مولانا جلال الدین بلخی
![]()
The Interpretation of Masnavi Manavi Molavi
مولانا جلال الدین بلخی
![]()
1913 آن شـنـیـدســـتــی کــه در عــهــِد عــمَــر بـود چــنــگی مطــربــی با کرّ و فـر؟
مطرب نوازنده است که شنونده را بطرب و شادی میاورد. این مطرب چون چنگ مینواخته در مصراع دوم او را چنگی مطرب خطاب میکند. کرّ و فر بمعنی شکوه مندی و عظمت است. مولانا میگوید آیا این حکایت را شنیده ای که در زمان عُمَر یک چنگ نوازی بود که قدرت فراوانی در نواختن چنگ داشت. او مهارت زیادی در اینکار داشت و بدلنوازی در نواختن چنگ بسیار معروف بود.
1914 بــلــبــل از آوازِ او بـــی خـــود شــــدی یـک طــرب ز آوازخــوبش صد شدی
بی خود شدی یعنی بلبل از آواز او ازخود بیخود میشد. در مصراع دوم وقتی او یک طرب میزد تبدیل بصد شادی میشد.
1915 مـجــلــس و مــجــمــع، دمش آراســتــی وز نــوای او ، قــیــا مــت خـا ســتــی
مجلس بمعنی بزم است. مجمع هم بمعنی محفلی بود که اغلب در آن مجلس طرب و شادی میکردند. قیامت خاستی یعنی وقتیکه چنگ زن مینواخت و میخواند شنوندگان از خوشحالی قیامت بر پا میکردند. کلمه خاستی یعنی بلند میشد و قیامت بر میخاست. میگوید نوا و نغمه آن نوازنده طرب انگیز، خیلی بزم آرا بود و زینت بخش هر محفلی بود. وقتیکه چنگش را مینواخت و آوازخانیش را شروع میکرد قیامت بر پا میشد. در قیامت مردگان زنده میشوند، پس وقتیکه مولانا میگوید از صدای چنگ و آواز او قیامت بر پا میشد یعنی روحهای مرده دلان را زنده میکرد و روحبخش بود و افسرده دلان را شاد میکرد و روحهایشان را طراوت میداد و زندگی به روحهایشان میبخشید گو اینکه مردگان زنده شده اند.
1916 هــمــچــو اســرافـــیــل، کاوازش بــفـــن مـــر دگـــان را جـــان در آرد در بدن
اسرافیل یکی از فرشتگان نزدیک خداوند است که این در کتابهای آسمانی آمده که در روز قیامت او شیپوری دارد بنام صور و او این شیپور را مینوازد واز صدای آن مردگان زنده شده و از قبر بیرون میایند و در روز قیامت شرکت میکنند. کلمه فن که اینجا آمده بمعنی هنرمندی زیاد و خاصیت مندی زیاد. جان در آرد در بدن یعنی جان بیاورد در بدن. نوای او همآهنگ نوای صور اسرافیل بود و دارای فنیّ و هنری بود و خاصیّتی داشت که بروح مرده شنوندگان جان میبخشید، همان کاری که اسرافیل در روز قیامت با قدرت خدا میکرد
1917 یــا رَســـا یـــل بــود اســـرافـــیــــل را کــز ســماعش پــر بِرســتـی فــیــل را
رسایل جمع رسیل است و رسیل در موسیقی یعنی هم خانی کردن. دو نفر که هم آواز بشوند و یک آواز را باهم بخوانند. سماع اینجا بمعنی شنیدن است و ارتباطی با رقص سماع صوفیان ندارد. پَر برستی یعنی پر بروئی. این پیر چنگی در خواندن گوئی، همخوانی میکرد با اسرافیل و چنان آهنگی داشت که وقتی شنیده میشد، ازشور و هیجان شنیدنش فیل پر در میاورد و فیل بآن سنگینی پرواز میکرد. پس با آدمیان چه میکرد.
1918 ســازد اســـرافـــیـــل روزی نــالـــه را جــان دهـــد پــوســیـــدۀ صــد ساله را
سازد ناله را یعنی ناله در میدهد یعنی اسرافیل آن صورش را مینوازد و این ناله بمعنی گریه نیست و بمعنی آواز نغمه و یا یک آهنگ است. روزی منظور یک روز است. ( ی وحدت است). میگوید روزی میرسد منظور همان روز رستاخیز است که اسرافیل در صور خودش میدمد و مردگان صد ساله ( البته منظور مولانا عدد صد نیست بلکه منظورش عدد خیلی زیاد است.) را زندگانی میبخشد. کسانی هستند که هزاران هزار سال گذشته مرده اند ، آنها را هم زنده میکند. خیام هم در بعضی رباعیاتش میگوید: وقتیکه امروز میمیری با صد سالگان هم تراز هستی. در هر حال این آهنگ صور اسرافیل خاصیت و فنش روح بخشی و زندگانی بخشی است. مولانا اسرافیل را رها میکند و میرود سراغ انسانهای کامل. انسانهای کامل کسانی هستند که اولیاء یعنی دوستان صدیق خدا هستند. انسانهائیکه بحق پیوسته اند و بخدا نزدیک شده اند و حتی با او یکی شده اند و ارتباط قطره با دریا پیدا شده و دیگر جزئی از خدا شده اند. از نظر مولانا تمام پیغمبران را بدون هیچ تفاوتی انسان کامل میداند. ولی اولیای خداوند را هم که دوستان راستین خداوند هستند جزو مردان کامل میداند.
1919 انــبــیــا را در درون هــم نغـــمَـــهـاست طـالــبــان را ز آن حــیـوة بی بــهــاست
در چند بیت قبل مولانا صحبت از اسرافیل و اینکه با صورش در روز قیامت مرده ها را زنده میکند و چنین و چنان میکند و حالا در اینجا میگوید مردان کامل هم میتوانند همان کار را انجام دهند. اینکار از درون انسانهای کامل هم بیرون میاید و کسانیکه طالب معرفت خدا هستند، این آوازی که از درون آنسانهای کامل بیرون میاید باگوش جانشان می شنوند ولی همه این آوازه را نمیشنوند چون بعضی ها گوش دلشان باز نیست که بشنوند. در این بیت میگوید این پیامبران و انسانهای کامل وانبیا هم ( دوستان واقعی و صدیق خداوند) از وجودشان نغمه های روحبخش بیرون میاید. آنهائیکه حقیقت را طلب میکنند و دنبال معرفت حق هستند زندگیی پیدا میکنند و از آهنگ آنها که قیمت نمیتوان رویش گذاشت یعنی آنقدر قیمتش ارزشمند است که بهائی نمیشود برایش گذاشت.
1920 نشــنــود آن نـــغـــمَـــهــا را گــوش حس کـز ســتــمها گـوش حس باشد َنـجـس
گوش حس یا گوش سَر گوشیست که ما بآآن صداها را میشنویم. حالا ما غیر از گوش حس گوش سِر هم داریم. گوش سِر گوش دل است. پس اگر این انسانهای کامل نغمه هائی ازشان شنیده میشود که از این نغمه ها طالبانشان فیض میبرند و زندگی حقیقی پیدا میکنند , همه اینها را نمیتوانند بشنوند برای اینکه با آنگوش سَر و گوش حس میشنوند نه آن گوش سِر. مولانا میگوید که ما از بس ستم و ظلم کردیم و از بس دروغ گفتیم و خشمگین شدیم و نا روائی ایجاد کردیم این گوش ما دیگر نجس شده و ناپاک و این دیگر نمیتواند که حقایق را بشنود و بایستی که آن حقایق را گوش دل و یا گوش سِر بشنود. در مصراع دوم وقتی میگوید ستمها یعنی ستمهائی که ما کردیم ونه دیگران.
1921 نشــنــود نـــغــــمـــۀ پـــری را آدمـــی کـو بُـود ز اســرار پــریــان اعــجــمی
پری یک نوع جن هست و او هم نغمه دارد ولی نغمه او را آدمیان نمیشنوند. اعجمی یعنی کر و نا شنوا,گنگ و نا گویا. وقتی اعراب آمدند و ایران را تصرف کردند همه را وادار کردند که بزبان عربی بگویند. ایرانیان که نمیتوانستند عربی بگویند بالجبار عربی را با لکنت زبان میگفتند. لذا اعراب میگفتند چون ایرانیها نمیتوانند عربی را خوب بگویند و لکنت زبان داشتند، اینها گنگ هستند و اسمشان را گذاشتند اعجمی و نا گویا و نام کشور ایران را گذاشتند عجم. ایرانیها هم بعراب گفتند اینها تازی هستند یعنی اینها اهل تازیدن و حمله کننده بایران هستند. مولانا در این بیت و یا حتی در سه بیت بعد مثالی را نزدیکتر از نغمه این انسانهای کامل بیان میکند. میگوید پری و یا جن هم که در شمار آفریدگار خداوند هستند آنها هم نغمه ای دارند, اما انسان قادر بشنیدن نغمه آنها نیست. ادراک نمیتواند بکند وجود آنها را و نغمه شان را نمیشنود. زیرا آدمی از اسرار آنها بی خبر و با آنها بیگانه هست و در مقابل آنها کر و لال است و این حس درک کردن آنها به آدم داده نشده بنابراین اعجمیست. هیچ پیوند روحانی و معنوی مابین انسان و پری وجود ندارد و چون پیوندی وجود ندارد انسان نمیتواند که آنها را درک بکند پس نغمه آنها را هم نمیتواند بشنود. در واقع مولانا میگوید تعجب نکنید که نغمه انسان های کامل را نمیشنوید. مگر شما نغمه پریان را میشنوید؟ چون با پری ها ارتباط ندارید نغمه آنها را هم نمیشنوید پس اگر با انسانهای کامل ارتباط نداشته باشید آنوقت نغمه آنها را هم نمیشنوید.
1922 گرچه هم نغـمه پــری زیــن عـا لم است نـغـمــۀ دل بــر تــر از هردو دم اسـت
نغمه دل کنایه است از نغمه انسان کامل. هر دو دم یعنی هردو کلام. یعنی کلام آدمیان و کلام پریان. دم زدن یعنی سخن گفنت. ما دم میزنیم و آنها هم دم میزنند. نغمه ای که این انسانهای کامل دارند هم از نغمه هایی که آدمیان میگویند و هم از نغمه ایکه پریان میگویند بالا تر و بهتر و عالی تر و ممتاز تر است.
1923 کــه پـــری و ادمـــی ز نـــدانـــیـــنـــد هــر دو در زنــدانِ ایــن نــادانــیــنــد
کلمه (که) که در اول بیت میاید یعنی زیرا. زیرا که پری و آدمی زندانی هستند. آنها در زندان این دنیا بسر میبرند. هردویشان در زندان این دنیا و در زندان نادانیهای این دنیا هستند. کسی هم که نادان هست در نادانی خودش محبوس و زندانیست. اگر خودت را از این زندان نادانی رها بکنی آنوقت هست که چیزهائی راکه نمیدانی خواهی دانست و چیزهائیکه تا بحال نمیشنیدی خواهی شنید.
1924 مَـعـشَرَالــجــنّ، ســورۀ رحــمـان بخوان تَســتَطــیــعُــوا تَـنـفُــذُ وا را بــاز دان
در اینجا ترجمه کلمه بکلمه عربی بیت فوق را ذکر میکنیم: معشر یعنی گروه. الجن یعنی جن. رحمان منظور سوره الرحمان در قران است. تستطیعو از استطاعت است یعنی توانائی یک کاری داشتن. تنفذُ یعنی اگر نفوذ کنی. این اشاره است به سوره الرحمان که در قران خداوند میگوید ای آدمیان شما زندانی این دنیا و زندانی نادانی خودتان هستید و اگر میتوانید از زندان بیرون بیائید پس بیائید. جن ها هم همینطور هستند. هردو این آفریدگان در زندان نادانی و زندان این دنیا هستند. اگر استطاعت دارید خودتان را از این دنیا آزاد کنید. و اگر میتوانید بخارج از این دنیا نفوذ کنید هرچه زودتر نفوذ کنید. ولی بعد اشاره میکند که نمیتوانید. نه از زندان این دنیا میتوانید بیرون بروید و نه از زندان نادانیتان. مگر اینکه خداوند خواسته باشد یعنی مسیر خارج شدن را در راه زندگی شما قرار بدهد
. خیلی از انسانهای کامل هستند که در این دنیا زندگی میکنند ولی روحشان در دنیای دیگر است. آنها از این زندان آزاد شده اند. با انسانهای دیگر معاشرت و نشست و برخاست میکنند ولی روحشان در دنیای دیگر است. خیلی ها هم هستند که از نا دانی خودشان بیرون آمده اند. دانششان و معرفتشان بجائی رسیده و بجائی رسیده اند مثل اینکه نفوذ کرده اند از این نادانی به بیرون. از این دنیای نادانی بیرون آمده اند. میگوید شما اگر میتوانید بیرون بیائید پس بیائید ولی اگر استطاعتش را ندارید پس نمیتوانید به بیرون نفوذ کنید مگر که خداوند شما را در مسیر این کار قرار بدهد. بنا براین هرچه را که در این باره باید خواست باید از خدا خواست. اگر شما معرفتی و یا دانشی پیدا میکنید باید اول قدرت درک و فهم آن را داشته باشید، دانشگاهی داشته باشید، هزینه ای داشته باشید که بپردازید، استادی داشته باشید که بشما تعلیم بدهد، همه این ها را خداوند در این مسیر بشما داده است. خیال میکنید همه مردم دنیا در این مسیر هستند؟ خیر نیستند. بنابراین آن خداوند است که باید شما را در این مسیر قرار بدهد تا شما بتوانید از زندان نادانی بیرون بیا ئید. همین گونه برای آزادی روح قبل از مردن هم باید در مسیر معنویت و معرفت و عرفان قدم بگذارید
1925 نـــغـــمَـــهای انــــدرونِ اولـــــیـــــا اولاّ گـــویــــد کــه ای اجــــزای لا
1926 هـیـن زلای نـفـی ســر هـا بـر زنیــد زیـن خیــال و وهم , سـر بیــرون کنید
اجزای لا یعنی تمام افرادی که دارند در این دنیا زندگی میکنند و از نظر عارفان “لا” هستند. یعنی اینها نیست هست نما هستند و فقط یک چیز هست و آن خداست و لا غیر. خدا را شما نمیبینید و او هست نیست نماست. این نویسنده و شما نیست هست نما هستیم. در بیت دوم و مصراع اول میگوید از منفی بودن و از این نبودن، فرا تر روید و این خیال و وهم تصوری که دارید که شما هستید و میدانید و متکی بخودتان هستید و همه کاری میتوانید بکنید، از این خیال و پندار بیرون بیائید، اینطور نیست و باید فراتر از این حرفها بروید.
1927 ای هـمـه پـو ســیــده در کـو ن و فســـاد جـــان بــا قــیــتان نــرویــیــد و نـــزاد
کون و فساد دو کلمه برعکس هم هستند. کون یعنی بوجود آمدن و فساد یعنی تباه شدن و از بین رفتن. هرچه که در این دنیاست نبوده، بوجود میاید و باقی هم نمیماند. پس این دنیا، دنیای کون و فساد است. یعنی بوجود آمدن و از بین رفتن. جان باقیتان یعنی روحی که با خدا پیوند شده. اگر با خدا پیوند پیدا کرده، خدا که ازبین نمیرود و باقیست، پس روحی هم که بخدا پیوند یافته، آنهم باقیست و از بین نمیرود. این روح را جان باقی و یا روح باقی مینامند چون هیچ وقت از بین نمیرود. ببقای حق باقی میماند چون حق باقیست پس چیزهائی را که بحق پیوند خورده باشد باقی میماند. اما مولانا میگوید این جان باقی مانده رشدی نکرده و حقیقتی را آبستن نشده که از خودش بوجود بیاورد. ای کسانیکه جملگی در این عالم بود و نبود پوسیده شده اید و آن روحهای شما که میبایست بخدا بپیوندد و باقی بماند نه رشد کرده و نه توانست حقیقتی را بزاید و زاینده حقیقتی باشد. این اشارا ایست به فرمایش حضرت مسیح که میگوید: “بخدا نرسد هرکه دو بار زائیده نشود”. دوبار زاده شدن نه اینکه بمرید و بروید در گورستان دفن شوید و دوباره زنده شوید. یعنی در همین دنیا دوباره زائیده شوید. یعنی آن مرگ اختیاری قبل از مردن مرگ اجباری را داشته باشید و بعد از مرگ اختیاری تولدی دیگری خواهید داشت. شما دیگر عوض شدید و انسانی هستید متفاوت با حالت قبلیتان. یک انسان عالی تر و برتر. مولانا بارها بما متذکرشده که در وجود همه ما ها چیزیست بنام ” من ” که سر منشاء همه گرفتاریها ما همین “من” است. من از تو بهترم. من میدانم. من این کار را خواهم کرد. من پدرت را در میاورم. من بتو میگویم. مال من، ثروت من، کسان من، بستگان من، دانش و تجربه من. این من محور تمام زندگی من شده. این من هست که گرفتاری برای ما درست میکند. در عرفان میگوید اصلا باید من کشی کرد. این منت را بکش تا از بین برود آنوقت تو یک انسان دیگری خواهی شد و مثل اینکه از نو زائیده شده ای. تو دیگر خودت را برتر نمیدانی، تو فروتن شده ای بارها در مثنوی مولانا توصیه میکند که من کشی کنی. اینقدر سنگ مباش و خاکسار باش. جای دیگر میگوید:
از بهاران کی شود سر سبز سنگ خاک شو تا گُل بروید رنــگ رنــگ
سالها چون سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خـــاک بــاش
1928 گـــر بــگــویــم شَــمــۀ زان نــغــمَــهــا جــان هــا ســر بـــر زنـنـد از دخــمَــهــا
شمۀ در عربی دو معنی دارد. اصلا شمه از شامه بمعنی بوئیدن است. یعنی کمی بو. معنی دیگرش یعنی هرچیزی خیلی کم. دخمها منظور گورها هستند. مولانا میگوید اگر من نغمه ای، مختصری از آن نغمه های اندرون انسانهای کامل را بگویم جانها همه از گور سر بر میاورند و مشتاق شنیدن آن نغمه ها هستند.
1929 گوش را نـزدیک کُــن کان دور نــیست لـــیــک نَقــل آن بــتو دســتــور نــیسـت
گوش را نزدیک کن یعنی آمادگی شنیدن آن نغمه را پیدا کن و استعداد شنیدن آن نغمه ها را پیدا کن گوشت را شایستگی بده و نزدیک آن نغمه ها کن. این نغمه ها از تو دور نیست و تو آنها را ازگوش خودت دور نگه داشتی. آن لیاقت را بخودت بده و آنوقت میشنوی. ولی بدون اینکه آمادگی پیدا کنی، اگر از من انتظار داشته باشی که بتو بگویم, نمیتوانم که بتو بگویم. در مصراع دوم نقل یعنی گفتن. چون تو هنوز آمادگی برای شنیدن آن نغمه ها را نداری، من دستوری ندارم که بتم بگویم.
1930 هــیــن کـه اســرافـیـل وقــت اند اولـیا مــرده را زیشــان حـــیــاتســت و حــیـــا
هین یعنی بدان و آگاه باش. اولیا دوستان صدیق خداوند. حیا دارای دو معنی است. یکی شرم و دیگری باران. اینجا بمعنی باران است. حیاتی که اینجا آمده بمعنی تراوت معنویت است. میگوید ای مردگانی که در میان گورجسمها و تن هایتان پوسیده اند و این تن هایتان برای جسمتان مثل کفن است. اگر این نغمه اولیا را بشنوید و آگاه شوید، این اولیا هم اسرافیل زمان شما هستند. اسرافیل بنا بدستور خدا مرده ها را زنده میکرند و این اولیا هم میتوانند همین کار را با شما بکنند و باران رحمت بر شما ببارند و تراوت معنویت بشما بدهند.
1931 جــانهـــای مـــرده انـــدر گـــور تــــن بــر جــهـــد ز آوازشـــان انــــدر کفـــن
کفن در اینجا بمنظله قبر بکار برده شده. جانهای مرده منظور جانهای مرده دلان است.میگوید آن جانهای مرده دلان، آن افسرده گان، پژمردگان، مرده دلان در حالیکه در میان گور و کفن تن محبوس شده اند از آواز این انسانهای کامل ( از سخنان آنها) و از اشاراتهایشان حیات تازه و زندگی واقعئی پیدا میکنند.
1932 گــویـد این آواز، زیــن آواها جداست زنـــده کـــردن، کـــار آواز خـــداســت
گوید در اول مصراع اول منظور جانی که زنده شده میگوید. این جان زنده شده میگوید این آوازِ نغمه های خوشِ این انسانهای کامل از نغمه ها و آواز معمولی که میشنوید جداست و فرق زیاد دارد. حالا این جانیکه مرده دل بود و حالا زنده شد این آوا ها را میشنود و میگوید این آوازی که دارم میشنوم با آوازهائی که قبلا میشنیدم جداست و این باید کار خداوند باشد. من مرده دل بودم، زنده دل شدم این خدا بود که موقعیت و مناسبتش را بمن عطا کرد که بتوانم این آواز تازه را بشنوم و در این مسیر واقع بشوم.
1933 مــا بـمــردیــم و بـکــلّـی کــا ســتــیـم بانــگ حــق آمــد، همـه بر خـــاســتــیم
ما، منظور جانهای زنده شده مرده دل هسیم. اول مرده دل بودیم و حالا زنده شدیم. حالا ما جانها از اول مردیم و بکلی کاسته شدیم و نقصان پیدا کردیم و مردیم، در حالیکه توی این دنیا هنوز بودیم ولی صدای خداوند را شنیدیم همه ما برخاستیم یعنی حیات تازه پیدا کردیم. منیتمان از بین رفت و بی من شدیم. آن قیامتی که میگویند در آخر دنیا هست آن آخرت جسمانیست ولی این قیا مت ما یک قیامت روحانیست یعنی بدون مردن مرده دل بوده و حالا زنده شده. این یک رستاخیز روحانیست.
1934 بانــگ حق اندر حجاب و بی حـجـیـب آن دهــد ، کو داد مـــریـــم را ز جـیــب
حجیب هم یعنی حجاب. آن دهد، یعنی همان کار را میکند. کلمه جیب یعنی گریبان. مولانا میگوید این بانگی که از طرف خدا میاید چه با حجاب باشد و چه بی حجاب یعنی چه با واسطه و چه بی واسطه. اگر با واسطه باشد یعنی از طریق وحی به پیغمبران و انبیا و اولیا میرسد. بی واسطه یعنی بدون وحی و الهام یعنی یک مرتبه بدلشان بیافتد. حالا صدای خدا چه با واسطه و چه بدون واسطه وقتی بتو میرسد با دلت همان کاری میکند که مریم را از گریبان خودش کرد. با مریم چه کرد؟ روح خودش را دمید بمریم و مریم در گریبان خودش عیسی راحامله شد بدون اینکه با مردی تماس داشته باشد. وقتیکه خداوند قادر است این کار را بکند تعجبی ندارد که گوش تو را هم که نا شنوائی درونی دارد آن را شنوا کند و تو بتوانی بشنوی.
1935 ای فـنــا پـوســیــده گــانِ زیرِ پــوسـت بــاز گـــردیــد از عـــدم ز آوازِ دوســت
زیر پوست یعنی مواد فیزیکی بدن، یک وقت بدن در رحم است و یک وقت در کفن است اینها بکلی میگوید زیرپوست. میگوید ای شما که از زیر پوستتان از بین رفته اید. ما نیستیم و ما عدمیم. بیائیم واز عدم بوجود بیائیم. صدای خدا و آوای حق را بشنویم و از نیست بودن به هست بودن تبدیل شویم. چگونه از نیست بودن به هست بودن بیایم و تبدیل شوم؟ باید منِ خودم را بکشم و منیّتم را نابود کنم.
1936 مطـــلــق آن آواز، خـــود از شــه بود گـــر چــه از حــلــقــوم عـــبــداللهَ بــود
مطلق یعنی کامالا، تماما. شه خداوند است. حلقوم یعنی دهان. عبدالله یعنی بنده خدا. مولانا میگوید این آواز خدا یک وقتی بدلتان الهام میشود و یا یک وقتی هم از زبان پیامبران میشنوید و یا از زبان اولیا و مردان کامل میشنوید فرق نمیکند. آنها هم از زبان خداوند است که دارد از دهانشان بیرون میاید.
1937 گـفــته او را مــن زبــان و چشــم تــو مــن حــواس و مــن رضـــا و خشــم تو
کلمه گفته منظور اینکه خدا گفته. میگوید تو خودت را بمن نزدیک کن و تو (منی) خودت را بمن نزدیک مکن. یا من منم و یا تو منی. دو من در این دنیا نمیگنجد.وقتی آن منت را از بین بردی آنوقت میتوانی بمن نزدیک بشوی. وقتی نزدیک شدی آنوقت بمن ملحق میشوی. و وقتی بمن ملحق شدی آنوقت حواس من و رضای من و حواس و رضای تو میشود، دست من دست تو وگوش من گوش تو میشود, فعل من فعل تو میشود. تو دیگر جزئی از من میشوی.
دنباله این داستان در قسمت دوم
![]()
مولانا در داستان قبلی بازرگان و طوطی پند و اندرزهای زیادی به خوانندگان خودش داد و گفت اگر دانه باشید مرغکان میایند و شما را بر میچینند و اگرغنچه باشی بچه ها میایند و تو را برمیکنند و در اینجا بدنباله همان اندرزهای خودش ادامه میدهد. شخصیّت مولانا دارای ابعاد مختلفیست، یک بعدش عرفانی و بعد دیگرش یک شخصیِت مبارزاست وبا زشتیها و پلیدیها پیکار میکند وبعد دیگرش معلم است و تعلیم میدهد و بعد دیگرش روان شناس است و اصول روانشناسی را به خواننده میآموزد. در اینجا بعد معلمی اجتماع را بخود میگیرد و میگوید:
دانه پنهان کن بکلی دام شو غنچه پنهان کن گیاه بام شو
تو اگر دانه خوش مزه داری و یا اگریک غنچه زیبا هستی سعی کن که آنها را برخ دیگران نکشی. شما باید سعی کنید که دلتان نخواسته باشد که خلق شما را تائید کنند و دلتان نخواسته باشد که انگشت نما شوید. کسانیکه دوست دارند که مردم بانها سجده کنندو دراجتماع شاخص شوند آنها اول گرفتاریشان است.
1849 تن قفص شکل است ، تن شد خــارِ جان در فـــریــــبِ داخـــلان و خــــارجــان
در مصراع دوم داخلان و خارجان یعنی همه مردمیکه شما با آنها آشنائی دارید و یا با انها زندگانیتان را میگذرانید. عنوان این قسمت “مضرت تعظیم خلق و انگشت نما شدن” خود بیان کننده کل مفاهیمی است که در این قسمت ضمن اشعار زیر میگوید. و مقدمتا باید بگویم که تمام این صوفیان که گروههای مختلفی هم هستند بیش از همه فرقه ها، فرقه ملامتی ها، از جلوه کردن و از محبوب شدن و از مشهور شدن نزد خلق پر هیز میکنند و این فلسفه زیرساز تعلیم آنهاست. در این بیت میگوید این تن و این کالبد جسمانی تو مثل قفس است که طوطیِ جان تو در این قفس محبوس شده. حالا این طوطی روح تو که در کالبد تو محبوس شده مرتب از خوش آمد گویان داخل خودش گول و فریب میخورد از کسانیکه میایند و تمجید میکنند و میروند. حتی روح هم فریب میخورد. منظور مولانا اینست که تنها مغز تو نیست که فریب میخورد بلکه روح تو هم فریب میخورد.
1850 ایــنش گـــویــد من شــوم هـــمـــراز تــو وآنش گــویــد نَــی، مــنـــم انــبــار تو
اینش یعنی این او را. آنش یعنی آن او را. انبار یعنی شریک و همراه. میگوید این یکی میاید نزد تو و میگوید: من همراه و همراز تو هستم. آن یکی دیگر میاید نزد تو و میگوید: نه اینطور نیست بلکه من شریک واقعی تو در زندگی هستم و من همپای تو هستم و پا بپای تو درزندگی من میایم
1851 ایــنش گـو یـد نیســت چون تو در وجـود در جمـال و فضـل و در احسان وجود
وجود یعنی عالم هستی و کل جهان. جمال یعنی زیبائی و فضل یعنی برتری و احسان یعنی نیکوئی و بخشش. میگوید این یکی میاید و میگوید: در عالم هستی نظیر تو نیست. و همین گونه زیبائی توو برتری دانش تو و جود و بخشش تو هم بی مانند است. گوینده قصد دارد با این تعارفها شاید بتواند دار و ندار تو را بغارت ببرد.
1852 آنش گــو یــد هــر دو عــا لــم آن تـوست جـمـله جانـهـا مـان، طوفیـلِ جــانِ تست
آن یکی میاید و میگوید هردو جهان، این دنیا و آخرت اصلا مُلک توست و همه جانهای ما طوفیل جان تو است، اصل جان تو است اینها چاپلوسان و فریبکارانند و میکوشند که درون یک خام طبَع را فریب دهند. خام طبَع کسی هست که طمع زیاد داشته باشد و این طمعش هیچوقت سیر نشود. همیشه خواهان اینست که از این حرفها بشنود.
1853 او ،چو بینــد خـلـق را سر مستِ خویش از تــکــّبــر مــی رود از دســتِ خــویش
او اشاره باین انسانیست که این چاپلوسان دارند این تملقات را بروحش مرتب میخوانند و او را خوشنود میکنند. میرود از دست خویش یعنی دیگر خودش را نمیتواند نگه بدارد و اختیار خودش از دستش میرود. وقتی جان او در قفس بدنش این خوش آمدها را میشنود مست میشود و کسانیکه اطراف او هستند آنوقت موقعیت پیدا میکنند که از او بهره برداری نادرست بکنند و از شدت خود بینی و خود پسندی و تکبری که این روح پیدا میکند آنوقت خویشتن خویش را گم میکند.
1854 او نـــدانـــد کـــه هـــزاران را چـــو او دیــو افــکــنــد ســت انـــدر آبِ جــــو
در آب جو افکندن یک اصطلاح است. وقتیکه یک کسی را فریب میدهند و یک بلائی سرش میاورند میگویند در جوب انداختند. میگوید این روح نمیداند که هزاران روح مثل او را این شیطانها گول زده اند و فریب داده اند.
1855 لطف و سالوسِ جهان خوش لقمه ایست کـمـتـرش خور، کان پر آتش لقمه ایست
سالوس یعنی تملق و چاپلوسی. جهان اینجا مولانا بکار برده منظورش مردم جهان هستند. پر آتش لقمه ایست یعنی لقمه پر آتش زا لقمه ایست. یعنی وقتی تو این لقمه را میخوری آتش زیان ها تو را میسوزاند. میگوید اگر چه این لطف و چاپلوسی و چرب زبانی مردم جهان به یک لقمه بسیار لذیذ ودلپذ یرو گواراست ولی بسیاری از کسان که از تملق خوششان میامد گرفتار شدند. تو باید تا میتوانی این لقمه خوش مزه را کمتربخوری. بنظر تو خوش مزه میاید ولی در واقع لقمه ای آتش زاست.
1856 آتشـش پــنــهــان و ذ وقش آشـــکـــار دود او ظــا هــر شـــود پـــا یــان کـــار
ذوق بمعنی مزه از کلمه ذائقه است. بمعنی خوشی و لذت هم هست. زیان تملق گوئی مردم جهان یعنی آتش آن لقمه لذیذ که آتشش پنهان است ولی خود آن لقمه آشکار است و باعث میشود که بذاقه های دهانت ترشه بکند و تو را تحریک میکند. ولی دودش بعدا آشکار میشود. موقعی دودش بچشمت میرود که دیگر کاملا گرفتار شده ای. مولانا میگوید دقت کنید این کسانیکه دور و بر شما را گرفته اند و مدح شما را میگویند، آنها چیزی از شما میخواهند. بقول سعدی :
این دغل دوستان که میبینی مگسانند دور شیرینی
و این شیرینی که تمام شد همه مگسها هم میروند. آنوقت کل شیرینی دیگر تمام شده ومگسها هم نیستند. یعنی زندگیت در این حال تباه شده و رفته. وقتی افراد دنیا دور ورش را گرفته اند،يا برای ثروتش و یا برای مقامش و برای زورمندیش و یا برای زیبائیش است در حالیکه هیچ کدام از اینها پایدار نیست. ثروت و مقام وزیبائی و منصب و زور همه آنها از بین رفتنیست و اینها آن شیرینیهاست که تمام خواهد شد و آنها همگی میروند و تو تنها میمانی و وقتی تنها ماندی احساس تهی بودن میکنی و دیگر دیر شده.
1857 تو مــگــو آن مــدح را مــن کــی خورم از طــمــع مــی گـو یــد او پـی میبرم
کی خورم یعنی این مدح را کی میپذیرم و کی قبول میکنم. میگوید وقتی که من دارم با تو حرف میزنم، میدانم تو در دلت داری میگوئی که نه مولانا، من میفهمم که این مدح ها بی خود است و من این مدحهایشان را قبول نمیکنم و بدلم راه نمیدهم چون من اینها را میشناسم و بدرون آنها پی برده ام و میدانم که طمع کار هستند و بخاطر طمعشان دارند مدح مرا میگویند. مولانا میگوید این را بخودت مگو تو پی نبردی و خیال میکنی، خوشت میاید و نگو که خوشم نمی آید. کیست که از تملق و از تعریف خوشش نیاید. تو نگو که میفهمم و میدانم که آنها مرا گول میزنند. من این حرفهای تو را قبول نمیکنم.
1858 مــادحــت گــر هــجــو گــویـــد بـر مَلا روزهــا ســـوزد دلـــت زان ســوز هآ
مادح یعنی مدح کننده و مداح یعنی بسیار مدح کننده. هجو گفتن در برعکس تعریف کردن است یعنی ذمّ گفتن و یا بد گفتن از کسی. بر ملا یعنی آشکارا جلوی چشم همه. سوزها یعنی آن آتش گرفتاری که بعدا نصیبت میشود و تو را میسوزاند. اگر مداح و ستایش گرت از این به بعد دیگر تو را ستایش نکند و حرفهایش را در مورد تو عوض کند و شروع به بد گفتن از تو بنماید، تو روزها در اثر این بد گوئی ها و سخنان پرسوز او دلت میسوزد که چرا دارد این حرف را بمن میگوید شکی نیست که مدح و ثنا موجب غرور نفس میشود ولی چونکه مدح شیرین و مطبوع است اثرش خیلی زود آشکار نمیشود. تنها وقتی آشکار میشود که آنوقت مدح دیگر گفته نشود. در حالیکه ذمّ و بد گوئی اثرش فوری آشکار میشود. مولانا دارد مقایسه میکند خوب گفتن را در مقابل بد گفتن. خوب گفتن شنونده را خیلی خوش آید ولی اثرش بعدها معلوم میشود ولی بد گفتن شنونده را خوش نمی آید و همین الان اثرش مشخص میشود.
1859 گرچـه دانــی کوُ زحــرمـان گفــت آن کان طـمـع که داشت از تـو شد زیان
حرمان در اینجا یعنی نا امیدی و محرومیّت و بی بهره گی. تو شد زیان که در آخر مصراع دوم آمده یعنی برآورده نشد. چی براورده نشد؟ آن طمعی که داشت. بد گوئی و عیب گفتن آن مداح برای این بوده که بآرزوئی که از طریق تو داشته نرسیده و از تو نا امید شده. تا حالا داشته از تو خوب میگفته و لی حالا دفعتا شروع میکند به بد گفتن. همانگونه که تو از خوب گوئی او خوشحال میشدی حالا از بد گفتنش هم رنج میبری و بدان که خوبگوئی گذشته او و بدگوئی اکنون او اصالت ندارد و پایه ای و ریشه ای نیست. در حقیقت آن ستایش و مدح او برای تو بهمان اندازه زیان آور است که سرزنش و بدگوئی او برای تو بد است است و هردوی آنها برای تو بد است. تو خوب گوئی را متوجه نمیشوی ولی بد گوئی را متوجه میشوی.
1860 آن اثـــر مــی مــانـــدت در انــــدرون در مــدیــح ، این حالـتت هسـت آزمون
مدیح یعنی مدح گفتن. آزمون فعل امر است یعنی بیازما و امتحان کن. در اثر آن بدگوئی و بد شنوی اثری در دلت باقی میماند. این حالت در موقع مدح گفتن و خوب گفتن هم هست. تو بیا و این را بیازمون و امتحان کن و ببین که اثر مدح هم در تو باقی میماند. اگر کسی بتو بد بگوید تا اخر عمرت بیاد داری و یادت نمیرود و ببین یکی هم بتو خوب گفته آنهم تا آخر عمرت یادت نمیرود و هردو تجربه در وجود تو باقی میماند و چون هردو بی پایه هست، هردو هم تا آخر عمر بتو زیان آفرینانند. بخود نگوئید حرف بد دیگر تمام شد, ولی حرف بد وجودت را گرفت و در داخل خودش نگه داشت و چون پایه و اساس ندارد رنج میبری.
1861 آن اثــر هـــم روز هــــا بـــاقـــی بود مــایــه کــبـر و خـــداع جـــان شود
خداع در مصراع دوم یعنی فریفتن و فریب دادن. میگوید اثر مدح و ثنا هم روزهای متوالی تا پایان در دل تو باقی میماند و کمترین اثرش اینست که تو تکبر پیدا میکنی. در همین حالت داری خودت را هم گول میزنی و فریب می خوری و غرور پیدا میکنی و اینطور مباش که بگوئی من از بدگوئی بدم میاید و از خوشگوئی خوشم میاید.
1862 لیــک نـنمـایـد، چــو شیــرین اسـت مدح بـد نَــمایـد زانکِ تلــخ افــتــآد قَدح
لیک ننماید یعنی خودش را نشان نمیدهد ولی بد نماید یعنی خودش را نشان میدهد. قَدح در اینجا یعنی عیب کسی را گفتن و بد گوئی کردن. قدح تلخ است و اصلا خوش آیند نیست. تفسیر این بیت در بالا و بیت قبلی مستتر و معلوم است.
1863 هـمچـو مطـبوخسـت وحبّ کـانرا خوری تا بــد یــری، شــورش و رنــج اندری
مطبوخ از کلمه تبخ است و تبخ یعنی پختن. در سابق بیشتر داروهای مصرفی بیشتر گل و گیاه بود که اول دم میکردند و بعد صاف میکردند و بعداً صبحها بخورد مریض میدادند و این را مطبوخ میگفتند. حب آن را هم درست میکردند که امروزه بآن قرص میگویند. حب یک کلمه عربیست بمعنی دانه. میگوید وقتیکه این داروهای مطبوخ و یا حب آنرا میخوردی تا چند روز دل آشوبه میگرفتی و نا راحت میشدی،درست این بدگوئی و یا خوش گوئی ها را که میپذیری و قبول میکنی درست مثل مطبوخ است. و اینها در وجود تو باعث دلشوره وجودت میشود و بهتر اینکه دلت را آشوب کند، همچنانکه آن دارو ها دلت را آشوب میکرد.
1864 ور خــوری حـــلـــوا بود ذو قش دمــی ایـن اثــر چــون آن نــمی پــاید همی
حلوا شیرین است و ذوقش یعنی مزه اش. در مصراع بعد این یعنی اثر حلوا و آن یعنی به این ماده تلخی که خوردی. نمی پاید یعنی پایدار نیست. میگوید برای مثال اگر حلوا بخوری لذتش شیرین است آن لحظه ای بیش نیست و زود فراموش میکنی ولی تلخی چند روزی بجا میماند.
1865 چون نــمـی پا یــد هــمی پــایــد نِهــان هر ضـــدی را تــو بضـــدّ او بـــدان
در اینجا نهان منظورش نهان باتن است. اگر چه گفته شد که اثر شیرینی مدح زیاد طولانی نیست ولی واقعا اثرش دوام دارد منتهی پنهان شده در وجود تو. دیگر تو ان مزه و ذوق آنرا حس نمیکنی ولی اثرش در وجود تو هست و در باطنت هم دوام بسیار دارد بنا براین اصل کلی خودش را مولانا بکار میبرد و میگوید هر ضدّی را با ضد خودش باید سنجید یعنی اگر چیزی آشکار نیست یعنی پنهان است. اگر که این اثر شیرینی زود از دهنت و ذوقت رفت بدان که پنهان شده. هر چیزی را به ضدّدش بشناس. اگر روز نیست بدان که شب هست. اگر در دهان و ذائقه تو اثر شیرین نیست بدان که پنهان شده.
1866 چون شـکر پـایـــد هــمـــی تأ ثــیــر او بـعـــد حــیــنـی دمُبّل آرد نــیش جو
بعدِ حینی یعنی بعد از کمی وقت. دمبل هم یعنی کرکهائی که در صورت و یا بدن کسی ظاهر میشود و بعد از مدتی هم خوب میشوند. نیش جو یعنی نیشدر لازم دارد. در این بیت مدح را به شِکر و عوالم آن را به دمبل تشبیه میکند. برای مثال خوردن شکر و شیرینی زیاد اگر چه باعث لذت تو میشود ولی پس از اندک مدتی دمبل بیرون میاوری و حالا باید که تحمل نیش نیشتر را هم بکنی. همین طور شنیدن مدح و شنیدن ستایش هرچند بظاهر امری خوشایند و مطبوع و لذت آور است برای تو ولی رفته رفته شخصیّت تو را دچار وحم های روحی و گرفتار دمبل های روانی میکند.
1867 از وفــور مــدحــهــا، فـــرعـــون شــد کُن ذلــیــل الــنّــفسِ هـَـــونــا لا تَسُـد
کُن در عربی یعنی باش. ذلیل یعنی فروتن شده. هوناً یعنی افتادگی کن. لا تسد یعنی آقائی و سیادت مکن. میگوید که فرعون اول فرعون نبود این مدحها ی فراوان که اطرافیان او با او میکردند فرعون ساخته شد. حالا اگر میخواهی نفس تو هم مثل فرعون نشود تو نفست را بپائین بیاور و افتاده کن نه اینکه نفست را به آقائی و سیادت بده.
1868 تا تــوانی بـنــده شو , ســلطـــان مــبـاش زخمکش چون گوی شو،چوگان مباش
بنده اینجا در مقابل سلطان آمده یعنی خاکسار آمده. میگوید خاکسار باش و فروتن و بنده باش، نکند که روزی بخواهی سلطان شوی. زخم کش یعنی تحمل پذیر. چوگان مرتب بگوی میزند و این گوی هم مرتب تحمل میکند ولی تو چوگان نباش که بسر همه بزنی و دیگران را گوی تصور کنی و خودت را چوگان.نه تو چوگان نیستی و دیگران هم گوی نیستند و بدیگران ضربه نزن و اگر هم از دیگران ضربه خوردی تو گوی باش و تحمل کن. بدون اینکه سر بزیر بیاندازی و اجازه دهی که دیگران بتو ضربه بزنند. زود بانها پاسخ نده و شکیبا باش برای اینکه وقتی داری چوگان را میخوری خشمناک میشوی و وقتی خشمناک بشوی کنترل خودت را از دست میدهی. وقتیکه ضربه را خوردی آرام باش و وقتی که آرامش خودت را بدست آوردی آنوقت اقدام کن.
1869 ورنه چون لطفــت نـمـاند واین جــمال از تــو آیــد آن حــریــفان را مــلال
ورنه یعنی اگر تو حرفهای من را گوش نکنی آنوقت، لطفت یعنی تر و تازگیت و جمال یعنی زیبائیت. حریفان اشاره باین مداحانی هستند که دورت را گرفته اند و مداحی میکنند. آیا اگر زیبا هستی همیشه زیبا میمانی؟ آیا پیر نمیشوی و این صورت صاف تو چروک نمیخورد؟ این لطفها برای تو نمیماند و همه از بین رفتنی هستندو وقتی که نبود همه معشوقان از اطراف تو پراکنده میشوند. آنوقت است که تو احساس خلع و تنهائی میکنی.
1870 آن جـمــاعــت کِت هــمـی دادند ریو چون بـبیـننـدت بگویــنـدت که دیــو
ریو یعنی فریب و کِت یعنی که تو را. میگوید آن گروه مردمانیکه با شتایشهای نا درست خودشان تو را فریب میدادند حالا وقتیکه تو را مینگرند تو را مسخره کرده و میگویند قیافه اش مثل شیطان است. آنها همان انسانها هستند، چون تو امتیازاتت را از دست داده ای باین شکل در باره ات قضاوت میکنند.
1871 جـمــله گــو یـنـدت چو بـیـننـدد ت بدر مــرده ای از گـورِخـود بـر کــرد سر
بینندت بدر یعنی تو را در خانه ات ببینند. وقتی آن آدمها در خانه ات رد شوند میگویند نگاه کن این آدم مثل مرده ایست که از گور خودش در آمده. اینها همان مدح کنندگان سابق هستند.
1874 دیــو ســـوی آدمــی شد بــهــر شـــر ســوی تــو نـایــد که از دیــوی بــتــر
شیطان بطرف آدم میاید که شرّ ایجاد کند ولی مطمئن باش تو اگر اینگونه باشی شیطان بطرف تو نمی آید زیرا تو از شیطان هم بد تر هستی.
1875 تـــا تــو بــودی آدمــی دیو از پــیــت مــی دویــد و مــی چشــانـیـد او مِـیَـت
مولانا تکرار میکند که مفاهیم ابیاتش را در ضحن خواننده و یا شنونده جای گزین نماید. میگوید شیطان به سوی تو برای چه چیز بیاید که درد سر برایت ایجاد نماید. تو خودت برای خودت درد سر ایجاد کرده ای. زمانیکه تو آدم خوبی بودی شیطان بدنبالت میامد که تو را گمراه کند و بتو می میخورانید که تو را بمستی بکشاند.
1876 چــون شــدی در خــویِ دیـوی اســتوار مــی گــریــزد از تـو دیــو، ای نا بکار
استوار یعنی محکم. نا بکار یعنی بد کردار. همین که از آدمیت دور شدی و همین که خوی شیطانی را پذیرفتی و در این خوی شیطانیت ثابت و پا برجا ماندی ، ای بد کرداربدان که شیطان از تو بیزار است و او از تو فرار میکند.
1877 آنــگــه انـــدر دامــنــت آویــخــتـــنــد چــون چـنـیـن گشتی، هــمـه بگــریختند
از زمانیکه این ننگ و بدی مدح را بتو گفتند و یا در دامن تو گذاشتند و تو چنین شدی همگی از اطراف تو دور شند و فرار کردند. این داستان در همین جا بپاین میرسد و در قسمت بعدی داستان دیگری را بر رسی خواهیم کرد.
![]()
1825 بـعد از آنش از قفس بیرون فـکـنـد طــو طــیـک پــرّید تــا شــاخ بـلـنـد
بازرگان پیغام برده بود از طوطی خودش به طوطیان هندوستان که طوطی من پیغام داده که این درست نیست که من در قفسی باشم و شما آزاد باشید. یکی از طوطیان هندوستان بر خود لرزید و افتاد و ظاهرا مرد یعنی خودش را بمردن زد. وقتی باز گشت از هندوستان طوطی خودش گفت چه شد و بازرگان گفت چنین اتفاقی افتاد. وقتیکه طوطی بازرگان داستان را شنید او هم بخود لرزید و در قفس افتاد و مرد بسیار پشیمان شد که چرا ماجرا را تعریف کردم و زبان را باید کنترل کرد و من چرا زبانم را کنترل نکردم . پس از مدتی بازرگان در قفس را باز کرد و طوطی بظاهر مرده را بیرون انداخت و طوطی ناگهان بحرکت درآمد و بپرواز در آمد و بر فراز درخت نشست.
1826 طــوطــی مرده , چنان پـرواز کرد کـافـتابِ شرق تُــــرکی تــــاز کــرد
آفتاب شرق همان خورشید است. ترکی تاز همان کلمه ترک تازیست. سابق براین ترکان ترکستان شرقی بغارتگری معروف بودند و اینها امکان آمدن پیدا میکردند باشتاب فراوان و یورش مانند میامدند و غارت و چپاول میکردند و کسی نمیتوانست جلو آنها را بگیرد. از بس اینها تند میتاختند بنابراین هر جائیکه حرکت سیریع باشد بآن میگویند ترک تازی که همان ترکی تاز است. در بیت بالا این طوطی بازرگان چنان سریع و تند پرواز کرد و بالای یک درخت بلند بالا قرار گرفت مثل اینکه آفتاب شرق طلوع کند و با ترکتازی بطرف غرب برود. مولانا برای این با خورشید مقایسه میکند برای اینکه این آزاد شدن این طوطی اولین نور زندگی است برای اوهمان گونه که اسارت در قفس برای او ظلمت بود.
1827 خواجه حـیران گشت اندر کارمرغ بـی خـبـر نــاگه بـدید اسرار مــرغ
بدید در مصراع دوم یعنی پی برد. اسرار مرغ یعنی رازیکه میان طوطی او و طوطیان هندوستان بود. این راز را بازرگان نمیدانست و حالا که طوطی او فرار کرده بود تازه متوجه شده بود. آن طوطیان هندوستان, با معرفت هم که انسانهای کامل هستند بما یاد میدهند که اگر میخواهید آزاد باشید و آزادگی داشته باشید و آزاد زندگی کنید بایستی که از خودتان بمیرید. قبلا ذکر شده بود که دو نوع مرگ داریم یکی مرگی که در اختیار ما نیست و خواه ناخواه آخر عمر بسراق ما میاید و دیگری مرگ پیش از مرگ است. این مرگ پیش از مرگ دست خود ماست که از منیت خودمان بمیریم و از خودخواهی و تکبر و کینه ها و حرص و طمع و آز خودمان بمیریم. این مردن پیش از مرگ ما را آزاد میکند و بما آزادگی میدهد. این یک تولد دیگریست که آنوقت حس میکنیم که آزاد زندگی کردن یعنی چه. آن چیزی که خواجه حافظ گفته زهرچه رنج تعلق پذیر است آزادم، یعنی هر چیزیکه این مردم دنیا شیفته این زرق و برقها هستند و خودشان را متعلق بآنها میدانند من آزاد میبینم.
1828 روی بالا کرد و گفت ای عندلیب از بـــیــان حـال خودمان دِه نســیــب
عندلیب یعنی بلبل. این طوطی بازرگان قشنگ و خوب صحبت میکرد و بازرگان از حرف زدن او لذت میبرد او را عندلیب خطاب کرد. کلمه خودمان یعنی خود ما را. گفت ای طوطی که همچون بلبل خوش سخن و خوش آواز هستی این حال خودت را و وضع خودت را بمن بگو و از حال و وضع خودت بهره ای بمن برسان و راز کارت را هم بمن بگو.
1829 او چه کرد آنــجــا که تو آموخــتی ســاخـتـی مکری و ما را ســوختــی
اینجا منظور از او طوطی هنئوستان است. ساختی مکری یعنی حیله ای بکار بردی. بمن بگو آن طوطی هندوستان چه کرد که تو یاد گرفتی و با حیله خودت این بلا را بسر من آوردی و دلم را سوزاندی و خودت را از من جدا کردی.
1830 گفت طــوطی کُه بـفـعـلم پـنـد داد که رهـــا کـــن لطــــفِ آواز و وِداد
بفعلم پند داد یعنی عملا بمن پند داد. وداد یعنی دوستی و دوست داشتن. طوطی بازرگان جواب داد که ای بازرگان آن طوطی هندوستان با کاری که کرد عملا اندرزی بمن داد و بی آنکه حرفی بزند و چیزی بگوید مفهوم خودش را بمن فهماند. اندرزش این بود که ای طوطی اسیر که داری رنج میبری لطافت و آواز خودت را و هرکار دیگری را که میکنی که با آن کار تو را دوست میدارند متوقف کن زیرا اینها دشمن جان توست. آنطور نباش که این همه نازنین باشی وآواز خوشی داشته باشی و همه دوستت بدارند.
1831 زانــک آوازت تو را در بـنـد کرد خـویشـتن ,مــرده پـیِ این پـنـد کرد
طوطی هندوستان بمن فهماند که این نطق و آواز تو بود که تو را شکار کردند و در قفس انداختند و اگر تو نمیتوانستی سخنهای مردم را تقلید کنی و صدای خوبت را نداشتی که بتو کاری نداشتند. آن طوطی هندوستان خودش را بمردن زد که این پند را بمن بدهد.
1832 یعنی ای مطرب شده باعام وخاص مُرده شو چون من,که تا یابی خلاص
عام و خواص یعنی همه. هم عوام و هم خواص. بمن گفت که تو برای همه مردم اینطور طرب انگیزی میکنی, دلشان را شاد میکنی، بمیر از خودت تا اینکه خلاص بشوی. اینجاست که مولانا میخواهد بما بفهماند که مردن از خود چه مفهومی دارد. آیا هیچکس پیدا میشود که پهلوی خودش فکر کند که من بیایم و قبل از مرگم بمیرم بدون اینکه از این جهان بروم؟. نه تنها بفکر این مردن قبل از مرگ نمیافتد بلکه آن تصورها و آن بار و بروتش را بیشتر هم میکند. بنابراین از این مردن قبل از مرگ دور تر هم میرود. برای همین است که آن مرگ نهائی که آخر سر بسراغش میاید خیلی میترسد. اگر مرگ قبل از مرگ یعنی مرگ اختیاری داشته باشد وقتی مرگ اجبار میاید آنقدر نگران نیست. برای اینکه مرگ اختیاری که داشته باعث شده که میل به چیزهای دنیوی هم نداشته باشد که حالا نگران این باشد که دارد پولش را و قصرش را میگذارد و میرود و خیلی راحت تر میرود.
1833 دانـه باشـی مرغـکانــت برچـنـنــد غـنـچه بــاشی,کودکانـت بر کنــنـنـد
مرغکان جمع مرغان است و اینجا کافش کاف تحقیر کننده است. برکنند یعنی از روی زمین بر میچینند. مرغی که دارد از روی خاک دانه جمع میکند میگویند دارد دانه بر میچیند. میگوید برای مثال تو اگر که دانه باشی و روی خاک بیافتی، این پرندگان کوچک تو را از روی زمیت بر میچینند و نمیگذارند که آنجا بمانی. و اگر غنچه باشی کودکان میایند و تو را میکنند و میبرند. آنچیزیکه توجه مردم را زیاده از حد بخودش جذب بکند این آفت توست. اینها را طوطی میگوید ببازرگان، ولی مولاناست که دارد به خواننده ویا شنونده مثنوی میگوید.
1834 دانـه پنـهـان کن , بـکــلّی دام شـو غـنـچه پـنهــان کـن, گــیــاه بـام شو
اینجا میگوید اگر دانه داری آن را بکلی پنهان کن. منظور از دانه هرچیز فیزیکی در این دنیاست. امتیازاتت را بموقع خودش بکار ببر ولی برُخِ مردم نَکش. بکلی دام بشو. بیائیم از این انسانهای کامل یاد بگیریم که چگونه دامی هستند برای علم و دانش الهی. این انسانهای کامل دانش و علم الهی را بدام میاندازند و میاورند بجزو وجود خودشان. گیاه بام گیاهیست که نکاشته و آن را آبیاری نکرده و پرورشش نداده بعبارت دیگر خود روست و هیچکس با این گیاه کاری نداشت و دنبالش هم هیچکس نبود. تو باید خودت را اینجور نشان بدهی و در ظاهرت گیاه بام شوی و از خوشگلی گلت و بوی خوش آن برای کسی تعریف و تمجید مکنی.
1835 هـرک داد اوحسنِ خود را درمزاد صــد قضای بد , سوی او رو نـهـاد
مزاد یعنی بمزایده گذاشتن از کلمه زیاد است. میگوید که تو حُسن خودت را بمزایده نگذار یعنی بگوئی هرکس ناز مرا بیشتر بخرد و حسن مرا بیشتر میخواهد من خودم را در اختیار او میگذارم. اگر گوش بحرف ندهی و کارخودت را ادامه بدهی آنوقت صد قضای بد بسوی تو میاید. اینجا مثالی زده است که هرکس زیبائی خودش را هی بیشتر و بیشتر آشکار کند و در معرض دید این و آن بنهد، پیش آمد ها و اتفاقات نا گواری از هر طرف حتما برایش پیش میاید. اصولا شهرت آتش است و شخصی که مشهور شود همیشه در معرض و مسیر اتفاقات بد هست.
1836 حـیـلِـهـا و خشــمـها و رشــک ها بر سـرش ریـزد چـو آب از مَشـکها
میگوید هرکسی یک جوری او را نا راحت میکنند.مکر ها، غضبها و حسدها بر سرش باریدن میگیرد مثل مشک آبی را که در آن را باز کنند و بر سرش بریزند. در سابق که لوله کشی نبود افرادی بودند که آب را با خوشان یا گاری بمنازل و تشنگان میرسانیدند. افرادی با خودشان آب را حمل میکردند آنها را سقا میگفتند و این سقا ها آب را در مشکی که از پوست حیوانات ساخته شده بود حمل میکردند.
1837 دشــمـنـان, او را زغیرت میدرند دوسـتـان هم روزگــارش مــی بـرنـد
غیرت در اینجا بمعنی حسد است. دوستان در اینجا دوستان غیر واقعی و در واقع دوست نمایان هستند. روزگارش میبرند یعنی روزگارش را بهدر میدهند. وقتی کسی چیز خوب خودش را در معرض دید عام مردم بگذارد آنکه دشمن است از درد حسادت برای از بین بردن تو نقشه کشی میکند و آن دوست نمایان هم باز از روی حسد زندگانیت را بهدر میدهند.
1838 آنـک غـافـل بود از کشت و بهار او چـه دانـد قـیـمـتِ ایــن روزگــار
آنکس که در فصل بهار تخم مرغوب سالم و مناسبی را نکاشته باشد معلوم است که بعدا حاصلی را بدست نمیآورد. آن کسی که باین پندها و نصیحتها توجه نکند معلوم است که در آخر عمرش هم بجز ندامت و پشیمانی و حسرت چیز دیگری نخواهد داشت. آن کسی که بذرخوب گیاه را در فصل بهار نکاشته قطعا از ارزش محصولیکه این بذر میداد خبری نداشت و لذا بذر را هم نکاشت. کسیکه با هم نشینی دوست نمایان نا دوست که اغلب مگسانند دور شیرینی تن در بدهد او در آخر سر جز زیان و ناراحتی محصول دیگری نخواهد داشت و در زندگی بهرهمند نشده و آخرسر هم از این دنیا در میگذرد.
1839 در پـنـاهِ لطـفِ حق بایـد گریخت کو هزاران لطف بـر ارواح ریخـت
در پناه لطف حق باید گریخت یعنی باید رفت بطرف لطف خداوند. برای رهائی از شر جلوه دادن خود و چکنیم که اینقدر خود را جلوه ندهیم باید از خداوند کمک بگیریم و باید بلطف خداوند پناه ببریم و او ما را یاری خواهد کرد. اگر صادقانه پناه ببریم و از دلمان از او بخواهیم که ما را پناه بدهد، چنان بما پناه میدهد که همه چیز موافق مصلحت بخدمت ما در میاید. نه اینکه شر بسراغ ما نمیاید بلکه همه چیز هم بنا بمصلحت ما بخدمت ما میاید.
1840 تا پــنــاهی یـابی آنـگه چون پـنـاه ؟ آب و آتش مــر تــرا گـــردد ســپــاه
مر تو را گردد سپاه یعنی همه را در خدمت تو آورده. میگوید پناه ببر تا پناه یابی از آنچه که برای تو شرّ هست. در اینجا چه پناهی. پناهی که توصیف کردنش و وصفش میسر نیست و بلفظ بیرون نمی آید. اگر پناه و دستگیری حق باشد نمیشود توصیف کرد. آب و آتش هم که از اجداد هم هستند و آب آتش را خاموش میکند، این دوتا با هم یکی میشوند و هردو بخدمت تو میایند برای اینکه تو پناه بردی بخدا. مولانا برای تائید حرفهای خودش بچند روایت رجوع میکند.
1841 نوح ومــوسـی را نه دریـا یار شد نـه بـر اعـدادشـان بِکــیـن قـهّـار شد
اعدادشان یعنی دشمنان آنها. کین یعنی قهر است و کینه. قهّار یعنی مسلط. میگوید دریا آیا حضرت نوح و حضرت موسی را یاری نکرد؟ چرا یاری کرد. در زمان نوح پیغمبر آب از آسمان بسوی زمین روان گردید و خداوند باو گقته بود که یک کشتی بساز و او هم ساخته بود و وقتی آب دریا بالا آمد و خودش با خوانواده اش و کسانیکه باو گرویده بودند رفتند داخل کشتی و رهائی پیدا کردند. پس دریا یار نوح شد. حضرت موسی هم وقتی با پیروان خودش داشت از فرعون فرار میکرد رسید به رود نیل و چاره ای ندید بجز اینکه بدریای نیل بزند و در همان وقت اب دریا شکافی برداشت و حضرت موسی و پیروانش نجات پیدا کردند. وقتی لشگریان فرعون رسیدند همه آنها غرق شدند چون اب دریا بجای خود باز گشت. پس ببینیم که چرا خدا خواست در هردو دریا دو پیغمبر خودش را توسط دریا نجات بدهد برای اینکه هردو آنها در پناه خدا بودند و بخدای خودشان پناه برده بودند.
1842 آتش, ابــراهــیـم را نَـی قـلـعه بود تــا بـــر آورد از دل نــمــرود دود
قلعه یعنی جای بسیار مستحکم و حفاظت شده. نمرود پادشاه بابل بود و ادعای خدائی کرده بود و زمان حضرت ابراهیم بود و ابراهیم مردم را بخدا پرستی یکتا دعوت کرد و نمرود که ادعای خدائی کرده بود دستور داد تا ابراهیم را بگیرند و او را در آتش بیافکنند. سربازان آتش عظیمی را افروختند و ابراهیم را در این آتش انداختند و ابراهیم سالم از آتش بیرون آمد. این روایات را مولا نا از کتابهای مذهبی نقل میکند. در همه این گونه روایتها یک نکته ای و یک پیامی نهفته است و آن اینکه ای انسان تو متکی بخودت نباش، خودت کسی نیستی که بتوانی خودت را از شر اینهمه گرفتاریها نجات بدهی. خودت میتوانی مقدمات کارت را فراهم کنی ولی آخر سر باید که بخدا هم متکی باشی. خدایا این مغز اندیشمندی که بمن دادی کمک بکن که اندیشه درست بکند که چگونه من را از شر و بلا نجات بدهد و من خطا نروم. میبینیم که آخر سر به خداوند پناه میاورد.
1843 کـوه یحیی را نه سویِ خویش خواند قاصـدانـش را بزخـم ســنــگ راند
این یحیی هم یکی از پیغمبران بنی اسراعیل است او هم مردم را دعوت میکرد بخدا پرستی و مخالفانش با هم توطئه کردند و در یک جا باو حمله بردند و او فرار کرد و رفت بطرف کوهی و کوه بصدا درآمد و باو گفت بطرف من بیا. غاری در کوه درست شد ویا در آنجا بود و این یحیی به آن غار پناه برد و خود کوه متلاشی شد و سنگهای آن بر سر تعقیب کنندگان فرود آمد. کلمه قاصد دارای دو معنیست یکی اینکه بکسی گفته میشود که پیغامی را از جائی بجای دیگر ببرد. معنی دوم آن یعنی قصد کننده و این کوه همه قاصدان را از بین برد.
1844 گفت ای یحیی بـیا ودرمن گـریـز تــا پـنـاهت باشم از شــمشــیـر تـیــز
تفسیر این بیت در مطالب بیت قبلی مستتر است و احتیاجی به تفسیر مجدد نیست.
1845 یـک دو پندش دادطوطی پرمذاق بعد از آن گـفــتـش ســـلامِ الـــفـــراق
مذاق از ذائقه و ذوق است و یعنی خوشمزه. مولانا دیگر باخر داستان رسیده و باید مذاکره بازرگان با طوطی را به اختتام برساند. طوطی چند پند و اندرز با مزه به بازرگان داد و بعد گفت ای بازرگان تو بسلامت باش که من رفتم.
1846 خـواجـه گفـتـش فی امانالله بــرو مــر مــرا اکـــنــون نــمــودی راه نــو
فی یعنی در، امان یعنی پناه، الله یعنی خدا پس فی امان الله یعنی در امان خدا . خواجه بازرگان باو گفت
ای طوطی براستی که تو راه درست را بمن نشان دادی و برو و در امان خدا یاش.
1847 خواجه با خودگفت کین پندِمنَست راه او گــیــرم, که این ره روشــنست
کین یعنی که این و این اشاره دارد بکارهائیکه طوطی کرد و حرفهائیکه طوطی زد. خواجه بازرگان با خود گفت حالا که طوطی رفته و من بجای اینکه غمگین باشم میگویم نه. من پند و درس گرفتم. آدم باید از هر اتفاق بدی هم که میافتد درس بگیرد وگرنه از توسر زدن و عذا داری چیزی حاصل نمیشود. این طوطی راه درست را بمن نشان داد و من درس خوبی گرفتم. در اول داستان آوردیم که این طوطی، طوطی جان بود.
1848 جان مـن کمـتـرزطوطی کی بود جــان چــنـیـن بایـد که نـیـکو پـی بود
نیکو پی یعنی خوش عاقبت و خوش قدم. این نیکو پی کسیست که قدم در راه خدا گذاشته. خواجه بازرگان با خودش گفت که این جان من که از طوطی کمتر نیست و خود منهم از طوطی کمتر نیستم. جانیکه از بندگی تن من و از جلوه های فریبنده فساد آفرین این جهانی باید آزاد بشود با قدمهای مبارک در راه ازادی و بقای خودم گذاشتم در راه حق و بخوانندگان مثنوی هم میگوید که همین کار را بکنند.
پایان داستان طوطی و بازرگان.
![]()
1739 دلـــبــران را دل, اســیــر بــی دلان جــمـلـه معشــوقــان شــکار عـاشــقان
این دلبران آن معشوقه ها و دلبران هستند. بی دل در اینجا یعنی عاشق و دلش را معشوق برده، پس معشوق شده دلبر و عاشق هم بی دل. هردو اینها بهم احتیاج دارند و با هم رابطه دو طرفه دارند. زمانیکه یک نفر عاشق میشود او در وجود معشوق خودش یک چیزی دیده است که عاشقش شده و آن چیز عاشق را شکار کرده است و باز این رابطه دونفره است. بنابر این مولانا نتیجه میگیرد که عاشق و معشوق با هم فرقی ندارند. پس اگر بنده ای عاشق ناب و خالص خداوند بشود آنوقت خداوند هم عاشق ناب او خواهد بود و بین آنها فرقی نیست و اینها بهم پیوند شده اند یا با یکدیگر وصل شده اند.
1740 هـرکِ عــاشـق دیدیش معشــوق دان کـو بــنسـبــت هســت هم این و همان
بنسبت یعنی بمناسبتی و یا از جهتی. میگوید بمناسبتی عاشق و بمناسبتی دیگرمعشوق است. ظاهر آن دوتا بنظر میایند ولی در باطن هدو یکی هستند.
1741 تشنــگان گــر آب جوینـد از جــهـان آب جـوید هــم بــعــالــم تشــنـگــان
میگوید موجود تشنه دنبال آب میگردد. آب هم دنبل تشنه میگردد. این باین معناست که تا تشنه وجود نداشته باشد آب هم بود و نبودش یکیست و معنائی ندارد. پس این تشنه است که به آب معنا و ارزش میدهد. بنا براین آب هم دنبال تشنه است.
1742 چونکِ عـاشق اوست,توخاموش باش او چو گوشت مـیـکشد تو گوش باش
او اشاره بخداوند است. گوش کشیدن دارای دو معنیست یکی تنبیه کردن کسی و یکی هم توجه کسی را جلب کردن. تو گوش باش در اینجا بمعنی اینکه توجه داشته باش. گوشت میکشد یعنی تو را مجذوب خودش میکند. تو سراپا گوش باش و توجهت این باشد که ببینی او چه میگوید. بعضی اوقات آن روندگان راه حق که تازه قدم میگذارند در راه طریقت در جذبه عشقشان چنان بشور میایند که آنچه را نباید بگویند بر زبان میاورند یعنی در این مسیر بعضی مجهولات برایشان روشن میشود ولی نباید اینها را بیان کنند و باید خویشتن داری کنند. چون مبتدی هستند این اسراری را که دریافتند بزبان میاورند و بعضی اوقاط وقتی نا اهلان آنها را میشنوند آنوقت چون درک نمیکنند حتی ممکن است که فتنه هم بر پا کنند. میگوید وقتی عاشق تو خداوند است و تو داری با او در مورد عشقت راز و نیاز میکنی و او بعضی از رازها را با تو در میان میگذارد تو ساکت باش. او دارد گوش تو را میکشد و تو را متوجه خودش میکند تو فقط گوش کن تا ببینی او چه میگوید.
1743 بند کُـن چون سیــل ,سَــیــلانی کند ورنـه رســوایی و ویرانـی کــنــد
بند بمعنی سد است. سیلانی یعنی بشدت سیَلان کردن و سیَلان یعنی جریان. در اینجا به آن رونده های راه حق که هنوز در وادی عشق ورزیده نشدند درس میدهد و آنها را نصیحت میکند و میگوید سیر سخنت را سدّ کن و جلویش را بگیر و بزبان نیاور زیرا این سیل است و سیل خرابی و ویرانی بوجود میاورد. این اسراری که کشف کردی برای خودت نگه دار. تو فقط میتوانی به افرادی که اهل شنیدن هستند در میان بگذاری. من وقتی میخواهم حرفی را بزبان بیاورم این نصیحت خودم را رعایت میکنم. اما بعضی اوقات مولانا که از خودش بیخود میشود و در حال بیخود بودن است بشور و هیجان میاید و بعضی از حرفهای نگفتنی را هم میگوید.
1744 مـن چـه غــم دارم که ویرانــی بُود زیــر ویــران, گــنـج ســـلطـانی بود
در این بیت توضیح میدهد که بعضی اوقات من نتوانستم که خود داری کنم و اسرار را بزبان آورده ام چون هیجان زده بودم و جلو سیل را نگرفتم و ناراحت نیستم که دارم ویرانی میکنم و زیر این ویرانی گنجی وجود دارد که شبیه گنج پادشاهان است. یعنی اگر دیگران هم حرفهای نگفتنی مرا میشنوند مثل اینکه در لابلای خرابی کردن من، آنها هم امکانا به گنج سلطانی دسترسی پیدا کنند و بهره مند گردند. توجه اینکه مخاطب مولانا شاگردانش هستند و او به مردمان کوچه و بازار باین نحو حرف نمیزند.
1745 غـرق حق,خواهـد که باشد غـرق تر هـمـچــومــوجِ بحــرِ جــانِ زیـرو زبر
غرق حق یعنی غرق دریای حق. موج بحر جان یعنی موج دریای جان. جان را تشبیه میکند بدریا. دریا دارای موج است و این موج در حال زیرو زبر شدن است. میگوید کسیکه غرق در دریا شده جانش مثل این موج در حال زیر و زبر شدن است. وقتی کسی در دریای حقیقت غرق میشود هرچه موج این دریا شدید تر باشد ريا، مادیات شیطانی و فساد آفرین غیر ضروری در لابلای امواج خروشان این دریا زودترجدا میشود. او نمیخواهد که ازشور و جذبه دشواریهای راه حق بیرون بیاید او موج متلاتم دریای حقیقت را میخواهد و برای او زیر دریا و یا روی دریا فرقی نمیکند. کسیکه زیر دریاست رنجش بیشتر از آن کسیکه روی دریاست ولی میگوید چه زیر باشم و یا روی دریا باشم برایم یکیست.
1746 زیــر دریــا خوشــتــر آیــد یـا زَبَر تــیـر او دلــکش تــر آیــد یا ســپــر
زبر یعنی بالا. میپرسد برای کسیکه در دریای عشق خداوند مستغرق رفته چه فرقی میکند. برای کسیکه در حال مبارزه با نفسانیات های وجود خودش هست چه فرق میکند که خداوند تیری باو بزند و یا سپری بدست او بدهد اصلا برای او فرقی نمیکند که خداوند باو تیری بزند یعنی در این راه رنج بکشد و یا سپر باو بدهد که یعنی او را حفظش کند. او که دارد با نفسانیت خودش میجنگد متوجه نیست که آیا سپر بدست دارد و یا اینکه تیری باو خورده است. کسی سپر میخواهد که از تیر بترسد و اگر از تیر نترسد که دیگر سپر نمیخواهد. اگر در این راه طریقت خدا میخواهد بمن تیر بزند، خدا خواسته و اگرهم سپر بدستم بدهد و کمی کمکم بکند این را هم خدا خواسته. من دلم میخواهد خدا راضی باشد, او معشوق من است و من عاشقش هستم و عاشق هرچه را معشوق میخواهد راضی است. این نهایت تسلیم است.
1747 پــاره کــرده وســوســه بــاشی دلا گــر طـــرب را بـــاز دانــی از بــلا
این پاره کرده یعنی آسیب دیده و تفرقه انداخته و گرفتار تفرقه خاطر کرده. دلی که میخواهد پهلوی صد نفر باشد و پیش خدا هم باشد این دل پاره پاره شده و هر تیکه آن پهلوی یک کسی رفته و این دیگر دل ناب خالص نیست. بخودش میگوید ای دل من اگر تو شادی را از سختی فرق نگذاری عاشق نیستی. عاشق کسیست که شادی و نا راحتی در راه عشق را با هم فرق نگذارد هردو را بپذیرد. اگر نه تو گرفتار وسوسه و دو بینی هستی. تو گرفتار تفرقه خاطری و خاطر جمع, در این راه لازم است و نه خاطر متفرق. هرچه که میرسد راضی باش. عاشق واقعی میگوید من راضیم. او هیچ مرادی از خودش ندارد و تمامی لذات او در مراد معشوق است و میخواهد معشوقش بمراد برسد نه اینکه خودش بمراد برسد.
1748 گـــر مــرادت را مــذاقِ شکّراست بــی مــرادی نَــی مـــراد دلــبــراست
مذاق از کلمه چشائی و ذوق است. اگر که بمراد رسیدن خودت برایت مزه شکر دارد و بشیرینی مراد خودت رسیدی هیچ کاری نکردی تازه یک کار بدی هم کردی برای اینکه عاشق اذلی تو، تو را بی مراد میخواهد. وقتیکه او تو را بی مراد میخواهد تو حالا میخواهی بمراد خودت برسی مثل شکر و لذت ببری تو باید آن چیزی که او میخواهد بآن برسی و قبول کنی. همیشه اینطور نیست که خداوند بی مرادی معشوق خودش را بخواهد. آیا اینطور نیست که این دلبر تو بعضی اوقاد بی مرادی تو را میخواهد و این بی مرادی در نفع توست و تو نمیدانی ولی او میداند. تو اسیر وسوسه های نفس خودت هستی و عشق واقعی مستلزم اینست که عاشق خواسته های خودش را درخواسته معشوق فانی و محو کند. اگر از او بپرسند چه مرادی داری بگوید هرچه معشوقم مراد دارد.
1749 هر سـتـاره ش خـونبهای صدهِلال خــون عـــا لم ریخــتــن, او را حـلال
اینجا ستاره کنایه از تجلیات خداوندِ دردل است میدانید ستاره چشمک میزند و بعضی وقتها دیده میشود و بعضی اوقات هم دیده نمیشود. حالا تجلی خداوند هم در دل انسانها مثل چشمک ستاره بعضی وقتها تجلی میکند و بعضی وقت ها هم تجلی نمیکند. حالا هرچی این ستاره ها بیشتر برایش چشمک بزنند، تجلی خداوند هم در دلش بیشتر است یعنی حضور خداوند در دلش بیشتر میشود. حالا در اینجا ستاره را به هلال ماه تشبیه کرده. حالا از هر کس بپرسید که ستاره بهتر است یا هلال ماه؟ جواب مسلما میگوید هِلال ولی اینجا میگوید هر ستاره اش که در دلت تجلی میکند بصد تا از آن هلال هائی که تو میگوئی میارزد. ستاره در دلت تجلی میکند و پس از چند لحظه محو میشود ولی تو هلال میخواهی و ممکن است که صلاح تو نباشد. حالا اگر صلاحت نباشد و بتو این هلالی که میخواهی ندهد آیا از او میرنجی؟ اگر برنجی تو عاشق نیستی. میگوید رنجش که هیچ اگر هم تو را بکشد خونت حلال است و حتی اگر خون همه عالم را هم بریزد باز هم حلال است. بعض ها هستند که میگویند این خدا ستمگر است و تجاوز کرده و با بندگانش ستم کرده و… خیر هیچ ستمگر و یا متجاوز نیست. کسی ستمگر و متجاوز است که در مال دیگری تجاوز کند و درباره مال دیگری ستم بکند. ولی هرچه هست در این عالم هستی مال خداوند است. آیا خداوند حق ندارد که در مال خودش دخالت کند؟ پس خدا هم هرگونه که میخواهد دارد تو را میگرداند تو هم مال او هستی و هرگونه که بخواهد تو را میگرداند و تو باید تسلیم او باشی.
1750 مــا بَـها و خــونــبــها را یــافـتیم جــانبِ جــان باخــتـن بشــتــا فــتــیــم
ما منظور خود مولاناست. بها بمعنی ارزش و قیمت است و در اینجا قیمت روح و جان است. خونبها هم قیمت خون یک فرد جامعه هست. میگوید من ارزش جان را در یافتم واقعا درک کردم که این جان که جزئی از خداست چه ارزشی دارد و جانم را در برابر او باختم. جانب جان باختن بشتافتم. جان باختن هم که یعنی کشته شدن و مردن. من کشته شدم حالا خونبهایم را میخواهم و خونبهایم را قبلا گرفته ام, من این بها و خونبهایم را گرفته ام. خداوند در من تجلی پیدا کرده و اول خونبهای مرا بمن داده و بعد مرا کشته.
1751 ای حــیــوة عــاشـقـان درمردگی دل نـــیـــابــی جز که در دل بُـــردگــی
این کلمه (ای)بمعنی یک کسی را صدا کردن علاوه براین برای تحسین هم هست و هم چنین برای تعجب هم هست. میگوید چقدر تعجب آور و خوب هست راستی که این حیات عاشقان در دست دادن حیاتشان و در مردنشان باشد. این مردن نه اینکه نفس نکشیدن باشد و در اینجا منظور خود راهیچ هس کردن در برابر خدا ست. قطره ایست که میگوید اگر او هست من نیستم و وقتی دریا را میبیند و میخواهد بدریا وارد شود حس میکند که خودش هیچ است و میگوید که من نیستم. میگوید تو دل پاک و پر از معنویت را پیدا نمیکنی مگر اینکه معشوق اذلی دلت را برده باشد. باید بکسی پیوست که دلها را برده باشد چون دلها همه پیش اوست. خداوند دل خیلی کسان را برده منجمله همه مردان حقیقت جو. پس همه دلهای مردان حقیقتجو نزد خداوند است. میگوید اگر میخواهی پیش دل کسی بروی، برو پیش کسی که همه این دلها نزد اوست زیرا او مجمع دلهاست. دلهائی که متعلق بافرادی که همه آنها عاشق خداوندند و خداوند هم معشوق همه آنهاست.
1752 من دلش جُسـتـه بصـد ناز ودلال او بـهـــانــه کرده بــا مــن از مـــلال
دلجستن یعنی دلجوئی کردن. دلال یعنی تکبر و دلربائی. میگوید من در صدد دلجوئی آن معشوقم هستم و میگویم خدایا من دارم تو را میپرستم, عاشق تو هستم و میخواهم دل خدا را بدست بیاورم و خدا را دلجوئی کنم. وقتی از کسی دلجوئی میکنند که آنکس رنجیده باشد. مولانا احساس میکند که خداوند از او رنجیده و حالا او در صدد دلجوئی از خداوند برامده. سپس خداوند میگوید تو نزد من بهانه کردی که من از تو دلتنگم و از من دلجوئی مکن. روی خوشی خداوند بمن نشان نداد. احساس کردم که از من رنجیده و خواستم از او دلجوئی کنم و خدا گفت که من از تو دلتنگ هستم.
1753 گفـتم آخِرغرقِ تست این عقل وجان گفت: رو رو بر من این افسون مخوان
گفتم خدایا من جانم وعقلم که هر دو بسیار ارزنده هستند و تو بمن داده ای، وهردوی آنها غرق دریای توست. گفت برو پی کارت, تو داری برای من ورد و افسون میکنی و تو میخواهی مرا گرفتار کنی با این افسون خواندنت. خیال میکنی من تو را نمیشناسم؟ من تو را میشناسم.
1754 مــن نــدانــم آنــچ انــدیشــیده ای ای دو دیــده, دوســت را چون دیـده ای
دو دیده یعنی آدم لوچ که هر چیزی را دوتا می بیند. باو کژ بین هم میگویند. خداوند به معشوقش میگوید: ایا آنچه را که میپنداری و در دل داری و در باره اش اندیشه میکنی خیال میکنی که من نمیدانم که داری این ورد ها را برای من میخوانی. ای دوبین و ای کژ بین و لوچ و ای کسیکه یکی را دوتا میبینی تو دوست را که من باشم چگونه من را دیدی. من کسی هستم که بتوانی حرف نا درست بمن بزنی؟ تو که میگوئی عقل و جانت غرق دریای من است معلوم میشود که هنوز دوئی تو از بین نرفته. اینجا مولانا میخواهد هم خودش را حس کند و هم خدا را حس کند. مولانا در دو بیت قبل گفت خدایا مرا غرق دریای خودت کن. کسیکه دارد خودش را غرق حس میکند، یعنی هنوز دارد خودش را حس میکند. یکی که در دریا غرق میشود میفهمد که دارد در دریا غرق میشود. تو میفهمی که داری در دریا غرق میشوی. پس هنوز داری در مورد خودت فکر میکنی. خیلی جالب است میگوید وقتی تو داری بمن میگوئی که غرق دریای من هستی تو هنوز شعورت و عقلت باقی است و داری بخودت میاندیشی که میگوئی من غرق هستم. تو اصلا نباید خودت را حس کنی در دریای عشق منهم که غرق شدی نباید خودت را حس کنی. تو داری هم خودت را می بینی و هم من را، پس تو دوبین هستی و یکتا بین نیستی و هنوز خود را بطور کامل خویشتن را در نباخته ای. وقتی خداوند با مولانا این حرفها را میزند با من و خوانندگان چی دارد میگوید
1755 ای گرانــجـان خوار دیدستی مرا زانــکِ بس ارزان خــریدســتی مــرا
گران جان بکسانی گفته میشود که فاقد ذوق هستند، فاقد عشق هستند و عاشق نمیشوند و ذوق عشق را ندارند. ولی با وجود اینکه ذوق عاشقی ندارند مدعی عشق هم هستند. خداوند دارد بمولانا همچنان میگوید ای که از عشق تهی هستی ولی لاف عشق میزنی بدروغ, تو مرا بی ارزش پنداشتی و هنوز ارزش من را درک نکردی برای اینکه مرا ارزان و خیلی زود بدست آوردی. یعنی در راه حقیقت آن رنج و زحمت و تلاشی را که باید بکنی نکرده ای. تو داری تقلید میکنی. دیگران گفته اند که عاشق هستند و تو هم میگوئی که عاشق هستی. این تقلید است. خیال نمیکنی من میدانم که در مغزت چه میگذرد؟ . مولانا این حرفها را میزند که ما همگی حساب کار خودمان را بکنیم. در باره آنکه واقعا دلباخته و عاشق خالص و ناب ( مولانا) هست دارد این را میگوید که ما انسانها ارزش کار خودمان را دریابیم. تو هنوز رنجهای راه عشق را تحمل نکردی و میخواهی که عروس حقیقت را در آغوش بکشی؟ تو من را چگونه تصور کردی. باین سادگیها نیست این کاری که تو دلت میخواهد بکنی.
1756 هــرکه او ارزان خرد ارزان دهد گــوهــری,طفـلـی بقــرصـی نان دهـد
گوهری کسیستکه چیزی را و یا کسی را ارزان بدست بیاورد خیلی هم ارزان از دست میدهد. آن کودک نا بخرد یک نگین درشت برلیان را که دارد در کوچه ها با آن بازی میکند و بعدا آن را با یک قرص نان قندی تعوییض میکند. اگر کودکهائی که هیچ ندارند و ارزان فروش هستند خیلی زود آن چیزی را که از نظر معنویت بدست آورده اند از دست میدهند.
1757 غـرق عشقی ام که غرق است اندرین عشـــقـــهــای اوّلــیــن و آخـــرین
من در دریای عشقی غرق هستم که عشقهائی که از اول دنیا از روز اذل بوده است تا روز ابد میاید, همه اینها جمع شده ودر روی قلب من هست. این عشقهائی که قبل از من بوده از روز اذل تا روز ابد خواهد بود من غرق چنین دریائی هستم.
1758 مُجـملش گفتــم,نگفتـم زان بیان ورنـه هـم افــهــام سوزد, هـم زبــان
مجمل یعنی خلاصه که از یک یا دو جمله تجاوز نمیکند. افهام جمع فهم است. میگوید این چیزهائی که من بتو گفتم خیلی بطور اجمال و جمله ای سر بسته و کوتاه بتو گفتم و از راز عشق سخن گفتم, من آن اصل گوهر را برای تو فاش نکردم. اگر مفصل تر برایت حرف میزدم و اگر آن گوهر آن حقیقت و معنویت را برای تو میگفتم که من کی هستم، هم زبان من میسوخت و هم فهم های دیگران میسوخت. یعنی اولا دیگران درک حرفهای مرا نداشتند و زبان هم میسوخت که چرا این حرفها را گفتی.
1759 مـن چـو لـب گویم,لبِ دریا بود مــن چــو لا گــویــم مُــراد الاّ بُوَد
وقتی من لب میگویم منظورم لب دریا ی حقیقت است ولی شما لب میشنوید. من کنار دریای حقیقت هستم. لا علامت نفی است یعنی نه و یا نیست وقتی من لا میگویم تو نیست را میفهمی ولی لا الاه ال لله هم هست یعنی نیست خدائی جز خدای یکتا. تو لا را میشنوی ولی اللاه را نمیشنوی. من وقتی لب میگویم منظورم لب دریای عشق خدائی است و وقتی لا میگویم منظورم این نیست که خدا نیست. منظورم اینست که خدائی بجز این خدا نیست.
1760 من ز شـیـرینی نشســتـم روُ تُرش من ز پــرّی ســخــن , بــاشم خَمُش
رو ترش یعنی اخم در هم کشیده کسیکه ابروهایش را گره میاندازد. میگوید من اگر دیدی که سیما و صورت من درهم کشیده و روترش هستم این بجهت آن شیرینی ولطافتیست که سراسر روح من را گرفته ولی چهره ام اخم کرده هست, باطنم لطیف و لی چهره ام اخموست. این لذت رابطه با عالم غیب و آن لطف و ذوق آنها, آنقدر مولانا میگوید شیرین است که مثل شیرینی زیاد دل آدم را میزند. من آنقدر شیرینی و لطافت دریای عشق خداوند را حس کردم که شیرینی زده شدم و اخمهایم در هم رفته. خیال نکن که این اخم من از ناراحتی از کسیست. این روترشی ظاهر من برای اینست که خوشحالی درونم را برملا نکنم. درونم پر از سخن است و گفتنی زیاد دارم ولی خموشم و حرفی نمیزنم.
1761 تــا که شـیــریـنیِّ مـا ازدو جهان در حــجــابِ رو تُرُش بــاشــد نـهـان
من رو ترش کردم برای اینکه برای شیرینیهای درونم پرده ای باشد و آنها را بپوشاند در هر دو جهان. در اینجا منظورش آن توصیه ایست که همه عرفا میکنند که رازهائی را که یک رونده راه حق درک میکند نباید بزبان بیاورد.
هرکه را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند
اسرار دریافتی را نباید گفت. اگر بگوئی مردم عادی که نمیتوانند درک کنند یا قبول میکنند و راه غلط میروند چون برای آنها قابل درک نیست و آنوقت فتنه بپا میشود. بگذارید بهمان راه خودشان که آرام هستند باقی بمانند. مگر اینکه با اهلش باشد. کاری را که باید کرد اینست که مردم را تشویق کنید که براهی هدایت شوند که این شایستگی را پیدا کنند که بشود اسرار را بآنها گفت. پس این کتمان سرّ و راز یک فایده هم برای خود این عارف دارد, خیلی مشگل است که این سر را بداند و برای فاش کردنش خود داری کند. این هم یک نوع ریاضت برای خود عارف است.
1762 تـا که درهرگـوش ناید این سخُن یـک هــمی گــویـم زصــد ِسرِ لَدن
هر گوش یعنی هر گوش نا محرم. سرّ لَدن و یا علم لدن علمی هست که بدون رفتن بمکتب، دانشگاه، مدرسه و بدون خواندن کتاب از طریق وحی الهی بکسی الهام گردد.خیلی از عرفا اصلا به مکتب نرفتند و درس نخواندند و استادی نداشتند ولیکن خودشان استاد بودند و راهنمای یک عده دیگری شدند. اینها سرّلَدن دارند. سر لدن یعنی دانشیست که خداوند بکسی الهام میکند بدون اینکه آن کس زحمتی در راه کسب آن کشیده باشد. این الهام برای هرکس داده نمیشود و وقتی شخصی توانست آن ارتباط را با خداوند خودش برقرار کند و خدا هم خواست آنوقت برای آن کس امکان الهام گرفتن بوجود میاید.
دنباله داستان در قسمت هفتم
![]()
1715 طــوطــی مــن,مــرغِ زیــرکســارِمن تــرجــمــانِ فــکــرت و اسـرار من
زیرکسار یعنی زیرک سر، کلمه زیرک یعنی با تدبیر. ترجمان یعنی یک چیزی را باز گو کردن و روشن کردن و آشکار کردن. مولانا طوطی بازرگان را رها کرد و گریزی زد بطوطی جان و گفت جان ما هم مثل طوطی در قفس تن ماست، همانگونه که آن طوطی در قفس میخواست آزاد شود این طوطی جان ما هم میخواهد آزاد شود و این طوطی هم در تن ما رنج میبرد. جان را قبلا گفتیم که مثنوی بعنوان روح بکار میبرد. حالا این طوطی جان را طوطی زیرکسار خطاب میکند. در واقع این صحبتی را که میکند با آن طوطی داخل قفس که ظاهرا مرده ا ست نیست و او دارد با طوطی جان خودش صحبت میکند. اینست که میگوید ای طوطی زیرکسار من و ای جانیکه باز گوکننده اسرار و حقایق هستی. تو باز گوینده افکار من و مترجم حقایق هستی. اسرار یعنی حقایق الهی.
1716 هـــرچِه روزی داد و نـــا داد آیــــدم او ز اوّل گــــفــــته تــا یـــاد آیـــدم
روزی یعنی یک روزی. داد و نداد بهمین معنی دادن و ندادن است و هم چنین این داد و نداد بمعنی عدل و ظلم هم هست. میگوید وقتی جان ما آدمیان در عالم برین بود و در عالمی که همه روح هستند و همه جزوی از خدا هستند از اول همه چیز را به آن روح گفته و وقتیکه آن روح جدا میشود از این عالم برین و میاید ودر تن ما محبوس میشود این مطالبی را که در عالم برین شنیده بود را فراموش میکند ولی جان و دل آگاه آن چیزها را که در عالم برین گفته شده کم کم بیاد میاورد اگر بیاندیشد. قبل از اینکه از آزادی عالم برین این جان ما از عالم برین جدا بشود و اسیر قفس تن ما بشود، افراد آگاه این در درون آنها هست و دارند منتها خیلی چیزها میاید و روی آن را میپوشاند مثل تکبرهای ما ، خودپسندیهای ما، افکار شیطانی ما . نفسانی ما اینهامیاید و روی دانستنیهای عالم برین را میپوشاند ولی اگر دل اندیشمندی باشد کم کم آن حجابها را کنار میگذارد و چیزهائی که از اول باو گفته میشود بیادش میاید.
1717 طـــوطــئــی کاآیــد ز وحــی آواز او پـــیش از آغـــازِ وجـــود , آغاز او
وحی آن پیغامیست که از طرف خداوند میرسد.میگوید طوطی زیرکسار را که بسیار زیباست و آوازش از طریق خداوند است و باو الهام شده، آغاز وجودش پیش از هر آغازی بوده است یعنی پیش از همه کائنات او وجود داشته آغازش قبل از آغاز وجود ها بوده است. و حتی آغاز جان ما پیش از آغاز ما بوده است. حالا آن طوطی کجاست.
1718 انــدرونِ تســت آن طــوطــی نـهــان عــکس او را دیــده تــو بر این و آن
اندرون تو یعنی در ضمیر تو. در دل تو. از طوطی عالم غیب که در دل توست و در ضمیر توست. تو عکس او را و جلوه او یعنی بازتاب هستی او را در خارج از دلت میبینی. بازتابش را و عکس او وجلوه او را داری میبینی و این خود حقیقت نیست که داری می بینی. حالا چیزی را در نظر بیاورید که عرفای سطح بالا و یا دانشمندان عالی رتبه گفته اند مثل ابو علی سینا قصیده ای دارد که راجع بروح صحبت میکند و این روح ویا جان را به یک کبوتر تشبیه میکند. بیشتر دانشمندان عرفانی و علمای عرفانی و روحانی این جان را به یک پرنده ای تشبیه میکنند زیرا میخواهد پرواز کند و برگردد بعوج و محل قبلی خودش. اگر ابو علی سینا به کبوتر تشبیه کرده حالا مولانا اینجا به طوطی تشبیه میکند. آنهائی که عاشقند و بقول عرفا سوداگرانند، سودا معانی مختلفی دارد و سودا زده یعنی عاشق. سودا زده یعنی عاشق صفای اصفهانی یک عارف است و میگوید:
خدا در دل سوداگرگان است بجوئید نپوئید زمین را و مجوئید سما را
یعنی دنبال خدا در گرد آسمان نگردید. همه فکر میکنند که خدا در آسمان است و هروقت میخواهند دعا کنند دستشان را بطرف آسمان بلند میکنند. این یک حالتیست که شخص بخودش میگیرد. ولی او در دل شماسست و وقتی هم که سخنی نگوئید با او در ارتباط میتوانید باشید. خدا در دل سودا گرگان است بجوئید، آنجا او را بجوئید. پوئیدن یعنی جستجو کردن و دنبال چیزی گشتن. نپوئید و نجوئید او را در زمین و آسمان.
1719 مــی بـــرد شــادیــت را تو شاد ازاو مـی پــذ یــری ظـلـم را چون داد ازو
کلمه او بر میگردد به خدا و کسی که باو جان داده است. کلمه می پذیری ظلم را چون داد او یک همانند است. چون اینجا بمعنی همانندیست. فاعل فعل می برد اصل و یا جلوه های عالم غیب است که در بیت قبل گفت.جان را نمیشود که دید ولی اثرها و جلوه هایش را میتوان دید. این جانیکه دیده نمیشود شادی تو را میبرد و تو خیال میکنی که تو را شاد کرده و از او شاد میشوی. ظلم و ستم را از او میپذیری و فکر میکنید که آن عدل است. همینجور هم هست. این جان که ما آن را نمیبینیم چشمان دل ما را کور کرد و چشم بسته است و وقتی که شاد میشویم در واقع غم آمده و ما شاد شده ایم ولی آن چیزی که بنظر ما شادی آورده در واقع غم آور است و ما خیال میکنیم که شادی آور است و ما را شاد میکند. آن چیزی را که ما انسانها خیال میکنیم عدل است چه بسا که ظلم است. در طول زندگی انسانها ماجراهائی پیش میاید که آنها را خوشحال میکند ولی پس از مدت زمانی متوجه میشوند که نه تنها خوشحالی نداشت بلکه ضرر آور هم بود و بالعکس. انسانها قضاوتها و داوریهائی که میکنند بدلیل این که چشم دلشان حقیقت را نمیتواند ببیند و لذا واقعیت را هم درست تشخیص نمیدهند و آنها در قضاوتشان اشتباه میکنند در حالیکه حقیقت در دل آنها هست ولی نمیتوانند که ببینند. سخن از اینست که اگر یک انسان براستی عاشق حق باشد وضع عوض میشود. چیزی را که ظلم است و بان رسیده است نمیخواهد بپذیرد. آیا همیشه میخواهد خوشی باو برسد؟ اگر واقعا عاشق خدا باشد هرچه را هم که خوش نداشته باشد و از طرف او رسیده می پسندد. شاعر و عارفی دیگر میگوید:
عاشقان را در آتش میپسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر درچشمه کوثر کنم
خواجه میگوید معشوق من بمن لطف میکند اگر که من را در آتش میاندازد. اگر دوستم میپسندد که مرا در آتش بیاندازد او بمن لطف کرده. خیلی آدم کوته فکرم که خواسته باشم بروم در بهشت و از آن آب کوثر در بهشت بخورم. عاشق باید فرمانبر معشوق باشد زیرا معشوقان حاکم هستند برعاشقان. وگرنه این عشق نیست و شهوت است.
1720 ای که جــان را بـهـر تن میســوختی سـوخــتی جـان را و تــن افروخـتی
1721 سوختم من, سوخـتـه خـواهد کـسی؟ تــا ز مـــن آتش زنــد اندر خســی ؟
این دو بیت را با هم تفسیر میکنیم. افروختی یعنی روشن کردی. خس بمعنی یک چیز پست و بی ارزش است و در اینجا هوا و هوسهای جسمانی ماست که مثل خاک و خاشاک است. حالا مولانا از خودش صحبت میکند در حالیکه فعلا داستان بازرگان و طوطی را بکناری گذاشته است ولی دوباره بآن بر میگردد. با خودش میگوید ای دوستدار هوا وهوس که جانت را برای آباد کردن جسمت فدا میکنی تو روح و جانت را تباه کردی و از بین بردی. تو روحت را از بین بردی تا جسمت را فروزان و روشن و جسمت را بیافروزی ای آنکه جان خودت را بسبب پرداختن به تیمار تن و پروردن بدن و رسیدن بجلوه های ظاهری زرق و برقهای این دنیا روحت و جانت را فدای علاقه باین چیزهای زیان آفرین این جهان کردی، ای کسیکه این کار را کردی، من مولانا در این سطح سوخته ام و اگر کسیکه جانش را سوزاندی من سوخته ام، من وجودم سوخته است. من مثل یک مشعلی شده ام که میتوانم دیگران را بآتش عشق بکشم و حتی دنیا و دوستان را میتوانم باتش بکشم ، آیا کسی هست که این عاشق آتشین را که من هستم بخواهد خس و خاشاکِ جسمانی و هوا و هوس را بکمک من بسوزاند؟ هوا وهوس مثل خس و خاشاک یک چیز پستیست.
1722 سـوخـتــه , چون قــابــل آتش بـــود ســوخته بِســتان , که آتش کَش بود
قابل بمعنی قبول کننده و بمعنای شایسته نیست. سوخته بِستان یعنی عاشق دل سوخته را بِستان یعنی با خودت گیرو بستان و با خودت کن. این سوخته آتش کَش بود یعنی آتش را بخودش جذب میکند. و آتش عشق را میپذیرد. کسیکه از آتش عشق سوخته، آتشهای دیگر را بخودش می پذیرد و از بین میبرد. آتش هوا و هوس را میگیرد و از بین میبرد. میگوید حالا من این چپنین خصوصیّتی پیدا کردم. آیا حاضری که بیایم و هوای نفسانیت را بسوزانم؟ من سوخته ام و این وجود سوخته مرا بپذیر تا وسیله ای شود که کسی را هم بشعله عشق من در گیر و روشن کن. پیام مولانا اینست که ناقصان اندیشه میتوانند با نزدیک کردن و پیوند زدن بکاملان خودشان را کامل کنند. ناقصان بدین وسیله میتوانند خودشان را کامل کنند و ازکاملان استمداد بگیرند و از آنها شعله ای بر گیرند.
1723 ای دریــغــا, ای دریــغــا, ای دریغ کانچـنــان ماهی نـهــان شد زیر میغ
دریغ افسوس خوردن است و برای تاکید چند بار تکرار کرده است. ماهی یعنی یک ماه آسمان. میغ یعنی ابر. حالا این ماه زیر ابر منظور ماه روح و ماه جان است که در وجود ماست ولی نفساً نیت ما حجاب آن شده و پنهانش کرده. ای دریغ، ای افسوس ای حسرت که آن روح مانند ما ه ما در زیر جسمی مثل ابر پنهان شده. این روح ماه مانند پنهان ما در زیر ابر همان طوطی جان است که در قفس تن ما گرفتار شده.
1724 چــون زنــم دم؟ کاتشِ دل تــیـز شد شـیــر هجَــر آشفـتـه و خون ریز شد
چون اینجا علامت سوال است. زنم دم یعنی سخن بگویم و یا حرف بزنم. شیر هجر یعنی شیر هجران مانند. هَجر یعنی جدائی دوری و فراق. میگوید آن فراق آنچنان آدم را میکشد و پنجه بجان آدم میزند مثل شیر و خون ما را میربزد. مولانا فراق را تشبیه کرده بشیر درنده که بما حمله میکند. این فراق بمعنی دوریست. در اینجا منظور دوری از حقیقت و واقعیت است که ما را گرفتار شیر درنده میکند. مولانا ادامه میدهد که من چگونه سخن بگویم که آتش دلم تند و تیزو فروزان شده. شیر هجران و فراق در من آشفته و خونریز شده. این هجران از خداوند است مانند هجران قبلی مانند شیراست و در حال ریختن خون من است. من میخواهم بخدا بپیوندم، چی بشما ها بگویم و چگونه حرف بزنم.
1725 آنکِ او هوشیار,خودتند است ومست چون بوَد چون او قدح گیرد بدست
میگوید آنکسیکه وقت هوشیاری و زمانیکه مست نیست و هوشیار است و وقتیکه عقلش حضور دارد تند و مست باشد حالا جام شراب هم که بدست میگیرد ببین دیگه چه میشود. چون بود چون او قدح گیرد بدست. در واقع از خودش حرف میزند. من بطور معمول هم در حالت مستی عشق هستم چه برسد که جام شراب هم بدستم بگیرم و بنوشم. حالا که قدح شراب این عشق را بدستم داده اند ببینید که چه آشوبی بپا خواهم کرد.
1726 شـیرِ مستی کز صـفت بیرون بــود از بســــیط مَـــرغـــزار افزون بود
از صفت بیرون بود یعنی قابل توصیف نیست. بسیط یعنی گستره. مرغزار یعنی جائی که چمن های خود رو بدون اینکه بکارند سبز شده وقتی میگوید بسیط مرغزار یعنی این دنیا. از بسیط مرغزار افزون بود یعنی دیگر در این دنیا نمی گنجم و میخواهم این دنیا را بشکافم و بروم بیرون. آنچنان شیر مستی شده ام که از گستره این دنیا و این بسیط مرغزار این دنیا مستی من افزونتر است و میخواهم به بیرون بروم و آزاد بشوم. حالت مستی و شوریدگی آدمی مثل من در حد و مقدارو موازین مستی و شوریدگی عادی مثل دیگران نیست. بهمین دلیل قابل بیان و توصیف نیست. حالا شیر من با این حالت مستی دیگرتابع ضوابط و مقبولات عوام نیست.
1727 قــافـــیــه انـــدیشـــم و دلـــدار مـن گــویــدم مــنـدیش جــز دیــدار من
خداوند بمن میگوید آیا تو در حال فکر کردن در باره من هستی یا داری بقافیه فکر میکنی؟ تو بقافیه فکر نکن و بجز دیدار لقای من و عشق و علاقه وصل بمن چیز دیگری را میاندیش، این قافیه را رها کن ، آنوقت آن شعری را که میگوئی شعر راستین است و آنوقت آن شعری را که میگوئی شعر ناب است و دیگر شعر مصنوعی نیست و واقعیست. اصلا شعر ناب مولانا قافیه نمیخواهد، زیرا شعر او اشتیاق دیدار حق است و با ردیف کردن الفاظ و در نظر گرفتن قافیه و وزن دستور زبان کاری و یااحتیاجی ندارد. معشوق او یعنی خداوند باو میگوید:
1728 خوش نشـین ای قــافــیـه اندیش من قــافــیه دولت تــوئــی در پـیشِ من
خوش نشین یعنی آسوده و راحت بنشین و اینقدر خودت را آذار نده که قافیه بسازی، آرام باش. دولت در اینجا یعنی خوشبختی و سعادت است. ای عاشقی که برای قافیه سازی فکر میکنی و میخواهی الفاظ را سامان بدهی و بجای خودش بکار ببری، در نزد من راحت باش. آن دولت بخت و اقبال و دولت سامان روندگان در راه حق در پیش من, تو هستی و این توئی که میتوانی روندگان بسوی من را راهنمائی کنی و آنهائیکه دارند بسوی من میایند و جویندگان راه حقیقت توئی. قافیه دولت یعنی سامان دهنده قافیه مانند، آن مهم است آنها را سامان بده و نه قافیه شعرت را. باین حرف و کلمه اینقدر حساسیّت نشان نباید بدهی.
1729 حرف چِه بوَد تا تو اندیشی از آن حـــرف چِه بوَد خارِ دیـوار رزان
چه بود یعنی چه بوُد و چه باشد.رز بمعنی درخت انگور و رزان جمع آن است ولی رزان به باغ هم گفته میشود. دیوار رزان یعنی دیوار باغ. مولانا ارزش الفاظ و عبارات را در مقایسه با معنی و رابطه معنوی با خداوند خودش خیلی نا چیز میشمارد و قافیه ها را بخارهائی تشبیه میکند که بالای دیوار ها میاندازند که دزد ها نتوانند وارد باغ بشوند. میگوید حرف و سخن در مثال مانند بوته های خار بر بالای دیوار باغ است. سخن و کلام که اظهار وجود است، راه مشاهده حق را میبندد. اگر بخواهی هم شعر بگوئی و هم دیدارحق را داشته باشی، این دوتا با هم نمیشود. همانطوریکه خار سر دیوار باغ از آمدن یک آدم بداخل باغ مانع میشود و این قافیه هم خار سر دیوار باغ است. اگر بخواهی آن را در شعرت رعایت کنی آنهم خار سر دیوار باغ است و وارد دنیای معنوی نمیتواند بشود پس من:
1730 حرف وصوت و گفت را برهم زنم تا که بـی ایــن هر سه با تـو دم زنم
کلمه حرف در اینجا بمعنی لفظ است.صوت منظور آهنگ و ریتم است. گفت بمعنی سخن است. میگوید پس ای خدا من همه این ضوابط را بدور میریزم. من این الفاظ و سخنها و این گفته ها و این ریتمها وآهنگها را بکنار میگذارم برای اینکه بدون این هر سه که من را گرفتار میکند بتوانم بطور ناب و خالص با تو ارتباط برقرار کنم.
1731 آن دمی , کــز آدمش کــردم نـهـان بـا تـو گــویم ای تــو اسـرارِ جــهان
آن دمی یعنی آن سرّی و حقیقتی. ای تو اسرار جهان یعنی سرّ باطن عالم هستی یعنی خود خدا. با خدای خودش صحبت میکند. این بیت و دو بیت بعدی مولانا خودش را با سرّ باطن عالم هستی اصلا یکسان میبیند. ادعا میکند که از عشق الهی و از لطف عشق الهی رسیده باینجا که چنین ادعائی میکند. میگوید بنا براین آن چیزی را که و آن رازی را که بحضرت آدم ابوالبشر نگفت، بمن گفت. این یک ادعای عجیبیست. حضرت آدم اولین پیامبر بود و در این ادعا میگوید آن سری را که خداوند باو نگفت بمن گفت. حالا با ثایر پیغمبران هم همین ادعا را میکند. آن چیزی را که میگوید با مسیح نگفتی با اولیا و انبیا نگفتی تو آنها را بمن گفتی. این سوألی پیش میاورد که چگونه خداوند اسرارش را با پیغمبرانش نمیگوید ولی با اولیایش میگوید. این اولیا الاه که مقام پیغمبران را ندارند و یک چیزی کمتر از آنها هستند. جواب این سوأل معلوم است و آن اینکه رابطه ایست میان خداوند و بنده اش. همان رابطه بی حرف و صوت و سخن که قبلا مولانا گفت. این رابطه هست. همان رابطه پیوند دل او هست با خداوند. در این رابطه پروردگار حالتی ایجاد میکند که بندگان ممدوح و مجذوب و شیفته خودش را با راز خودش آشنا میکند. در عرفان یک قاعده ای هست و آن اینکه خداوند در وجود همه آفریده هایش تجلی پیدا میکند. اما هیچوقت تجلیش تکرار نمیشود بعبارت دیگر هیچ تجلئی نیست که دو بار تکرار شود. این هم از عظمت خداوند است. همیشه در حال تجلیست ولی در هر موجودی از موجودات چه زنده و چه غیر زنده تجلیش تکرویست. عرفا میگویند که اگر تکرار بکند کار لغو و بیهوده ای کرده و خداوند اهل کار بیهوده نیست. یک بار که در شخصی تجلی کرد در دیگری تجلی متفواتی میکند. بنا براین آن سرّی را که در دل مولانا ویا هر اولیاالاه کاملی مثل مولانا انداخته غیر از انست که با حضرت ابراهیم و یا حضرت عیسی گفته و یا به موسی گفته، با همه آنها فرق میکند.
1732 آن دمی را که نگــفتم با خــلــیــل و آن غـمــی را کـه نـدانـد جـبـرئـیـل
خلیل ابراهیم خلیل است. خلیل بمعنی دوست است و حضرت ابراهیم از دوستان خداوند بود. جبرئیل هم که پیام آور خداوند است و خداوند سری را که به ابراهیم با سری که به جبرئیل گفت فرق داشت.
1733 آن دمی, کـز وی مسـیــحا دم نـزد حـق, زغـیـرت نـیـز بی ما هم نزد
دمی یعنی نفس مسیحائی. حضرت مسیح دَمش شفا بخش بود و وقتی به مرده ای دم میزد مرده زنده میشد ولی بهیچ کس نگفت که من چکار میکنم. ما در اینجا یعنی من. میگوید خداوند بدون من این کار را نکرد یعنی آن اسرار را بمن گفت.
1734 ما چه باشد در لغت اثبات و نفی من نه اِثبــاتــم, منم بـی ذات و نفی
در زبان عربی کلمه ما دارای دو معنی است معنی اول یعنی نفی یک چیزی، نه، و معنی دوم اثبات یک چیزی. در مصراع دوم من نه اثباتم یعنی من اصلا وجود ندارم و بی ذات هستم و نفی هستم یعنی در برابر خدا از بین رفته ام و هیچ هستم. من خودم را در راه حق فنا کردم و دیگر وجود ندارم.
1735 من کسی در نـاکسی دریــافــتــم پس کســی در نــاکســی در بـافــتـم
کلمه کسی یعنی بقا و کس بودن و وجود داشتن. ناکسی یعنی کس نبودن و وجود نداشتن. میگوید من بقا و کس بودن را در فنا و کس نبودن یافتم. وقتی یک نفر فناء فی الحق است پشتش بقاءفیالحق است. یعنی وقتیکه کسی در برابر خدا فنا میشود به با قی ماندن خدا باقی میماند. فناءبالاه یعنی فنا شدن در خدا و بقاءبالاحق یعنی باقی ماندن به باقی ماندن خدا. اگر انسان بخواهد در پیشگاه خداوند کسی باشد باید خودش را ناکس و هیچکس بحساب بیاورد و خودش را فنا کند. خداوند افرادی را که بچنین فنائی برسند اسرار خودش را بآنها آشکار میکند
1736 جمــله شاهان , بندۀ بندۀ خــودند جــمــله خــلقــان مردۀ مردۀ خـودنـد
مرده در اینجا یعنی شیفته. میگوید که همه شاهان بنده بندگان خودشون هستند زیرا اگر بنده وجود نداشته باشد آنوقت شاهی لازم نیست و لذا شاه بودن مستلزم اینست که بنده ها باشند. همانقدر که این بندگان نیازمند شاه هستند، آن شاه هم نیازمند بندگان است. در مصراع دوم: جمله خلقان مرده مرده خودهستند. همه مردمان عاشق وقتیکه بمعشوقشان نگاه میکنیم میبینیم که معشوقانشان مرده مرده عاشقان خودشان هستند. برای اینکه معشوق دلش میخواهد که عاشق و مرده او باشد. بنا براین معشوق بعاشق نیاز دارد در حالیکه اغلب فکر میکنند که فقط عاشق بمعشوق نیاز دارد. اگر عاشق نباشد که اصلا معشوق معنی و مفهومی ندارد. یکی باید باشد که ناز معشوق را بکشد و از او دلجوئی کند. اینها روابط دوطرفه بین دو انسان هست. اینکه گفته میشود بندگان خوب خدا باید با خدای خودشان ارتباط دو طرفه داشته باشند مثل ارتباط عاشق و معشوق و مثل ارتباط شاه با بندگانش است.
1737 جمله شاهان, پسـتِ پستِ خویش را جمله خلقان مستِ مستِ خویش را
در پیرو بیت قبل میگوید آنهائیکه زیر دست شاهان هستند از شاه پست تر هستند و شاهان میخواهند بر آنها شاهی کنند پس جمله شاهان پست شده پست افراد زیر دست خودشان هستند. کلمه مست در اینجا بمعنی عاشق شدن و مست عشق بودن است. میگوید کلیه معشوقان هم شیفته کسانی هستند که عاشق آنها شده اند.
1738 می شود صـیاد, مرغان را شکار تـا کــند نـا گــاه, ایشــان را شــکار
صیّاد میخواهد مرغ را شکار کند پس پیش از اینکه مرغ شکار شود او صیّاد را شکار کرده و اینجا اول مرغ شکارچی شده و صیّاد صید و بعد صیاد میخواهد که مرغ را شکار کند
دنباله داستان درقسمت ششم
![]()
1691 چون شنید آن مرغ کآن طوطی چه کرد پس بــلرزید, اوفتاد و گشت سرد
مرغ در اینجا همان طوطئی هست که در قفس بازرگان محبوس است. کان طوطی چه کرد، طوطی منظور آن طوطئی هست که در هندوستان خودش را بمردن زده بود. گشت سرد یعنی مُرد. همینکه طوطی در قفس دانست که آن طوطی در هندوستان که همنوعش بود چه عملی کرد او هم بلا فاصله بر خود لرزید و افتاد و مُرد. توجه اینکه نه طوطی هندوستان واقعاً مرد و نه این طوطی در قفس، او هم خودش را بمردن زد و بازرگان بتصور اینکه او هم افتاد و مرد یعنی راه خلاصی و نجات را آن طوطی هندوستان باو درس داد و او هم پیغام طوطی هندوستان را گرفت درک کرد و اجرا کرد. اگرانسان میخواهد از اصارت وسوسه های شیطانی و نفسانیات فساد آفرین و از اصارت این قفس پر از رنج و غم دنیا رهائی پیدا بکند بایستی که از خود بمیرید یعنی اینکه باید بسیاری از صفات خودش را مرده کند و از بین ببرد مثل خودخواهیها تکبرها و کینه ها، اینها را باید درخودش از بین ببرد و بعد از آن این انسان دوباره متولد میشود و وقتی متولد میشود میبیند دیگر در آن قفس نیست و دیگر آزاد شده است.
1692 خواجه چون دیدش فتـاده هــمچـنـیـن بـر جـهــیـد زد کــُلَه را بر زمـیــن
خواجه بازرگان وقتی که دید طوطیش افتاد و مثل طوطی هندوستان مردبسیار ناراحت شد و سرش را بزمین کوبید.
1693 چـون بدین رنـگ و بدین حالش بدید خواجه بر جَست و گریبان را درید
گریبان یعنی یخه لباس. بازرگان وقتی طوطیش را با این وضع و حال و رنگ و رو رفته و افتاده و لرزان بدید آنچنان ناراحت شد که پرید و یخه خودش را پاره کرد و شروع کرد بگریه و زاری کردن.
1694 گفت: ای طوطیِّ خوبِ خوش حَـنین این چه بودت؟این چرا گشتی چنین
کلمه حنین کلمه ای هست که با آواز و شوق و خوشحالی گفته میشود. بفریاد های عاشقانه هم گفته میشود. گفت ای طوطی خوب و خوش آواز من چه بر سرت آمد و چرا اینگونه شدی. این بازرگان نمیتواند درک کند که چه اتفاقی افتاده. این بازرگان بمنظله مردم معمولی هست که درک نمیکند که چرا این طوطی ها مردند و منظور چی هستش. خواجه نمیداند حتی که با خودش چکار باید کرد.
1695 ای دِریـــغــا مــرغ خوش آواز من ای در یـغــا هــمــدم و هــم رازمن
ای افسوس که من مرغ خوش آوازم را از دست دادم و ای افسوس که من مصاحب و همدمم و هم راز خودم را از دست دادم. چون بازرگان هر وقت مشگلی داشت میرفت و با طوطی خود درد دل میکرد و راز خودش را که نمیتوانست بدیگران بگوید به طوطی خودش میگفت و بهمین دلیل میگوید هم راز من.
1696 ای دریـغــا مرغ خـوش الــحــان من راحِ روح و روضـه و ریــحــانِ من
الحان جمع لحن است و لحن یعنی آهنگ ونغمه است بنابراین الحان یعنی آوازها. راح یعنی سرآب و راح روح یعنی سراب روح. یعنی تو برای من سراب روح بودی و روح مرا شاد میکردی. روضه بمعنی باغ و گلزار است. ریحان یعنی هر گیاه سبز خوشبو. خواجه ادامه میدهد و میگوید ای افسوس برای آن طوطی خوش آوازم و ای افسوس برای آن طوطی که سراب روح من بود. افسوس برای آن طوطی که باغ بهشت من بود. سبزه زاربا صفا و خرم من بود. بازرگان از این طریق دارد فقدان و تاسفش را بیان میکند ولی در حقیقت خودش را راحت میکند. با خودش فکر میکند که یک عمل خیلی بدی کرده که این پیغام را بطوطی هندوستان برده بود و عمل بد تر دیگرش اینکه داستان مردن آن طوطی هندی را برای طوطی خودش آورده بود.
1697 گر سلــیــمـان را چنـیـن مُرغی بُـدی کِی خود اومشغول آن مرغان شدی
کلمه بُدی یعنی میبود. بدی موقعه ای گفته میشود که شرط در میان باشد. در اینجا شرطش کلمه گر است. آن مرغان یعنی همه مرغانیکه تحت امر حضرت سلیمان بودند. خواجه میگوید اگر حضرت سلیمان هم طوطیی مثل طوطی من داشت با این صفاتی که من گفتم تمام توجه خودش را صرف این طوطی میکرد. وگرنه هیچوقت خودش را مشغول و سرگرم پرندگان دیگر نمیکرد.
1698 ای دریــغـا مــرغ, کـاَ رزان یافـتـم زود روی از روی او بـــر تــافتــم
ارزان یافتم یعنی خیلی او را ارزان بدست آوردم و باندازه کافی باو توجه نکردم و خیلی هم ارزان از دست دادم. از اینجا ببعد مولانا بیاد حرفهای خودش میافتد. بیاد کنترل نکردن زبان میافتد و مجددا به زیانهای ناشی از زبان بدون اندیشه را که فتنه میا فریند توجه میکند. مراد مولانا از آسان بدست آوردن و آسان از دست دادن اینست که آن عشق را که الهام بخش یک انسان کامل هست او قادر نیست که آن عشق را بسعی و کوشش خودش بدست بیاورد. عشق چیزی نیست که کسی سعی بکند که خودش را عاشق کند. عشق بحقیقت و عشق بمعشوق اذلی مخصوصا یک عشق بدست آوردنی و یا کسب کردنی نیست بلکه آن عشق خودش آمدنیست و باصطلاح عرفا میگویند یک وارد است و باید بوجود کسی وارد شود. یک انسان دریافت کننده عشق نه میتواند آن را وارد کند و نه میتواند نگرش بدارد. آن عشق یک هدیه الهیست که بعارف ارزانی میشود و بدلش الهام میشود و اگر روزی این عشق الهام شده از دلش برود بسیار متأ ثر میشود. حتما برای خواننده پیش آمده که بعضی وقتها دلتنگ است و بعضی وقتها دلگشاده است و در هردو مورد نمیداند که چرا. این موضوع برای انسانهای کامل خیلی بیشتر پیش میاید وهروقت آن نور الهی بدل انسان کامل الهام بشود وبقلبش بتابد قلب وجودش بوجد و خوشحالی میرسد و قلبش منبسط و گشاد میگردد. و هر وقتیکه آن نور الهی قطع شود آنوقت قلب وجودش هم تیره شده و غم سراپایش را میگیرد. هرچه این انسان کامل مقامش بالا تر باشد مدت زمانیکه در اثر تابش نور الهی قلب وجودش دلگشاده است طولانی تر میشود.
1699 ای زبان تو بـس زیــانـی مـــر مــرا چـون تـوی گـویـا چه گویم من ترا؟
بازرگان قبلا زبان خودش را سرزنش کرده بود بارها که چرا من این پیغام طوطی را رساندم و باعث کشتن آنها شدم. ظاهراً بازرگان این حرفها را میزند ولی در واقع این خود مولاناست که حرفهای خودش را بزبان بازرگان میزند. میگوید ای زبان تو برای من بسیار زیانمندی اما چون تو خودت را داری سرزنش میکنی من دیگر بتو چه بگویم.
1700 ای زبان هــم آتش و هم خــر مـنـی چـنـد ایـن آتـش درین خــرمن زنی؟
این زبان هم اثر خوب دارد و هم اثر بد. اثر بدش آتش است و اثر خوبش مثل خرمن است. خرمن سود آور و بزندگی رونق میبخشد. مولانا در این بیت آتش و خرمن را که دو چیز مقابل هم هستند در مصراع اول آورده و با این مثال بخواننده پند و اندرز میدهد. در مصراع دوم این آتش، تباهی و فساد انگیزیست. این خرمن، خرمن نیکوئی هاست. تو تا کی میخواهی آتش بنیکوئی ها بزنی؟ و زشتی ها را شعله ور کنی.
1701 در نهان, جان از تو افـغـان مـیـکند گـر چه هر چه گویـیش آن مـیـکـنـد
افغان ناله است کوچک شده اش را میگویند فغان. آن میکند، این فعل آن میکند به جان بر میگردد. ای زبان جان بطور نهانی و پنهانی از تو ناله میکند. با این حال این جان من چاره ای جز هرچه تو میگوئی ندارد وهمان را انجام دهد. یعنی کلمات و گفته های زبان بر روح و جان اثر میبخشد. انسان موقعه ایکه حرفی را میزند اعم از خوب یا بد، پیش از اینکه روی شنونده اثر بگذارد بجان گوینده اثر میگذارد و شاید گوینده متوجه نباشد. چون این جان گوینده بخود گوینده نزدیکتر است تا گوش شنونده. کلمات و گفته های زبان در جان آدمی اثر میبخشد همان گونه که جان از سخنان خدائی منظه و نورانی میشود از سخنان شیطانی مکدّر و تیره میشود. سخنان روحانی و خدائی را بشنود جان و روح شاد و نورانی میشود سخنان زشت شیطانی را بشنود روح تیره و مکدّر میشود.
1702 ای زبــان , هم گنجِ بـی پایـان توی ای زبــان هــم رنج بی درمان تـوی
ای زبان توئی که دَرِِ گنجخانه های علوم و اسراررا میتوانی در وجودمن بر من بگشائی و توئی که میتوانی موجب رنجهای من در زندگی بشوی. تو ای زبان رنج را میشناسی و رنج بی درمان را هم میشناسی که علاج ندارد و اگر علاج داشته باشد علاجش با خود توست تو خودت باید خودت را کنترل کنی. میخواهد بگوید این زبان خاصیت دو گانه دارد همانطوریکه گفت آتش میافریند و خرمن میافریند، زشتیها میافریند و زیبائیها میافریند. اینجا میگوید گنج میافریند و رنج میافریند.
1703 هــم صـفــیر و خدعه مرغان توی هـم انـیــسِ وحشــتِ هــجران تـــوی
صفیر صدا ئیست که شکارچیان در شکارگاه از خودشان تقلید حیوان یا پرنده ای را میکنند و پرنده و یا حیوان در شکارگاه فکر میکند که جفت اوست که دارد این صدا را میکند و بطرف صدا میرود در واقع بطرف صیّاد میرود. خدعه یعنی مکر و تذویر. حالا صفیر و خدعه مرغان یعنی آن صدای تقلیدی دروغینی که با مکرو فریب و خدعه همراه است و مرغان را صید میکند. کلمه انیس یعنی انس گرفته کسیکه همدم و هم نشین کس دیگری هست. در اینجا وحشت بمعنی ترس از تنهائیست. هجران یعنی دوری از یار و فراق از یار. ای زبان تو هم صفیر و خدعه مرغانی و هم هم نشین ترس از فراق هستی.
1704 چـنـد امـانـم می دهی ای بی امـان ای تـوزه کـرده بکــیــن مــن کـمــان
بی امان کسی هست که نه خودش در امان است و نه بکسی امان میدهد و حتی خودش هم از دست خودش در امان نیست. بکسی هم پناه و امان نمیدهد. زه رشته ای هست که سابق براین از روده گوسفند میتابیدند و آن را بکمان میبستند و این را میگفتند زه. در اینجا زه بکین کسی در کمان کردن یعنی قصد کشتن کسی را کردن.میگوید ای زبانی که تو خودت در امان نیستی بمنهم امان نمیدهی و زه دشمنی خودت را در کمان گذاشته ای و میخواهی من را از بین ببری.
1705 نَــک بــپــرّانیده ای مرغ مرا در چــراگــاهِ ســتـم کــم کــن چَــرا
نک کوچک شده اینک است و یعنی اینک. مرغ مرا اشاره است بطوطی بازرگان ولی در واقع اشاره بطوطی روح است. مصراع دوم بکلی یعنی از ظلم و ستم کم کن و کاهش بده. ظلم و ستم را مانند موجودی گرفته که در چراگاه ستم چرا میکند، یعنی دارد ظلم میکند و هرچه بخواهد در این چراگاه میکند.
1706 یـــا جــواب مــن بــگو یا داده ده یــا مرا ز اســـبــابِ شــادیِ یــــاد ده
بازرگان مشغول صحبت با زبان خودش است. یا داد ده یعنی بر سر عدل و انصاف بیا. مولانا بداستان باز گشته و میگوید ای زبان یا بمن جواب بده که عِلاج این چاره ات چیست و چکار باید با تو کرد و یا بر سر عدالت و انصاف بیا و موجبات خوشحالی من را فراهم کن. این بازرگانیکه اینهمه رنج پیدا کرده و فغان و ناله دارد میگوید ای زبان بمن بگو چگونه شاد باشم ، منصف و دادگر باش راهش را بمن بگو.
1707 ای دریــغــا صبح ظلمت سوزمن ای دریــغــا نـــور روز افـــروز من
بازرگان طوطیش را به صبح تشبیه میکند. صبح اشاره بطوطیش است. ظلمت سوز یعنی از بین برنده ظلمت و تاریکیست. صبح وقتی میدمد تاریکی را از بین میبرد. سوزاندن یعنی از بین بردن. صبح میدمد و با نور خودش ظلمت شب را از بین میبرد لذا میگویند صبح ظلمت سوز است. ولی خورشید که میاید روز را روشن میکند. روز افروز در مصراع دوم یعنی نور بخش روز یعنی روشنی بخش روز. برعکس ظلمت سوز است. میگوید ای افسوس از صبح ای کسیکه صبح تاریکی زدای من بودی. برای من صبحی بودی که پرده ظلمت را در اثر نورهائی که از خودت میدادی از بین میبردی و آنها را محو میکردی همانطوری که صبح که میاید پرده ظلمت شب را میبرد و محو میکند ای افسوس از صبح که روشنی بخشِ روز من بودی. نور روز افروز من بودی. در حقیقت این ناله زاری بازرگان، بیان آرزوی اوست بوصال او با معشوقش. درست است که اینجا طوطی معشوق بازرگان است ولی مولانا ست که دارد حرف میزند و او در حقیقت دارد با معشوق اذلی خودش حرف میزند و دارد با او راز و نیاز میکند. آنچه که در مورد طوطی خودش میگوید راز و نیازیست که مولانادارد با معشوقش میکند. بازرگان دریغ و حسرت طوطی خود را دارد و مولانا دریغ و حسرت وصل آن معشوق اذلیش را دارد.
1708 ای دریغا مــرغ خـوش پروازمن ز انـــتـــهـا پـــَرّیـــده تــا آغـــاز من
زانتها پریده تا آغاز من یعنی تمام وجود مرا فرا گرفته. از انتهای وجودم تا آغازوجودم پرواز کرده ای و پریده ای. در کلام مولانا بارها و بارها روح آدمی بمرغ تشبیه میشودهم در مثنوی و هم در دیوان کبیرش. اینجا مرغ خوش پرواز که مولانا در این بیت میگوید بار دیگر اوصافی را دارد بر زبان بازرگان طوطی از دست داده میگذارد که وصف یک طوطی ساده نیست زیرا یک طوطی ساده اینهمه زاری و وصف ندارد. منظور مولانا یک طوطی ساده نیست. منظور او آن معشوق اذلیش است. حتی در ابیات بعد این بازرگان و طوطی از یاد مولانا میروند و دیگر صحبتی از آنها نیست، مثل همیشه حرفهای خودش را میزند و از معشوق جاودان و حقیقی خودش یعنی از پروردگار سخن میگوید که روح آگاه در پی یافتن او و پیوستن باوست. روح آگاه میخواهد که آن حقیقت را پیدا کند و باین حقیقت بپیوندد. این چیزیست که همه انسانهای کامل میخواستند و میگفتند و همه پیامبران هم که انسانهای کامل بودند میگفتند. مثلا اولین بار که زردشت خدای یکتا را بنام اهورو مزدا معرفی کرد گفت ای اهوربمن بگو که چگونه بتو برسم و از چه راه بتو بپیوندم. چیزی را که زردشت در شش هزار سال قبل گفته همان چیز را مولانا در هشتصد سال پیش تکرار میکند و میگوید میخواهم راه پیوستن بتو را پیدا کنم.توجه اینکه روح که از عالم برین آمده دارای دوسیر است یکی نزولی و دیگری سعودی. وقتیکه از عالم متا فیزیک به عالم فیزیکی میآید تا به بدن ما وارد شود این یک سیر نزولیست چون بپائین میاید و هرچه پائینتر بیاید مثل اینکه آلوده تر و تیره ترو ناراحت تر میشود و دوباره میخواهد با طی کردن قوس سعودی بر گردد به اصل خودش و از پائین ترین مرتبه به عالی ترین مرتبه سعود کند و این دایره آفرینش را کامل کند. و این خاصیّت روح است.
1711 ایــن دریــغـا هــا خـیـالِ دیــدنســت وز وجود نـقــدِ خــود بُــبــریدن است
وجود نقد یعنی حستی فعلی مادی و این جهانی. این دریغ گفتنهای مولانا در بیتهای قبلی از عشق آسمانی خودش سخن میگوید و همه این دریغها و افسوس خوردنها برای اینست که من در آرزوی مصابحه محبوب اذلی خودم و پیوستن باو هستم. میخواهم در این مسیر رفتن بسوی او و پیوستن باو از هستی خاکی خودم و وجود مادی خودم ببرم، نه اینکه بمیرم یعنی اینکه خودم را از این مادیات فساد آفرین آزاد کنم. انسانهای کامل خودشان بین ما هستند و با ما زندگی میکنند ولی روحشان بخدا پیوسته است و این عملی نیست مگر از وجود مادی خود ببرند و بقول مولانا از وجود نقد خودش ببرد تا روحش آزاد شود.
1712 غیرت حق بود و با حق چاره نیست کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست
مولانا در طول داستان از طوطی بازرگان بیاد طوطی جان یا روح افتاد که میخواهد بهندوستان غیب برگردد که عالم برین و متا فیزیک است و آزاد شود. او گفت برای اینکار باید از هستی خودت ببری و فنا بشوی و در اینجا میگوید که فنای این مردگان از غیرت خداوند است که میخواهد که مرغ جان فقط متوجه او باشد. در برابر عشق خدا هیچ چاره ای بجز این نیست که در آرزوی رسیدن باو باشد. کو آن دلی که در عشق آنچه یار ازلی و در آرزوی رسیدن بآن یار ازلی است صد پاره نیست, پیدا نمیشود. حالا این کلمه غیرت: اگر یک عاشق و یک معشوق را در نظر بگیریم میدانیم که عاشق میخواهد معشوق فقط برای او باشد و نه هیچ کس دیگر. این خواسته را غیرت مینامند. یعنی میخواهد معشوقش بهیچ کس و هیچ چیز دیگر توجه نداشته باشد. معشوق هم میخواهد عاشق فقط برای او باشد و نه هیچ کس دیگر. حالا اگر کسی میگوید که من عاشق خدا هستم پس خدا معشوق اوست. باید در نظر آورد که عاشقی بیاید و بمعشوق خودش بگوید که من سه تا معشوق دیگر هم دارم. آیا آن معشوق میتواند چنین چیزی را بپذیرد؟ خیر چون میخواهد عاشقش فقط متعلق بخودش باشد. اکر کسی بگوید که من عاشق خدا هستم پس خدا معشوق اوست و خدا هم غیرت دارد. و خواسته اش اینست که میخواهد عاشقش منحصرناّ باو توجه داشته باشد نه بهیچ چیز و بهیچ کس دیگر.
1713 غیرت آن باشد که اوغیرهمه ست آنـکِ افـــزون از بـیـان و دمدمه ست
دمدمه معانی مختلفی دارد ولی اینجا بمعنی بیان و گفتارو کلمات و الفاظ و گفتگوست. میگوید غیرت عبارت از آن است که خدا غیر از همه موجودات است. هم اوست که از حد توصیف و بیان بیرون است. افزون از بیان دمدمه هست و بکلمات و الفاظ نمیگنجد که بتوان آن را تعرف کرد بالاتر از آنست که با زبان عشق مجازی کسی بتواند با او عشق ورزی کند. عشق مجازی همان عشقیست که آدمها با هم دارند. با خداوند با این زبان عشق نمیشود صحبت کرد چون اصلا خود خدا را نمیشود بیان کرد. عاشقان عالم خاک با معشوقانشان با زبانی صحبت میکنند که این زبان آشنای زبان دیگریست. این مفاهیم و عبارات معمولی ما نمیتواند که حق مطلب را اداکند. بطور خلاصه مولانا میخواهد بگوید که غیرت عبارت است از صراحت وراستی در مشارکت تعریف کردن عشق با دیگری. شما عاشق کسی هستید، این زشت نیست که کس دیگری را هم در عشق خودتان شریک بکنید؟ این کراهت و زشتی دارد و این شخص نمیتواند و نباید این کار را بکند. خداوند هم همین طور. وقتی که خداوند در مسیر عشق و عاشقی با بندگان خودش است غیرتش اجازه نمیدهد که شما عاشق دیگری را شریک کنید در عشق خوتان بخداوند.
1714 ای دریــغــا اشکِ من دریا بُــدی تـــا نـــثــارِ دلـــبـــرِ زیــــبـــا بُـــدی
ای دریغا اینجا با دریغهای قبلی فرق میکند. آنجا افسوس بود و حسرت اینجا بمعنی ای کاش. کلمه بُدی بمعنای میبود است. وقتی میگوید کاشکی اشک من دریا بود شرط درآن هست، ممکن است باشد و ممکن است نباشد و ما میدانیم که نیست. دلبر زیبا اشاره است بمعشوق اذلی. میگوید ای کاش که بقدر دریاها اشک میداشتم تا همه آنها را نثار راه حق میکردم و همه را بپای حق میریختم و همه را از چشم میریختم. منظورش گریه کردن نیست. منظور مولانا اشک شوق است. او همیشه در شوق و هیجان و سراسر در هیجان عشق است. میگوید ای معشوق من ای خدا کاشکی باندازه این دریا ها اشک چشم داشتم و همه را نثار راه تومیکردم و اشک شوق میافکندم.
دنباله داستان در قسمت پنجم
![]()
1649 کــرد بــازرگان تــجــارت را تـمـام بــاز آمــد ســوی مــنـزل شــادکــام
کام در اینجا بمعنی موفقیت است و بآرزو رسیدن. بازرگان در هندوستانم تجارتش را با موفقیت بپایان رسانید و بسوی محل سکونت خویش با موفقیت باز گشت.
1650 هــر غــلامــی را بــیاورد ارمــغان هر کــنــیـزک را بــبــخشید او نشان
ارمغان بمعنی ره آورد و سوقات است. نشان آن چیزیست که بزرگان در مناسباتی بزیر دستان خودشان برای اجرا کردن کارهای خوبی که کرده بودند بآنها میدادند. این بازرگان طبق وعده ای که داده بود به کنیزکان و خدمه خودش هر چه را که درخواست کرده بودند و میخواستند برایشان آورد و هر یک از آنها را در واقع نشانی داد.
1651 گفت طــوطـــی ارمـغـان بـنـده کو آنچِ گــفــتــی و آنــچِ دیــدی بازگــو
بازرگان نمیخواست که سراغ طوطی برود زیرا نمیخواست شرح ماجرای آن طوطئی را که لرزید و مرد را برای طوطی خودش بیان کند. ولی طوطی بزبان آمد و از او سوال کرد و گفت تو ارمغان بهمه دادی و پیام من را بطوطیان گفتی؟ بگو ببینم که چه اتفاقی اوفتاد و آنچه را که تو دیدی و آنچه که آنها گفتند برای من بازگو کن.
1652 گفت نَـی , مـن خود پشـیـمانـم از آن دستِ خود خایـان وانــگشتان گزان
کلمه نَی یعنی نه. بازرگان میگوید نه من بتو نمیگویم. من از آنچه بطوطیان گفتم پشیمان هستم. خایان یعنی در حال خائیدن و خائیدن یعنی گزیدن. من ازحرفهائی که بآنها گفتم از پشیمانی دست و انگشتان خود را میگزم.
1653 مــن چــرا پیــغـامِ خــامی از گزاف بــردم از بــی دانشــی و از نشـاف
پیغام خام منظورش همان حرف نسنجیده است. منظورش اینست که هرچه که میخواهید بگوئید باید در دهان خودتان پخته کنید و پخته نمیشود مگر که اندیشه کنید و با آتش اندیشه بپزید و بعد آنرا بیرون دهید و اگر پخته نیست بیرون ندهید. گزاف بمعنی بیهوده است. در آخر مصراع دوم نشاف یعنی دیوانگی و خشک مغزی. بازرگان در حال سرزنش کردن خودش است که من چرا این کار راکردم. چرا این حرف نسنجیده را بآن طوطیان گفتم. این یک دیوانگی بود که من کردم. این از بیهوده کاری و خشک مغزی من بود که کردم. تمام این حرفهائی که میگوید اینها سرزنشیست که دارد از خودش میکند. در واقع این یک درسیست که دارد بخوانندگان مثنوی میدهد.چرا از سر بی عقلی و نادانی بیهوده این کار را کردم و این پیغام را بسادگی و راحتی نزد طوطیان هند بردم.
1654 گفت ای خواجه پشـیــمانی زچیسـت چیست آن,کین خشم وغمرا مقتضیست
مقتضیست یعنی اقتضا میکند و یا در خوراست, شایسته و سزاوار است. طوطی از بازرگان پرسید ای ارباب من و ای خواجه من چرا پشیمانی و چه چیزی این خشم و اندوه تو را بر انگیخته که تو از خودت شکایت میکنی و سر انگشت بدندان میگزی؟
1655 گفت گــفـتــم آن شـکایتــهـای تــــو با گــروهــی طوطــیــان همتــای تو
همتای تو یعنی نظیر تو. تا کلمه است که مانند را میرساند. مثلا میگوئیم که بی تا یعنی بدون تو و همتا یعنی همراه تو. بازرگان بطوطی خویش گفت که من سخنان تو را بطوطیان در هندوستان رسانیدم.
1656 آن یکــی طـوطی زدردت بوی برد زهــرهاش بِدرید و لــرزید و بمــرد
زهره اش بدرید, زهره بمعنای کیسه صفراست. در گذشته معتقد بودند که اگر کیسه صفرا بترکد چون این صفرا زهر آگین است دفعتا باعث مرگ میشود و این عقیده گذشتگان بود و در حقیقت دفعتا باعث مرگ نمیشود. بازرگان ادامه داد که آن طوطیان درد تو را بو بردند و یکی از این طوطی ها زهره اش ترکید و بسیار لرزیدو مرد.
1657 من پشـیمـان گشتم این گفتن چه بود لیک چون گفـتم , پشـیمانـی چه سود
بازرگان گفت که پشیمانی من از اینست که چرا این حرف را زدم. ولی حالا گذشته و فایدهای ندارد و پشیمانی هم سودی ندارد. مولانا باز به نصیحت کردن میپردازد و داستان را رها میکند.
1658 نــکــتـه کآن جَست نــاگه از زبان همچو تـیری دان که جست آن از کمان
نکته در اینجا بمعنی سخن است. مولانا میگوید این سخنی که ناگهان, بی اختیار, بدون انیشه از دهان بیرون میاید, مانند تیریست که از کمان رها شده و دیگر برگشتنی نیست. آن اندیشه باید نگهبان زبان تو باشد. اندیشه باید بر زبان تو حکومت کند
1659 وانــگــردد از ره ,آن تـیـرای پسر بــنــد بـایـــد کــرد سِــیــلی را ز ســـر
این پسری که مولانا در اینجا و در بعضی جاهای دیگر میاورد, منظورش جنسیت نیست. او بهر کسی که بی تجربه باشد میگوید پسر. میگوید ای جوان کم تجربه آن تیری را که از کمان رها میکنی دیگر نمیتوانی آن را برگردانی. سیل را در نظر بگیر وقتی میاید بنیان کن است و زندگی را از بین میبرد. باید جلو آن را از سرآغاز آن شروع کنی و جلویش را بگیری. سخن تو هم مثل سیل ممکن است بنیان کن باشد و سد آن را باید در اندیشه ات ببندی.
1660 چون گذشت ازسر,جهانی راگرفت گَر جـهان ویران کـند نَـبـود شــگـــفـت
وقتیکه در مبدأ سیل و آنجائیکه سیل دارد تشکیل میشود نتوانی از آن جلوگیری کنی, دیگر جلوگیری از آن ممکن نیست و جهانی را میگیرد و بآن ویرانی شدیدی وارد میکند و این تعجب آور نیست. خاصیت حرف نسنجیده هم فتنه بپا کردن است, دشمن ایجاد کردن و خود نا راحت کردن است و گرفتار بیماری روانی شدن است. این ویرانی اثریست زائیده از سهل انگاری خود ما که جلو سیل را از آغاز نگرفتیم. هر عملی کردنش و یا نکردنش اثری دارد. ما باین چیز هم معمولا توجهی نداریم. مولانا میگوید درست مثل اینکه فرزندی از مادری زائیده میشود, آن اثر هم از آن عمل کننده زائیده میشود. یک کاری را میکنید, اثری دارد و همان کار را نمیکنید آنهم اثری دارد و دانستن این موضوع بسیار مهم است.
1661 فعل را درغـیـب, اثرها زادنـیست وان مــوالـیــدش بــحکــم خـلق نیست
فعل بمعنی عمل است مثل فرزندیست که از مادر زائیده میشود. غیب یعنی عالمی دیگر و جهانیکه ما در آن نیستیم. اثر هایش در آنجا پیدا میشود و بر میگردد باینجا. ما عمل را در این دنیای فیزیکی میکنیم و اثر هایش در دنیای متا فیزیکی درست میشود و بر میگردد باین عالم فیزیکی. موالید جمع مولود است و مولود یعنی فرزند و موالید یعنی فرزندان. بحکم خلق نیست یعنی در اختیار و کنترل مردم نیست. حالا این درست مثل صوتیست که میرود و میخورد بکوهی و عکس العمل آن که صداست بما بر میگردد و اگر حرف خوب بزنیم حرف خوب بما برمیگردد و اگر حرف بد بزنیم حرف بد بما بر میگردد. برگشتن این صدا بدست انسانها نیست و خود بخود بامشیت الهی انجام میشود و بعبارت دیگر بحکم خلق نیست. و این در عرفان بحث مفصلیست. اگر یک نجاری را در نظر بگیریم که یک چکش در دست دارد و یک میخ. دارد این میخ را در چوبی باضربه های چکش فرو میکند. شخص ناظر میبیند که دست نجار بالا و پائین میرود و با چکش بمیخ میزند و میخ بچوب فرو میرود. این فرو رفتن میخ در چوب اثر این بالا و پائین آمدن دست نجاراست. شما اینجا اثر را میبینید که میخ در چوب فرو میرود ولی اثر حرفتان و عملتان را نمیتوانید ببینید و وقتی این حرف و یا عمل شما, نا راحتی ایجاد کرد آنوقت شما متوجه میشوید. حتی مولانا در جای دیگر میگوید که این میخی هم که در چوب میرود به اراده نجار نیست و حتی این هم بخواست و اراده خداونداست و اگر بمشیت خداوند نباشد یا میخ کج میشود و یا چکش به انگشت نجار میخورد. این مثالهای مولانا فقط برای تجسم حرفهای اوست.
1662 بـی شریکی, جمله مخلوق خداست آن مــوالــیـد ارچه نسـبـتــشان بـماست
اینجا موالید بمعنی نتیجه های عملها آمده. بی شریکی یعنی بدون مشارکت کسی. میگوید که خداوند این اثر ها ونتیجه ها را که در اراده اوست شخصاً بدون شراکت کسی انجام میدهد اگر چه ما اعمالش را نسبت بخودمان میدهیم. اگر چه آن نجار میگوید این من هستم که دارم میخ را در چوب فرو میبرم و نسبت آن را بخود میدهد در حالیکه واقعاً نسبت بخودش نیست و فرو رفتن میخ در چوب یک مولودی که زائیده شده ازاین اثری که چکش کرده که در اراده خداوند است.
1663 زیـد پرّانــیــد تیری ســـوی عَــمـر عَمر را بگرفت تیرش هــمـچو نَمــر
زید و عَمر در زبان عربی یعنی دو شخص نا شناس. مثل اینستکه در فارسی گفته میشود فلان و بهمان. بگرفت یعنی زخمی کرد. نَمر بمعنی پلنگ است. این بیت نشان دهنده اینست که مولانا پیرو اعتقاد اشعریان است. اشعریان فرقه ای بودند از فرقه مسلمان که پیرو شخصی بودند بنام ابوالحسن اشعری که این ابوالحسن اشعری معتقد بود که هرکاری در جهان صورت میگیرد و اثری در آن پیدا میشود, این اثرها فقط از جانب خداوند است و مولانا هم در اینجا عیناً نظر اشعریان را بازگو میکند که اثر هر کاری و یا حرفی از خداست. حتی کتابی هست که در این مورد یکی از بزرگان اشعریان نوشته و عین همین مثالیکه در مورد عَمر و زید مولانا نوشته در آن کتاب هم هست باحتمال زیاد مولانا این را از همان کتاب گرفته و در این بیت بکاربرده است.
1664 مـد تــی ســالــی همی زایـیـد درد درد ها را آفــریــنــد حــق , نــه مرد
همی زایید درد یعنی این درد همین طور میاید و دنباله دار است. عَمری زخمی شد و این زخمش باعث درد شد و دردش ادامه پیداکرد و خوب نمی شد. مولانا میگوید این درد ها را خدا آفریده. این درد را زید نیافرید. او فقط تیر را رها کرد ولی درد عَمر را خدا آفرید
1665 زیــدِ رامی , آن دم ارمُــرد ازوجل درد هــا مــی زایــد آنــجــا تــا اجـل
رامی یعنی تیر انداز, اسم فاعل است یعنی کسی که تیر میاندازد. وجل یعنی ترس و بیم. مولانا میگوید اگر که این زید تیر انداز در همان لحظه ایکه دارد در صحنه جنگ تیر را پرتاب میکند ناگهان بمیرد. این تیر میرود و ببدن عَمر میخورد و بدن او را زخمی میکند و مدتها سوزشش در بدن این عَمر باقی میماند. زیدی که مرد در حالیکه تیرش هنوز در هوا میرفت بعد از مرگ او چگونه میتواند درد در بدن عَمر وارد کند و دردهای متوالی برای عَمر ایجاد کند. این کار خداست ونه کار زید تیر انداز. این عَمر ممکن است سالها زنده بماند و تا آخر عمرش هم این دردها را بکشد. درد و رنجی که از فعل ها حاصل میشود کار خداست و نه کار زید تیر انداز. زیدی دیگر وجود ندارد. او لحظه ای که تیر را رها کرد مرد و دیگر نیست. پس این اثر برای شخص تیر خورده خدا آفرید. این سوال پیش میاید که آیا خداوند هم باعث درد و رنج و سوزش میشود؟ جواب مثبت است. خداوند که همیشه آفریننده آسایش نیست، آفریننده ناراحتی هم هست. تعجب میکنید که پس چه خدائی که ناراحتی هم میافریند؟ اگر اینطور نبود خدا نبود. وقتیکه کلماتی بگوش انسانها میخورد آن انسان دفعتا میخواهد قضاوت کند و میگوید آیا خدا اینکار را میکند؟ جواب بله هست. بعد آن انسان سوأل میکند که چرا خدا اینکار رامیکند؟ برای اینکه خداوند کامل است. یکی از صفات خداوند کامل بودن است. اگرخداوند فقط خوبی کند و بدی نکند آنوقت این خداوند کامل نیست. برای مثال اگر شما بروید نزد یک نقاش بسیار ماهری و از او بخواهید که یک تابلو از یک کسی نقاشی کند که صورتش بسیار ترس آور، زننده، و موشمئز کننده باشد. نقاش میگوید معذرت میخواهم زیرا من فقط هنرم در نقشهای زیبا آفریدن است و شما به آن نقاش میگوئید آقای نقاش هنر شما کامل نیست. وقتی هنر شما کامل است که شما هم نقش زیبا بکشید و هم نقش زشت و کریح. نه اینکه بگوئید من هنر نقاشی دارم و کارهای من هم از بارزش ترین نقاشیهاست ولی فقط زیبائی را میکشم. شما خواهید گفت که درست است که شما نقاش ماهری هستید ولی کامل نیستید چون نمیتوانید برعکس زیبائیها را نقاشی کنید و وقتی هنر شما کامل است که بتوانید همه چیزهارا نقاشی کنید اعم از زیبا یا غیر زیبا. خداوند کامل است بنابراین راحتی و هم نا راحتی، هم روشنائی و هم تاریکی، هم خوبیها و هم بدی ها را آفریده است چون کامل است.
1666 زان مـوالــیـد وَجَــع چــون مُرد او زِیـدِ رامــی زیــن ســبــب قـتّـال گــو؟
موالید اینجا فبلاً ذکر شد که یعنی اثر ها. وَجَع هم یعنی درد و ناراحتی. در اثر این رنجها ودردهائیکه باین عَمر آمده، عَمر بمیرد. چون تیر را زید پرتاب کرده به زید میگوئید قاتل و یا بسیار قاتل. ولی مولانا میگوید درست است که زید اول تیر را رها کرد وچون بلافاصله پس از پرتاب وقبل از اینکه تیر به عَمر بخورد او مُرد، آیا هنوز هم زید قاتل است؟ میگوید خیر چون تیرش بهدف نرسیده بود زید قاتل نیست. کسیکه پیش از مقتول مرده باشد چگونه او را قاتل میشناسید؟ این کار دیگر کار پروردگار است و کار تیر انداز نیست. بهمین دلیل بخداوند میگویند:خداوند فعال ما یشاء است. فعال از کلمه فعل است یعنی عمل کننده. ما یعنی آنچه. یشاء یعنی میخواهد. یعنی عمل کننده ای که آنچه میخواهد عمل میکند.
1667 آن وَجَـعـهـا را بــدو مــنســوب دار گرچه هـست آن جـمله صُنع کردگــار
بدو مربوط است به زید تیر انداز. صُنع هم یعنی صنعت آفریدن، موجب شدن، ساختن و امثالهم. اینجا بمعنی موجب شدن است. میگوید چون آن دردها از تیرانداختن زید در وجود عَمر بوجود آمده است لذا ما خوانندگان مثنوی آنها را به زید منصوب میکنیم ولی در واقع همه آن دردها و زخمها ساخته مشیّت پروردگار است.
1668 همـچنین کِشت ودَم و دام و جِماع آن مـوالــیــدســت حــق را مُسـتَطاع
1669 اولــیــا را هســت قــدرت از اِلــه تــیــرِ جَســتــه بـــاز آرنــدش ز راه
دم یعنی نفس. جِماع بمعنی جمع شدن زن و مرد و آمیزش است که مولود ازش درست میشود. کلمه مستطاع از استطاعت است مثلا شنیده اید که مسلمانان میگویند کسیکه بحج میرود شرایطی دارد. اولین آنها اینست که استطاعت داشته باشد. یعنی برایش مقدور باشد. میگوید مثلا کشت و کاری که یک کشاورز میکند، نفسیکه ما انسانها میکشیم، جمع شدن آمیزش زن و مرد برای بقای نفس همه اینها موالدیست اثر های زائیده از عملیست که آنها را خداوند مقدور کرده. اما یک استثناء هم اینجا بکار میبرد. آدمهائی هستند که بآنها انسانهای کامل گفته میشود. انسانهای کامل انسانهائی هستند که بحق پیوسته اند و بکمال خداوند کامل شدند. اینها دیگه مثل انسانهای معمولی نیستندو اینها دیگر جزوی از خدا هستند و قطره ای هستند که بدریا پیوسته اند. ایا حرکت این قطره از خودش است؟ اصلا کسی نمیداند که این قطره بکجا رفت که حرکتش مطرح باشد. حرکت این قطره حالا دیگه حرکت خود دریاست و با امواج دریا بالا و پائین میرود. انسانهای کامل جزوی از خدا هستند. حرف آنها حرف خداوند است، عمل آنها عمل خداوند است، دستشان دست خداست و فعلشان فعل خداست. آیا خداوند تیری را که از کمان خارج شده نمیتواند برگرداند؟ چرا. انسان معمولی نمیتواند ولی خداوند میتواند. این انسان کامل هم میتواند چون جزو دریا شده است. این انسانها ی کامل را اولیا هم میگویند. اولیا جمع ولیست و ولی بمعنی دوست بسیار صدیق خداوند. بنابراین انسانهائی هستند که بمقامهائی میرسند این دوستان صدیق خدا که کارهائی میکنند که بیشتر شبیه معجزه است. انها اغلب این طور کارها را برای افراد معمولی نمیکنند چون حالت تظاهر بخود میگیرند. آیا این اولیا وقتی بدنیا آمدند غیر از دیگر انسانها بودند؟ خیر آنها هم مثل دیگران بودند. آنها خواستند و رفتند و شدند. همه ما قطره هستیم و آنها رفتند و جزو دریا شدند و لی عده زیادی از ما نرفتیم که جزء دریا بشویم. پس بخودتان نگوئید که من نمیتوانم چون شما هم مثل او هستید. شما باید بخواهید و بروید تا بدریا ملحق شوید.
بقیه داستان در قسمت چهارم
![]()
1575 قـصـه طـوطـیِ جان زیــن ســان بود کــو کســی کــو مـحـرم مرغان بود؟
در سراسر مثنوی مولانا هرکجا که صحبت از روح میخواهد بکند جان را بجای روح در اشعارش بکار میبرد و در همه مثنوی کمتر کلمه روح را میبینید. میگوید که آن طوطی آنجور میخواست که آزاد پروازکند. طوطی جان یک اضافه تشبیهی است یعن جان(روح)طوطی مانند. و یا روح طوطی مانند. در مصراع دوم مرحم مرغان بود, مرغان در اینجا یعنی روحها ی عاشق حقیقت که در قفس تنگ محبوس شده هستند و میخواهند آزاد شوند. مولانا میگوید داستان طوطی و بازرگان را شنیدید که میخواست برود, داستان روح هم بهمین گونه است. قصه طوطی جان زین سان بود یعنی قصه روحهای تشبیه شده به طوطیان هم از این سان میباشد. در مصراع دوم حالا کجاست کسیکه محرم این روحهای آزاد انسانهای کامل و حقیقت جو باشد. این روحی که میخواهد برود محرمی میخواهد که با او همراهی کند. این روحی که میخواهد بهمراه روح اولی بعنوان محرم برود باید که شایستگی این را داشته باشد که بهمراهِ روح رونده بشود و بتواند رازهائی که آنها گشوده اند بتواند بگشاید و چیزهای نا دیدنی را که انسانها نمی بینند ببینند و آنچه آن روحها فهمیده اند بفهمد. ولی این روحها در این عالم خاکی کم هستند.
1576 کو یــکی مـرغی, ضعــیفی, بی گناه و آنــدرونِ او ســلـیــمــان بــا ســپاه
کلمه مرغی ضعیفی بیگناه بمنظله روح ضعیفیست که در بدن انسانهای معمولی هست. این روح در برابر خداوند ضعیف است ولی فرمان خداوند را سرپیچی نکرده و آن را بجا میاورد و هم چنین در مقابل روحهائی که رفتند و بخدا پیوستند ضعیف است. آن روح های بخدا پیوسته مثل سلیمانی هستند که همه مرغان تحت فرمان او هستند. حالا این مرغک فرمانبردار خدا و در عین حال ضعیف و تنها میخواهد به مقامی مثل حضرت سلیمان بپیوندد. در اینجا مولانا خواسته است که مقایسه ای بکند حقیر ترین را با عظیمترین, یک مرغک ضعیفِ تنهایِ فرملن بردار را با یک پادشاه مقتدری مثل حضرت سلیمان که بر همه مرغان حکومت میکند. حالا, اینکه این روح که دلش میخواهد برود آنجا, درست است که ظاهر این روح ضعیف است ولی درون این روح به حضرت سلیمانی با سپاهش چسبیده میخواهد برود و بعضمت خداوندی برسد. میخواهد بگوید که درست است که این روح ظاهرا ضعیف است ولی او را نباید دست کم گرفت و او را حقیر بحساب نباید آورد ولی درونش سلیمانی عظیم و با قدرتی شده. در عرفان گفته شده که تو خودت را دست کم نگیر زیرا تویک دنیای اکبری ودنیا ئی که در آن زندگی میکنی دنیای اکبر است. تو بزرگتر از دنیائی هستی که در آن زندگی میکنی و خودت را دست کم نگیر, نه اینکه تکبر کنی, خیر ولی بدان که چه ارزشی داری. حالا مولانا میپرسد کجاست همچون روحی که درونش به سلطان روزگار رسیده باشد. اگر انسانی گناهی از او سر بزند, قبل از انجام عمل گناه, فکر گناه در مغز اوست و قبل از اینکه این فکر گناه در مغز او بیاید در روح آن شخص است. روح بر مغز وی و مغز وی بر بدن او تسلط دارد بنا براین اصل آن روح است. این روح هست که باعث نیکی و یا بدی میشود آن روح است که باید بیگناه باشد و مولانا میگوید کو آن روح بیگناه؟ حالا اگر آن روح فرمانبردار باشد از حق آنوقت این روح بیگناه است. وقتی که این روح بیگناه میشود قدرت حق در او تجلی میشود بنابر این, او ارزش پرواز را پیدا میکند. شخص زنده است و دارد در اجتماع زندگی میکند ولی روحش رفته در عالم متا فیزیک و ملحق شده است. مولانا متذکر میشود که فکر نکنید خیلی از افراد میتوانند اینطور باشند و خیلی کم هستند که میتوانند بعوج برسند.
1577 چـون بـنــالــد زار, بـی شکرو گِــلِـه افـتــد انــدر هــفــت گردون غُلـغـله
این انسان حقیقت جو و این پرنده ایکه بظاهر کوچک مینماید, زار میگرید و ناله میکند و گله و شکایتی ندارد و ناله او نه شکایت است و نه شکر. او اشتیاق خودش را با این ناله بیان میکند. وقتی چنین روح عاشق و مشتاقی ناله میکند که میخواهد از این قفس آزاد شود بدون اینکه گله بکند و یا شکر بکند بین فرشتگان آسمان غلغله میافتد که روحی که شایستگی مکان ما ها را دارد بزودی به ما ملحق خواهد شد. این کلمه بی شکر و گله را بیشتر باید دقت کرد. ببیبیم چه کسی گله میکند و چه کسی شکر میکند. کسی گله میکند که چیزی باو نرسیده باشد پس گله میکند. حالا شکر کسی میکند که چیزیرا که خواسته است بآن رسیده باشد. ولی یک عاشق اصلا چیزی نمیخواهد که بآن برسد که اگر نرسد گله کند و اگر برسد شکر کند. او فقط عاشق است و میخواهد بعشقش برسد و از چیزهای دنیوی چیزی نمیخواهد.
1578 هـر دمَش,صد نـامه,صـد پیک ازخدا یـا رَبی زو شصــت لـبّـیک از خدا
هر لحظه او را. کلمه صد مفهوم عددی ندارد و در اینجا یعنی خیلی زیاد. صد نامه صد پیک یعنی فیض الهی. یاربی یعنی یک یارب گفتن است. زو یعنی از او. لبیک یعنی شنیدم و جواب میدهم. میگوید کسیکه فیض الهی را میگیرد کافیست یک بار از خداوند درخواست کند و خداوند شصت بار که باز هم مفهوم عددی ندارد جواب میدهد که شنیدم و جواب خواهم داد
1579 زَلّــتِ او بــه ز طــا عــــت نزد حق پیشِ کـفــرش, جمله ایـمـانها خَــلَق
زلت یعنی لغزش و خطا. طاعت یعنی عبادتی که میکند. آنگونه عبادتی که فقط برای ساقط شدن تکلیف انجام میدهد و نه از روی اعتقاد و درک و حکمت. کسی را در نظر بگیرید که یک نمازش قضا نمیشود و تمام نمازهایش را میخواند. این نمازهائی که میخواند بیشتر برای اینست که ظاهرا نماز خوانده باشد واین خواندن او برای انجام تکلیف است و هر روز وقتی نمازش را میخواند پس از خوندن خیالش راحت میشود که تکلیف خود را انجام داده است و این نماز هیچ ارزشی ندارد. ولی شخصیکه همیشه بیاد خدا هست و همیشه میتواند دلش در حال نماز باشد انوقت آن با ارزش است. او هر موقعی میتواند ارتباط با خدای خود برقرار کند و هروقت بخواهد میتواند یارب یاربش را بگوید. در بیت فوق میگوید اگر طاعت تو برای انجام وظیفه است اگر خطا کنی خیلی بهتر است در نزد خداوند. کفر در اینجا بمعنی نا باوری و شک داشتن است. پیش کفرش جمله ایمانها خلق, یعنی در مقابل کفر و شکاکیت او کلیه باورها و ایمانها کهنه و بی اثر شده است. خلق یعنی از بین رفته, پاره شده و بی اثر.
1580 هــر دَمی او را یکـی مِـعـراج خاص بـر سـر تا جش نهـد صد تاج خاصّ
معراج یعنی عوروج کردن و بالا رفتن و یا یعنی نردبام که با آن بالا میروند. وقتی ارواح از این عالم فیزیکی میرسند بعالم متا فیزیک, میگویند این روح مثل اینکه از نردبان بالا رفته و عروج کرده و بعالم متا فیزیک رسیده است.هر دم او را یکی معراج خاص یعنی هر نفس دارد معراج میکند و در هر نفسی صد تاج افتخار بر بالای تاج هائی که قبلا کسب کرده بود اضافه میشود. نهد یعنی میگذارد. کی میگذارد, خداوند در هر نفس و لحظه این تاج افتخار را بر سرش میگذارد. اگر تو آنچیزی که میگوئی و هستی, انسان هستی با چنان شأن بالا و تاجهای افتخار برتاج افتخارت اضافه میشود.
1581 صورتش بر خاک و, جان بـرلامکان لا مــکــانی فــوقِ وَهــم ســالــکان
صورتش یعنی ظاهرش و یا جسم بدنش. بر خاک یعنی روی این خاک است. روحش در عالم متافیزیک و نه این عالم خاکی. در این عالم خاکی برای ما مکان مطرح است. یعنی من در شرق هستم و شما در غرب و یا من بالاتر یا در طبقه دوم هستم و شما در طبقه اول و بنا براین مکان یکی از ابعاد زندگی ماست. ولی در دنیای متا فیزیک جائی هست که مکان در آنجا مطرح نیست و زمان هم مطرح نیست. باین دلیل به آن دنیای متا فیزیک لا مکان گفته میشود. وهم یعنی تصور و پندار. سالک یعنی رونده و مسافر راه حقیقت. سالکان وکسانیکه میخواهند دنبال راه حقیقت بروند اول که قدم در راه طریقت میگذارند درست تجسم لامکان را نمیتوانند بکنند. وهم یعنی تصور. میگوید کسیکه روحش در لامکان است آن لا مکان خارج از تصور سالکانیست که تازه قدم در راه کذاشته و تصور آن لامکان را هم نمیتوانند بکنند. آن روحی میتواند که لا مکان را بشناسد که به لامکان رسیده باشد ولی اولی که میخواهد براه حقیقت برود ممکن هم هست که روزی به حقیقت برسد ولی هرچه جلو تر میرود تصورش فرق میکند. مولانا میخواهد بگوید که لامکان را کسی میداند که بآن لامکان رسیده باشد.
1582 لا مــکــانی نَی که در فــهــم آیـــدت هــر دَمــی در وی خــیــالی زایدت
مولانا میخواهد بگوید که مردم چی تصور میکنند. وقتی میگوئیم عالم متا فیزیک, عالم لامکان و عالم برین میگوید: خوب من اینجا نشسته ام, بالا سرم هفت آسمان است, بالاتر از آسمان هفتم عرش است و…. اینها همه حرف عامیانه کلمه و لفظ است. هیچ کدام از اینها لامکان نیست اینها تصور و خیال است و برای تجسم است. لامکان ما وراء همه اینهاست. در این بیت میگوید ای کسیکه نزد خودت این خیا لهارا میکنی لا مکانی نَی یعنی نه که در فهمت آیدت در فهم تو نمیآید. چرا نمیفهمم برای اینکه نرسیده ای به لامکان. قبلا گفته بودیم وقتی میفهمی که به لامکان رسیده باشی.
1583 بــل مـکــان و لا مــکــان در حکم او هــمـچو در حـکــم بهشــتی چارجو
مکان این عالم خاکیست که ما در آن زندگی میکنیم و مکان در آن مطرح است. و لامکان همان طور که گفته شد عالمیست که مکان در آنجا مطرح نیست. در حکم او یعنی در اختیار او یعنی بر هردو مکان میتواند حکم براند. بهشتی کسیست که به بهشت وصل شده باشد. باو وعده داده اند که در بهشت چهار جوب وجود دارد و این جوبها چقدر جوبهای خوبیست. آبها چقدر منزّه و زلال است و عسل و انگبین در آنها جاریست و چنین است و چنان. یکی میپرسد من که به بهشت میرم از هرچهار جوب میتوانم استفاده کنم و این چهار جوب در اختیار من است یا خیر و باو میگیند که بله تو میتوانی از هر چهار جوب که بخواهی استفاده کنی. حالا مولانا میگوید کسیکه روحش باین شایستگی و قابلیت رسیده که به متا فیزیک رسیده, این مکان و آن مکان و آن دنیای خاکی و آن دنیای غیر خاکی چنان در حکم او ودر اختیار او هستند همانگونه که آن چهار جوب در اختیار آن بهشت رفته است و میتواند از همه آنها بهره گیری کند
1584 شرحِ ایــن کوته کُــن وَرخ زین بتاب دَم مـــزن والله اَعـــلــم بــا لصواب
بعض اوقات مولانا بخودش میگوید حالا دیگر بس است و دیگر حرف نزن و یک جور استراحتی هم بخوانندهای خود میدهد که آنها کمی هم استراحت کنند. بخودش میگوید دیگر بس کن شرح این موضوع را ورخ زین بتاب یعنی رو برگردان و دم مزن و از این مقوله دیگر حرقی نزن. اعلمُ یعنی آگاه تر است و بالصواب یعنی بدرستیها. یعنی خداوند بدرستیها آگاه تر است.حالا بر میگردد به اصل داستان.
1585 بــاز مــیگــردیــم از این ای دوسـتان ســویَ مــرغ و تــاجرو هـندوستان
1586 مـرد بازرگـان پـذیرفـت ایــن پــیـــام کو رسـانـد سوی جـنس ازوی سلام
میگوید ای دوستانی که دارید مثنوی را میخوانید من حالا بر میگردم بداستان طوطی و بازرگانی که میخواست بهندوستان برود. مرد بازرگان پیام طوطی خود را که در قفس بود و از آزاد نبودن و دوری از دوستان خودش غمگین بود, گرفت که بطوطیان هندوستان برساند
1587 چــو نکِ تـا اقصا ی هندوستان رسید در بـیـابــان طــو طـی چــنـدی بدید
اقصا یعنی دور ترین نقطه. بیابان در اینجا بیابان بی آب و علف نیست. دشتی که در هرجای خارج از شهر باشد بان میگویند بیابان. وقتیکه بازرگان در دورترین نقطه هندوستان در خارج شهر بدشتی رسید چند طوطی را دید و بخود گفت حالا باید پیغام را بدهم.
1588 مَـر کــب اِســتا نـــیـــد پس آواز داد آن ســلام و آن امــانـــت بــــاز داد
مرکب آن چیزیست که سوار آن میشوند. استانید یعنی متوقف کرد. بازرگان وقتی بطوطیان رسید اسب خود را متوقف کرد و با آواز بلند طوطیان مخاطب قرار دادو با صدای بلند پیغام طوطی خودش را که حامل آن بو و بامانت حمل میکرد بان طوطیان داد.
1589 طـو طـیـی زان طـوطیان, لرزید بس اوفــتــادو مُــرد و بُگسَـستـش نـفس
بس یعنی بسیار. وقتی طوطیان آن پیغام را شنیدند در بین طوطیان ناگهان یک طوطی بسیار لرزیدو از درخت اوفتاد و ظاهراً مُرد و نفسش قطع شد.
1590 شـد پشیـمــان خواجه از گــفـت خبـر گــفــت رفــتــم در هـــلاکِ جانور
گفت خبر یعنی گفتن خبر. رفتم در هلاک جانور یعنی این طوطی را من کشتم و این چکاری بود که من کردم؟ خواجه پشیمان شد از اینکه آن پیام طوطی خود را برای این طوطیان آورده بود.
1591 این مـگـر خـویشسـت با آن طوطیَک این مگــردو جسـم بودو روح یَک
طوطیک همان طوطی در قفس است. بازرگان که گمان برده بود که این طوطی براستی مرده است چون آن طوطی ظاهرا خودش را بمردن زده بود و او نمیدانست با خودش گفت مگر این طوطی که مرده با آن طوطی که در قفس هست قوم و خویش است و نسبت دارد و میگوید مگر این طوطی که مرد با آن طوطی من دو روح هستند در یک بدن؟.
1592 این چــرا کــردم چــرا دادم پــیــا م سـوخستم بـیچاره را زین گفـتِ خام
سوختم یعنی سوزاندم. خام یعنی حرف نسنجیده. بازرگان با خود گفت من باید حرفم را میسنجیدم و چرا این کار راکردم و چرا من پیغام طوطیم را آنچنان رک و صریح و بدون سنجش باینها رسانیدم. من با این سخن خام و نسنجیده خودم جان این جانور را تباه کردم و باعث مرگ او شدم. مولانا دوباره از داستان خارج میشود و در باره زبان باید چکند و چه بگوید و چه نگوید, سخن پردازی میکند.
1593 ایـن زبان چون سـنگ وهم آتش وَشست وانچِ بِجهـد از زبان,چون آتش است
سنگ اینجا سنگ آتش زنه است. آتش وش یعنی مانند آتش است. کلمه وش پسوند همانندیست یعنی مانند آتش. میگوید این زبان که در دهان ماست مثل سنگ آتش زنه است و باید درست بکار ببری و مواظبش باشی. و آنچه از این زبان بجهد مثل آتش است که ممکن است یک جا را آتش بزند.
1594 سـنگ و آهـن را مـزن بــرهم گِـزاف گـه ز روی نَـقـل و گاه ازروی لاف
گزاف یعنی بیهوده و نسنجیده. نقل یعنی صحبت شخص دیگری را نقل کردن مثل اینکه بازرگان نقل کرد. از روی لاف یعنی از روی خودستائی. حالا که این زبان مثل آتش هست پس ای زبان دار ای گوینده این سنگ آهن را بیهوده بر این سنگ آتش زنه مزن که چه اینکه حرف دیگری را نقل بکنی و یا چه خواسته باشی از خودت خودستائی بکنی. بدون تفکر خام بکار نبر.
1595 زانـک تاریکســت و هر سو پنبه زار در مــیـان پــنــبه چون باشـاد شرار
زانک تاریکست یعنی اطراف تو شناخته شده نیست. تو ممکن است جغرافیای اطرافت را بشناسی ولی آدم ها را تو نمیشناسی. میگوید اطراف تو مجهول و پوشیده است و با سخنی که میگوئی آتش بر پا مساز تو در پنبه زار نشستی. شرار یعنی آتش. خودت بگو این پنبه زار چی میشود؟ همه اش آتش میگیرد و دنیائی را باتش میکشد و خشک و تر با هم میسوزند. تو آتش فتنه گر را با این زبانت روشن نکن.
1596 ظالــم آن قومی که چشــمان دوختند زان سخــنــها,عالمی را سوخــتــنــد
چشمانشان را دوختند یعنی چشمشان را بستند و نخواستند بببینند. ظالمان کسانی هستند که چشمشان را بسته اند و دیگران را نمیبینند. یک نکته دیگر هم مولانا در همین بیت میگوید که مرشدان و آنهائی که مراد هستند و مریدانی دارند آنها هم باید متوجه باشند که هر حرفی را برای مریدانشان نزنند و ببینند که مریدانشان تا چه اندازه استعداد درک دارند و بهمان اندازه با آنها حرف بزنند. زیرا این مریدان ممکن است که بگمراهی بیافتند وآنوقت آنها هم دنیائی را با فتنه انگیزی بآتش بکشند. ای مرشد مرید خودت را در نظر بگیر و مواظب باش.
1597 عـالمـی را یــک سخن ویران کــنـد روبــهــان ِ مُــرده را شـــیــران کـنـد
در بیان مصراع دوم, ممکن است سخنی جوری باشد که یک روباه مرده را تبدیل کند به یک شیر نترس و برعکسش را میتواند بکند یعنی چنان بترساند که یک شیر درنده را تبدیل یبک روباه مرده کند. این سخنی که از زبان شخص بیرون میاید ممکن است که هدایت کننده باشد و ممکن هم هست که عالمی را بآتش و نا بودی بکشاند.
1598 جـانها در اصـل,خـودعیسی دم است یک دَ مش زخمست و دیگرمرهمست
دم یعنی یک لحظه. زخم و مرحم مخالف یکدیگر آمده. مرحم داروئی بود که روی زخم میگذاشتند و زخم را خوب میکرد. میگوید این روحهای ما در اصل و حقیقتش عیسی دم است. حضرت عیسی میدمید و مرده را زنده میکرد. وی دم مسیحائی داشت. و جانهای ما هم میتواند همین کار را بکند. در یک عصری , موقعی, وقتی واقعا دم ما هم میتواند مرده ای را زنده کند و برعکس هم میتواند زنده ای را بمیراند. شما پهلوی یک شخصی هستید که نا راحت است و با او صحبت میکنید. میدانید که حرف شما مثل چه چیز میماند؟ مثل مرحمیست که شما روی زخم او میگذارید و برعکس این هم زیاد پیش میاید. یک دمش زخمست و دیگر مرحم است.
1599 گـر حـجاب از جــانها بــر خـاســتی گــفتِ هر جــانــی مسیــح آسا ســتی
پس وند آسا یک پسوند همانندیست مثا سیل آسا یعنی مانند سیل. مسیح آسا یعنی مثل مسیح. در بیت قبل مولانا گفت که اگر جانها (روحها) گرفتار حجاب مادیّت نباشند میتوانند مثل دم عیسی باشند. اگر که روی جانها مادیّات غیر ضروری فساد آفرین نگرفته باشد واقعا میتوانند که در جای خودش مرحم باشند. میتواند گفت هر کسی دم مسیح آسا باشد. یک کسی را در نظر بگیرید که عزیزی را از دست میدهد. یک نفر, ده نفر, صد نفر میایند و باو تسلیت میگویند ولی روحش تسلی پیدا نمیکند. برای اینکه روحش را حجاب پوشانده, حجاب مادیّات غیر ضروری. دوستان دارند تسلیت میگویند ولی روحش اصلا تسلی پیدا نمیکند ولی یک وقتی هم یک نفر میاید با دو سه کلمه دلش تسلیت پذیر میشود و کاملا آرامش پیدا میکند. این نشان اینست که این آدم روحش پاک و بی آلایش است.
1600 گر سخن خواهی که گوئی چونشکر صبرکن, ازحرص و این حلوا مَخوَر
اگر میخواهی حرفهائی که میزنی بشیرینی شکر باشد در موقع حرف زدن دقت کن, شکیبا باش, از حرفهای نا بجا حذر کن. صبر کن یعنی خود داری کن. از آن چیزی را که میخواهی بگوئی و برایت شیرین است مثل حلوا مخور یعنی مگو و خود داری کن.
1601 صــبــر بــاشــد مُشـتـهایِ زیرکــان هســت حــلــوا آرزوی کـــودکـــان
مشتها از کلمه اشتها داشتن است یعنی خواسته شده و میل شده رغبت کرده شده. زیرکان در اینجا بار منفی ندارد و یعنی دانایان. حلوا در اینجا لذت های غیر ضروری و فساد آفرین این دنیاست. میگوید صبر و پرهیز کردن و خود را کنترل کردن و سخت خود را نگه داشتن این خواسته و مطلوب زیرکان و خردمندان است و در مقابل هر حرفی را زدن مثل یک حلوائی میماند که یک کودک آنرا دوست داشته باشد. هیچ کودکی نیست که حلوا را دوست نداشته باشد. این حلوا خوردن آرزوی کودکان است و تو نباید مثل یک کودک شکم باره باشی.
1602 هـرکِ صـبـر آورد, گردون بَر رود هــرکِ حـــلـــوا خــورد, واپس تر شود
گردون بر رود یعنی باسمانها عروج میکند و بالا میرود. واپس تر شود برعکسش هست یعنی از آنجائی که هست پائین تر میرود. میگوید هر کسیکه جلو خودش را بگیرد از گفتن مطالب بی معنی و بی فایده صبر داشته باشد در سخن گفتنش ,او میتواند کم کم عروج کند و بالا برود. ولی هرکه نه هر حرفی بدهنش آمد چون خوشش میاید و میخواهد بزند مثل حلوائی که دارد میخورد و از آن لذت میبرد, نه تنها عروج نمیکند, از آن حدی هم که هست پائین تر میرود.
دنباله داستان در قسمت سوم
![]()
این داستان طوطی و بازرگان یکی از پر محتواترین داستانهائی هست که در مثنوی معنوی آمده و مولانا آن اندیشه های عرفانی خودش را مثل گوهر های گرانبهائی را در این داستان ریخته و در تفسیر آن سعی خواهد شد که بیشتر به افکار و اندیشه های متعالی مولانا بپردازیم و همچنین سعی خواهد شد که در پیامهای آموزنده مولانا دقت بیشتری بعمل آوریم. این یک داستان بسیار قدیمیست که از نهصد سال قبل در بین مردم بوده و حتی بشعر هم بیرون آمده. مثلاً خاقانی شاعر توانای قرن ششم این داستان را بشعر گفته و بعد کسان دیگری هم این داستان را بنصر آورده اند. در بین شعرای دیگر شیخ عطار را میشود نام برد که او هم در عطارنامه خودش همین داستان را آورده و چون مولانا به عطارنامه شیخ عطار خیلی آشنائی دارد احتمالا بیشتر قسمتهای این داستان را از عطارنامه گرفته است. بطور کلی مولانا داستانهای مختلف را از مأخز های مختلف میگیرد و اینها را باهمدیگر ترکیب میکند بدان گونه که بهترین صورت را برای پیاده کردن افکار عرفانی خودش را داشته باشد. قبلا متذکر شده بودیم که مولانا یک داستان سرا نیست, بلکه او یک عارف مجرب و یک مفتی عالی مقام و یک مدرس عرفان است. در افکار عارفانه مولانا اندیشه هائی هست که آنها را در لابلای یک داستان معمولی پیاده میکند. مثلا این کلمه طوطی در این داستان در حقیقت یک انسان است. او یک انسانیست که از خویشتن خودش گذشته و بحق پیوسته و درهر قسمت از این داستان که صحبت از طوطی میشود خواننده باید او را یک طوطی عادی که در یک قفس زندگی میکند تصور نکند و آخر سر داستان بجائی میرسد که این طوطی خود مولانا میشود. در شروع داستان اول این طوطیست که صحبت میکند ولی بجائی میرسد که خود مولانا با زبان طوطی مشغول راز و نیاز با خدای خودش میباشد.
1547 بـود بــازرگـــان و او را طـــوطــئی در قـفس مـحـبــبوس,زیــبــا طوطــئی
قفص با صاد عربیست و همانقفس با سین در زبان فارسیست. بازرگانی بود که دارای یک طوطی بسیار زیبا بود و او را در قفسی نگه داری میکرد. ای کاریست که اصولا بشر میکند بخاطر خودخواهی خودش برای اینکه از آواز و حرف زدن آن طوطی خوشش میاید و یا از دیدن آن طوطی لذت میبرد. هرچند هم که از این پرندگان پذیرائی خوب بشود وقتی در قفس باز باشد پرنده بیرون میاید و در طبیعت پرواز میکند. در هر حال این طوطی در قفس بازرگان محبوس بود ومثل اینکه در هجران معشوقش زندگی میکند.
1548 چـونـکِ بازرگــان سـفـررا ساز کرد سـوی هــنــد سـتــان شــدن آغاز کرد
1549 هـر غـلام و هــر کـنـیـزک را زجود گفت بـهــر تــو چــه آرم؟ گــوی زود
سفر را ساز کردن یعنی آماده شدن برای سفر و یا بار و بُنه سفر را بستن. جود بمعنی بخشش و سخاوت مندیست. این بازرگان قصد سفر بهندوستان کرده بود و از روی سخاوت مندی یکی یکی این کنیزکان و غلامان را صدا کرد و بآنها میگفت که من عازم سفر هستم و تو دوست داری چه چیز برایت بارمغان و سوقات بیاورم؟ زود بمن بگو.
1550 هر یکـی از وی مرادی خواست کرد جــمــله را وعــده بـداد آن نـیـک مرد
کلمه خواست کرد یعنی درخواست کرد. هر یکی از این غلامان و کنیزکان در خواستی داشتند که ای ارباب ما وقتی برگشتی فلان چیز را از هندوستان برای من بیاور. از آنجائیکه این بازرگان با بخشش بود مولانا او را نیک مرد خطاب میکند
1551 گفت طوطــی را چه خواهی ارمغان کا رَمت از خِطّــه هـــنـــد وســـتــان
ارمغان همان سوقاتیست و کارمت یعنی که برایت بیاورم. خِطّه یعنی یک سر زمین و یک ناحیه وسیع. بازرگان رو بطوطی زیبای خودش کرد و گفت ای طوطی تو چه ارمغانی میخواهی؟
1552 گفت آن طوطی که آنجا طوطـیـان چـون بــبــیــنــی, کن زحــال ما بیان
طوطی در جوابش گفت اگر هم جنسان مرا در هندوستان دیدی آنها را از حال و وضع من باخبر کن. توجه اینکه در مصراع اول منظور مولانا از (آنجا طوطیان) ارواح انسانهای کامل است چه از دنیا رفته باشند و چه زنده باشند. اینها را در عرفان مولانا طوطیان مینامند. در اینجا ظاهراً بنظر میاید اینست که طوطی این بازرگان میخواهد برای هموطنان خودش در هندوستان پیغامی بفرستد. اما در حقیقت ما در اینجا با مولانا روبرو هستیم که قصه عشق آسمانی خودش را در زبان طوطی میگذارد. همان طور که در آغاز مثنوی وقتی از نی صحبت میکند منظورش خود مولاناست. این صدا و نغمه نی صدای خود مولاناست. همانگونه که در آغاز مثنوی صدای نی صدای خود مولاناست اینجا هم این طوطی خود مولاناست و حرفهای این طوطی حرفهای خود مولانا ست. خواهیم دید که در ابیات بعد حرفهای طوطی عارفانه تر و عارفانه تر میشود و بجائی میرسد که آشکارا و بوضوح خواهیم دید که یک بنده باورمند و ناب هست که دارد با خدای خدش صحبت میکند. در هرحال و بطور ظاهر طوطی دارد پیغام میفرستد.
1553 کـان فلان طوطی که مشتاق شماست از قضــای آســمان در حبس ماســت
ای بازرگان وقتی بطوطیان هندوستان رسیدی بآنها بگوکه این طوطی که اشتیاق شما را دارد بحکم تقدیر و قضا در قفس من زندانی شده. پس حالا که روح هم در قفس جسم ما زندانی شده, اینهم یک قضاست و اینهم یک تقدیر و یک خواست الهیست. هماگونه که آن طوطی میخواست بر گردد بسرزمیت اصلی خودش یعنی هندوستان, این روح هائی هم که در بدن ما انسانهاست میخوهند بروند بجای اصلی خودشان که آمده اند یعنی عالم برین. روح ما که از عالم خاکی نیامده ولی از عالم برین آمده است و میخواهد به آن عالم برگردد و هندوستانش آنجاست. این را برای اولین مرتبه افلاطون بان توجه پیدا کرد و در اینجا مولانا بسادگی بیان میکند که چرا این روح مشتاق برگشتن است برای اینکه مسکن و جای اصلی او آنجاست.
1554 بر شمـا کــرد او سلام و داد خواست وز شــمــا چـاره و رهِ ارشاد خواست
سلام کرد یعنی سلام مرا بآنها برسان. ارشاد یعنی هدایت, و راهنمائی. داد خواست یعنی دادخواهی کرد. دادخواهی کردن یعنی تظلم کردن و چاره خواستن و از ظلم و جور کسی بیک بزرگتری شکایت کردن. وگفت داد من را بده. ای داد ای بیداد و میخواهد یکی بداد او برسد و در واقع دارد نهایت رنجش خود را میرساند. و بصورت پیغام بطوطیان هندوستان گفت که شماها برای من چاره ای بیاندیشید که من رهائی پیدا بکنم.
1555 گفت: مـی شـاید که من در اشــتـیــاق جــان دهــم ایـنـجــا بــمـیـرم در فراق
طوطی ادامه داد که ای بازرگان بطوطیهای هندوستان بگو آیا شایسته است که من در شتیاق شما در دیار غربت جان بدهم و در این قفس در فراق شما بمیرم؟
1556 این روا باشد که من در بـنـد ســخت گه شــمـا بــر سـبـزه, گاهی بر درخت
آیا این شایسته است که من در زندان ( بند سخت یعنی زندان شکنجه آور) اسیر باشم و شما گاهی آزادانه بر سبزه زاران راه بروید و گاهی بر فراز درختان سبز پر بکشید؟ این طوطی نهایت مواظبت از او میشود ولی با وجود این خودش را در یک بند زندان شکنجه آور احساس میکند و میخواهد هرچه زودتر از این زندان آزاد شود. چرا؟ برای اینکه صاحب او بر خلاف طبیعت با وی برخورد کرده و او را در قفس زندانی کرده. طوطی برای در بند شدن و زندانی شدن آفریده نشده برعکس برای آزاد بودن و پر گشادن آفریده شده است. این انسان است که برخلاف آفرینش رفتار میکند.
1557 ایـن چــنــیــن باشد وفــای دوســتــان؟ من در یـن حبس و شـما در گُلسِــتــان؟
آیا این رسم وفاداریست که شما دوستان دارید؟ من در این قفس زندانی و اسیر و اند وهگین باشم و شما ها در گلستان شادمانه زندگی کنید؟ این طوطییان در گلستانه ها همان روحهای انسانهای کامل هستند و آنها در یک عالم برین دارند زندگی میکنند. یک انسان کامل واقعی با شما هست, غذا میخورد, راه میرود, حرف میزند, خواب میرود و بیدار میشود و این جسم اوست که دارد اینکارهارا میکند ولی روحش در جای دیگریست. روحش در عالم متافیزیک است و آن عالم برعکس این عالم که تنگیست آنجا گشادگیست. اینجا تیرگیست و آنجا روشنیست. اینجا رنج و سختیست و آنجا آسایش است. اینجا اندوه و غم است ولی آنجا شادی, اینجا ناراحتی و آنجا راحتی است. در بیت بالا وقتی اسم گلستان را میاورد منظور آن عالم برین است.
1558 یــاد آریـد ای مــهــان زیـن مُرغِ زار یــک صــبـوحــی در مــیــان مَرغزار
مرغِ زار یعنی طوطی بدبخت. مَرغزار جائیست که مَرغ یا چمن خودش بدون کمک انسان میروید و خود بخود در دامنه کوهها و در مراتع روئیده میشود. صبوحی آن باده ای ومیی هست که صبح زود میخوردند و میگفتند صبوحی میزنند یعنی باده صبحگاهی مینوشند. مهان جمع مه است بمعنی بزرگ و مهان یعنی بزرگان. اینجا طوطی احترامی به طوطیان هندوستان میگذارد ولی در واقع مولانا دارد به روحها احترام میگذارد. میگوید ای بزرگان آنگاه که در میان چمن زار از باده طرب سرمست و سرخوش هستید و دارید آن باده صبحگاهی و صبوحی را میزنید بهنگام شادی این مرغ زار ناتوان را هم که من باشم بیاد بیاورید
1559 یــاد یــاران یــار را مــیــمــون بـــود خاصه کان لـیـلی و این مجـنـون بود
میمون یعنی فرخنده و میمنت و خجسته. در مصراع بعد کان لیلی و این مجنون بود یعنی مسئله عشق در میان است. ای طوطیان مرا یاد کنید زیرا یاد کردن یاران برای شخص یاد شده فرخنده و خجسته است.
1560 ای حــریــفــان بُـــت مــوزون خود مــن قــد حهــا مــیـخورم پُر خون خود
حریفان یکی از معانی آن هم پیاله و یا رفیق و هم نشین و همراه است. بُت در ادب فارسی بمعنی زیبا روی است. موزون یعنی خوش اندام. قدح آن پیاله های بزرگ است. میگوید ای کسانیکه با محبوبانان خود و یاران دلربای خود که دوستشان دارید بسر میبرید,ای طوطیانیکه دارید با معشوقان و بتهای زیبا و خوش اندام خود تان دارید هم نشینی میکنید! بدانید که من در عالم فراق و هجران, کاسه های پر از خون خودم را میخورم. خون خوردن در ادب فارسی یعنی غم فراوان خوردن. حالا اگر خون خود خوردن باشد دیگه شدت این اندوه چند برابر میشود. در پیاله باید شراب ریخت ولی من بجای آن شراب سرخ خون سرخ خودم را ریختم و خیلی فرق است بین من و شما. سعدی میگوید:
فرق است میان آنکه یارش در بر با آنکه چشم انتظارش بر در
یکی چشم انتظارش بر در هست که یارش بیاید وآن یکی یارش بر اوست و این دوتا خیلی با هم فرق دارند.
1561 یک قــدح می نوش کن بر یــاد من گر هـمی خـواهی که بِدهی داد من
بدهی داد من یعنی بفریاد من برس و یک کاری برای من بکن. سابق براین فرقه ای بودند بنام عیّاران و یا جوانمردان. آنهائی که فتوت ویا جوانمردی داشتند. بسیار تند و تیز و چالاک بودند و اینهااز ثروتمندانیکه حاظر نبودند به بینوایان کمک کنند بزور میگرفتند نه برای خودشان و بین بینوایان تقسیم میکردند و باینها میگفتند یاران مکتب فتوت و یا عیاران. این عیاران رسمی داشتند باسم شادیخواری یعنی بنام یک کسی باهم جام شرابشان را بالا میبردند و مینوشیدند و میگفتند بشادی فلان کس نوشیدیم. و همواره آن شخص را حمایت و پشتیبانی میکردند. مثلا میدیدند یک شخصی مورد ظلم و ستم قرار گرفته و بیاد آن شخص شادیخوری میکردند و پس از این شادیخوری خودشان را متعهد میدانستند که بآن شخص کمک کنند و بعد میرفتند که شخص مزبور را از هر ظلم و ستمی که گرفتار بود رها کنند. این رسم آنها بود که اول شادیخوری میکردند و بعد اقدام بکمک ستم دیده میشتافتند. حالا این طوطی در قفس بیاران خود در هندوستان پیغام میدهد که اگر میخواهید کمکی بمن بکنید یک باده ای بیاد من بنوشید یعنی شادیخواری کنید وبعد بداد من برسید. یعنی من منتظر کمک شما هستم.
1562 یـا بـیــاد این فـــتـــاده خـــاک بـــیــز چونــکِ خوردی, جرعه بر خاک ریز
فتاده یعنی اوفتاده یا بیچاره ای در بند. خاک بیز یعنی کسیکه هیچ چیز ندارد و غیر از خاک هیچ چیز در دستش نیست. جرعه یعنی باندازه یک دفعه نوشیدن. اما برخاک ریز, این یک پیشینه خیلی دیرینه ای دارد که گذشتگان ما,میان میخواران رسمی داشتند که اینها قربانی میکردند و پیش از قربانی شراب میخوردند و جرعه ای از شراب را هم بخاک میریختند و اگر این کار را نمیکردند آنوقت این خلاف جوانمردی بود. قوم یهود که دارای قدیمی ترین دینها هستند رسم جرعه بر خاک ریختن را با جامهای مخصوص انجام میدادند. و امروزه در موزه های باستان شناسی این جامها را پیدا کرده اند و نگه داری میکنند. آسوریها در سر زمینی زندگی میکردند که در قسمت دره وستای رود دجله بود. آنها هم بیاد اجداد و پدران در گذشته خودشان جرعه بر خاک میرختند. عربها هم این کار را میکردند. در هرحال این یک رسم مذهبی بود و بعداً وقتیکه معبد ساختند این جرعه بر خاک ریزی را در معابد خودشان انجام میدادند. این رسم در دوران تاریخ رفته رفته تغیر پیدا کرده و الان هم وقتی مردم بیاد بود رفتگانشان به قبرستانها میروند آب روی قبر بستگان مرده میریزند و بعضیها هم حتی نمیدانند که چرا این کار را انجام میدهند. مولانا در جای دیگر میگوید:
دانی از بهر چه ریزند ته جرعه بخاک تا بهوش آیدو مستانه کند خدمت تاک
تاک درخت انگوراست و از انگور هم شراب درست میکنند. بسیاری از قدما معتقد بودند که این شرابی که ما مینوشیم و ازش لذت میبریم و در بعضی ادیان هم مقدس هم هست, این هدیه ایست که زمین بما میدهد. مولانا میگوید یک جرعه از این شراب را بخود زمین بریزید برای اینکه زمین مست بشود و بهوش بیاید و مستانه این خدمت تاک را بکند. شاعر دیگری داریم بنام منوچهری که میگوید:
نا جوانمردی بســیار بـود گرنبود خاک را از قدح مرد جوانمرد نسیب
اگر تو جوانمردی خاک باید از تو نسیبی ببرد.
1563 ای عجــب آن عهدو وآن سوگند کو وعـده هــایِ آنـلــبِ چــون قــنــد کــو
توجه خواننده را باین مطلب جلب میکنیم که از اینجا تا یازده بیت بعدی حالا دیگر نه از زبان طوطی حرف میزند و نه از داستان. او داشت از فراق طوطی از یارانش و از زبان او در داخل قفس صحبت میکرد ولی مثل اینکه داستان طوطی وسفارشهای او به بازرگان بکلی از یاد مولانا رفته و گویا مولانا از فراقی که طوطی در قفس داشت بیاد فراق خودش از معشوق ازلی خودش میافتد و غرق در حال خودش و عهد و پیمانی میشود که میان او و معشوق اذلیش برقرار هست و عهد و پیمانیست در عرفان بین بنده و خداوند که بنده همواره بیاد خدا باشد و خدا هم پیوسته از نظر اورا دور ندارد و این یک پیمان دو سویه است بین خداوند و بنده هایش. میگوید کجاست وچه شدآنعهد و پیمان و کجا رفت. این که قرار بود ما بهم بپیوندیم و یکی بشویم چی شد. در عرفان مولانا کار به یک جائی میرسد که عاشق و معشوق وخود عشق همه یکی میشوند و آنطور در هم میآمیزند که دیگر معلوم نیست که کی عاشق است و کی معشوق و عشق کجاست. یک فلسفه عرفانیست که خدا را که نمیشود تعریف کرد میگوید خدا یعنی عشق.
1564 گر فِراقِ بـنـده از بــد بـنـــد گــیست چون توبا بـد, بـد کُنی, پس فرق چیست
بد بندگی یعنی بنده ای که وظیفه خودش را درست انجام ندهد و بَد بنده ای باشد. بنا به باور مولانا اگربنده بد بندگی نکند بالاخره بوصال خدا میرسد. مولانا بخدای خودش میگوید اگر من بنده برای بجا نیاوردن وظایف بندگیم مرا دچار این فراق از خودت کردی, ای خدا چرا تو بدی را با بدی عوظ میدهی؟ من بَد بندگی کردم تو چرا بَد میکنی؟ اگر من بد بکنم و تو هم بد بکنی پس فرق میان خدا و بنده چیست؟ من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من وتو چیست بگو. منظور مولانا اینست که عظمت خداوند اجازه نمیدهد که بنده بد را هم نا امید کند. یعنی من بد کرده ام, اینکه میگوید که فرق میان من و تو چیست بگو, شکایت نمیکند و میگوید تو با من فرق داری و اگر من بد میکنم امیدوارم تو بد نکنی. بزرگی و رحمت و کرم و بخشش تو اجازه نمیدهد که تو بمن بد کنی چون من بتو بد کرده ام.
1565 ای بدی که تو کـنی درخشم و جنگ باطـرب تـر از سـمـاع و بانگِ چــنـگ
ای در اول مصراع یعنی ای کسیکه, بخدا میگوید. در مصراع بعد سماع اینجا رقص سما نیست بلکه بمعنی آواز و الهان و آهنگ است. میگوید ای آنکه ای محبوب اذلی آن بدی و جفائیکه تو در هنگام خشم بمن میکنی برای من طرب انگیزتروشوق انگیز تر از الهان خوش و اهنگهای خوش چنگ و نواست و این نشان اینست که فکر ما انسانهای معمولی با فکر مولانا فرق دارد. ما میگوئیم که خدا دارد بد میکند و او میگوید خوب است که دارد میکند.
1566 ای جــفــایِ تــو, ز دولــت, خــوبـتر و انـــتــقــام تــو زجــان, مـحــبــوبــتر
ای محبوب حقیقی که جفای تو از مُلک و دولت این دنیا برای من زیبا تراست چنانکه انتقام تو از جان و حیات برای من نیکوترو دوست داشتنی تر است. عاشقان واقعی خدا از رنج و مهنتی که خدا بایشان میدهد لذت میبرند زیرا آن را نشانه عشق خداوند بخودشان میدانند و میگویند که اگر ما را دوست نداشت این کار را نمیکرد و با ما در ارتباط است. مثلا مجنون جلو در یک خانه ایستاده بود و دید یک عدهای دارند بجهتی میروند و هرکدام یک کاسسه در دست دارند از یکی از آنها پرسید کجا میروید آن مرد جواب داد که لیلی آش پخته داریم میرویم بگیریم. مجنون بخود گفت پس چرا من نروم رفت داخل خانه و یک کاسه ای برداشت و او هم روانه خانه لیلی شد. وقتی رسیدند بخانه لیلی, هرکدام که نوبتش میرسید لیلی کاسه را از آن مرد میگرفت و مقداری آش در آن میریخت وآن مرد کاسه اش را میگرفت و میرفت. وقتی نوبت مجنون رسید کاسه او را گرفت و بزمین زد و شکست. خوب مجنون باید خیلی نا راحت شود ولی او عاشق بود و نا راحت نشد چون فکر کرد که لیلی بمن توجه دارد و چرا ظرف دیگران را نشکست اگر بمن توجهی نداشت که این کار را نمیکرد. مولانا هم میگوید ای خدای من وقتی بمن رنج میدهی این علامت توجه توست بمن اگر توجهی بمن نداشتی که رنج بمن نمیدادی.
1567 نــارِ تـــو ا یـنســت, نورت چون بود مـاتـم این , تا خود که سورت چون بود
نار آتش قهر و خشم است. نور ,نور لطف است. ماتم برعکس سور آمده. ماتم عذاست ولی سور جشن و شادیست. میگوید ای خدا اگر آتش قهرت این است که داری بمن میدهی که بمن لذت میدهد پس نور لطفت چگونه است. یعنی آن دیگر چه قدر خوب است. اگر عذابت اینست که داری بمن میدهی پس آن نور سورت چقدر لذت بخش خواهد بود.
1568 از حــلاوت هــا کــه دارد جــور تــو وز لطــافــــت, کس نــیــابد غــور تــو
حلاوت یعنی شیرینیها. غور یعنی ژرف بینی و بر رسی کردن و بکُنه چیزی رفتن و دقت کردن و حقیقت را یافتن. میگوید آن حلاوتها و شیرینیها و لطافتها که در جورو قهر تو نهفته است بیانش ممکن نیست. تو قهر داری میکنی ولی برای من شیرین است و من نمیتوانم بیانش بکنم برای من بیان کردنی نیست از بس که تو لطیف هستی کسی نمیتواند بکُنه وجودت پی ببرد و در حقیقت تو را بشناسد. تو آنقدر لطیف هستی که این عقل کوچک و قاصر ما نمیتواند تو را درک کند.
1569 نـالـــم و تــرســم که او بــا ور کند وز کــرم آن جــور را کــمــتر کــنــد
مولانا میگوید ناله ای که عاشق میکند از نا مرادی نیست بلکه دارد از عشق حکایت میکند. اینکه عاشقی ناله میکند میخواهد عشق خودش را بیان کند نه اینکه شکایتی بکند اما از این میترسد که ناله اورا شکایت و نا خوشنودگیش تلقی کنی و جور خودت را نسبت باو کم کند. اصلا معشوق باید بعاشق جور کند وگرنه که معشوق نیست, حالا عاشق میترسد که معشوق جور خودش را از او کم کند و آنوقت عاشق تصور کند که معشوق او دیگرعلاقه ای بعشق او ندارد.
1570 عــا شـقـم بـر قـهـر و بـر لطفش بجدّ بوالعجــب, من عاشــقِ این هردو ضدّ
بوالعجب یعنی پدر شگفتی هاست. بو کوچک شده ابو بمعنی پدر است و بوالعجب یعنی شگفتی خیلی زیاد. میگوید من عاشق قهر معشوقم هستم و هم عاشق لطفش. قهر و لطف ضد هم دیگر هستند و بوالعجب همین است چون من عاشق این دوتا ضد هستم. هم قهرش را خواهان هستم و هم لطفش را.
1571 وَالله ار زِیــن خــاردر بُســتــان شوم همچـو بلبـل زیـن سبـب نـا لان شـــدم
خار اینجا خارستان قهر الهی است. بُستان, بوستان راحت است که خدا میدهد و کوچک شده بوستان است. قهر را به خارستان و لطف را به بوستان تشبیه میکند. مولانا میگوید سوگند بخداوند که من از این خارستان الهی بسوی هیچ بوستانی نخواهم رفت. یعنی از خار بلائی که خدا میدهد رو بر نمیگردانم و مشتاق بوستانِ راحتِ هستم ولی از این خار هم رو بر نمیگردانم. بخدا سوگند که من بلبلی نیستم که مانند بلبلان از رنج خار بنالم. بلبل سعی دارد که بطرف گل برود ولی تا نزدیک میشود خار در بدنش او را اذیت و آذار میدهد و بلبل در نتیجه مینالد.
1572 ایـنـعجــب بلـبــل که بــگشــاید دهان تا خــورد او خــار بـــآ گُــلســتــان
این بسیار شگفت انگیز است که بلبل بوستان عشق (منظورش خودش است ). میگوید عجبا و شگفتا که من بلبلی هستم که دهنم را میگشایم و هم خار را میخورم و هم گل را. من بین این رنج و راحت که تو میگوئی فرق نمیگذارم. این هردو از طرف توست برای من هردو خوب است. هرچه در این دنیا بر من بیاید برای من خوب است. سعدی میگوید که: عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.
1573 این چه بـلـبــل؟ این نـهنـگِ آتشیست جمله نا خوشـها زعشق,اورا خوشیست
آتش در اینجا آتش عشق است. در بالا گفت من بلبلم. حالا میگوید این چه بلبلیه. من اصلا بلبل نیستم و من نهنگم. نهنگ آتشین هستم که همه نا خوشیها را عاشقانه میپذیرم و آنها را خوش و دلپذیر میشمرم. نا خوشیها را بآتش عشق میسوزانم و بالخره از جلوی پایم بر میدارم و به پایان راه وصال میرسم. هر نا خوشی و مانعی بگذاری, من با آتش عشقم میسوزانم. اینست که میگوید من نهنگ هستم.
1574 عـاشـقِ کُــلسـت و خود کُــلسـت او عاشق خویشسـت و عشـقِ خویــش جو
این کلمه کل خداوند است. عاشق کل یعنی عاشق تمام هستی و یعنی عاشق خدا. خود کلست او یعنی با پروردگار که کل هستی است و وجود یگانه دارد. در اینجا تعریفیست از انسان کامل. خداوند کل است و ما جزء هستیم. کل هستی را که بخواهیم بفهمیم این مساویست با خدا. اگر کسی عاشق کل باشد او عاشق خداست خدا چیست؟ خدا همان عشق است. بلبل را که مولانا توصیف کرد یعنی بلبل گلزارِ باورمندی الهی, عاشق خداست و عاشق کل است. این بلبل خودش هم هستی جداگانه ای با خدا ندارد. بلبل عاشق گل است ولی هستی جداگانه از گل ندارد یعنی خودش جزو این گل است. درست است که من عاشق خدا هستم ولی منهم در او پیوند شدم و تمام صفات او را پذیرا شدم. این انسان کامل است. انسان کاملی که تمام صفات خداوندی را دارا باشد بسیار کم است و اگر همه صفات خداوندی را بپذیرد دیگر بعنوان فرد هیچ وقت مطرح نیست. فرد آنوقتی مطرح هست که او بخودش برسد و صفات خودش را با دیگر انسانها مقایسه کند ولی وقتیکه کل صفات خودش را از دست بدهد و همه صفات خدائی را بپذیرد یعنی او دیگر جزو خداست و قطره ایست که بدریا رسیده. پس اگر دارد خدا را میجوید دارد خودش را میجوید. اگر دارد بخدا عشق میورزد دارد بخودش عشق میورزد. بخدا تو خدائی اگر اندکی بخود آئی. تو در اینجا یعنی کی؟ یعنی انسان وصل شده و یعنی قطره ای که بدریا رسیده و نه هر کسی. دنباله داستان در قسمت دوم
![]()
