یا آسیبی بتو نرسد. این سخن از کمال و نهایت توکل است. باید توجه داشت که توکل واگذاردن بی چون و چرا به پروردگاراست. اما نه چنانکه بنده واگذار کننده هیچ حرکتی نکند. مولانا توکل را نه تنها منافی با سعی و کوشش نمیداند بلکه میگوید لازم هم هست. برای مثال شخصی که توکل کرده ولی سخت تشنه است و اگر برود و کناری بنشیند آبی باو نمیرسد و مسلما باید که در پی فراهم کردن آب برآید ولی توکل برای چیست؟  برای اینست که خدایا من رفتم دنبال آب و تلاش هم کرده ام خدایا من را هرچه زودتر به آب برسان.

912          گـفــت آری گـر توکــل رهـبـراست            این ســبـب هم ســنتِ پـیـغـمبراست

رهبریعنی راهنمای زندگی. سبب یعنی وسیله که جمع آن میشود اسباب. سنت یعنی راه و روش.  شیر به نخجیران گفت اگر توکل در زندگی راهنمای اصلی ما هست ولی سبب وسیله دیگری هم وجود دارد و آن وسیله دیگر جهد و کوشش است که باید انجام داد و این سعی و کوشش هم راه و رَوِش پیغمبران است. وقتیکه تاریخ زندگی پیغمبران را میخوانیم میبینیم که همه آنها نهایت کوشش خودشان را میکنند و این وظیفه است. پس بنابراین بایستی که کارو کوشش کنی و بمواضات آن توکل هم کرده باشی. این کار و کوششی را هم که میکنی باید در رده کار سالم باشد نه اینکه بهر کاری که ناشایست و نا روا دست بزنی که داری کار میکنی. عرفا عقیدهشان بر اینست که توکل یک حال است و این کَشوِ کار است و با توکل فرق میکند. حال درونیست و کاری که میکنید بیرونیست. بعبارت دیگر توکل حالت قلبی و داخلی است در صورتیکه جهد و کوشش عبارتست از حرکت ودست و پا و فکر کار کننده.

913          گــفــت پــیـغـمـبــر با  آواز بــلــنــد            بــا تــوکــل  زانوی  اشــتر  بــبـنـد

شیر ادامه میدهد که پیامبر گفت در حالی که بخدا توکل میکنی زانوی شترت را هم ببند. این گفته پیغمبر از ایجا آمده که روزی پیغمبر در مسجد بود و عربی بمسجد وارد شد و به پیغمبر گفت که من آمده ام و یک سوألی دارم. پیغمبر گفت بچه وسیله آمده ای و مرد عرب گفت با شترم آمده ام. محمد گفت شترت را چه کردی؟ مرد عرب جواب داد دم دروازه شهر رهاکرده و بخدا توکل کرده ام. حضرت محمد گفت کار بدی کردی تو میبایست زانوی اشتر را اول ببندی بعد بخدا توکل کنی که کسی نیاید و شترت را ببرد. در این مثال زانوی شتر را بستن یک کار بیرونیست و توکل کردن یک امر درونیست.

914          رمــز الــکــا سب حـبـیب الله شــنـو            از تــوکــل در ســبــب کاهــل مشو

این گفته در عرفان هست که کاسب دوست خداست. بنا بر این گفته اگر کسی کسب نکند پس دشمن خداست. در مصراع دوم میگوید توکل خوب است و بهتر است که توکل کنی ولی بخاطر اینکه توکل کردی از اسباب و وسیله هایت غافل مشو. خداوند وسیله را بتو داده که بکار ببری. توجه اینکه کاسب فقط آن کسی نیست که هروز صبح میرود و در دکان خودش را باز میکند و کسب معاش میکند. آن داشجوئی هم که هر روز بدانشگاه میرود و کسب دانش میکند او هم کاسب است. این کاسب که دوست خداست فقط کسانی نیستند که کسب روزی میکنند کسان دیگری هم هستند که کاسبند مثل کسانیکه کسب بدست آوردن دلهای شکسته میکنند و یا کمک کردن بمردم بینوا و یا راضی کردن کسی را که چیزی را نمیداند و میخواهند بداند. کلمه کسب یک معنی وسیع و گسترده ای دارد. حالا نخجیران بشیر جواب میدهند.

915          قوم گفتندش که کسب ازضعف خلق            لـقــمه تــزویــر دان بر قـدر خـلـق

قوم در اینجا یعنی نخجیران. ضعف خلق بمعنی ضعف باورمندئ که خلق دارند. بر قدر خلق یعنی باندازه گلو.  نخجیران گفتند رها کردن توکل ازپی کسب کردن ناشی از ضعف ایمان و باورمندی مردم است که توکل رها کنی وفقط دنبال کسب بروی. هرکس اینکار را بکند از ضعف ایمان اوست. اینکه میگوئی باید بروند وکار بکنند مردم بکوشش میافتند و کار میکنند تا باندازه گلوی خودشان چیز تهیه کنند و حالا هرچه گلوی آنها وسیع تر باشد یعنی هرچه که حریص تر باشند بهمان نسبت هم سعی و کوشش اونها هم بیشتر میشود. بعضی ها گلویشان خیلی بزرگ است و اینها همه حریص هستند و بیشتر و بیشتر کار میکنند وحرص آنها تمام شدنی نیست و این حرص زیاد باعث فساد میشود. شخس حریص هم خودش را مریض میکند و هم آنهائی که دارائیش را ازشان میگیری و اندوخته میکنی. ثروتمند شدن تو دلیل بر بیچاره شدن و فقیر شدن یک گروه دیگر است.

916          نـیسـت کســبی از تو کــل  خوبــتـر            چیسـت از تسلــیم  خود مـحـبوبـتر

نخجیران ادامه میدهند که هیچ کاری و یا کسبی بهتر از توکل کردن نیست. چه چیزی از تسلیم شدن در برابرمشیّت خداوند پسندیده تر است؟ هیچ چیز. این پیکار اندیشه ما بین نخجیران و شیر بنظر یک پیکار اندیشه است برای همه ما هست. زیرا مولانا وقتی صحبت از نخجیران میکند یک خواننده نزد خود حق را به نخجیران میدهد و وقتی از شیر میگوید همان خواننده حق را بشیر میدهد.

917          بس گــریــزنــد از بلا  ســوی بــلا            بس جــهــنـد از مــار ســوی اژدها

بس در اینجا یعنی چه بسا. نخجیران میگویند کسانیکه از توکل غافلند و از پی اسباب دنیوی میروند و همواره خودشان را باین در و آندر میزنند چه بسا از این ماجرا به ماجرای دیگری میافتند و چه بسا که خودشان را از یک بلا بیرون میاورند و به بلای بدتری میافتند. مثل اینکه خودشان را از مار نجات میدهند و گرفتار اژدها میشوند. در این کسب نادرست و غلط که ناشی از یک اقتصاد غلط اجتماع هست و بهر کسی اجازه میدهد که این کسب نادرست را داشته باشد آنوقت مشکلات اجتماعی را هم با خود میاورد.

918          حــیله کرد انسان وحیله اش دام بود            آنکِ جان پــنــداشت خـون آشام بود

نخجیران ادامه دادند و گفتند انسان برای رسیدن بمیل خودش تدبیرهائی میاندیشد و این تدبیرها بجای اینکه کمکش کند برایش دام میشود و انسان چیزی را که جان فزای خودش میداند همان گیرنده جانش میشود و خونش را میمکد.

919          در بـبـست و دشـمن اندر خــانه بود            حــیــله فــرعون  زیــن افسـانه بود

اشاره است بقسمتی از داستان موسی. وقتی بفرعون گفتند موسی نامی متولد خواهد شد که تو را از تخت سلطنت فرو میاندازد فرعون دستور داد هرچه اولاد پسر بدنیا میاید بکشند. مادر موسی از ترس اینکه فرزند پسرش کشته نشود او رادر سبدی گذاشت و برود نیل انداخت. وقتی که این سبد روی رودخانه بود و از کنار قصر فرعون رد میشد همسر فرعون عاشیه این سبد را دید و سبد را از آب گرفت و وقتی سبد را باز کرد دید عجب بچه نازی در این سبد هست. باین بچه دل باخت و بچه را برد و در قصر خودش پنهان کرد. این بچه همان حضرت موسی است که در خانه فرعون بزرگ شد و خاندان فرعون را برانداخت. دشمن فرعون در خانه خودش بود و او نمی دانست. در جای دیگری مولانا میگوید:

               تو با دشـمن نـفـس هم خــانه ای              چــه در بـنـد پــیـکار بــیـگانــه ای

در حالیکه دشمن تو در وجود خودت است چه در بند این هستی که با یک بیگانه ای پیکار میکنی.

920          صـد هزاران طفل کُشت آن کینه کَش          وانـکه او می جست انـدرخــانه بود

همان فرعون صد هزار طفل بیگناه را کشت ” آن کینه کش همان فرعون است” آیا او دنبال چی بود او دنبال پسری بود که نامش موسی باشد ولی غافل که این موسی در خانه خودش بود.

921          دیده ما چــون بسی عــلت در اوسـت           رَو فنا کن  دیدِ خود  در دید دوست

دیده بمعنی چشم است و علت هم بمعنی بیماری و اشکال و عیب است. دید دوست خداوند است. نخجیران میگویند چشم ما دچاربیماری ظاهربینی شده. این علت که اینجا آورده بیماری ظاهر بینیست و ظاهر را می بیند ولی عمق را نمی بیند. پس این دیده ای که بیمار است بدرد نمیخورد آنرا ببر و در دیده و چشم خداوند محو و نابود کن. یعنی چشم خداوند را بجای چشم خودت بگیر. از علایق فساد آفرین این دنیا بگذر و آنوقت است که هستی را بچشم خداوند می بینی و زندگی را آنطور که خداوند می بیند میبینی.

922          دیـد ما را دید او نــعـــم الــعــو  ض            یـــابـی انــدر دیــد او کــِلّ  غــرض

نعم العوض یعنی جانشین بهتر. کل غرض یعنی همه مطلوب خودت را. نخجیران ادامه میدهند که باید دید ظاهر بین ما را با دید خدا که بهترین جانشین است عوض کنیم. اگر دید خودمان رادر دید خداوند فانی و محو کنیم و آنچه او میبیند ما هم ببینیم آنوقت این بهترین تعویضی است که کرده ایم. برای اینکه آنطور که خدا می بیند ما هم ببینیم باید تمام خودخواهیها و خود پسندیها را بگذلریم بکنار. تا خودپسندیها و خودخواهیها را داری بدان که داری با چشم خودت می بینی. آن دید را کنار بگذار و خداوند کل خواسته های تو را فراهم میکند.

923          طـــفـل تا گــیــرا و تــا پــویا نَــبُــود            مَــر کــبش جـز گــردن بــا بــا نبود

در اینجا گیرا یعنی دستی که میگیرد. پویا یعنی جستجو کننده و دنبال چیزی رونده. این نخجیران میگویند برای مثال تا وقتیکه یک کودک هنوز قدرت و توانائی بدنی پیدا نکرده و دستش قدرت گرفتن چیزها را ندارد و پایش قدرت راه رفتن و دویدن را ندارد او بگردن پدرش سوار میشود و گردن پدرش مرکب اوست و همه کارهائی که آن کودک میخواهد پدرش برای او فراهم میکند.

924          چـون فـضولی گشت ودست وپا نمود            در عــنــا افــتـاد و در کــور وکبود

فضول در اینجا یعنی مداخله کننده و (ی) فضول ی وحدت است. عنا یعنی رنج و سختی و کورو کبود یک اصطلاحیست که فقط مولانا در سراسر مثنوی بکار میبرد بمعنی گرفتاری و بلاست.  همینکه نیرومند شد “دستو پائی نمود یعنی نشان داد” آنوقت از گردن پدر پائین میاید و میخواهد خودش بگیرد راه برود و کارهای خودش را انجام دهد و آنوقت در کارها مداخله میکند وفضول میشود. آنوقت است که اول بلا ورنج و ناراحتی اوست و اول کور و کبودی اوست. این مثالیکه مولانا میاورد بطور کلی منظورش برای رابطه بین بنده و پرورگار است و بحث توکل را باین مربوط میکند. توجه اینکه بنده اگر خود را ضمن کار کردن بحق بسپارد مشکلاتش حل میشود و از رنج و مشقت رهائی پیدا میکند. ولی اگر خودش میخواهد مثل کودکیکه دست و پایش بقدرت رسیده بخواهد بخود متکی باشد اولین کاری که میکند میرود و از پرتگاه بزمین میافتد و کارهائی در این ضمینه.

925          جــانــهایِ خــلق پیش از دســت و پا            می پــریــد نــد از وفا اندر صــفــا

جان در اینجا روح است. وفا و صفا دو مرتبه انسانیتست. وفا یعنی که هیچ گونه تزویری در کار نباشد. صفا یعنی سراسر صداقت و پاکی. نخجیران میگویند که این روحهای مردم پیش از اینکه بدنیا بیایند در عالم برین بودند و غرق وفا بودند تزویری نبود  تاریکی نبود و از وفا بصفا میرفتند و از صفا بوفا. راحت و آرام بودند.

926          چـون بامـر اِهــبــتوا سنــدی شـدنــد            حبسِ خشم وحرص وخرسـندی شدند

اهبتوا یعنی فرود آئید و یا پائین آئید. اهبتو یک امر است و خدا بکی امر میکند؟ او به آدم و هوا وشیطان امر میکند که از بهشت پائین بیائید و آنها پائین آمدند. سندی یعنی زندانی. خرسندی بمعنی رضایت است ولی از رضایت خودشان. اول روحهای ما درنها یت آرامش و وفا و صفا بودند و خوش بودند. وقتیکه حضرت آدم نا فرمانی کرد و فرمان فرود آئید داده شد آدم و هوا و شیطان بزمین و این کره خاکی فرود آمدند و زندانی شدند و حبس خشم و  حرص و حوسهای خودشان شدند چون بایستی این حوسهای خودشان را ارضا کنند.

927          ما عیال حـضـرتـیـم و شــیــر خواه             گــفــت الــخــلــقُ عــیــا لُ  لِــلا لـه

عیال یعنی همان عیالیست که بین مردم رواج دارد و در خانواده یکی از نان خورهاست. حضرت هم اینجا پیامبر است.  پیامبر گفت ما همه مردم روی زمین عائله یک خانواده بزرگ هستیم. حالا رئیس این خانواده عیال وار که اینقدر بزرگ است کیست؟ این رئیس خداوند است  و اوست مسئول اینکه برای این خوانواده بزرگ خوراکی فراهم کند و او هست که عیال وار است و او مثل بابای همگی ماست 

928          آنــک آو از آســمــان بـــاران دهــد            هــم تــوانـد کــو ز رحمت نــان  دهد

این خداوندی که مثل با بای نان آور دارد از آسمان باران را میفرستد که درختان را بارور میکند و گندمها را رویان میکند و ما از آن گندم نان درست میکنیم. درست است که او گندم را فراهم میکند ولی ما باید دنبال نان هم برویم.  دنباله این داستان در قسمت دوم

Loading

34.1 حکایت پادشاه یهود دیگرکه درهلاک دین عیسی میکوشید قسمت پنجم

869          این عــجــایـب دیــد آن شــاه یــهــود            جز  که طنز و جز که انــکارش نبود

انکار یعنی نپذیرفتن.  میگوید با وجود اینکه آن شاه یهود آن همه عجایب و شگفتیهارا بچشم دید کاری بجز تذویروانکارو مسخره و ریشخند کردن اطرافیان نکرد.

870          ناصـحــان گـتـفتند از حد  مــگزران             مرکــب اســتیزه را چـنـدیــن  مـران

استیزه همان ستیزه است و یعنی لجاجت و نَبَرد کردن. مرکب حیوانیست که سوار او میشوند. اینجا مرکب استیزه همان نفس اماره است. مشاوران و اطرافیان به شاه گفتند که این همه اسب وحشی نفس اماره ات را باین تند و تیزی نتازان و از کشتن این عیسویان سرف نظر کن.

871          ناصحان را دست بســت و بـنـد کرد             ظــلــم را پــیــوند در پـــیــوند کــرد

دست بست یعنی بدستشان زنجیر بست و آنها را بزندان انداخت” بند یعنی زندان”. در مصراع دوم پیوند به پیوند کرد یعنی بدنبال هم. آن شاه در برابر پند و اندرزهای دلسوزانه مشاورانش آنها را بزنجیر کشید و بزندان انداخت و ظلم و ستم را از حد گذراند.

872          بـانـگ آمد  کــارچـون ایـنجا رســید             پایدار ای شــه  کــه قهر ما رسـیـد

پایدار یعنی صبر کن و آماده باش. از بارگاه الهی ندا رسید حالا که کار باینجا رساندی ای شاه بد اندیش صبر کن و آماده باش که عذاب ما در حال آمدن است.

873          بعد از آن آتش چهـل گز بر فروخت             حلقه گشت وآن بد عقـبی را بسوخت

کلمه گز و یا زرع یک مقیاس اندازه گیری طول در سابق بود و این زرع یک مترو چهارصدم متر بود. این کلمه چهل و یا هر عددی که در کلام مولانا بیاید مفهوم عددی ندارد. وقتی میخواهد بلندی شعله را بیان کند میگوید چهل زرع و یا چهل گز.میگوید بعد از این ندا شعله های این آتش بلند و بلند شد و بهیجان آمد و حلقه ای وحشتناک زدو این شاه بد عاقبت را احاطه کرد و سوزاند.

874          اصــل آن شــه بـود ز آتــش ابــتـــدا             سوی اصل خــویش رفـت او انــتهــا

کلمه اصل یعنی سرشت و نهاد. چونکه در آغاز اصل طبیعت ذات و سرشت آن شاه جهنمی بود اکنون هم که غضب خداوند او را احاطه کرده بود لذا باصل خودش که همان جهنم بود پیوسته شد. جهنم چکار میکند؟ چهنم میسوزاند و این شاه هم مردمان را میسوزانید. حالا حتما لازم نیست که یک جهنمی یک شخص دیگری را بآتش بیاندازد. هر کسی ستمی بکند ظلمی بکند و یا دیگری را بیازارد و تجاوزی بکند در عرفان این اصطلاح در باره اش رعایت میشود که این شخص جهنمی خوی و جهنمی صفت است یعنی زندگیها را میسوزاند. این یک اصلیست در عرفان که هر چیزی باصل خودش باز میگردد. این شاه هم که جهنمی بود بسوی آتش برگشت و سوخت.

877          آنــک بـــودســـت  اُمُــهُ الــهــا ویـه             هـــاویــــه آمـــد مـــراو  را  زا ویه  

اُم بمعنی مادر است. امـهُ یعنی مادر او. هاویه یکی از اسامی جهنم است. وقتی میگوئیم که امه الهاویه یعنی مثل اینکه او از جهنم زائیده شده باشد و در واقع مادرش جهنم است. زاویه یعنی گوشه و اینجا بمعنی جایگاه است.  منظور مولانا اینجا اینست از این سرشت دوذخی بودن این شاه اینستکه هرکسی که مثل اینکه آتش دوزخ مادر اوست یعنی اینکه از آتش و یک جهنم زجر دهنده ای زائیده شده باشد سر انجام بآتش خواهد رفت یعنی هرکس بد کار باشد جایگاهش در گوشه و زاویه جهنم است.

878          مــادر فــرزنــد جــویـان وی اســت             اصــلهــا مــر فـرعـهـا را درپـیـست

در پیست یعنی جوینده است. همیشه فرع جویای اصل خودش است چون از اصل خودش جدا شده و میخواهد بآن برگردد. میان بد کاران و آتش قهر غذب خداوند یک ارتباطی هست این بدکاران فرعند و آن آتش اصل. اینها اصلا خودشان بدنبال آن اصل میروند و گرایشی بین آنها و اتش قهر خداوند وجود دارد.در بیت قبل دوزخ مادر بدکاران خوانده شد و در این بیت میگوید دوزخ جوینده فرزند بد خودش است پس بنابر این اگر دوزخ مادر این انسان بد باشد پس بدنبال این انسان بد میباشد. همیشه اصل فرع خودش را میجوید. چون گناه بندگان نشانه قهر الهیست باید که این قهر الهی آنها را بسوی خودش جذب کند. بعنوان مثال این بنده زشتکار نیست که در آتش میسوزد بلکه این آتش است که این بنده زشتکار را بسوی خودش میکشد چرا؟ برای اینکه هردو هم جنس هستند.

879          آب انــدر حوض اگــر زنــدانـیـست             باد نَشفَش  مــیکــنـد کــاَر کــانیـست

نشف کردن یعنی رطوبت جذب کردن. کاَرکانی (تلفظ میشود کرکانی) یعنی که ارکانیست. ارکانی یعنی آن چهار عنصر که ارکان سازنده طبیعت هستند. آب و باد و خاک و آتش هر یکی یک رکن  اساسی سازنده این طبیعت هستند و چیزهائی که از آنها بوجود میاید ارکانیند. مولانا میگوید برای مثال اگر آب در یک حوض محبوس شده و باد آن آب را بخودش میکشد و جذب میکند و با خودش میبرد برای اینکه آن آب هم یکی از عناصر است و یکی از چهارتاست و حالا این باد میوزد و این آب حوض را با خود میبر بآسمان بعد بصورت ابر میاید و میبارد ووقتی بارید توسط رودخانه ها باصل خودش که دریا است بر میگردد.

880          مــی رهــانـد مــی برد تـا مـعــدنش             انـدک انـدک  تـا نــبــیــنی  بــردنش

معدنش یعنی دریا و یا معدن آب. باد آن آب را اززندان حوض رهائی میبخشد و اندک اندک از حبس زندان حوض آزاد میکند و کم کم و با تدریج با خودش میبرد تا تو متوجه نشوی که این باد دارد آب را میبرد.

881          وین نفس  جـانـهـای ما را همچنـان             انـدک اندک دُزدد از حـــبسِ جــهان

مولانا نتیجه میگیرد که جان ما هم مثل آن آبیست که در حوض است در حوض قالب خاکی و بدن ما. لحظه بلحظه این جان ما را بسوی مرگ دارد پیش میبرد. هر نفسی که ما میکشیم ما را یک خورده بمرگ نزدیکتر میکند و ما متوجه نیستیم که ذره ذره داریم بمرگ نزدیک میشویم. باد و هوا آب را برداشت و برد باصل خودش این نفسها هم وقتی جان ما را میگیرد و میبرد آصل آن کجاست و سرنوشت جان ما چیست؟ اصل جان ما آن حقیقت الهیست که جان جزئی از روح کلی خداوند است و باید بهمان جا بر گردد. اصولا هر جزئی که از اصل خودش جدا شود همیشه سعی او بر اینست که میخواهد باصل خودش بر گردد. این قانون طبیعت و خداست و همیشه حکم فرماست. اگر این جانهائی که از ما جدا میشود و میخواهد باصلش و معدنش که آن ذات الهیست بر گردد قبل از برگشتن باید پاک و منزه شده باشد. اینقدر بین این دنیای خاکی و آن دنیای برین که دنیای برذخ نامیده میشد میماند و رنج میکشد تا پاک و منزه بشود. رنج کشیدنش اینست که روح خودش را در عذاب میبیند پشیمان میشود و توبه میکند و در همین لحظه رحمت خدا باو ناذل میشود. باز بیشتر توبه میکند و باز رحمت خدا باو میرسد. اینقدر در آن عالم برین توبه و ندامت و پشیمانی برایش پیش میاید که از آن طرف رحمت و بخشش باو میرسد تا کاملا پاک میشود

888          چشم هر قـومی بسوئی مـانده است            کان طرف یک روزذوقی رانده است

ذوق یعنی طعم و مزه. ذوق رانده یعنی مزه ای چشیده. در بیت قبل باینجا رسیدیم که روی آوردن بندگان بحق  و رسیدن به کمال این حدف نهائی آفرینش ا ست همه این انتظار را دارند. صوفیان وعرفا معتقد ند که این بنده در حال کوشش کردن است وآن مبداء دارد کشش میکند. این کوشش و کشش یک طرفه نمیشود. پس کوشش را باید کرد و وقتی کوشش شد آنوقت کشش هم بوجود میاید. حالا اگر کسی طعم و مزه معنویت و معرفت را چشیده باشد قطعا تمایل دارد که بطرف آن هم کشیده شود و این یک امر طبیعیست.  هرکسی از هر جائی لذتی ببرد و آن را مطابق طبع خودش ببیند یعنی خوشش بیاید پیوسته چشم دلش متوجه آنجاست و باز میخواهد آن مزه را بچشد.

889          ذوق جنس ازجنس خود باشـد یقین            ذوق جــز از کُــلّ خود باشــد  بـبـیـن

کلِ مصراع اول یعنی کشش دو چیز یا کشش دو کس همیشه مناسبت کافی با هم دارند. دو چیز که نا مناسب هم هستند بهم کشیده نمیشوند. در مصراع دوم ببین یعنی خوب توجه کن.

890          یــا مــگر آن قــابل جــنســی ُبــوَد            چون بـدو پــیوســت  جــنس او شــود

قابل جنسی بود یعنی استعداد و قابلیت هم جنس بودن با دیگری را داشت. هم جنسش نیست ولی قابلیت هم جنس شدن را داشته باشد. وقتیکه با دیگری پیوست رفته رفته هر دو هم جنس یکدیگر خوانده شدند

891          همچو آب و نـان که جنس ما نبود            گشــت جـنس ما  و انــدر مــا  فــزود

اندر ما فزود یعنی باعث رشد ما شد. یعنی این سلولهای بدنمان نه جنس آب است و نه جنس نان. حالا چیزهائی که ما میخوریم که جنس بدن ما که نیست. وقتی وارد بدن ما میشود اول هضم میشود وبعد جذب خون میشود وتوسط خون بسلولهای بدن میرسد و در سلولهای بدن یک تحولهائی بوجود میآید و بالاخره تبدیل بسلول بدن میشود.

892          نــقش جــنسیّــت ندارد آب و نـان            ز اعــتـبـار آخِــر آنـــرا  جــنـس  دان

بدنبال بیت قبل شکل ظاهر آب و نان اصلا مثل ظاهر بدن ما نیست و نه آب زنده هست و نه نان و این چه میشود که وقتیکه وارد بدن ما که میشود در نهایت سلولهای زنده ما را میسازند. از اعتبار آخر یعنی آخرین کاری که روی آن انجام میگیرد تبدیل بسلولهای زنده میشود

893          ور ز غــیر جــنس باشد ذوق مـا            آن مــگــر مـانــنــد بــاشد جــنـس  را

غیر جنس یعنی نا همجنس. میگوید نوع دیگرش اینست که پندارو گمان و تصور این باشد که جنسیت دارند اما ممکن است که هم جنس نباشند و ما خیال میکردیم که هم جنسی هست و گول ظاهر را خوردیم.

894          آنــک مــا نـنـداست باشد عاریت            عــاریت بــاقــی نــمــانــد  عــا قــبـت

عاریت یعنی چیزی که مال او نیست بامانت گرفته شده باید پس بدهد.این کشش دوتا ناهمجنس ظاهری است و پایدار نمیماند از میان میرود. چون کشش این سببها فقط ظاهری بوده و ظاهرش کشش بنظر میامده و این عاریتیست و باقی نمیماند چون منشا کشش آن ظاهری و دروغین بوده.

895          مــرغ را گــر ذوق آید از صفیر            چونکه جـنس خود نـیـابد  شــد  نفــیر

صفیر آن صدائیست که ظاهرا از یک مرغ بر میاید  ولی در واقعیت صدائیست که صیاد تقلید میکند که بتواند آن مرغ را شکار کند. مولانا برای روشن شدن منظورش مثال میاورد و میگوید وقتیکه پرنده صدای صفیر را میشنود تصور میکند که صدای هم جنس خودش است ولی در واقع صدای صیاد است و وقتی بصدا نزدیک میشود متوجه نمیشود که این صدای همجنسش نیست و بدام میافتذ و میخواهد از او فرار کند و نفرت هم پیدا میکند. اگر با شنیدن صدای دروغین جذب شود او بصدای دروغی و عاریتی جذب شده و وقتی متوجه میشوداشتیاقش تبدیل به تنفر میشود. بسیار اتفاق میافتد که دو تا انسان بهم میرسند و خیال میکنند که تجانس فکری  و تجانس روحی با یکدیگر دارند. خیلی زود میگذرد که از یکدیگر تنفر پیدا میکنند چون میفهمند که اشتباه کردند و تجانسی ندارند.

896          تــشنه را گـر ذوق آید از سراب            چون رسد در وی  گــریزد جـوید آب

میگوید یک تشنه در بیابان بدور که نگاه میکند تصور میکند که بزودی بآب میرسد و با عشق و ذوق بطرف آن میرود ولی هرچه میرود هیچوقت باب نمیرسد چون در حقیقت او سراب دیده است و نه آب.

897          مفلسان گرخوش شوند اززّرقلب            لــیک آن رسوا شــود در دارِ ضــرب

زر قلب یعنی سکه تقلبی. اکر کسی به یک شخص محتاج, یک سکه تقلبی بدهد گیرنده در ابتدا بسیار خوشحال میگردد و لی اگر او این سکه را به داربالضرب یعنی محلی که سکه طلا درست میکنند ببرد آنوقت متوجه خواهد شد که سکه او یک سکه مسی است و فقط روی آن را یک لایه طلا زده اند. در اجتماع هم عده ای هستند که از حرفهای نیاندیشیده و شتابزده و بدون تجربه که میشنوند و گوش میکنند و دنبال گویندگان آن حرفها میروند مثل اینکه سکه تقلبی گرفته اند. و وقتیکه آن حرفها را به ببرند در جائیکه اندیشه را امتحان میکنند به آورنده آن اندیشه ها خواهند گفت که این اندیشه ها تقلبیست و شما ها گول خورده اید. پس بهر دستی نباید داد دست و در دست دادن خیلی باید دقت کرد و با کلمه های زیبا و حرفهای فریبنده و بظاهر های زیبا نباید نگاه کرد.

898          تــا زراندودیت   از ره نــفــکند            تـــا خــیــال کـــژ تــرا چَـه نـفــکــنــد

اندودن یعنی چیزی را روی چیز دیگری مالیدن. زراندود یعنی یک ورقه خیلی نازک زر روی آن مالیده شده. زراندودیت یعنی زراندودی تو را. خیال هم اینجا تصور و گمان است. چَه هم کوچیک شده چاه گمراهی است. در ادب فارسی تا  که قبل از کلمه دیگر میاید معنی اخطارو هوشیار دهنده میدهد. مولانا میگوید: مراقب و مواذب باش که سکه تقلبی و زراندود شده تورا فریب ندهد. مواظب باش که پندار وخیال نا درست تو را براه گمراهی نیافکند. ای کسیکه در جستجوی حقیقت هستی بسیارند در این دنیا کسانیکه خودشان را بطلای حرفهای قشنگ می آرایند و با طلا خود را اندود میکنند و میایند در بازار این دنیا برای مرید جمع کردن و فریب دادن و گول زدن. این حرفهای زیبا را که میزنند تا عمق وجودشان نیست همانطور که طلا تا عمق سکه نیست بجای طلا مس است. نبادا که شما فریفته این گندم نماهای جو فروش بشوی.

899          از کــلــیــله باز جوآن قصه را            وآنــدر آن قصه طــلــب کن  حِصه را

حِصه یعنی بهره و فایده. مولانا بعضی از قصه هائی که بکار میبرد از کتاب کلیله و دمنه گرفته است و همه میدانیم که بیشتر این کتا ب از داستانهائی است که بازیکنان آنها حیوانات هستند. این حیوانات با یک دیگر حرف هم میزنند منتها رنگ معنویت و حقیقت باین داستانها میدهد و در لابلای داستان حرفها و نصیحتهای متعالی خودش را بما گوشزد میکند. او با مهارت خاصی این حیوانات را روبروی یکدیگر قرار میدهد  و آنها به بحث و گفتگو میپردازندو خواننده وقتی حرف گروه اول را میخواند حق را باین گروه میدهد و وقتی حرف گروه دوم را میخواند حق را بگروه دوم میدهد و این مطلب را خیلی خوب در داستان بعدی خواهیم دید.  پایان این داستان

Loading

33.1 حکایت پادشاه یهود دیگرکه درهلاک دین عیسی میکوشید قسمت چهارم

823          رو بآتش کرد شــه کـــای تــنــد خــو            آن جهان ســوزِ طــبــیعی  خــوت کــو؟

طبیعی خوت یعنی آن خوی طبیعی تو. آن شاه یهود عصبای بود و رو بطرف آتش کرد و گفت ای آتش تند خو که همیشه سوزنده بودی چرا آنهائی که در آتش میاندازم نمیسوزانی؟ کجا رفت آن صفت سوزندگی تو.

824          چون نمی ســوزی چه شد خاصیتت؟             یا ز بـــخــتِ مــآ دگــر شد  نــیّــتــت ؟

کلمه چون را باید بحالت سوالی خواند. شاه ادامه داد که چرا نمیسوزانی و کجا رفت آن صفت سوزندگی تو و خاصیت تو چه شد؟ آیا تو خاصیت سوزندگیت را از دست دادی و یا از بخت من است که نمیسوزانی؟ آیا قصد و نیت تو عوض شده که دیگر نخواهی سوزاند؟

825          مــی نـبــخشــائی تــو بر آتش پرست            آنک نَـپـرَســتد ترا  او چون بِــرســت ؟

نَپرستد ترا یعنی نمیپرستد تو را. اما کلمه آتش پرست یعنی پرستار آتش وقتی به پیروان زردشت عوام صفت آتش پرستی میدهند و میگویند آتش پرست هستند این کاملا اشتباه است زردشتیان پرستار آتش بودند و کوشش میکردند که آتش آنها خاموش نشود وگرنه آنها خدا پرست بودند وآنها خدای یگانه دارند بنام اهورامزدا و اهورا مزدا یعنی سرور پاک توانا واو همان خدائیست که ما داریم. حکیم فردوسی هم در شاهنامه این موضوع را کاملا روشن کرده است.  آی آنکه در سوزاندن چابک و چالاک هستی تو حتی کسیراکه از تو پرستاری کرده “آتش پرست” را اگر بآتش بیفتد میسوزانی ولی آنکسانیکه از تو حتی پرستاری هم نکردند نمیسوزانی؟

826          هرگز ای آتش  تـو صــابــر نــیستی            چون نســوزی؟  چیســت قادر نیســتی ؟

چون نسوزی یعنی چرا نمیسوزانی. تو هزگز صبر نداشتی و هیچوقت درنگ نمیکردی و در انجام وظیفه خودت هیچوقت کوتاهی نمیکردی پس حالا چرا نمیسوزانی؟ چه شده آیا قدرت سوزاندنت را از دست داده ای و دیگر قدرت آن را نداری؟.

827          چشم بند است این عجب یا هوش بند            چــون نســـوزد آتـــش افروزِ بــلــنـــد ؟

چشم بند همان چشم بندیست. هوش بند یعنی که عقل و هوش هم نتواند متوجه شود که چه شد. آتش افروز بلند یعنی شعله سر بآسمان کشیده و بلند. حالا شاه دارد با خودش حرف میزند و بخود میگوید آیا این خود داری آتش از سوزاندن یک چشم بندیست؟ و یا جلو عقل و هوش من گرفته شده که من درک نمیکنم؟ که این شعله بلند و نیرومند ی که همه جا را ممکن است بآتش بکشه چگونه ممکن است که این عیسویان را نسوزاند. اینی که میبینم باور کردنی نیست. این مشاهدات شاه بود اینها همه از نظر ظاهراست. اما این آتشی که در این گفتار آمده آتش ریاضت است. هر کسیکه قبول کند آتش ریاضت را آن آتش ریاضت او را میسوزاند و او را ناب و خالص میکند اما اگر کسی باورمند نباشد یا ریاضت را تحمل نمیکند و بسوی آن نمیرود و یا اگر رفت نمیخواهد در قلبش آنرا قبول کند انوقت آن آتش ریاضت او را نخواهد سوزاند و نا خالصیهایش را از اصل او جدا نمیکند.

828          جادوی کــردت کسی؟ یــا سیمیاست؟            یا خـلافِ طبع تو از بــخـت   ماســت ؟

سیمیا یک چیزی بود مثل سهر و جادو ولی با سحر و جادو فرق هم داشت. خیلی قوی تر از سحر و جادو بود نزدیک به کیمیا. برای اینکه کسی بتواند سیمیا گری را یاد بگیرد میبایست رنجهای فراوانی را میکشید. مثلا چله نشینی میکرد روزه ها میگرفت و میگفت یکی از اسامی خداوند میداند و پس از مدتها رنج کشیدن بجائی میرسید که میتوانست دراجسام خاکی این دنیا تصرف کند و آنها را با هم عوظ کند و یا جابجا کند. یک چیزی مثل چشم بندی. خلاف طبع تو یعنی خلاف طبیعت تو و خاصیّت تو. شاه میگفت یا سیمیاگری تو را عوض کرده. یا اینکه این خلاف طبعی که پیدا کردی از بخت بد من است؟

829          گــفـت آتش : مــن هــمانـــم  آتشــم              انــدرا تـــا تــــو  بــبــیــنــی  تابــشــم

آتش جواب شاه را اینطور بیان کرد. گفت من همان آتشم و اگر باور نداری وارد بر من شو وسوزندگی من را تماشا کن.

830          طــبــع من دیگر نگشــت وعنصرم              تــیــغ حــقّـم هــم بــــدســتــوری  بُــرم

عنصر یک صفتیست که هرچه او را کوچک و کوچکتر کنی حتی یک اتم کنی آن خاصیت و حا لتش تغیر نمیکند و عوض نمیشود. در مصراع دوم کلمه دستوری بمعنای یک دستور نیست و خودش یک کلمه است “دستوری” بمعنی اجازه. آتش ادامه میدهد که خون من و طبیعت من عوض نشده و ماهیّت منهم عوض نشده و همان ان که بودم و هستم. اما من یک شمشیر تیزی هستم که در دست خداوندم که بدستورو اجازه خداوند من میبرم. من محکوم امر خداوندم. درست است که خاصیت سوزندگی دارم ولی با اجازه او میسوزانم اگر خدا نخواهد من کسی را نمیسوزانم. اولین فرقه ای از فرقه ها که پییرو این  عقیده بوجود آمد فرقه اشعریه بود. اشعریه طرفداران شخصی بنام ابوالحسن عشعری بودند. وی میگفت کلیه علل و پدیده ها ئی که در دنیا اتفاق میفتد مرتبه دوم است. مرتبه اولش اینست که خدا میخواهد و مرتبه دومش اینکه انجام میشود. اول باید خدا بخواهد بعد آن انجام میگیرد. این عقیده در عرفان گسترش پیدا کرد. آتش بنا به تصمیم واراده خودش سوزنده نیست. آنچه از آتش سر میزند براستی فعل خداست و نه فعل خود آتش در واقع خداوند صفت سوزندگی را باو داده و چون خدا داده هر وقت هم که بخواهد این صفت سوزندگی را از او میگیرد.

831          بر درِ خــرگــه ســگان تـُـرکـمـان              چــاپــلوسی کــرده پــیــــشِ مــیــهــمان

832          ور بخــرگــه بــگــذرد بـیگانه رو              حـمــله بــیــنــد از سـگان شیــرانه  او

در بیت اول خرگه کوچک شده خرگاه است و خرگاه یعنی آن چادر و سراپرده بزرگ. کلمه خر یعنی بزرگ مثل خرمن یعنی مقدار زیاد و بزرگ. خرگوش که گوشش بزرگ است. ترکمانها گروهی از ترکها بودند در آسیای مرکزی و ابتدا چادر نشین بودند. بعد در طول زمان مهاجرت کردند بجاهای مختلف جهان از جمله بایران و شمال گرگان. از اینها نام افراد با کفایتی در طول تاریخ بجای مانده مثل قاجاریه و آق اونلو در ایران حکومت کردند. همه اینها از ترکمان ها هستند. در بیت دوم کلمه بیگانه رو یعنی کسیکه چهره اش شناخته نشده است و بنظر بیگانه میاید. شیرانه یعنی مانند شیر. مولانا مثال میزند و میگوید ترکمانها چادر نشین بودند . سگهای نگهبانی داشتند که دم وردی چادرها مینشستند و افراد داخل جادر را نگهبانی میکردند که یک بیگانه داخل چادر نشود. میگوید اگر که یک مهمانی که اشنا بود و میخواست وارد چادر بشود این سگ نگهبان نه تنها مزاحمش نمیشد بلکه چاپلوسی هم میکرد و دمش را تکان میداد چون با این شخص آشنا بود. اما همین سگ وقتی یک بیگانه را که آن سگ با وی آشنا نبود و میخواست وارد خرگه شود آنچنان باو حمله میکرد مثل یک شیر درنده. در واقعیّت حرفهای آتش است و میگوید من با آهنهائیکه با من بیگانه نیستند کاری ندارم ولی با بیگانه رو کار دارم که باور مند نیستند. اینها صحبتهای آتشی بود که آن شاه خطاکار روشن کرده بود. اما کسانیکه خودشان را دارند در آتش میاندازند باورمند هستند اینها ایمان دارند بعیسویت خودشان به مقام عیسی و بشان عیسی و به عیسی دروغ نمیگویند. مهم نیست که چه پیامبری داشته باشد ولی مهم اینست که بهر پیامبری که ایمان دارد او واقعا در اعماق قلبش بآن رهبرخودش صادق است و ایمان دارد.

833          مـن ز ســگ کـم نیستم در بندگی               کـم ز تُـرکی نیســت حق در زنــدگی

من آتش در بندگی خدا از یک سگ کمتر نیستم و خداوند که کمتر از یک ترکمن نیست بنابراین تمثیل آتش و ترکمان و سگ برای آن ست که سگ میان آشنا و بیگانه فرق میگذارد. از سگ دوتا فعل مخالف انجام میگیرد. یکی دم تکان دادن و یکی هم حمله کردن. آتش هم بدستور, خدا باورمندان حقیقی را نمیسوزاند و حفظ میکند و آن ناباوران را میسوزاند.

834          آتش  طــبــعت اگــر غمگـین کند               سوزش از امــرِ مَــلـیــکِ دیــن  کـنــد

طبعت یعنی طبع تو ذات و سرشت و طبیعت تو. کنایه از احوال درونی توست. مَلیک بمعنی پادشاه است. اما ملیک دین که خداوند است اما دین در اینجا این نیست که دین من چیست و دین تو چیست. دین در عرفان مجموعه قوانینی است که خداوند مقرر فرموده و باین قوانین مسلط است و در اختیار او هستند و بعد بفرمان او عمل میکنند. هر پدیده ای که اتفاق میافتد بعلت برخورد این قوانین طبیعت است و قانون طبیعت است که این و آن پدیده را بوجود میاورد و این دارد بقوانین طبیعت عمل میکند و لذا ملک دین یعنی پادشاه طبیعت میگوید ای انسان اگر آتش طبع تو تو را در سوختن بغم دچار کند و در نتیجه دلت بسوزد بدان که آن سوزش بفرمان خداست. پادشاهی که همه چیزها را آفریده غم هم آفریده اوست. شادی هم آفریده اوست.

835          آتش طــبـــعــت اگر شادی دهــد               انــدر او شــادی  مَــلیــکِ دیــن  نـهـــد

اندرو یعنی در قلب و نهاد او. شادی را باز آن پادشاه طبیعت میگذارد. مولانا در اینجا دو حالت متضاد غم و شادی را مطرح کرده و میگوید هیچ کدام از اینها برخاسته از طبع تو نیست. اگر غمکین و اگر شادی این طبیعت تو نیست و از منشا درون و قلب تو بر نخواسته و ناشی از مشیعت خداوند است. شادیها خاصیّت اصلی و دائمی طبیعتها و عواطف ما نیستند بلکه باین عواطف ما وباین طبیعت ما شادی داده میشود و نه اینکه از اول در وجود گذاشته شده باشد. اینها را خدا بما میدهد. در این ابیات ذهن مولانا از آن اتشی که آن پادشاه روشن کرده بود در کنار بتش متوجه این آتش درونی غم باعث این شد که بکلی از داستان خارج شود و حرفهای خودش را بیان کند. او یعنی خداوند بعلتی که شاید خواننده متوجه نیست غم و شادی داده است. این زحمت و عذابی که از بی ایمانی و ناباوری دارید و یا برعکس آن لذت و شادی که از عشق و محبت و عطوفت در زندگی دارید خداوند در آغاز آفرینش روح شما را با آنها سرشته ولی انسانها باید آنها را پرورش بدهند. و یا باید گفت که خداوند استعداد آنها را باشخاص داده و این اشخاص هستند که باید این استعداد نهفته را بیدار کنند و آن را تحریف نمایند. اگر آدمی بی ایمانی و سرکشی و نا باوری را پرورش بدهد آنوقت احساس عذاب و غم میکند. متوجه نیست که چرا غمگین شده و این بخاطر نا باوری اوست و این ناباوری پشتش را میلرزاند و همیشه او را متذلزل  نگه میدارد و او را همیشه بی اتکا میکند .

836          چونکِ غم بینـی تو استـغفار کن              غـــم بــامــرِ خــا لـق  آمــــد کــار کــن

استغفار یعنی توبه و طلب رحمت کن. در مصراع دوم کارکن یعنی کار آمد و کار آئی موئثر. حالا که اینطور است میگوید وقتی قلبت باندوه وغم دچارشد بدان که تو یک خطائی کردی و یا گناهی کردی برو و توبه کن و آمرزش بخواه این آمرزش خواستن از خداوند فشار غمت را کم و کم میکند و همینکه در درگاه او راز و نیاز میکنی تو را سبک و آرامت میکند. فراموش نکن که تنها با فرمان این آفریننده توست که غم و رنج و عذاب کارکن و موئثر واقع میشود.اگر غمگین شدیم و برویم پهلوی دوستی بنشینیم و تمام کاوسهای خودمان را باو منتقل کنیم و او را هم غمگین کنیم و شرح مصیبت بگوئیم هیچ چیز از غم ما را کم نمیکند. او را هم غمگین کردیم. باید بدانیم که اصل این غم یک در اثر اشکالی بوجود آمده و در اثر یک رفتار نا درستی بوده که نا خواسته کردی و یا خواسته کردی. باید آن را پیداکنی و ریشه یابی کنی. وقتیکه ریشه یابی کردی آنوقت استغفار کن و از خدا بخواه که تو را راحتت کند. باور داشته باشیم که او اینکار را میکند و خداوند آن کاری را که بخواهد بشود حتما بدان که میشود. فقط باید باورمند باشی

837          چون بخواهدعین غـم شادی شود              عـــیــن بـــنـــد پــــای  آ زادی  شــــود

عین یعنی اصل ذات. اگر خدا بخواخد اصل و ذات آن غم شادی میشود و اصل و ذات آن چیزی که پای تو را با زنجیر بسته باعث آزادی بشود. تو حتی میتوانی آزمایشش هم بکنی با ایمان خالص.

838          بـاد و خاک و آب و آتش بنده اند               با  مـن و تـو مرده  با حق زنــده  انــد

وقتیکه این عناصر چهارگانه که خدا بوجود آورده همگی بنده او هستند و فرمان حرکت خودشان را از خدا میگیرند پس بنده خدا هستند و از خدا اطاعت میکنند. این عناصر چهارگانه که همه جهان هستی ما از آنها درست شده در نظر من و تو جان ندارند ولی نسبت بخداوند آنها جان دارند و زنده هستند و مطیع اوامر خداوند هستند. این خیلی مهم ست که این را باور داشته باشیم. حالا وقتیکه قبول کردیم که باور داشته باشیم بنا بر این ,این غم وشادی هم بنده اوست. باید توجه کرد که همه نعمتهائی که در این دنیاست نتیجه فعل خداست پس چون خدا قادر هست و اوست که این صفت را داده است هر وقتهم که بخواهد این صفت را میتواند که بگیرد.

839          پــیشِ حـق آتش هـمـیشه در قیام            همچو عاشق  روزو شب  پیچان مــدام

قیام یعنی برخواست و حاضر بخدمت و آماده. در محضر خداوند آتش همواره در حال ایستاده گیست برای اطاعت امر خداوند است. این آتش بمثال عاشقی هست که روز و شب در حوای معشوقش در تب و تاب است و بخودش می پیچد. عجب تشبیه مناسب و درستی کرده. پیچ و تاب شعله آتش با پیچ و تاب یک عاشق بعلت عشقی که دارد و در دلش هست.

840          سنگ بر آهـن زنی بـیـرون جهد           هــم بِــامـر  حـق  قــدم  بیرون  نــهـــد

سنگ , سنگ آتش زنه است. بیرون جهد یعنی جرقه میجهد. میگوید اگر یک سنگ آتش زنه را به آهن بزنی این مشخص است که جرقه خواهد زد. جرقه هم ممکن است یک جائی را شعله ور کند و بآتش کشد. مولانا از مضمون بیت قبل یک مضمون جدیدی در اینجا آفریده. میگوید که این شعله های عاشق وار گویا در سنگ آتش زنه پنهان شده اند و این کار خداوند است. باید سنگ آتش زنه را به آهن بزنی تا آن آتشی که در سنگ نهفته بیرون آید.

841          آهـن و سنگِ سـتـم  برهــم مزن            کین دو مـیـزایـنـد هـمچون مـردو  زن

آهن اینجا آهن وجود سخت خودش است و آهن نفس اماره است. سنگ ستم این هوا و هوسهائیست که در وجود ما انسانها هست. اگر این حوا وهوسهای ما برخورد کند بان نفس اماره سخت ما آنوقت آتش نهفته در این نفس اماره ما بیرون خواهد آمد. آتش فساد و گناه و ظلم سوزاندن مردم  همان طوری که سنگ آتش زنه وقتی بآهن میخورد.

842          سنـگ وآهن خود سبب آمدولیک            تو بـبـالا تــر نـگـر  ای مـرد  نـــیــک

843          کین سبب را آن سبب آورد پیش            بی سبب کی شد سبب  هرگز ز خویش؟

حالا اینجا میگوید که این سنگ نفس تو سبب و علتی دارد باید بروی و دنبال این علت باشی. کلمه سبب یعنی علت چیزی که باعث یک پدیده میشود. ببالا تر نگر یعنی ورای این نگاه کن که اشاره بخداست و اشاره بعالم الهیست. در بیت بعد کین سبب یا که این سبب یعنی سبب ظاهری. آن سبب یعنی سبب معنوی و حقیقی یعنی خداوند آورد پیش. بی سبب یعنی بدون سبب حقیقی و یا بدون خداوند “سبب که این سبب  سبب ظاهریست” کی سد سبب هرگز ز خویش؟ این سبب ظاهری هرگز از خودش بوجود نمی آید. این سبت ظاهری را آن سبب حقیقی بوجود میاورد. میگوید اگر چه سنگ و آهن سبب ظاهری وجود آتش و شعله هست ولی ای مرد خوب ” ای آدم خوب” تو بمرتبه بالا تر که مرتبه الهیست بنگر. در آن مرتبه فعل خدا را می بینی و همه علل و اسباب را اون خلق میکند و آن سبب واقعی هست و مسبب الا اسباب است. اگر بعالم الهی بنگری میبینی که سبب های ظاهری از خود سبب نمیشوند بلکه خداوند آنها را بصورت سبب در کار و عمل وارد میکند. در بیت دوم این سبب ظاهری را آن سبب حقیقی و معنوی را خداوند پیش میاورد. زیرا بدون سبب حقیقی “بی سبب” هرگز آن سبب ظاهری از خودش پیدا نمیشود. کی شد سبب هرگز زخویش؟ کی شد سبب ظاهری هرگز ز خویش. این یک پرسش انکاریست و جوابش منفی است یعنی هرگز.

844          وان سبب ها کا نبیا را رهبراست           آن سـبب ها زین سبـب ها  بر تر است

وان سببها سببهای معنوی و خدائی هستند. در مصراع بعد “زین سبب ها” یعنی از سببهای ظاهری. مولانا دو گونه سبب را مطرح کرده است یکی سببهای ظاهری و یکی سببهای واقعی و حقیقی. آنچه که در زندگی روز مره ما میگذرد همگی سببهای ظاهریست. ولی هم سبب حقیقی در پشتش است که آن سبب حقیقی و معنوی اراده و خواست خداوندیست که اینها را بوجود میاورد. این سببهائی که اصل است و خدا بوجود میاورد از این سببهای ظاهری خیلی بر تر و بالا تر است. حالا پیامبران “هر پیامبر ” هر پیغمبری که باشد هیچ فرق نمیکند آن سببهای حقیقی را می بینند و درک میکنند ولی بندگان خدا سببهای ظاهری را نگاه میکنند. پیامبران از اول سببهای حقیقی را نگاه میکنند. ولی بندگان باید این سببهای ظاهری را بگیرند و دنبال کنند تا برسند به سببهای واقعئی.

845          این سبب را آن سـبب عامل کند            بـاز گاهی بــی بَر و عــاطـــل  کـــنــد

این سبب یعنی سبب ظاهری. آن سبب  سبب حقیقیست. عامل کند یعنی باعث عملش میشود و کارگر میکند. در بیت دوم  بی بر یعنی بی خاصیّت. عاطل مند یعنی بیهوده و باطل میکند. این سببهای ظاهری را آن سببهای حقیقی کامل میکند و وارد عملشان میکند. یعنی سببهای ظاهری در تصرف و اختیار سببهای حقیقی که خداوند هست میباشند. واین سببهای حقیقی هروقت بخواهد میتواند این سببهای ظاهری را باطل کند.

846         این سبب را مـحـرم آمد  عــقلهـا            وآن ســبـبهـآ  راست  مــحــرم  انبـیــا

این سبب در مصراع اول یعنی سبب ظاهری و در مصراع دوم آن سببها یعنی سببهای حقیقی و خدائی. میگوید عقل ما دارای یک محدوده و حد معینی است و بی نهایت نیست. آیا این چیست که عقل ما این سببهای ظاهری را میشناسد و میبیند. محرم در اینجا یعنی شناسا. ولی سببهای باطنی را فقط پیامبران می بینند و با آنها محرم هستند.

847         این سبب چه بوَد؟ بتازی گو رسَن            انـــدریــنَ چَه ایــن رَسَن  آمـد  بِــفَــن 

چه بُود یعنی چه بود. تازی زبان عربی. رسَن یعنی تناب و چه هم کوچیک شده چاه است. مولانا در این بیت کلمه سبب را معنی کرده. میگوید این سبب همان چیزیست که بعربی بان میگویند رسَن. و ما در فارسی بان میگوئیم یک چیزی مثل ریسمان. کلمه طناب هم فارسی نیست در فارسی میگوئیم ریسمان و حالا اگر ریسمانها را بهم بتابانیم میشود طناب. هرگاه که سببهای ظاهری را بیک طنابی که برای بیرون آور دن آب از چاه بکار میرود گُله گُله به طناب گره بزنیم آیا شما فکر میکنید این طناب است که آب را بالا میاورد؟.

848         گردشِ چـرخـه رَسَن را عـلتست            چرخـه گــردان را ندیدن  زلّـت اسـت

زلت یعنی خطا. میگوید آنچه که آب را از چاه بیرون میاورد آن چرخ گردانیست که یک نفری پشت آن ایستاده و آن چرخ را میگرداند و طناب را از چاه بطرف بالا میاورد و علت اصلی که طناب و آب را از چاه بالا میاورد آن طناب و حتی چرخ هم نیست و علت اصلی آن کسیست که پشت چرخ است و آن را میچرخاند و اگر کسی این حقیقت را متوجه نشود او یک خطا کار است. چرخ گرداندن این دنیا هم یک چرخ گردانی دارد.

849         این رسنـها ی سبب ها در جهان            هـان وهـان زین چرخِ سرگـردان مدان

چرخ سرگردان این فلک گردون است. هان وهان یعنی بهوش باش . میگوید پس علتها و سببهای ظاهری که در این جهان هست ناشی از چرخ و فلک و آسمان و اینها ندان و بکرات شکایت نکن که ای آسمان و ای فلک مرا بد بخت کردی و چه ها کردی. اینها در این فلک گردان خودشان بیچاره تر هستند زیرا سرگردانند. این ستارگان و این افلاک صد برابر از تو بیچاره تر هستند و از آنها ندان و از کسی بدان که این چرخ و فلک را میگرداند بدان. اگر سببهای ظاهری این جهان را بچرخ سرگردان متعلق بدانی تو هم مثل چرخ سرگردان خواهی شد و هیچوقت بحقیقت نخواهی رسید. در جستجوی سبب اصلی باش.

850         تا نمائی صفروسرگردان چوچرخ           تا نســوزی تو ز بی مغـزی چو مَرخ  

 صفر آن صفریست که غربیها بشکل یک دایره کوچولو میگذارند و این داخل آن خالیست. در مصراع دوم مرخ یک چوب درخت خیلی سختی است که در بیابانها پیدا میشود که پیشینیان دو تکه از این چوب را میگرفتند و سر آنها را آنقدر بهم میمالیدند تا این دو تکه چوب آتش را بوجود میاوردند. میگوید مانند چرخ سرگردان نمانی و از بی مغزی و تهی بودن مثل صفر تو خالی نشوی و عاقبت مثل سر چوب مرخ  که  سر نوک آن را خالی کردند که زودتر آتش بگیرد نباش که سرانجام نسوزی.

851         باد آتش مــیشــود از امـــرِ حق              هر دو سـر مـست آمدند از خَمرِ  حق

خَمر یعنی شراب. میگوید باد اگر خدا بخواهد خودش آتش میشود. زیرا هم باد و هم آتش از شراب عشق الاهی هردو مست هستند.

852         آبِ حـــلم و آتشِ خشـــم ای پسر            هم ز حـق بینی  چو بگــشــائی  بصر

ای کسیکه بالغ نشده  باورت و اندیش تو به بلوغ نرسیده گوئی که صد سالت هست باز هم پسری. بصر بمعنی چشم است و منظور چشم دل است. همانگونه که آب و آتش بفرمان خدا هستند ای بی تجربه و ای نیازموده اگر حقیقت بین باشی و چشم دلت را باز بکنی آب حلم و آتش خشم را همه از خداوند می بینی.

بقیه داستان در قسمت پنجم

Loading

32.1 حکایت پادشاه یهود دیگر که درهلاک دین عیسی میکوشید,قسمت سوم

783          یــک زنــی  با طــفـل  آورد آن یهود            پیش آن بت  واتش اندر شعله بود

آتش اندر شعله بود یعنی آتشی که بر پا کرده بود شعله ور بود. آن شاه بیدادگرکه بوئی از انسانیت نبرده بود و نشانی از حقیقت در وجودش نبود و ذات حضرت موسی را نمیشناخت بطور ناخداگاه و پی باندیشه های موسی نبرده با موسی مخالف بود. در هر صورت اول که میخواست برای براندازی شروع کند گفت یک زن عیسوی را بیاورید با بچه اش. او باین گفت که باید باین بت سجده کنی. مسلمان زن باین بت سجده نمیکرد.

784          طفل از او بســتــد در آتش در فکــند             زن بـتـرسیـد و دل از ایمان بکند

وقتیکه زن باو گفت سجده نمیکنم اودستور داد بچه زن را بگیرند و بآتش بیاندازند. در آن لحظه مهر و شفقت مادری قادر به تحمل این نبود. لذا در دلش تصمیم گرفت برای نجات فرزندش تسلیم شود و گفت بچه را از آتش بیرون بیار و من سجده میکنم.

785          خواست تا او ســجده آرَد پـیــش بـت            بانگ زد آن طفل کــاِ نّی لــم آمُت

کانّی لم اَمُت یعنی بدرستی که من نخواهم مرد ای مادر. همانطوریکه آن عاطفه مادری حکم میکرد مادر برای نجات فرزندش تصمیم گرفت که سجده کند کودک فریاد زد که مادر آسوده خاطر باش بدرستی که من نخواهم مرد.

786          اندر آ ای مادر  ایــنــجا مـن  خوشم            گــر چه در صــورت مـیـان آتشم

ای مادر تو هم بیا در آتش و ببین چقدر حال من خوب است و حال بسیار خوشی دارم نگران نباش. مولانا باین اشعاری که میگوید جنبه تمثیلی میدهد و مثل میاورد و با این کار حرفهای متجلی خودش را به خواننده تفهیم میکند. بعبارت دیگر جنبه استعاری دارد یعنی جنبه عاریته ای. اینجا آتش  آتش مرگ نیست و این آتشی هست که نابود کننده نیست این آتش همان آتش ریاضتیست که قبلا هم ذکر شده این آتش رام کردن اسب وحشی است که از خواسته های ناروای داخلی ما بر میخیزد. اما هرکس که بنا باصل عرفان در این آتش ریاضت ظاهرا بمیرد واقعا حیات جاودان پیدا کرده. این ظاهرا مردن را میگویند فنا و حیلت جاودان پیدا کردن و یا بقا. این بقای پس از فناست. اگر کسی این ریاضتها را تحمل کند و بر این آتش ریاضت و بت درون خودش فائق آید آنوقت از این دنیا نمیرود و فنا شده است در دنیای حقیقت و دربرابر خدا و حقیقت را درک کرده بنا براین به بقای خدا باقی میماند. در این داستان این کودک در واقع بمنظله عقل است و عقل دارد فریاد میزند که ای مادر من نمیسوزم و تو هم بیا در این بصورت ظاهر آتش وببین که چه جای خوبیست. اما مادر در اینجا بمنظله طبیعت آدمیست و آتش در اینجا آتش ریاضت است. اینجا مادر و کودک و آتش همه استعاریست و معنی خودشان را ندارند فقط بعاریه گرفته شده اند. پس طبع انسان برای اینکه باقی بماند میخواهد به هر امری تن بدهد مثل آن مادر خواست برای نسوختن فرزندش تن به سجده کردن بت بدهد و این طبیعت او بود ولی در برابر این عقل خداجوی باو فریاد میزند که نترس از آتش ریاضت و تسلیم مشو بیا در آتش و آنوقت انسان برتری میشوی.

787          چشم بـنــدست آ تش از بهرِ حجـا ب            رحمتست این سربرآورده ز جیب

چشم بند همان چشم بندی است که در اجتماع معمول است. جیب در واقع بمعنی یقه و گریبان است. کسانیکه در پرده و حجاب نادانی هستند رحمت و محبت خدا را آسیب میبینند. زمانیکه خداوند دارد بآنها محبت میکند آنها نمیپذیرند و درک نمیکنند. آنها این رحمت خدا را آتش میبینند. و این برای همان کسانیست که حجاب نادانی چشم دلشان و گوش دلشان را کر و کور کرده و این مثل چشم بندیست وگرنه این آتش آتشی نیست که سوزنده باشد و این آتش آتش رحمتیست که سر از گریبان غیب در آورده و سوزنده زشتیهاست نه سوزنده جسم آدمی. غرض مولانا اینست که رنج و ریاضت اگرچه رنج است ولی یک نوع رحمت است. ای خواننده مثنوی تو این را آتش نبین و نترس شروع کن این ریاضت را و با آغوش باز بپذیر تا بتوانی در از بین بردن نفس داخلی  کمک بگیری.

788          انــدرآ مــادر بـبـیــن بُــرهان  حــق            تا بــبیـنـی عشــرت خاصـان  حق

برهان بمعنی دلیل آشکار است. عشرت یعنی خوش گذرانی. خاصان حق یعنی ویژگان حق و کسانیکه خاص خداوند اند. کسیکه خاصه و ویژه حق باشد چشم و دلش باز است و گوش دلش شنواست کودک ادامه میدهد و میگوید ای مادر بمیان آتش وارد شو و دلیل روشن و واضح خدا را ببین تا تو هم بتوانی آن عیش و عشرت خاصان خدا را داشته باشی. تو هم بتوانی مثل دوست داران حق لذت ببری. آنهائیکه چشم دلشان کور است و حقیقت را نمیبینند تصور میکنند که لذت و عشرت دارند. آن لذت و عشرت نیست. لذت و عشرت از نظر عرفان حق را شناختن است و حقیقت را درک کردن و پذیرفتن است. آن لذت دارد برای اینکه آن لذات مادی دیگر که همه دنبالش میروند خیلی زود گذر است و زود تمام میشود و بعد آن هم پشیمانی میاورد. اگر لذت عرفانی و معنوی یافتی و حق را پذیرفتی و حق جزو وجودت شد  آنوقت آن لذت دائمیست و آنوقت جهان را و عالم هستی را دیگر بگونه ای دیگر خواهی دید. بدانید که این برگزیدگان خدا در جائی که دیگران سختی و غذاب میکشند آن جا  برای انها عشرت و لذت دارند.

789          اندرآ و آب بــبــیــن آتـش مـــثـــا ل            از جـهــانـی کا تشســت آبش مثال

آتش مثال یعنی بظاهر آتش و در باطن آب است. در مصراع دوم کاتشست آبش مثال یعنی آبش مثل آتش است. میگوید ای مادر بمیان آتش بیا تا مشاهده کنی که این آتش فقط بظاهر آتش است در حالیکه در باطن آب ذلال است. بیا و آبی ببین که مثل آتش است   مردم آتش میبینند ولی آب است. این خود نشانی از جهانی هست که آب از آتش است یعنی هرچه بر آن گوارا و خنک ولذت بخش مثل آب هست و هرچه هم خوش آیند باشد اگر فساد آفرین باشد مثل آتش است. مردم وقتی تشنه هستند آب میخورند و لذت میبرند ولی اگر لذتی ببری که این لذت فسادی در پی داشته باشد برای تو آب است ولی در واقع آتش است.

790          اندر آ اســـرار ابــراهــیــــم بــیــن             کو در آتش یافت ســرو ویاسمین

ابراحیم حضرت ابراهیم خلیل است و لقب خلیل الاه را دارد بمعنی دوست خدا. این ابراهیم مرد بزرگی بود. جد اعلای بنی اسرائیل و انبیای یهود بود و دردو هزار سال پیش ازمیلاد در یک دهی بسیار کوچک در مشرق بابل بدنیا آمد و مردم را بخداشناسی دعوت کرد و نمرود که ادعای خدائی میکرد و پادشاه بابل بود اتش افروخت و ابراهیم را در آتش انداخت ولی آتش بر او گلستان شد. بهمین مناسبت اینجا که بحث آب و آتش پیش آمد مولانا بیاد حضرت ابراهیم میافتد. میگوید بیا و این اسرار آتش حضرت ابراهیم را مطالعه کن که چگونه در میان آتش سرو یاسمن پیدا کرد.

791          مـرگ مــیــدیــدم گــه زادن ز تـــو            ســخــت خــو فــم بود افتادن زتو

افتادن ز تو یعنی از تو متولد شدم. ای مادر آن هنگام که از تو زاده میشدم و میخواستم از رحم تو جدا بشوم خیلی بیمناک بودم و میترسیدم برای اینکه خیال میکردم که دیگر جهان فراخترو روشن تر و تمیز تر از این رحم تو نیست و میترسیدم بیرون بیایم ولی وقتی آمدم دیدم چه اشتباهی میکردم. اینجا عجب دنیای وسیعی هست و روشنی اینجاست و گسترش اینجاست و باز میگوید این دنیا هم که در آن هستیم یک رحم است. رحمیست برای رفتن بجهان حقیقت وعالم براین. این هم رفتنش ترسیدن دارد و انسان میترسد که برود. در حالیکه دنیای روشنتر و وسیع تری در انتظارش هست. این کودک هم بمادرش میگوید مادر نترس اگر بروم بجای بهتری میروم.

792          چــون بــزادم رستم از زندان تنگ            در جهانی خوش هوای خوب رنگ

رستم یعنی رهائی پیدا کردم از رحم. وقتیکه از رحم زائیده شدم مثل اینکه از یک زندان تنگ و تاریکی مرا رهائی بخشیدند و بدنیای زیبا و دلکشی آمدم.

793          من جـهـانرا چون رحــم دیدم کنون            چون در این آتش بـدیدم این سکون

سکون یعنی آرامش. ای مادر من این جهان طبیعت را هم اکنون مانند رحم میبینم که برای من تنگ و تاریک است. اما در میان این آتش سکون و آرامش دارم.

794          اندر این آتش بــد یــدم عـــا لـــمی            ذرّه ذرّه انــدرو عـــیــــسی  دمــی

عیسی دمی یک اصطلاهیست. حضرت عیسی وقتیکه میدمید بمرده  آن مرده زنده میشد و اگر به بیماری میدمید بیمار شفا پیدا میکرد. ای مادر در میان این آتش جهانی دیدم که هر جزئی و هر زره ای از این جهان مثل دم مسیح است نابود کننده نیست برعکس زنده کننده است. قبلا ذکر شده بود که مولانا همه ذرات این دنیا را زنده میداند.

                 آب و باد و خاک و آتش بنده اند              با من و تو مرده با او زنده اند

با او حرف میزنند و راز و نیاز میکنند. در اینجا با زبان آن کودک میگوید در این آتش ذره بذره زنده عیسی دم هستند و زندگی میبخشند

795          نک جهـان نیست شکل هست ذات            وان جـهـانِ هست شکل بی ثـبــا ت

نک یعنی اینک. نیست شکل یک صفت ترکیبیست یعنی از دوتا کلمه ساخته شده و رویهم رفته یک معنی را دارد و یعنی به ظاهر نیک. هست ذات یعنی واقعا هست.وان جهان هست شکل یعنی ظاهرا هست است و واقعا نیست. کودکی را که در آتش افکنده اند جهانی دیگر را و عالم غیب را زندگی حقیقی میداند و بمادرش  میگوید که اینک جهانی که من در آن هستم بظاهر این جهان نیست ولی واقعا وجود دارد و هست و من دارم آن را درک میکنم وای مادر آن جهان طبیعت یعنی جهانیکه تو در آن هستی و این دنیای خاکی که با هواس ظاهر میتوان آن را درک کرد در واقعیت آن جهانیست که نیست. جهانیکه من در آن هستم ذوال پذیر نیست ولی جهانیکه تو داری در آن زندگی می کنی آن ذوال پذیر است و از بین رفتنیست. این اشاره است باین اصل عرفانی که هستی در حقیقت خداست که وجود مطلق دارد و شرط و قیدی هم ندارد و مقید بهیچ شرائطی نیست و همیشه هست. در برابر وجود او که وجود مطلق است وجود ما ظاهریست و مجازی و وجود او حقیقیست. مجازی یعنی غیر حقیقی پس این وجود ظاهری را نباید بان تاکید کرد و باید بوجود واقعی رسید. آیا حتما باید بمیریم تا بوجود حقیقی پی ببریم؟ خیر. عرفان گفته که ما انسانها دوتا مرگ داریم. مرگی که پایان عمر است و مرگی که پیش از پایان عمراست و بدست خودمان ممکن است بوجود بیا ید. مرگ پیش از مرگ  مرگ اختیاریست ولی مرگ دومی اجباریست ولی قبل از اینکه مرگ اجباری بیاید ما میتوانیم مرگ اختیاری داشته باشیم. اگر ما وجود ظاهری خودمان را که سراپا از حرص و طمع و آذ و کینه و انتقام و حسد است بکُشیم دوباره متولد میشویم و از نو یک انسان برتر خواهیم بود و باین تولد بعد از مرگ گفته میشود. این کار آسانی نیست زیرا اگر برای مثال یک شخصی برای شما احترام قائل نمیشود شما را ناراحت میکند شما هنوز به مرگ اختیاری نرسیده اید که دوباره متولد بشوید. آنهائی که باین مقام رسیده اند هیچ چیزی در این دنیا آنها را ناراحت نمیکند و آنها در آرامش واقعی بسر میبرند.

796          اندرآ مـــادر بـــحــــق  مـــــادری             بــیــن کـــــه این آذر نــدارد آذری

آذر بمعنی آتش است.  مادر تو را بحق مادری قَسَمت میدهم که بیا دراین آتش و ببین که این آتش سوزنده نیست و آتش ریاضت کشیدن است.

797          اندر آ مــادر کــه اقــبــال آمدست            اندرآ مــــادر مــده دولــت ز دســت

اقبال یعنی خوشبختی. دولت که معانی مختلف دارد یک معنی آن بخت و طالع است و در اینجا بمعنی طالع است. ای مادر تو در آتش بیا و این غنیمت را از دست مده این یک دولت است و یک سعادت همیشگیست.

798          قــدرتِ آن شــه  بــدیدی انـــدر آ            تــا بــبــیــنی قــدرت لطـــف  خــدا

تو دیدی که آن شاه چه قدرتی دارد؟ و آیا فکر کردی که قدرت خدا هست؟ بلطف خدا هم فکر کردی؟ اگر خدا را درک کنی خواهی دید که قدرت خدا بزرگترین قدرتهاست.

799          من ز رحــمــت میکشــانم پای تو            کــز طــرب خود نیستم  پروای  تو

رحمت یعنی مهربانی و شفقت و طرب یعنی خوشی و شادی. پروا در اینجا یعنی فکر و انیشه. پروای تو را ندارم یعنی اصلا فکر من پیش تو نیست. ای مادر من اگر اصرار میکنم که تو بیا در آتش از در مهربانی دارم پای تو را بی این طرف میکشانم و خودم آنقدر در طرب و شادی هستم که اصلا اندیشه تو را ندارم. ولی اگر اصرار دارم که بیائی این برای تو یک خوشبختیست. این اشاره است برسالتی که  انسانهای کامل دارند. آنها میکوشند که دست انسانهای ناقص را بگیرند و آنها را بسوی کما ل ببرند. ناقص نه از نظز جسمانی و ناقص در اینجا بمعنی بکمال نرسیده و کسیکه معنویت ندارد. آن انسانهای کامل که بخدا رسیده اند و بکمال خدا رسیده اند دائم میکوشند که دست و پای آن بکمال نرسیدگان را بگیرند وبا خودشان بکشند و ببرند بسوی کمال. این کاریست که این طفل در آتش میکند. البته اینها همه نمادین و سیبولیک است. و اینها همه پیام مولاناست

800          آنــدرا و دیــگــران را هم بخوان            کــا ندر آتش شاه بنهادست  خــوان

بخوان یعنی فرا بخوان. خوان یعنی سفره غذا. ای مادر تو بیا در این آتش و دیگران را دعوت کن که بیایند در این اتش و نترس. شاه در این آتش سفره ای که انداخته است رنگارنگ و من با این سفره خوشم. I پر از غذاهای معنوی ومعرفت است.

801          انــدر آئیــد ای مســلـمـانان همــه            غیــر عَــذبِ دین عذابــست آن همه

مسلمان در اینجا بمعنی کسیست که کافر نباشد و منظور پیرو دین اسلام نیست پس مسلمان یعنی خدا شناس در عرفان. دین با مذهب فرق دارد. مذهب یعنی شریعت و قانون در هر فرقه و آئینی نوشته شده ولی از نظر عرفان دین یک قانون است و آن قانون حقیقت است. مثلا آن روز رستاخیزو قیامت را یوم الدین میخوانند یعنی روزی که حق و حقیقت مشخص میشود و در باره آدمها داوری میشود. عَذب یک چیز بسیار گواراست. مثلا آب ذلال گوارا را عذب میگویند. کودک صدا میزند ای همه خداپرستان و عیسویان بیائید در آتش و غیر از قانون حق و حقیقت هر چیز دیگر باشید عذاب خواهی داشت و اگر آن حق و حقیقت را پذیرفتی آن آب گوارا و لطیف را پذیرفتی و گرنه در آتش و عذاب هستی. اینجا کلمه قانون دین یعنی شناخت حق و حقیقت و ارتباطی با قوانین مذهبی هیچگونه از ادیان را ندارد.

802          انــدر آیــیـد ای هـمـه پروانه وار            اند ر ایـن بـهـره که دارد صـد بهار

ای خداشناسان همگی مثل پروانه ها بیائید در این آتش. بهره یعنی نسیب و قسمت. این نسیب و قسمت در اینجا آنقدر لطف و صفا دارد معادل صد برابر بهارو از این آتش نترسید و داخل شوید. این آتش سوزنده نیست و آتش ریاضت است.

803          بــانـگ می زد در میان آن گروه            پــر همی شد جـان خلـقان از شکوه

گروه مردمانی که آنجا حضور داشتند و خلقان جمع خلق است وشکوه در اینجا عبارت از حرفهای با عضمتیست که این کودک مشغول گفتن آنها بود. این کودک در میان آن گروهی که برای تماشا ایستاده بودند ندا در میداد با هیبت و با عظمت که بآتش وارد شوید و همه در آنجا تحریک میشدند. این تحریکیست که یک انسان کامل میکند که یک انسان خام را خواسته باشد پخته کند و بی کمال را بکمال برساند آنوقت در آنها اثر میبخشد و کم کم وارد جهان معرفت میشوند. 

804          خـلـق خود را بعدازآن بیخویشتن            مـی فکـنـدنـد اندر آتـــش مردو زن

بی خویشتن یعنی بی اختیار. وقتی آن مردم این سخنان این کودک را میشنیدند دیگر اختیارخود را از دست دادند تحریک شدند و خودشان را انداختند در آتش.

805         بی موّکل بی کشِش ازعشق دوست          زانک شیرین کردن هرتلخ از اوست

موکل یعنی کسیکه کاری باو سپرده شده باشد که انجام دهد. بی کشش یعنی بدون اینکه کسی آنها را بکشاند. مردم بدون اینکه کسی در بیرون آتش باشد و باینها حکم کند که خودت را به آتش بینداز بی اختیار خودشان را به آتش میانداختند. این چیزی که آنها را به آتش میانداخت عشق بحقیقت بود. حقیقت هم بمعنی خداست. و آن خداوند است که میتواند هر تلخی را شیرین کند و هر زشتی را زیبا کند و هر بدی را خوب کند و بلاخره هر آتشی را تبدیل بآب گوارا کند.

806          تا چــنان شد کان عوانان خلق را            مــنــع  مــیــکردنـــد  کاتش در میا

عوانان جمع عوان است و عوان به مامران حکومتی گفته میشود. کار بجائی رسیده بود که ماموران شاه مردم را از اینکه خودشان را بآتش بیاندازند جلو گیری میکردند. یعنی همان شاهی که میگفت یا بت را سجده کنید وگرنه شما را به آتش میاندازم کار بجائی رسید که ماموران شاه جلوی مردم را میگرفتند که آنها خودشان را به آتش نیاندازند. آن پادشاه یهود شیطان بزرگ بود و آن ماموران او هم شیطانک ها و یا شیطانان کوچک بودند و حالا همین شیطانکها از داخل شدن مردم به آتش جلوگیری میکنند. آیا چه شد که آنها یکمرتبه تغیر جهت دادند؟ و این کار کار خداوند بود که در یک آن میتواند شور را شیرین کند و بد را خوب.

807          آن بد عُقبا شــد سـیـه رو و خجل            شد پشیمــان زین سبــب بیمــار دل

بد عقبا یعنی بد عاقبت. بیمار دل یعنی اندوهگین و غم دل. وقتیکه آن شاه دید که کار برعکس شد خیلی خجالت کشید و غم و اندوه دلش را فرا گرفت.

808          کانـدر ایمان خلق عاشق تر شدند            در فــنـای جسـم صــا دقــتــر شدند

ایمان یعنی باورمندی بحقیقت. باورمندی آن مردم نسبت بحقیقت افزونتر شد و ایمان آنها قوی تر شد. فنای جسم یعنی فنا کردن خواهشهای نفسانی دل و امیال شیطانی که در جسم ما هست و آن مردم در از بین بردن این خواسته های نفسانی خودشان فاعقتر و مسلط تر شدند

809          مــکر شیطان هم دروپیچید شُکر            دیو هم خود را سیه رو دید  شُکــر

شیطان همان پادشاه دیو فطرت است. این مکری را که شاه بکار برد در خودش پیچید و مولانا خدا را شکر میکند. دیو بمعنی شیطان است و اینجا شیطان درونی و دیو درون ماست که او هم سیه روی شد.

810          آنچ مــی مـالــید در روی کسان             جمع شد در چــهــره آن ناکس  آن

چیزی در روی کسی مالیدن یعنی کسی را تحقیر کردن مثلا وقتی میگویند کسیرا دارند تحقیر میکنند یعنی دارند یک چیز بدی را در روی او میمالند. خود آن شخص متوجه نیست که مردم چه میکنند ولی میفهمد که دارن او را مسخره میکنند. این شاه بدکار از اول میخواست عیسویان را تحقیر کند و بانها گفت یا باین بت سجده میکنید و یا شما را در آتش میسوزانم. این شاه بت پرست نبود و فقط میخواست آنها را تحقیر کند. حالا خود شاه تحقیر شد و آنچه را که میخواست بسر مردم بیاورد نسیب خودش شد. ناکس یعنی فرو مایه و پست.

811         آنــکِ میدرّ ید جـامه خلق چُست             شد دریـــده آنِ او ایــشان  درســت

جامه خلق یعنی لباس خلق و منظور لباس آبروی خلق و نه لباس پوشیدنی آنها. چست یعنی با تبردستی و تندی. آنکسیکه لباس آبروی عیسویان را میخواست چالاکانه و با زبردستی پاره کند جامه آبروی خودش از هم دریده شد در حالیکه آبروی آن عیسویان نه تنها دریده نشد بلکه اضافه هم شد و آبروریزی قسمت و نسیب خود آن پادشاه گر دید.

دنباله داستان در قسمت چهارم

Loading